ابهام‌ها و اسطوره‌های قبل از بعثت

محمد نصر اصفهانی

محمد نصر اصفهانی

رسول خدا (ص) قبل از اسلام در نظر مردم شخص عادی بود و مورد توجه زیادی نبود تا خاطرات وی در ذهنها بماند، چون مردم مکه قبل از بعثت پیامبر اسلام (ص) را تنها یتیمی می دانستند که همچون دیگر کودکان بود. البته او هرچه بزرگتر می شد و با مردم مراوده پیدا می کرد به شخصی درستکار و امین معروف ‌شد. درستکاری او باعث شد تا مورد توجه خدیجه، زن تاجر مکه قرار گیرد و با او ازدواج کند. حضرت تنها از زمانی که به پیامبری مبعوث شد و تبلیغ وحی را آغاز کرد مورد توجه دوست و دشمن قرار گرفت. بر خلاف قرآن کریم که در صدد است تا پیامبر را حتی بعد از بعثت، عبد خدا و بشری همچون دیگر آدمیان نشان دهد تا مردم او را چون عیسی پرستش نکنند، علاقمندان او خواستند از او شخصیتی خارق العاده و غیر بشری بسازند. از این رو از گذشته او که از آنها فاصله بسیار داشت داستانهایی ساختند و به فرزندان خود منتقل کردند که جعلی بودن آن با کمی تامل به خوبی قابل تشخیص است. چنین اتفاقاتی اگر روی داده بود خدا برای نشان دادن عظمت پیامبرش از طریق وحی برای منکران نبوتش یادآور می شد. این گونه حوادث نه تنها از جانب قرآن و نه خود رسول خدا و یا معصومین دیگر در اختیار ما قرار نگرفته است. اری چنین اتفاقاتی اگر محال عقلی نباشد از قدرت خدا دور نیست. اما باور به اینگونه امور غلو آمیز در صورتی که بخواهد بدون سند معتبر به عنوان یک اعتقاد مورد قبول قرار گیرد باید سند معتبر داشته باشد و در غیر این صورت دروغ بستن بر رسول خدا (ص) است که حرمت آن قطعی است. ما در اینجا به برخی از این افسانه ها که در کتب حدیث و تاریخ نقل شده است می پردازیم.

داستان ذبح عبدالله

گفته شده است که در عالم خواب به «عبد المطلب» امر شد که چاه زمزم را حفر کند. او در حین حفر زمزم نذر کرد که اگر خداوند به او ده فرزند پسر عطا کند یکی از آن‌ها را قربانی کند. او ده فرزند پیدا کرد و برای قربانی یکی از آنان قرعه انداخت، قرعه به نام پدر پیامبر (ص) افتاد. عبدالمطلب به جای قربانی او صد شتر قربانی کرد. نام پدر پیامبر(ص)، «عبدالدار» یا «عبدقصی» بود و پس از نجات از مرگ، «عبدالله» نامیده شد.[۱]

این داستان به صورت مفصل در کتب تاریخی آورده شده است و در مورد آن پرسش‌ها، تردید و نقدهای جدی وجود دارد. از جمله اینکه کدامیک از این نقل قول‌ها قابل اعتمادتر است؟ با توجه به اینکه حضرت «ابراهیم» رسم قربانی انسان را، که در میان بت‌پرستان رواج داشت منسوخ ساخت، نذر قتل فرزند بر اساس کدام ضابطه دینی یا اخلاقی قابل توجیه است؟ قرآن کریم رسم قربانی فرزند را ناشی از اندیشه بت پرستی می داند،[۲] عبد المطلب این نذر را برای بت‌ها انجام داده است یا برای الله؟

داستان ذبح عبدالله به صورت های مختلف نقل شده است: شیخ صدوق از قول امام رضا در روایتی بی سند داستان ذبح «عبدالله» را به گونه‌ای مختصر نقل کرده و به این اکتفا کرده که نذر برای خدای کعبه انجام شد و «عاتکه» عمه پیامبر (ص) پیشنهاد ذبح شتر را مطرح کرد.[۳]

بلاذری از قول «عبد الله بن جعفر بن ابی طالب» نقل می‌کند که او بین ده فرزند خود قرعه زد و قرعه به نام «عبدالله» آمد. از آنجا که «عبدالمطلب» عبد الله را بیش از دیگر فرزندان خود دوست می‌داشت، گفت: پروردگارا او را قربانی نمایم یا صد شتر به جای او قربانی کنم؟ قرعه انداخت و قرعه به صد شتر افتاد. او صد شتر را به جای عبد الله قربانی کرد و گوشت قربانی‌ها را بین فقرای مکه و دیگر فقرای حاضر تقسیم کرد.[۴]

برخی داستان ذبح «عبدالله» را با آب و تاب بسیار و به گونه‌ای مفصل طرح کرده‌اند. در این داستان آمده است که «عبدالمطلب» سرنوشت نذر خود را به قرعه «ازلام» بت «هُبَل» واگذار کرده است. قرعه قربانی از این طریق به نام «عبد الله» افتاد. گفته شده است که «عبد المطلب»، «عبدالله» را برای قربانی به سمت دو بت «اساف» و «نائله» برد چون بت پرستان قربانی خود را به آن‌ها تقدیم می‌کردند. در این زمان، قریش و برادران عبدالله از ترس اینکه چنین سنتی معمول شود، از کار «عبدالمطلب»، جلوگیری کردند و راه حلی ارائه دادند. راه حل این بود که «عبدالمطلب» برای کسب تکلیف، از زن کاهنی که گفته می‌شود با اجنه در ارتباط است و خبر از غیب دارد و اخبار او برای مردم چون وحی آسمانی، مقبول بوده است، کمک بگیرد. بنابر داستانی طولانی و پر ماجرا که مجال نقل آن در اینجا نیست، عبدالمطلب به توصیه آنان جامه عمل ‌پوشاند. در داستان آمده است که اجیر یا شیطان این زن، به او گفت: «عبدالمطلب» دیه انسان را در حجاز مبنا قرار دهد و آنقدر ده تا، ده­ تا بر دیه او بیفزاید تا قرعه به نام «عبدالله» اصابت نماید و او از مرگ نجات پیدا کند. گفته شده است که بر طبق این طرح «عبدالله» با صد شتر از قربانی شدن نجات پیدا کرد و از آن زمان دیه انسان از ده شتر به صد شتر ارتقاء پیدا کرد. در اسلام نیز این حکم مورد تایید قرار گرفت. این گزارش‌ها از چند جهت قابل تامل است:

۱- ذبح کودکان برای بت‌ها بنا بر گزارش فوق رسمی از رسوم بت‌پرستان بوده است که قرآن کریم آن را محکوم نموده است.[۵] گزارش‌های ذبح «عبدالله» برخلاف اشعاری است که یعقوبی و مسعودی از یگانه پرستی «عبدالمطلب» و پیروی او از دین حنیف «ابراهیم» نقل کرده‌اند. دو احتمال وجود دارد یکی اینکه یگانه پرستی او تدریجی بوده است و یا اینکه برخی مورخین اموی برای بی‌اعتبار ساختن «عبدالمطلب» که نیای بنی‌هاشم بوده است، این داستان را ساخته‌اند تا او را بت‌پرست نشان دهند. مورخین دقیقی چون یعقوبی و مسعودی از ذکر این داستان مفصل خودداری کرده‌اند.[۶] یعقوبی بدون طول و تفصیل تنها می‌نویسد: قریش از «عبدالمطلب‌« خواستند به ‌جای‌ فرزند، صد شتر بکشد و او با قرعه، صد شتر را به ‌جای‌ «عبدالله» ‌نحر کرد و گوشت آن را بین ‌مردم ‌تقسیم‌ نمود.[۷]

۲- اگر «عبدالمطلب» فرزند خود را نذر خداوند یکتا کرده بود نباید چاره کار خود را از بت «هُبَل» بجوید و فرزند خود را تقدیم بت‌ها کند. این حادثه به گونه‌ای نقل شده است که گویی خواست خداوند از طریق سازمان بت‌پرستی اعمال شده است.

۳- قبول اینکه خداوند بخواهد از طریق زنی مرتبط با شیطان، پدر پیامبر خود را از مرگ حتمی رها سازد، بسیار مضحک است. پرسش اینجاست که آیا خداوند نمی‌توانست چنین چیزی را به خود «عبدالمطلب» الهام کند و یا آیا آنقدر عقل «عبدالمطلب» قاصر بود که نتوانست خود چنین تدبیری ساده را بیندیشد.

۴- «ابن اسحاق» اولین کسی است که داستان ذبح عبد الله را نقل کرده است و خود تردید خویش را در این زمینه با سه بار تکرار این عبارت که «به گمان عده‌ای چنین نقل شده است و خدا عالم‌تر است» ابراز نموده است.[۸] پس به نظر می‌رسد این داستان ساخته مورخین اموی و یا پرداخته ذهن‌های قهرمان سازی بوده است که ابتدا توسط مورخین با تردید نقل شده است ولی مورخین بعدی این داستان را بدون اظهار تردید نقل کرده­اند و آن را مسلم پنداشته‌اند.

ازدواج عبدالله

نقل شده است که بلافاصله بعد از نجات عبد الله از قربانگاه، در مسیر باز گشت، دو زن نور نبوت را در پیشانی «عبدالله»[۹] مشاهده کرده و از او درخواست همخوابگی ‌کردند. بر طبق این نقل «عبدالله» به آنان گفت: در حال حاضر پدرم همراه من است.

نقل شده است که در همان روز مراسم خواستگاری از «آمنه» انجام گرفت و در همان شب «عبدالله» با آمنه عروسی کرد. روز بعد «عبدالله» خود را به آن زنان ‌رساند ولی آنان از پذیرش وی خودداری کرده و گفتند: تو نور نبوت را به شخص دیگری منتقل کرده‌ای.[۱۰] طبری با تردید غیر از آن دو داستان، داستان مشابه و درخواست مشابهی را از زن کاهنی نیز نقل کرده است.[۱۱] ساختگی و غیرعادی بودن نحوه این ازدواج به خوبی روشن است چون:

  • این داستان با نقل یعقوبی سازگار نیست که ازدواج «آمنه» و «عبدالله» یکسال بعد از جریان ذبح اتفاق افتاد و نطفه پیامبر(ص) مدت‌ها بعد از ازدواج بسته شد.[۱۲]
  • معلوم نیست در این داستان‌ها چرا نور پیامبر(ص) را تنها سه نفر دیده‌اند و حتی آمنه از مشاهده آن محروم بوده است.
  • این خبر با اخبار مربوط به پاکدامنی پدران پیامبران سازگار نیست.
  • ابن اسحاق نحوه ازدواج «عبدالله» را با تردید نقل می‌کند. با این وجود دیگران آن را مسلم فرض کرده و بر شاخ و برگ آن افزوده‌اند.

اسطوره‌های میلاد

ابن اسحاق می‌نویسد: عده‌ای تصور کرده‌اند که «آمنه» در زمان بارداری آوازهای غیبی شنیده است که ضمن آن به او گفته شده است که تو، به سید این امت آبستنی. هنگامی‌ که «آمنه» «محمد» را به دنیا آورد به او گفته شد که از هر حسود به خدای واحد پناه ببر و نام او را «محمد» بگذار. از آمنه نقل شده است که او خروج نوری را به هنگام وضع حمل از خویش دیده است که این نور همه عالم را روشن ساخته و نخستین تصویری را که برای او پدیدار ساخته است، کوشک­ها و قصرهای بُصری در شام بوده است.[۱۳]

بنا بر نقل یعقوبی، در زمان تولد پیامبر(ص) دیوها رانده شدند، ستارگان فرو ریختند، زمانی که قریش این حوادث را دیدند از فرو ریختن ستارگان شگفت زده شدند و گفتند: این جز برای پیش آمد قیامت نیست. مردم را زمین لرزه‌ای فرا گرفت که به همه جای دنیا رسید تا آنجا که کلیساها و کنشت‌ها ویران گشت. هر چیز که جز خدا پرستش می‌شد از جای خود کنده شد. در آن زمان ستارگانی هویدا گشت که تا پیش از آن هویدا نمی‌شد. ایوان کسری بلرزید و سیزده کنگره آن فرو ریخت و آتشکده فارس پس از هزاران سال خاموش شد و موبد موبدان خواب دید، شتران عربی اسبان سرکش را می‌کشند تا از دجله گذشته و در سرزمین‌ها پراکنده شدند، «انوشیروان» هراسناک شد و شخصی را نزد «سطیح» پیشگویِ عرب دمشق فرستاد و پیشگو گفت: در سرزمین تهامه تلاوت پدید آید و صاحب عصا آشکار شود.

شیخ صدوق نیز از قول برخی در روایتی ضعیف در امالی، سخنی را به امام صادق(ع) نسبت داده است که شبیه آن چیزی است که مورخین نقل کرده‌اند به‌علاوه اینکه در صبح ولادت محمد همه بت‌ها سرنگون و به رو بر خاک افتادند. دریاچه ساوه خشک شد و وادی ساوه پر از آب گشت. نوری از سمت حجاز به مشرق کشیده شد و تخت همه سلاطین سرنگون شد و شاهان لال شدند و در آن روز نتوانستند سخن بگویند، دانش کاهنان ربوده شد و سحر و جادو باطل شدند و کاهنان از همزاد خود ممنوع شدند.[۱۴] ابن هشام می‌نویسد: عالم یهودی در شب تولد پیامبر(ص) بر بامی ‌رفته و فریاد زد ستاره محمد طلوع کرد. در مورد این اخبار چند نکته قابل تذکر است:

الف) قبل از هر چیز باید خاطر نشان کنیم که ارزش شخصیت پیامبر(ص) به اتفاق‌هایی که در مورد تولد ایشان نقل شده و از اراده ایشان خارج بوده است، نیست تا تلاش شود بر وقوع این امور اصرار شود.

ب) این حوادث که بسیاری از آنان بر اساس باورهای جاهلی گذشته تنظیم شده است، امروز قابل قبول نیست. مثل اینکه «در زمان تولد پیامبر(ص) دیوها رانده شدند»، «دانش کاهنان ربوده شد»، «سحر و جادو باطل شد» و «کاهنان از همزاد خود ممنوع شدند».

پ) بسیاری از این حوادث علاوه بر اینکه امکانپذیر نیست، با سخن خود پیامبر(ص) در جریان خورشید گرفتگی هم زمان با مرگ فرزندش «ابراهیم» سازگار نیست که فرمودند با تولد و مرگ کسی آیات الهی دگرگونی نمی‌پذیرند[۱۵] بنابراین حوادث نقل شده قابل قبول نیست که در زمان تولد پیامبر(ص) «ستارگان فرو ریختند»، «مردم را زمین لرزه‌ای فرا گرفت که به همه جای دنیا رسید تا آنجا که کلیساها و کنشت‌ها ویران گشت. هر چیز که جز خدا پرستش می‌شد از جای خود کنده شد»، «در آن زمان ستارگانی هویدا گشت که تا پیش از آن هویدا نمی‌شد»، «ستاره «محمد» طلوع کرد»، «دریاچه ساوه خشک شد و وادی ساوه پر از آب گشت» و ..

ت) هیچ مسلمانی منکر اعجاز نیست و از قدرت خداوند هیچ چیزِ ممکن الوقوعی را دور نمی‌داند ولی باور به یک حادثه تاریخی، از نظر آنان هنگامی امکان‌پذیر است که آن حادثه با ادله تاریخی محکمی پشتیبانی شود و یا از طرق غیبی مثل قرآن یا حدیث متواتر و صحیح به او خبر داده شود. بنابراین بسیاری از حوادث غیر معمول که در مورد قبل و بعد از تولد پیامبر(ص) نقل شده است اگر با این منطق سازگار نباشد، قابل قبول نخواهد بود؛ چرا که هر آنچه ریشه قرآنی نداشته و حدیث مستند یا دلیل عقلی به همراه نداشته باشد، چون علم آور نیست باور به آن از نظر قرآن کریم جایز نیست. چرا که خداوند می‌فرماید: چیزى را که بدان علم ندارى دنبال مکن‏، زیرا گوش و چشم و قلب‏، همه مورد سوال واقع خواهند شد.[۱۶]

ث) ابعاد مختلف تولد محمد همچون دیگر شخصیت­های مهم تاریخ، با افسانه­هایی که پیروان علاقمند آنان، بعد از مرگ آنان، ساخته و پرداخته‌اند قرین است به‌طوری‌که تفکیک حقیقت از افسانه و تمثیل در آن بسیار دشوار است. ازاین‌رو «ابن اسحاق» به صورت غیرمستند و با تردید از حوادث دیده شده، توسط «آمنه» سخن می‌گوید. بعید است که در آن زمان کسی از پیامبریِ چهل سال آینده محمد به صورت قطعی اطلاع داشته باشد و حتی اگر آینده محمد برای مادرش این ‌چنین روشن بوده است، او نباید فرزند خود را پنج سال از خود دور می‌ساخت. علاوه بر این چرا «آمنه» در زمانی که زنده بود، تا شش سالگی پیامبر(ص)، بخشی از این موضوع را برای کسی جز «حلیمه» که این حوادث از او روایت شده است، بیان نکرده بود.

ج) وقوع بسیاری از حوادث عجیبی که هم زمان با تولد پیامبر(ص) نقل کرده‌اند را اگر بخواهیم با منطق تاریخی و علمی مورد مطالعه قرار دهیم قابل قبول نیستند؛ چون بخشی از این حوادث برای اثبات در آن عصر احتیاج به ارتباطات گسترده هم زمان و مطالعه تاریخی قوی داشته که از عهدۀ مورخین آن عصر بر نمی‌آمده است.

چ)پرسش‌های بسیاری در این زمینه مطرح می‌شود که پاسخ به آن کار ساده‌ای نیست. اول اینکه با توجه به اختلاف در اصلِ تاریخِ تولدِ حضرت محمد(ص)، این حوادث را چه کسی با زمان ولادت محمد از نظر تاریخی تطبیق داده است؟ دوم اینکه هیچ منبع مستقل تاریخی این حوادث را در آن زمان خاص و در آن کشورها که اتفاق افتاده است نقل نکرده است.

ح) مشاهده بت‌های سنگی که در جهان از قبل از ولات پیامبر اسلام تاکنون همچنان در دل معابد و کوه‌ها موجودند سرنگونی تاریخی آن‌ها را تایید نمی‌کند.

یعقوبی رانده شدن شیاطین به تیرهای شهاب آسمانی و به رو افتادن بت‌ها و خاموشی آتشکده‌ها را در زمان بعثت نیز آورده است.[۱۷] او روشن نکرده است که این حوادث یک‌بار اتفاق افتاده است یا پس از آن، باز شیاطین و بت‌ها به جای خود بازگشتند و اتشکده‌ها روشن شدند و در زمان بعثت بار دیگر شیاطین به تیرهای شهاب آسمانی رانده شدند، بت‌ها به رو افتادن و آتشکده‌ها خاموشی شد؟

خ) هر معجزه یا حادثه خارق‌العاده‌ای فایده یا هدفی نهفته است. پرسشی که اینجا مطرح می‌شود این است که در صورت وقوع حقیقی این حوادث، فایده آن چیست؟ وقوع این حوادث برای اثبات چه حقیقتی است؟ بینندگان این حوادث از کجا باید می‌فهمید که وقوع آن‌ها به دلیل ظهور پیامبری در نیم قرن آینده است؟ اگر این حوادث اتفاق افتاده بود و قریش آن‌ها را دیده بودند، چرا پیامبر(ص) در تبلیغ دین خویش، به استناد این معجزات، مردم را به دین اسلام دعوت نکرد؟

د) در هر صورت باور به این وقایع تنها به این طریق ممکن است که ناقل صادقی از غیب آن را نقل کرده باشد و به صورت متواتر به دست ما رسیده باشد. این اخبار چنین شرایطی را ندارند. به نظر می‌رسد که این وقایع بعد از وفات پیامبر(ص) و برای نشان دادن عظمت شخصیتی ایشان مطرح شده است و بیان کنندگان آن‌ها قصد داشته‌اند با بیان آن حقایقی که بعداً اتفاق افتاده است را به نحوی نمادین بیان کنند نه اینکه گزارشی تاریخی داشته باشند.

داستان‌های شیرخوارگی

محمد پس از مادرش، مدتی ‌از «ثَُوَیبَه» کنیز «ابولهب» ‌شیر خورد. او قبلاً «حمزه»‌ و «جعفر بن ابی طالب» و «عبدالله بن جَحش» را شیر داده بود.[۱۸] «ابولهب» به پاس قدر شناسی از این کار «ثویبه» را آزاد کرد.[۱۹]

رسم ‌اشراف ‌مکه‌ این‌ بود که ‌به ‌منظور حفظ سلامت ‌کودک‌ خود، از آب ‌و هوای‌گرم ‌و سوزان ‌مکه، جلوگیری ‌از مرگ ‌و میر کودکان‌، پیدا کردن‌ فصاحت‌ زبان‌، آشنایی با سختی‌های زندگی عربی، قدرت و قوت‌ جسمی، کسب‌ فرهنگ‌ اصیل ‌عربی،‌‌ ‌کودکان‌ خود را برای ‌شیر دادن ‌به ‌بیرون‌ از مکه‌ می‌فرستادند.[۲۰] شاید به همین جهت پیامبر اکرم (ص) فرموده ‌است‌: «انا اعربکم‌، انا قریشی ‌و استرضعت‌ فی ‌بنی ‌اسد»؛ من‌ از شما به ‌لحاظ اصالت ‌عرب‌تر هستم‌ چون‌ هم ‌قریشی ‌هستم ‌و هم‌ از بنی ‌اسد.[۲۱]

در مورد شیر خوردن محمد نیز داستان پردازی‌های غلو آمیز کم نیست. «کلینی» در «اصول کافی» روایتِ عجیبی از قول امام صادق(ع) نقل می­کند که از نظر متن و سند، ضعیف و غیر قابل قبول است. او می‌نویسد: «آمنه» پس از تولد پیامبر(ص) چند روز بی شیر بود، در این زمان «ابوطالب» آن حضرت را به سینه خود گرفت و خدا در سینۀ او شیر جاری ساخت. چند روز پیامبر(ص) از آن شیر می‌خورد، تا آنگاه که «عبدالمطلب» محمد را به «حارث» همسر «حلیمه» سپرد تا به رسم قریش او را در بیرون مکه شیر دهد.[۲۲] محمد(ص) دو سال‌ از دایه ‌خود «حلیمه ‌سعدیه»‌ شیر خورد. «حلیمه» قبلا «ابو سفیان» را نیز شیر داده بود.[۲۳]

«حلیمه» از بی رغبتی خود نسبت به گرفتن محمدِ یتیم و فقیر سخن به میان آمده است و اینکه پس از قبول دایگی محمد چه برکاتی به او رسیده است. او گفته است قطره‌ای شیر نداشتم و آمدم تا مثل سایرین فرزند ثروتمندان مکه را برای شیر دادن ببرم. کسی رغبت نداشت تا فرزند خود را به من بسپارد. از سر ناچاری محمد را قبول کردم. چون محمد را به پستان نزدیک کردم شیر از پستانم روان شد. ماده شتری داشتم لاغر و بی‌شیر، همان شب پستان شتر پر از شیر شد. در مسیر بازگشت به بادیه، الاغ ماده لاغر و ناتوانم که همیشه از قافله عقب می‌افتاد را چون مرغی دیدم که می‌دوید. گله گوسفندی داشتیم لاغر و بی‌شیر که به هنگام رسیدن ما به قبیله، پر شیر و چاق شدند و زمین ما پر از سبزه و علوفه گشت. وی در ادامه می‌گوید: قبل از مصطفی در قبیله ما، فقیرتر از ما نبود و پس از پذیرفتن دایگی او، ثروتمند تر از ما کسی نبود.[۲۴]

پرسشی که اینجا مطرح می‌شود این است که چگونه زنی که شیر نداشته است برای شیر دادن به فرزندان اشراف مکه، داوطلب می‌شود؟ او چگونه انتظار دارد که اشراف حسابگر مکه، این زن را برای چنین مسئولیت خطیری که با جان فرزندان آن‌ها گره خورده است، انتخاب ‌کنند؟ چگونه می‌توان باور کرد که «عبدالله» یا «آمنه» اجازه دهند تا فرزند خود را زنی بدون شیر با خود ببرد. این درحالی است که وضع مالی آن‌ها بد نبوده است. اگر حتی قبول کنیم که محمد یتیم و فقیر بوده است، وقتی «ابولهب» کنیز خود را برای مدتی محدود که به محمد شیر داده است آزاد می‌کند، معلوم می‌شود که محمد برای این خانواده بسیار عزیز بوده است. در این صورت چگونه «عبدالمطلب» که ریاست مکه را برعهده داشت و از وضعیت مالی خوبی نیز برخوردار بود و محمد را نیز بسیار دوست می‌داشت قبول خواهد کرد که اینگونه نوه خود را به هلاکت بیندازد؟ با توجه به شیر خوردن «ابوسفیان» از «حلیمه» مشخص می‌شود که شرایط مالی ممتاز خانواده او با سپردن وی به زنی بی‌شیر و فقیر تناسب نداشته و حلیمه فقیر و بی‌شیر نبوده است. نکته قابل توجه دیگر موضوع سند این خبر است که روشن نیست خاطراتی که «حلیمه» نقل کرده است از چه طریق به دست «عبد الله بن جعفر» رسیده و او آن را برای دیگران نقل کرده است.[۲۵] چون در زمان حیات «حلیمه» او هنوز متولد نشده بود و در طول تاریخ حیات پیامبر اسلام(ص) سخنی از زنده بودن «حلیمه» و ورود او به جمع مسلمانان دیده نمی‌شود.

افسانه شستشوی قلب

از دوران کودکی محمد، داستان‌هایی نقل کرده‌اند که ساخته و پرداخته افسانه پردازان است. شیخ صدوق داستانی را به نقل از ابن عباس و او به نقل از «آمنه»، مادر محمد نقل کرده است که پس از زایمان جوانی بلند بالا و سفید و خوش سیما را دیدم که به گمانم «عبدالمطلب» بود. او نوزاد من را گرفت و آب دهان در دهانش گذاشت و یک طشت طلای زمرّدنگار و یک شانه طلا به همراه داشت. شکم طفل را شکافت و قلب او را بیرون آورد، آن را نیز شکافت و یک تکه سیاهی از آن بیرون آورد و به دور افکند و دل را با گردی سفید، که از کیسه‌ای در آورد پر کرد و باز قلب را به جای خود گذاشت و گفت: قلبت را پر از ایمان، علم، حلم، یقین، عقل و حکمت کردم. آنگاه از کیسه‌ای دیگر مهری در آورد و بر کتف‌های او زد و گفت: خدایم فرمان داده است که از روح القدس در تو بدمم. آنگاه لباسی به او پوشانید و گفت: این امان تو از آفات دنیا.[۲۶]

از قول «حلیمه» موضوع را به گونه‌ای متفاوت نقل کرده‌اند که روزی فرزندان «حلیمه» سراسیمه سر رسیدند و به پدر و مادر خود گفتند: دو مرد آمدند و برادر قریشی ما را خواباندند و شکم او را پاره کردند و چند تازیانه به او زدند. حلیمه می‌گوید من و همسرم خود را به او رساندیم. او را ایستاده و رنگ پریده یافتیم. از حال او جویا شدیم. او گفت: دو مرد سفید پوش مرا خوابندند و شکم مرا شکافتند و نمی‌دانم چه چیزی برداشتند و چه جایگزین کردند.[۲۷]

یعقوبی این حادثه را در پنج سالگی و به قولی چهار سالگی دانسته است.[۲۸] مسعودی هم این واقعه را در چهار سالگی و به این صورت مطرح کرده است که: دو فرشته شکم او را شکافتند و قلبش را بیرون آوردند، قلب را شکافتند و پاره خون سیاهی از آن بیرون آوردند.[۲۹] آنگاه شکم و قلب او را با برف شستند. در همین زمان فرشتگان با یکدیگر در مورد عظمت رسول خدا مکالمه‌هایی داشتند که او آن را نقل کرده است.[۳۰] از قول حلیمه نقل می‌کنند که پس از آمدن آن دو مرد که قلب پیامبر(ص) را شستشو دادند من از ترس اینکه شیطان بر محمد(ص) تسلط پیدا نکرده باشد، محمد(ص) را به مادرش برگرداندم. مادرش پاسخ داد که شیطان بر فرزند من راهی ندارد. «و الله ما للشیطان علیه من سبیل». او شان عظیمی ‌دارد و من در زمان حمل او نوری دیدم که از من خارج شد و قصرهای شام را هویدا ساخت. او به هنگام تولد دست بر زمین گذاشت و سر به آسمان برداشته دعا کرد.[۳۱]

شبیه همین داستان را طبری در نزدیکی بعثت پیامبر از قول اباذر نقل می‌کند که حادثه شکافتن سینه و شستشوی قلب و خارج ساختن شیطان و خون سیاه قبل از نبوت توسط دو فرشته انجام گرفته است و همین باعث گشت پیامبر(ص) بفهمد که او از جانب خدا به پیامبری مبعوث گشته است.[۳۲]

انس بن مالک نقل می‌کند که این حادثه قبل از معراج بوده است. پیامبر در حالت خواب در کنار کعبه ابتدا با دو فرشته جبرئیل و میکائیل روبرو شد که آنان رفتند و سه نفره آمدند و قلب را شکافتند و با آب زمزم، شک، شرک، جاهلیت و ضلالت را از قلب پیامبر پاک کردند، پس از آن تشتی از طلا بیاوردند که پر از ایمان و حکمت بود و شکم و اندرون وی را از ایمان و حکمت پر کردند.[۳۳]

در هر صورت چنانچه ملاحظه شد این افسانه­ها غالباً ناشی از جهل و قهرمان‌سازی از سوی کسانی است که با اندیشه‌ها، افکار و اعتقادات صحیح دینی آشنایی نداشته‌اند. در تصور آنان، پاکی از گناه و آلودگی برای انسان ممکن نیست و اگر کسی بخواهد عصمت و پاکی در اعتقاد و عمل پیدا کند چاره‌ای جز این ندارد که با یک عمل جراحی توسط خداوند سیاهی‌های آن شستشو داده شود تا تغییر ماهیت دهد. گویی به زعم آنان، ایمان و عمل صالح افراد، ناشی از جبر خلقت است و از همین قلب مادی ناشی می‌شود. حال بسته به اهمیت زمانی در ذهن آنان این کار یا در بدو تولد، یا دوران کودکی، یا قبل از بعثت و یا به هنگام معراج و ملاقات با ملکوت آسمان باید انجام گیرد.

افسانه‌های سفر شام

محمد نوجوانی نه،[۳۴]یا سیزده ساله[۳۵] بود که ابوطالب برای سفر تجاری به شام آماده می‌شد. او از عمویش خواهش کرد که وی را همراه خود ببرد. ابوطالب با اشتیاق درخواست وی را پذیرفت. کاروان تجاری قریش در نزدیک صومعه‌ای در بُصریِ شام توقف کرد. یکی از افراد صومعه، راهبی زاهد و عالمی ‌مسیحی بود که معمولاً با کسی سخن نمی‌گفت. او با دیدن این کاروان، از آنان درخواست کرد که در آن روز همگی مهمان وی باشند. از وی علت کارش را ‌پرسیدند. وی ‌گفت: شما مهمان ما هستید. آنانکه او را می‌شناختند از این کار وی تعجب ‌کردند. چون او تا به حال با کسی از کاروانیان سخنی نگفته بود و کسی را نیز مهمانی نکرده بود. ابن اسحاق با تردید می‌نویسد مردم گمان کرده‌اند که انگیزه «بَحیرا» از مهمانی، دیدن ابری در بالای سر پیامبر(ص) بود که هنگام نشستن ایشان در زیر درخت، از حرکت ایستاد و بر او و درخت سایه افکند و شاخه‌های درخت به سمت وی مایل شد. در روایت شیخ صدوق از قول «ابوطالب» نقل شده است که از این ابر، آب، غذا و میوه هم فرو می‌ریخت و آنان با تعجب مشاهده کردند که صومعه «بَحیرا» به سمت کاروان آنان حرکت می‌کند.[۳۶]

به نظر می‌رسد اصل این داستان قابل خدشه باشد به همین جهت یعقوبی از آن سخنی به میان نیاورده است ولی دیگران آن را به طرق مختلف نقل کرده‌اند. مضمون داستان بسیار تردید آمیز و افسانه‌ای می‎‌نماید؛ چرا که وجود ابر در بالای سر پیامبر(ص) و تمایل شاخه‌های درختان به سمت ایشان و امور دیگر یک امر خارق‌العاده و عجیب است که توجه هر کس را به خود جلب می‌کند و نباید تنها «بَحیرا» آن را مشاهده کرده باشد. معلوم نیست چرا مورخین نقل کرده‌اند که تنها دو نفر از راهبان، آن هم از مسیحیان این ابر را مشاهده کرده‌اند ولی نقل‌های دیگر این حادثه خالی از این مشاهده است.[۳۷] معلوم نیست چرا این ابر در زمان بعثت و بعد از آن در مدینه توسط هیچ شخص دیگر گزارش نشده است.

در ادامه داستان آمده است: هنگامی‌که همه کاروانیان حاضر شدند. «بَحیرا» ‌پرسید: آیا همه آمدند؟ پاسخ شنید: آری، جز فرزند «عبدالله بن عبدالمطلب» که کودکی است. «بَحیرا» از آن‌ها درخواست کرد تا او را هم بیاورید. با ورود محمد، «بَحیرا» نگاهی معنادار به وی ‌انداخت. او پس از خوردن غذا و پراکنده شدن کاروانیان، به محمد نزدیک شده و از او خواست تا به درستی به پرسش‌های او پاسخ دهد. او برای این کار محمد را به «لات» و «عزا» یعنی دو بت مورد احترام قریش، قسم داد. در سیره ابن هشام به نحو تردید آمیز گفته است که به تصور عده‌ای محمد(ص) در پاسخ او ‌گفت: از «لات» و «عزا» با من سخن نگو. به خدا قسم من از هیچ موجودی به اندازه «لات» و «عزا» تنفر ندارم. «بَحیرا» او را به «الله» قسم می‌دهد. آنگاه بحیرا از خواب و بیداری و امور دیگر محمد پرسش‌هایی کرد و ایشان پاسخ لازم را ‌داد. بحیرا پاسخ‌ها را مطابق نشانه‌های مد نظر خود ‌یافت و آنگاه به پشت او نظر ‌کرد و مُهر نبوت را در بین کتف محمد دید.[۳۸]

«بَحیرا» پس از فراغت از سخن با محمد، به سمت «ابوطالب» آمده و از او می‌پرسد؟ این پسر فرزند کیست؟ پاسخ داد: فرزند من. «بَحیرا» گفت: پدر او نباید زنده باشد. «ابوطالب» گفت: او فرزند برادر من است. ‌پرسید: پدرش چه شد؟ جواب داد: در حالی که مادرش به او حامله بود، مُرد. «بَحیرا» گفت: راست گفتی. باید همراه پسر برادر به وطنِ خود باز گردی. وی آینده مهمی ‌دارد. او را از شر یهود نگه‌دار که اگر یهودیان او را بشناسند به او آسیب خواهند رساند. طبری می‌نویسد ابوطالب او را به همراه ابوبکر و بلال به مکه باز گردانید. باید پرسید که چگونه ابوطالب این دو نفر را مامور حفاظت از محمد کرده است در حالی که ابوبکر دو سال از پیامبر کوچک تر بود و بلال نیز هنوز به دنیا نیامده بود.[۳۹] برخی گفته‌اند ابوطالب به راه خود ادامه داد و در شام محمد مورد استقبال راهبان آنجا از جمله راهب «نسطوری» قرار گرفت. کاخ‌های شام به لرزه درآمد و نور باران شد و در بازگشت به مکه جز ابوجهل، همه به استقبال محمد آمدند.[۴۰]

ابن سعد علاوه بر روایت فوق، روایت دیگری نقل می‌کند که دو دیر نشین، در بین راه محمد به شام، او را دیدند و گفتند او صورتش صورت پیامبر، چشمش چشم پیامبر است. ابوطالب پرسید پیامبری چیست؟ گفتند: او کسی است که وحی آسمان را از خدا می‌گیرد و به اهل زمین می‌رساند. ابوطالب گفت: خدا بزرگتر و منزه است. ای پسر برادر می‌شنوی آنان چه می‌گویند. محمد گفت: عمو قدرت خدا را منکر نشوید.[۴۱]

به خوبی واضح است که این افسانه با این همه اختلاف و تشتت پایه و اساس درستی نداشته و ساخته و پرداخته روایان بعد است. یکی از نکات قابل توجه در تاریخ زندگی رسول خدا(ص) نقش روحانیون مسیحی در شناسایی پیامبر است که امر مشکوکی به نظر می‌رسد. در اخبار گاهی سخن از مُهر نبوت به میان آمده است. حال آنکه در قرآن کریم سخنی از وجود چنین مهری برای انبیا به میان نیامده و معلوم نیست که چگونه تنها برخی از افراد آن هم تنها قبل از بهثت آن را دیده و گزارش کرده‌اند. به هر حال اینکه این مُهر در صورت وجود چه ماهیتی داشته است به خوبی روشن نیست ولی چنانچه از کتاب «کمال الدین و تمام النعمه» نقل شد، «آمنه» کسی را شبیه «عبدالمطلب» دیده است که این مهر را به هنگام تولد محمد(ص) بین دو کتف او زده است.

بازسازی کعبه

از پیامبر(ص) نقل شده است که من برای بازسازی کعبه، در دامن خود سنگ حمل می‌کردم. در این حالت که من پوشیده نبودم گویی کسی به من گفت: دامن خود را پایین بینداز. من پایین انداختم ولی عمویم «ابوطالب» از من خواست تا به همان صورت باز هم سنگ بیاورم. من گفتم: دیگر چنین نخواهم کرد. از آن زمان به بعد، دیگر هیچ کس من را در این حالت ندید.[۴۲] شبیه این داستان را برای کودکی ایشان نیز نقل کرده‌اند ولی داستان در این سن نا‌معقول‌تر به نظر می‌رسد چون انسان عاقلی مثل محمد در ۲۵ یا به قولی ۳۵ سالگی چنین کاری انجام نمی­دهد.[۴۳]

سفر تجاری به شام برای خدیجه

نقل شده است که محمد در شام، زمان خرید و فروش کالا با شخصی اختلاف پیدا ‌کرد. او از محمد ‌‌خواست تا برای اثبات ادعایش به «لات» و «عزا» دو بت مورد احترام قریش سوگند یاد کند. محمد اظهار داشت که من از آن‌ها روی گردان هستم و هیچگاه به آن‌ها قسم نمی‌خورم. گفته شده است که محمد در این سفر تجاری دو برابر مال التجاره، سود نصیب خدیجه کرد.

مشکل از اینجا شروع می شود که میسره خادم خدیجه برای خدیجه گزارش کرد که در شام یک راهب نَسطوری گفته است که او پیامبر آخر الزمان است و در ضمن قضیه دیدن دو ملک را نقل می کند که در گرمای بیابان بر سر محمد سایه افکنده بودند.[۴۴] احتمالاً چون ملک قابل دیدن نیست، ابن هشام با این مطلب را با تردید نقل می‌کند که گویی در جریان این سفر «مَیسره» دو ملک را در راه دیده است که بر سر پیامبر(ص) سایه افکنده بودند.[۴۵] یعقوبی اساساً جریان تجارت محمد برای خدیجه را بی اساس دانسته است.

ازدواج محمد به روایت یعقوبی

داستان ازدواج محمد با خدیجه را از قول «عمار یاسر» به گونه‌ای کاملا متفاوت از دیگر مورخین نقل می کند. او از قول «عمار یاسر» می‌نویسد: من از هر کس به ازدواج پیامبر(ص) آگاه ترم چون دوست او بودم و روزی با هم در بین صفا و مروه راه می‌رفتیم. ناگاه خدیجه و «هاله» خواهرش رسیدند. خدیجه محمد را دید و به او علاقمند شد. «هاله» نزد من آمد و گفت: ای عمار دوستت خواهان خدیجه نیست؟ گفتم: به خدا نمی‌دانم. بازگشتم و سخن «هاله» را به اطلاع محمد رساندم. محمد گفت: برگرد و با او قرار بگذار و روزی را وعده کن تا برای خواستگاری نزد او برویم.[۴۶] محمد این موضوع را با عموهای خود در میان گذاشت و همراه عموهایش «حمزه» و «ابوطالب» برای خواستگاری پیش پدر خدیجه رفتند. اختلاف است که «خویلد ابن اسد» پدر خدیجه صیغه عقد را خوانده است یا عموی خدیجه، «عمر بن اسد» ولی یعقوبی خواننده خطبه را ابوطالب دانسته است. باید توجه داشت که به نظر ابن سعد در طبقات پدر خدیجه قبل از فجار مرده بود و آنان خدیجه را که در آن زمان چهل سال داشت از عموی او خواستگاری کردند.[۴۷] این درحالی است که ابن اسحاق می‌گوید: خویلد پنج سال بعد از فجار خدیجه را به محمد(ص) تزویج کرد ولی به روایت یعقوبی او در فجار کشته شد یا در همان سال مرد.[۴۸] باید توجه داشت عمار ۲۸ سال بعد از پیامبر(ص) در جنگ صفین شهید شد و به نظر نمی رسد به لحاظ سنی بتواند دوست و همراه پیامبر(ص) باشد.

[۱] تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۳۶۱، نام «ابوطالب» و «ابولهب» نیز به ترتیب «عبد مناف» و «عبد العزی» بوده است.

[۲] وَکَذَلِکَ زَیَّنَ لِکَثِیرٍ مِّنَ الْمُشْرِکِینَ قَتْلَ أَوْلاَدِهِمْ شُرَکَآؤُهُمْ لِیُرْدُوهُمْ وَلِیَلْبِسُواْ عَلَیْهِمْ دِینَهُمْ وَلَوْ شَاء اللّهُ مَا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَمَا یَفْتَرُونَ سوره الانعام آیه۱۳۷؛ و این گونه براى بسیارى از مشرکان بتانشان کشتن فرزندانشان را آراستند تا هلاکشان کنند و دینشان را بر آنان مشتبه سازند و اگر خدا مى‏خواست چنین نمى‏کردند پس ایشان را با آنچه به دروغ مى‏سازند رها کن.

[۳] خصال، شیخ صدوق، کتابفروشی اسلامیه، بی تا، ج۱، ص۹۵٫

[۴] انساب الاشراف، ج۱، ص۸۷٫

[۵] سوره انعام، آیه ۱۳۷و۱۴۰٫ در سوره مائده، آیه ۳؛ چنین قربانی‌هایی که به وسیله‌ی آیین ازلام ذبح می‌گردیدند را حرام خوانده است.

[۶] تاریخ ‌یعقوبی‌، ج‌۱، ص‌۳۶۴؛ مروج الذهب، ج۱، ص۴۸۸٫

[۷] تاریخ‌ یعقوبی‌، ج‌۱، ص‌۳۲۸٫

[۸] السیره النبویه، ج۱، ص۱۸۸-۱۹۲٫

[۹] «عبدالله» ‌جوان ‌بسیار زیبایی ‌بود و به «‌قمر حرم‌» معروف‌ بود. قبل ‌از او «عبدمناف»، «‌قمر بطحا» نامیده می‌شد و بعد از او «ابوالفضل العباس»، «‌قمر بنی‌‌هاشم» ‌لقب‌ یافت‌.

[۱۰] السیره النبویه، ج۱، ص ۱۹۳- ۱۹۴؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۹۶-۹۷٫

[۱۱] طبری مطلب فوق را با تعبیر «زعم» یعنی گمان کرده اند، آورده است؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۶٫

[۱۲] یعقوبی، ج۱، ص۳۶۱٫

[۱۳] السیره النبویه، ج۱، ص۱۹۴-۱۹۵

[۱۴] امالی، شیخ صدوق، انتشارات اسلامیه، چ۳، ۱۳۵۵، مجلس ۴۸، ص۲۸۵-۲۸۶٫ بنا به گفته نجاشی در کتاب رجال خود: ناقل این خبر ابن عثمان است که اغلب اخبار سیره از او نقل می‌شده است. به نظر می‌رسد بخش اول حدیث که ارتباطی با موضوع ندارد از امام صادق باشد و بخش دوم را خودِ ناقل بنا بر آنچه در زمان او شهرت داشته است از خود اضافه کرده است و راویان به تصور اینکه روایت امام است، آن را در کتاب حدیث نقل کرده‌اند.

[۱۵] الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۱۴۳٫

[۱۶] وَلاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولـئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً. سوره اسراء، آیه۳۶٫

[۱۷] تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص ۲۳

[۱۸] الکامل، ج۱، ص۲۹۴٫ تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۳۶۲

[۱۹] تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۳۶۲

[۲۰] پیامبر(ص‌) نسبت ‌به ‌مادر خود احترام ‌خاصی‌ قائل ‌بودند و در جریان ‌صلح ‌حدیبیه ‌نیز به یاد مهربانی‌های‌ مادر بر سر مزار او گریستند‌. ایشان تا هنگامی‌که ‌در مکه ‌بودند به ‌«ثویبه» ‌سرکشی‌ و ‌رسیدگی‌ می‌فرمودند. بنابرنقل ابن سعد، خدیجه ‌از ابولهب ‌درخواست ‌کرد ثویبه ‌را بفروشد تا او وی‌ را آزاد سازد ولی‌ ابولهب‌ نپذیرفت‌. هنگامی‌که ‌پیامبر(ص‌) در مدینه ‌بودند، ابولهب‌ وی‌ را آزاد کرد. پیامبر(ص‌) برای‌ او از مدینه ‌لباس‌ و پول‌ می‌فرستادند.» (الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۱۰۸- ۱۰۹). حضرت محمد(ص) در جریان ‌جنگ‌ حنین ‌نیز نسبت ‌به ‌خواهر رضایی ‌خود شیما و خانواده ‌حلیمه ‌لطف‌ و بخشش‌ بسیار نمود. (الطبقات الکبری، ابن سعد، ج‌۱، ص۹۸‌، ۱۰۵و۱۰۶)

[۲۱] السیره النبویه، ‌ابن ‌هشام‌، ص‌۱۵۰٫

[۲۲] تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۰؛ یعقوبی در اصول کافی می‌نویسد: ابوطالب، حلیمه سعدیه را برای پیامبر پیدا کرد. اصول کافی، ج۲، ح۲۷، ص۳۳۹٫

[۲۳] تاریخ پیامبر اسلام، ص۵۲

[۲۴] السیره النبویه، ج۱، ص۱۹۹-۲۰۱ و الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۱۵۱

[۲۵] السیره النبویه، ج۱، ص۱۹۹

[۲۶] کمالُ الدین و تمامُ النعمه، ج۱، باب۱۲، ص۱۷۳

[۲۷] السیره النبویه، ج۱، ص۲۰۱-۲۰۲

[۲۸] تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۳۶۲٫

[۲۹] ابن سعد می‌نویسد: آنان گفتند این سیاهی از تو، نصیب شیطان است؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۱۵۱٫

[۳۰] مروج الذهب، ج۱، ص۶۲۹٫

[۳۱] السیره النبویه، ج۱، ص۲۰۲٫

[۳۲] تاریخ طبری ، ج۱، ص۵۲٫

[۳۳] تاریخ طبری ، ج۱، ص۵۴٫

[۳۴] تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۳۶۹؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۷۰ .

[۳۵] المروج الذهب، ج۲، ص۲۷۵٫ در روایت صدوق از ابن عباس، محمد در آن زمان هشت سال دارد. کمال الدین و تمام النعمه، ج۱، باب ۱۴، ص۱۷۸٫

[۳۶] کمال الدین و تمام النعمه، ج۱، باب ۱۴، ص۱۷۸-۱۸۳٫

[۳۷] الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۱۲۰-۱۲۱٫

[۳۸] السیره النبویه، ج۱، ص۲۱۹٫

[۴۰] کمال الدین و تمام النعمه، ج۱، باب ۱۴، ص۱۸۱-۱۸۲٫

[۴۱] الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۱۵۳٫

[۴۲] الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۱۴۵٫

[۴۳] السیره النبویه، ج۱، ص۲۲۰؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۱۵۷٫

[۴۴] الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۱۲۹-۱۳۱٫

[۴۵] السیره النبویه، ج۱، ص۲۲۴-۲۲۵٫

[۴۶] تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۳۷۵٫

[۴۷] الطبقات الکبری، ابن سعد، ج۱، ص۱۳۲-۱۳۳٫

[۴۸] تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۳۷۶

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>