<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>انجمن محققان و مدرسان روحانی اصفهان</title>
	<atom:link href="https://ammre.ir/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://ammre.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sun, 28 May 2017 21:37:24 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=4.1.41</generator>
	<item>
		<title>نقد و بررسی سند 2030</title>
		<link>https://ammre.ir/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b3%d9%86%d8%af-2030/</link>
		<comments>https://ammre.ir/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b3%d9%86%d8%af-2030/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 May 2017 21:37:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[علمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">https://ammre.ir/?p=264</guid>
		<description><![CDATA[انجمن محققان و مدرسان روحانی اصفهان جمعی است که سعی در نگاه روزآمد به اسلام و جهان دارد. برخی از افراد این انجمن به مناسبت بحث‌هایی که در زمینه سند فرهنگی 2030 یونسکو در کشور به وجود آمده است تصمیم گرفتند این سند را در نشستی علمی به بحث گذاشته و فارغ از ایرادات شکلی ...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<table>
<tbody>
<tr>
<td width="423"></td>
</tr>
</tbody>
</table>
<div id="attachment_105" style="width: 210px" class="wp-caption alignleft"><a href="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2015/02/m.nasr_.jpg"><img class="size-full wp-image-105" src="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2015/02/m.nasr_.jpg" alt="محمد نصر اصفهانی" width="200" height="231" /></a><p class="wp-caption-text">محمد نصر اصفهانی</p></div>
<p style="text-align: justify;">انجمن محققان و مدرسان روحانی اصفهان جمعی است که سعی در نگاه روزآمد به اسلام و جهان دارد. برخی از افراد این انجمن به مناسبت بحث‌هایی که در زمینه سند فرهنگی 2030 یونسکو در کشور به وجود آمده است تصمیم گرفتند این سند را در نشستی علمی به بحث گذاشته و فارغ از ایرادات شکلی که به آن گرفته شده است محتوای آن را مورد نقد و بررسی قرار دهند.</p>
<p style="text-align: justify;">اما پیشینه بحث از 2030 به آنجا بر می‌گردد که ضمن نامه رسمی منتشر شده، به امضای معاون اول رئیس جمهور، در تاریخ 25 شهریور سال 95، که رونوشت آن به اطلاع مقامات مسئول کشور از جمله دفتر مقام معظم رهبری رسید، این سند امضا شد. (ضمیمه1)</p>
<p style="text-align: justify;">پس از مدتی بخش زنان بسیج سپاه پاسداران به این سند اعتراض می‌کند، چرا که در آن به «تساوی جنسیتی» و «فمینسم» و سهمیه‌بندی جنسیتی رسمیت داده شده است. رئیس بسیج زنان خانم مینو اصلانی در 10 آبان 1395 در نشست خبری غرفه سازمان بسیج جامعه زنان کشور تحت عنوان: «صدای پای فمنیست» در دهمین نمایشگاه رسانه های دیجیتال عنوان کرد که متاسفانه به تازگی ایران در حال پیوستن به برخی از معاهدات بین المللی است و به دنبال ایجاد تساوی جنسیتی و سهمیه بندی جنسیتی در کشور است. او در این نشست این سند را جنگ علیه خانواده و باعث استفاده ابزاری از زن دانست که باعث جابجایی نقش زن و مرد می‌شود و نقش قوامیت و حاکمیت را از مرد می‌گیرد و لذا زن تحت حمایت هیچ مردی نیست و نقش‌های همسری و مادری خود را نیز از دست می‌دهد. او خواستار نظارت بیش از پیش مجلس بر این اقدامات شد تا مانع از پیوستن به معاهدت دارای هزینه های سنگین معنوی، اخلاقی و خانوادگی بشود. خانم مینو اصلانی همین بحث را بارها در مراسم مختلف عیناً تکرار کرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">برای قضاوت خوانندگان در این خصوص عیناً متن مورد نظر مخالفان سند را ک</p>
<p style="text-align: justify;">ه همان هدف پنجم سند قابل ذکر است:</p>
<p style="text-align: justify;">«هدف اصلی 5: دستیابی به تساوی جنسیتی و توانمندسازی همۀ زنان و دختران</p>
<p style="text-align: justify;">5-1- پایان دادن به همۀ اشکال تبعیض علیه زنان و دختران در همه جا</p>
<p style="text-align: justify;">5-2- ریشه کنی همۀ انواع خشونت علیه زنان و دختران در حوزه‌های عمومی و خصوصی، از جمله: در زمینۀ قاچاق انسان و سوء استفاده‌های جنسی و غیره&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">5-3- ریشه‌کنی همۀ اقدامات زیانبار مانند ازدواج کودکان، ازدواج در سنین بسیار پایین و ختنۀ زنان</p>
<p style="text-align: justify;">5-4- به رسمیت شناختن و ارج نهادن به مراقبتهای داخل منزل و  خانه‌داری (کار در منزل) بدون دستمزد از طریق: تأمین خدمات عمومی، ایجاد زیربناها و تنظیم سیاستهای حفاظت اجتماعی و ترویج مسئولیت مشترک در منزل و در محیط خانواده، تا حدی که مقررات ملّی اجازه دهند.</p>
<p style="text-align: justify;">5-5- تضمین مشارکت کامل و مؤثر زنان و در اختیار قرار دادن فرصتهای برابر (با مردان) برای انتصاب به مسئولیتهای بسیار بالا در همۀ سطوح تصمیم گیری در حوزه‌های سیاسی، اقتصادی و همچنین در زندگی عمومی</p>
<p style="text-align: justify;">۶-۵- ضمانت دسترسی جهانی به بهداشت باروری و جنسی و دسترسی به حقوق باروری در راستای توافقهای انجام شده در جریان کنفرانس بین المللی جمعیت و توسعه و اعلامیه و برنامۀ اقدام پکن، و بر مبنای اسناد نهایی به دست آمده از کنفرانسهای بازنگری برگزار شده در این ارتباط</p>
<p style="text-align: justify;">5- الف- انجام اصلاحاتی برای برقراری تساوی حقوق زنان و مردان به منظور دسترسی زنان به منابع اقتصادی و امکان مالکیت و کنترل دارایی‌ها از قبیل: زمین و سایر اشکال دارایی توسط آنان و همچنین برقراری حق دسترسی زنان به خدمات مالی، ارثیه و منابع طبیعی، در راستای قوانین ملّی (کشورها)</p>
<p style="text-align: justify;">5- ب- ارتقای کاربرد فناوری توانمندکننده، به ویژه فناوری اطلاعات و ارتباطات به منظور ترویج توانمندسازی زنان</p>
<p style="text-align: justify;">5- ج- تقویت و اتخاذ سیاستهای مطمئن و مناسب و همچنین وضع قوانین قابل اجرا برای ترویج تساوی جنسیتی و توانمندسازی همۀ زنان و دختران در کلیۀ سطوح» (نظر به اینکه بقیه بخش‌های سند زیاد مورد بحث نبوده است تنها به خلاصه اهداف آن اکتفا می‌کنیم)</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">در هر صورت تقریبا یک سال بعد مقام معظم رهبری در تاریخ 17 اردیبهشت 96 در دیدار با معلمان و فرهنگیان، در آستانه انتخابات از پذیرش سند 2030 توسط دولت انتقاد کردند. بخش اصلی انتقاد ایشان، کمتر محتوایی و بیشتر شکلی بود ولی رقبای دولت از بیانات معظم‌له در جریان انتخابات اِشکال محتوایی برداشت کردند و با انتساب مطالبی غالباً خلاف واقع به این سند بر این بحث انتخاباتی دامن زدند. <strong>اِشکال اول</strong> رهبری این بود که ما نباید زیر بار مجموعه‌های بین‌المللی مثل یونسکو برویم چون آنها تحت نفوذ قدرت‌های بزرگ است. ایشان فرمودند: «این سند ۲۰۳۰ سازمان ملل و یونسکو و این حرفها، اینها چیزهایی نیست که جمهوری اسلامی بتواند شانه‌اش را زیر بار اینها بدهد و تسلیم اینها بشود.»</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>اشکال دوم</strong> این بود که اصل این کار غلط است که با وجود مجمع تشخیص مصلحت و برنامه‌های بالادستی اعلام شده توسط رهبری زیر بار برنامه‌های آموزشی و پرورشی و اخلاق و سبک زندگی یونسکو بریم. عین سخن ایشان این بود که: «به چه مناسبت یک مجموعه‌ی به‌اصطلاح بین‌المللی‌ای -که قطعاً تحت نفوذ قدرتهای بزرگ دنیا است &#8211; این حق را داشته باشد که برای کشورهای مختلف، برای ملّتهای گوناگون، با تمدّنهای مختلف، با سوابق تاریخی و فرهنگی گوناگون، تکلیف معیّن کند که شما باید این‌جوری عمل کنید؟ اصل کار، غلط است.» نظر به اینکه اعلامیه‌های بین‌المللی همچون اعلامیه حقوق بشر، حقوق کودکان، کنوانسیون زنان امور پذیرفته شده بین‌المللی است و نمی‌توان به تفکر جهانی بی‌اعتنا بود گفتند: «اگرچنانچه با اصل کار شما نمیتوانید مخالفت بکنید، حدّاقلّش این است که بِایستید بگویید جمهوری اسلامی خودش مشی دارد، خطّ‌و‌ربط دارد، ما سندهای بالادستی داریم، ما میدانیم باید در زمینه‌های آموزش، پرورش، اخلاق، سبک زندگی چه‌کار کنیم؛ احتیاج به این سند وجود ندارد.»</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>اشکال سوم</strong> در نحوه عملکرد دولت در این زمینه است که چرا بی سروصدا آن را به اجرا گذاشته ‌است ایشان فرمودند: «اینکه ما برویم سند را امضا کنیم و بعد هم بیاییم شروع کنیم بی‌سروصدا اجرائی کردن، نخیر، این اصلاً مطلقاً مجاز نیست؛ ما اعلام هم کرده‌ایم به دستگاه‌های مسئول. بنده از شورای عالی انقلاب فرهنگی هم گله‌مند هستم؛ آنها باید مراقبت میکردند، نباید اجازه میدادند این ‌کار تا اینجا پیش بیاید که ناچار بشویم ما جلوی آن را بگیریم و ما وارد قضیّه بشویم.» موضوع اجرای بی‌سروصدا، با وجود رونوشت اجرای آن به دفتر ایشان، در 25/6/1395 (ضمیمه1) و اشاره خود ایشان، یک سال قبل، به این سند، روشن نیست. ایشان در دیدار جمعی از اساتید دانشگاه‌ها در روز دوازدهم ماه مبارک رمضان سال گذشته؛ ۲۹ /خرداد/ ۱۳۹۵ در حسینیه‌ی امام خمینی (رحمه‌الله) فرموده‌اند: «یونسکو در ۲۰۱۵ [میلادی‌] -یعنی همان پارسال- یک گزارشی داده در مورد چشم‌انداز علم تا سال ۲۰۳۰؛ در این گزارش میگوید ایران به دنبال تبدیل اقتصاد منبع‌محور به اقتصاد دانش‌محور است. این همان نکته‌ای است که ما روی آن مکرّر تکیه کردیم و امروز هم بعضی از آقایان اینجا اشاره کردند.»</p>
<p style="text-align: justify;">مهم‌ترین اشاره رهبری به محتوای سند 2030 در سخنرانی اخیر این بود که: «اینجا جمهوری اسلامی است؛ اینجا، مبنا اسلام است، مبنا قرآن است؛ اینجا جایی نیست که سبک زندگی معیوبِ ویرانگرِ فاسدِ غربی بتواند در اینجا این‌جور اِعمال نفوذ کند. البتّه متأسّفانه اِعمال نفوذ دارند میکنند و از طُرق مختلف وارد میشوند امّا [اینکه] این‌جور به‌طور رسمی سند به ما بدهند که «تا پانزده سال دیگر باید شما این‌جوری بکنید، این‌جوری بکنید»، ما هم بگوییم بله، معنی ندارد این کار.»</p>
<p style="text-align: justify;">با توجه به نکته اخیر مقام معظم که فرموده بودند: «اینجا جمهوری اسلامی است؛ اینجا، مبنا اسلام است، مبنا قرآن است.» انجمن محققان و مدرسان روحانی اصفهان در نشست فقهی این هفته خود 29 اردیبهشت 1396 خود این سند را بر اساس مبانی اسلامی مورد بحث قرار داد. ابتدا حجت الاسلام و المسلمین قیصری در خصوص بازتاب سند 2030 یونسکو  گفت: «به گزارش خبرنگار <a href="https://www.iribnews.ir">خبرگزاری صداوسیما</a>، محمدمهدی زاهدی در برنامه گفتگوی  ویژه خبری شبکه دو سیما گفت سند 2030 یونسکو در پی تربیت نسل بی‌هویت در کشورمان است که دین و ایرانی بودن برای آن مطرح نباشد. ایشان نگفت که از کجای سند چنین چیزی آمده است. البته او گفت در این سند بر مباحث جنسیت‌محور تأکید جدی شده است و با جریان سازی به جای عدالت جنسیتی برابری جنسیتی را تشویق می کند. وی گفت: «با اجرای سند 2030 سازمان ملل، مدارس کشورمان نباید رنگ و بوی سیاسی و مذهبی داشته و به پرورش کاری نداشته باشند، البته ما که چنین چیزی در سند نیافتیم. آقای زاهدی افزود: بر اساس این سند، اولویت استخدام با معلمانی است که به برابری جنسیتی اعتقاد دارند، این هم در سند یافت نشد. رئیس کمیسیون آموزش مجلس تصور خود را از کلیت سند 2030 یونسکو اُمانیستی و سکولاریستی خواند و افزود: منظورشان از حقوق بشر همان حقوق بشر آمریکایی است که آثار آن در یمن، عراق، افغانستان، جنگ ویتنام و کشتار هیروشیما و جنایات دیگر این کشور دیده می شود.</p>
<p style="text-align: justify;">محمدرضا مخبر دزفولی دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی نیز در ارتباط تلفنی با این برنامه گفت: «کشوری که سند جامع تحول ّآموزش و پرورش را دارد چرا زیر بار امضای سند 2030 سازمان ملل رفته است؟ سند 2030 بومی، ایرانی و اسلامی نیست و نباید سندی را اجرا کنیم که سیاست گذاری آن از طرف دیگران و خارج از مرزهاست. در این سند مقابله با خشونت مطرح شده است اما تعبیر آمریکایی ها از مقابله با خشونت؛ مقابله با اسلام است. به نظر او سند 2030 در ساختار و محتوا با فرهنگ کشورمان مخالف است. ایشان ارتباط این سند با آمریکا را توضیح نداد.</p>
<p style="text-align: justify;">محمد اسحاقی معاون برنامه ریزی و هماهنگی شورای عالی انقلاب فرهنگی نیز در این برنامه گفت: «امضای سند 2030 یونسکو به وسیله برخی مسئولان اجرایی نشان دهنده نقش منفعلانه مسئولان در سازمان های بین المللی است. البته او هم نگفت کجای سند مشکل دارد و ما باید در مورد آن فعال باشیم.</p>
<p style="text-align: justify;">حجت الاسلام و المسلمین محمد نصراصفهانی در تکمیل سخنان جناب آقای قیصری گفت: ّّ«باید عرض کنم که همین آقای مخبر دزفولی، خانم جمیله علم‌الهدی همسر حجت الاسلام رئیسی، را به ریاست کمیسیون تعلیم و تربیت دبیرخانه شورای انقلاب ّفرهنگی منصوب کرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">ایشان نقش خود را، در طرح موضوع سند2030، برای مقام معظم رهبری در سخنرانی تبلیغاتی برای شوهرشان به خوبی تشریح کرده‌اند. به گزارش خبرگزاری فارس ایشان در اصفهان 23/2/96 و در جمع زنان گفت: خواص در کشور کسانی هستند که به ولایت فقیه التزام دارند. به جای آنکه ارزش‌های فرهنگی خود را در جهان گسترش دهیم به دنبال تهاجم به خود بوده‌ایم.  یونسکو طبق رسمی هر چند سال یک بار توصیه‌های کلی را برای پیشرفت کشورها ارائه می‌کند، سند 2030 سال 2015  به تصویب رسید. همسر حجت الاسلام رئیسی بیان کرد: وقتی آقای رئیس جمهور با بررسی این سند توسط شورای عالی انقلاب فرهنگی موافقت نکردند مسأله را با دفتر مقام معظم رهبری مطرح کردیم که موضع‌گیری ایشان را در پی داشت، البته قبول داریم که شورای انقلاب فرهنگی در این زمینه وظیفه خود را به درستی انجام نداده است.</p>
<p style="text-align: justify;">رئیس کمیسیون تعلیم و تربیت شورای عالی انقلاب فرهنگی خاطرنشان کرد: اگر این سند که 17 هدف مختلف در ابعاد گوناگون دارد تحقق یابد چیزی به مراتب خسارت بارتر از برجام اتفاق می‌افتد.</p>
<p style="text-align: justify;">بد نیست به واکنش خانم کبری خزعلی نماینده شورای عالی انقلاب فرهنگی در شورای فرهنگی ـ اجتماعی زنان و خانواده هم توجه داشته باشیم. به گزارش <a href="https://sobhtoos.ir/">صبح توس</a>؛ خانم خزعلی به عنوان یک کارشناس اسلامی گفته‌اند: <a href="https://sobhtoos.ir/post/325899">مفاد سند 2030 مخالف مبانی اسلام است</a> و رونمایی از سند 2030 به تنهایی نشان می‌دهد، دولت اعتدال دقیقا بدنبال احیای سیاست غربی شدن از ناخن پا تا موی سر است.</p>
<p style="text-align: justify;">تساوی جنسیتی و حذف موانع آن، آموزش حقوق بشر غربی، تسهیل پایش پدیده حذف اجتماعی در آموزش، تضعیف فرهنگ بومی و اسلامی، آموزش شهروندی جهانی براساس هنجارهای غربی و نهایتاً حذف فرهنگ ایثار و شهادت به بهانه دور نگه داشتن مدارس از خشونت، بخشی از تعهداتی است که ما با پذیرش این سند مجبور به اجرای آن‌ها هستیم. وی همچون سخنان قبلش بدون استناد به هیچ بندی از سند اظهار داشت: در این سند هرنوع تربیت دینی و الهی را خلاف حقوق بشر اعلام کرده که آموزش‌های جنسی را تحت عنوان بهداشت برای کودکان جزو حقوق کودکی به شمار می‌آورد!!!.</p>
<p style="text-align: justify;">وی تصویب این سند را کاپیتولاسیون آموزشی -فرهنگی دانست و اظهار داشت: با پذیرش این سند، کلیه آموزش‌های رسمی و غیررسمی چهار وزارتخانه‌ها  به مدت پانزده سال زیر نظر سازمان یونسکو خواهد رفت به علاوه شاخص‌های 18 گانه و مطالبات آموزشی سازمان ملل وارد کتب درسی و آموزشی کشور می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;"> خانم خزعلی رئیس سابق شورای فرهنگی اجتماعی زنان، سند 2030 را  بخشی از «پروژه نفوذ» خواند و تصریح کرد: این سازمان‌های به ظاهر علمی و صلح طلب طبق سند دکترین امنیت ملی آمریکا همگی تحت فرمان مرکز واحدی در پنتاگون هستند.</p>
<p style="text-align: justify;">آقای نصر‌اصفهانی سپس به واکنش علما و روحانیون به این موضوع پرداخت و گفت برخی علما بدون استناد به مفاد سند 2030 به نقد آن پرداخته‌اند. او به استناد سایت آیت  الله نوری همدانی گفت: «ایشان در درس خارج فقه خود در 20 اردیبهشت 96 به پذیرش بی سرو صدای سند 2030 از سوی دولت واکنش نشان داد و فرمود: این سند از سوی یونسکو به کشورها داده می‌شود که آموزش و تعلیم و تربیت باید بر اساس این سند صورت گیرد. ایشان بدون اینکه اشاره کنند چگونه در یک سند بین‌المللی از جهاد و امر به معروف سخن گفته شده، اظهار داشتند: بر اساس این سند جهاد و امر به معروف، نباید باشد و مردم باید آزاد باشند، حتی مسائل وقیح تر از این در سند 2030 وجود دارد که بیان نمی‌کنیم، متأسفانه دولت بدون هماهنگی با نهادهای مسؤول همانند مجلس این سند را امضا کرده است.» معظم له بدون اینکه از مستند خود یاد کنند، می‌فرمایند: «چرا وقتی چنین سندی که با مذهب، دین و قرآن ما منافات دارد باید از سوی دولت پذیرفته شود؟ کار به جایی رسید که رهبر معظم انقلاب اخیرا با دل درد آمیزی این مسأله را بیان کردند و جلوی آن را گرفتند، ما نمی‌توانیم در برابر چنین مسائلی ساکت باشیم. حوزه علمیه نمی تواند در برابر سند غربی 2030 سکوت کند، ما احتیاجی به چنین سندهایی نداریم و بر اساس فرهنگ خود،  اسلام و قرآن تعلیم و تربیت را انجام می دهیم، حوزه علمیه قم نمی تواند در برابر چنین جریانی بی تفاوت باشد، نباید سرمان را پایین انداخته و فقط درس بخوانیم، باید بیدار و هوشیار باشیم و اجازه نفوذ فرهنگی دشمنان را ندهیم.»</p>
<p style="text-align: justify;">این درحالی است که به گفته حجت الاسلام و المسلمین سالک نماینده مردم اصفهان در مجلس شورای اسلامی و رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس این سند مراحل قانونی خود را پشت سر گذاشته است.</p>
<p style="text-align: justify;">ایشان می‌فرمایند: «کمیسیون علمی، فرهنگی و تربیتی سازمان ملل(یونسکو) از ایران درخواست کرده بود تا سیستم آموزشی آن تحت آموزش‌های بین‌المللی قرار گیرد که با کمال تأسف سند 2030 توسط شورای عالی انقلاب فرهنگی و وزارت آموزش و پرورش در هیأت دولت تصویب شد. مقام معظم رهبری در مقابل شورای عالی انقلاب فرهنگی نسبت به سند 2030 موضع‌گیری به حقی داشتند. مفهوم سند 2030 این است که تمامی آموزش‌های بین‌المللی که در کنوانسیون مربوطه تصویب می‌شود باید توسط شورای عالی انقلاب فرهنگی تأیید و در سیستم آموزش و پرورش و دانشگاه‌ها پیاده‌سازی شود.</p>
<p style="text-align: justify;"> ایشان نیز بدون استناد به هیچ بندی از سند گفتند: «به عبارت دیگر سند 2030 به این معناست که در طول مسیر آموزشی یک کشور، اختلاط دختر و پسر آزاد است، سبک زندگی به سبک غربی و آموزش‌های منحرف‌کننده باید ارائه شود.»</p>
<p style="text-align: justify;">شگفت‌آورتر از این خبر باشگاه خبرگزاران جوان  است که روز بعد  یعنی 21 اردیبهشت1396،  1200 نفر از علما و فضلای حوزه علمیه اصفهان بیانیه‌ای را امضاء کردند که در آن نوشته بود: در چارچوب عمل به 2030 به واژه‌هایی همچون شهروند جهانی ـ که همان شهروند آمریکایی است ـ و برابری جنسیتی ـ آزادی حیوانی جنسی ـ اشاره شده است که این مباحث توسط شورای عالی انقلاب فرهنگی مورد نقد بوده است و تصویب و اجرای این سند، دگرگونی‌های بسیاری را در آموزش کشور ایجاد خواهد کرد که از جمله آن می‌توان به ارائه آموزش‌های جنسی به کودکان و حذف مفاهیم قرآنی و ارزشی از کتاب‌های درسی به بهانه ترویج صلح و نبود خشونت و حذف تعلیمات دینی از نظام آموزشی کشور، حذف دروس شجاعت افزا همچون درس فداکاری‌های رهبر 13 ساله، شهید حسین فهمیده اشاره کرد.» البته ما هر چه در سند گشتیم چنین چیزهایی در سند نیافتیم، در هر صورت در ادامه این بیانیه آمده است: «به مصداق لبیک به اوامر مرشدانه و حجت مدارانه دیده‌بان همیشه بیدار مؤمنین، و ولی امر مسلمین جهان، حضرت آیت‌الله‌العظمی امام خامنه‌ای، اعتراض خود را به مسؤولان خفته و ناباب دولتی اعلام داشته و از آن‌ها می‌خواهیم بر اساس اندیشه ولایی اسلام عزیز حرکت کرده و دل از اندیشه‌های کفرآلود غرب با محوریت آمریکای جنایتکار بریده و با توجه به جهاد کبیر به توبه عملی دست زنند و عمل به سند تحول آموزش و پروش را به عنوان سند بالادستی نظام آموزشی جمهوری اسلامی ایران قرار دهند که شاید غفران الهی شامل حالشان شود و از عقاب الهی و خشم انقلابی امت ولایی، در امان مانند.</p>
<p style="text-align: justify;">از این قبیل موضع‌گیری‌های عجیب در سراسر کشور بسیار انجام شد از جمله، حجت الاسلام علی اکبر کیخا، امام جمعه زابل هم، تصویب سند 2030 توسط دولت را اشتباهی بزرگ دانست و گفت: «حضرت آقا گلایه‌مندی خود را در خصوص این سند اعلام کردند، زیرا بندهایی در این سند وجود دارد که تضاد و منافات زیادی با اسلام و فطرت انسانی دارد. وی اجرای این سند در جامعه ایران را مساوی با انحطاط دانست و تصریح کرد: بندهایی که در خصوص خانواده، تربیت و آموزش کودکان وجود دارد نه مشروع و نه معقول است. او درباره تن دادن دولتمردان به این سند گفت: «اینگونه خفت و خاری، دلیلی جز به دست آوردن دل کدخدا ندارد، عده ای به دنبال این هستند که کدخدا به آنها فقط لبخند بزند. ایشان بدون اینکه بگوید چه کسانی؟ گفته است: «بسیاری از علما این سند را خلاف مبانی اسلام و منطق قرآن و هویت ایرانی می‌دانند.»</p>
<p style="text-align: justify;">جناب حجت الاسلام و المسلمین آقامحمدی به شب‌نامه‌ها اشاره کرد که: «آنچه در شب نامه‌ها پخش شد مضمون سند را چیزهایی دانستند که بسیار تعجب برانگیز است. از جمله تحت عنوان «دولت روحانی کودکان ما را به کجا می‌رساند» عین متن آن این است: آموزش جنسی از صفر تا 4 سال، آموزش خود ارضایی از 4 تا 6 سال، آموزش هم جنس بازی 6 تا 9 سال، آزادی جنسی زنان در جامعه. در اطلاعیه رنگی دیگری آمده بود: «همجنس گرایی و آموزش مسائل جنسی در مدارس. پدران و مادران به هوش باشید» آیا می دانید دولت مخفیانه پذیرفته و امضا کرده است که «کودکان باید در دبستان با مسائل جنسی آشنا شوند. کودکان باید بدانند که خانواده فقط پدر و مادر نیستند، می‌توانند دو مرد یا دو زن هم خانواده تشکیل دهند. کودکان حق رفتن به هیئت های مذهبی مخصوصاً عزای امام حسین را تا 12 سالگی ندارند. فرهنگ شهادت و جهاد و کلا فرهنگ دینی باید تا سال 2030 به طور کامل از کتاب های درسی به بهانه ایجاد روحیه خشونت حذف شده باشد. کسی از این افراد نمی‌پرسد که چگونه در یک سند بین‌المللی سخن از عزادری امام حسین به میان می‌آید؟ در کنار همین تراکت آمده بود «سند محرمانه دولت سندی است که اصل خانه و خانواده را نشانه گرفته است.» و تراکت‌های مشابه زیاد است (ضمیمه‌های جزوه) و چنانکه مستحضر هستید نه تنها هیچ یک از این امور در سند 2030 نیامده است بلکه به آن اشاره هم نشده است.</p>
<p style="text-align: justify;">جناب آقای آقا‌محمدی در مورد واکنش دولت به بیانات رهبری را مثبت خواند و گفت: «دولت واکنش مثبتی نشان داد ولی ظاهراً قرار نبود گوش شنوایی وجود داشته باشد. بخشی از بیانیه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶دولت درباره سند 2030 بنابر آنچه که در سایت تابناک آمده است را عیناً نقل می‌کنیم: «فرمایشات و بیانات ارزشمند و حکیمانه مقام معظم رهبری در خصوص سند «چارچوب اقدام آموزش ۲۰۳۰»، که در تاریخ ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۶ در دیدار با معلمان، مطرح شد از همان لحظه، مورد توجه و اهتمام جدی دولت قرار گرفت و ازطریق مرسوم و بنا به وظیفه، برخی شبهات مرتبط با آن را خدمت معظم له پاسخ گفته و بر طرف کردن سایر دغدغه های ایشان در خصوص این سند را نیز در دستور کار خود قرار داد.</p>
<p style="text-align: justify;">با این همه متاسفانه برخی جریانات و گروه های سیاسی خاص، از فرصتِ همزمانی و قرابتِ فرمایشات حکیمانه مقام معظم رهبری با فضای انتخابات ریاست جمهوری، نهایت سوء استفاده را بعمل آورده  و از آن دستاویزی سیاسی برای وارد آوردن فشار به دولت در ایام انتخابات و تخریب چهره آن خصوصا در میان قشر متدین و مذهبی کشور کردند، مانند انتشار شایعه پذیرش آموزش همجنس‌گرایی در مدارس و یا انتشار گسترده شایعه توزیع کتابی در خصوص آموزش های جنسی در نمایشگاه کتاب که همگی کذب محض بوده و با نیت تشویش اذهان عمومی و مکدر کردن خاطر مردم شریف و متدین ایران اسلامی علیه دولت تدبیر و امید بوده است.</p>
<p style="text-align: justify;">این شایعه پراکنی‌ها در حالی است که در تصویب «چارچوب اقدام آموزش ۲۰۳۰» یونسکو، از هیچ کشوری درخواست امضاء نشده است چرا که اصولاً در بین اسناد یونسکو به جز پیمان نامه‌ها که جنبه الزامی دارند، و باید به تایید مجالس کشورها برسند، هیچ سند دیگری مورد امضای فیزیکی واقع نمی‌شود. سند «چارچوب اقدام آموزش ۲۰۳۰» نیز در زمره پیمان نامه ها نیست و به عنوان یک چارچوب عمل که کشورها مطابق با ساختار ملی خود آن را اجرا می کنند، در حقیقت یک توصیه نامه به شمار می‌رود و بنابراین توسط هیچ کشوری امضا نشده است.»</p>
<p style="text-align: justify;"> به منظور جلوگیری از هرگونه سوء استفاده و برای تنویر افکار عمومی کشور، خصوصا، علمای اعلام، روحانیت معزز و متدینین و سایر اقشار ملت شریف ایران در ادامه این بیانیه که مفصل هم هست دولت به توضیح این موضوع پرداخته است که توجه دولت به این سند برای حضور فعال در مجامع بین المللی با حفظ استقلال و اختصاصات فرهنگی و برای ارائه تصویر مثبت و موفقی از نظام جمهوری اسلامی ایران به جهانیان بوده است تا با ایران‌هراسی و اسلام‌هراسی مقابله شود. دولت جمهوری اسلامی علی‌رغم غیر الزامی بودن سند رسماً هم اعلام کرده است که: «جمهوری اسلامی ایران خود را متعهد به بخش هایی از «چارچوب اقدام آموزش ۲۰۳۰» که به هر شکلی در تعارض با مقررات و اولویت‌های ملی، باورهای دینی و ارزش های فرهنگی جامعه ایرانی تفسیر و تعبیر شوند، نمی‌داند.»</p>
<p style="text-align: justify;">بر اساس بند ۲ مصوبه هیات وزیران، کارگروه اجرایی موظف شده است که این وظیفه را می‌بایست همسو با اهداف «برنامه های توسعه کشور»، «اسناد راهبری توسعه»، «نقشه جامع علمی کشور» و «سند تحول بنیادین آموزش و پرورش» انجام دهد. در هر صورت بر اساس بخشنامه معاون اول محترم رئیس جمهور در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ اجرایی شدن برنامه مزبور در دستگاه‌های دولتی متوقف شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">م. نصراصفهانی در خصوص متن سند گفت: «چنان دروغ و تهمت توسط این به اصطلاح متدینین در مورد این سند پخش شد که ما هم که سند را مطالعه کرده بودیم احتمال دادیم متنی غیر از آنچه توسط یونسکو ترجمه شده است وجود دارد و شاید ما آن را ندیده‌ایم. از تعدادی از دوستان دانشگاهی سوال کردیم آیا شما متنی غیر از دیده‌اید؟ کسی ندیده بود. احتمال دادیم بخشی از متن اصلی درست ترجمه نشده است، لذا آن را با متن انگلیسی هم مقایسه کردیم، متن انگلیسی را نیز مطابق متن فارسی بود و چنین چیزهایی که حضرات از آن نقل می‌کردند در آن نبود. از هر کس از مروجین دانشگاهی هم هم که پرسیدیم که آیا کسی آن را خوانده است؟ نخوانده بودند و می‌گفتند یعنی شما می‌گویید آقا دروغ گفته است؟</p>
<p style="text-align: justify;">حجت الاسلام و المسلمین عابدینی این احتمال را مطرح کرد که  ممکن است به مقام رهبری گزارش غلط داده شده ‌است. استناد آقای عابدینی به این کلام رهبری بود که ایشان درست ده روز بعد از سخنرانی قبل (17/2/1396) در ۲۷ /اردیبهشت/ ۱۳۹۶ در دیدار با اقشار مختلف مردم در آستانه‌ی برگزاری انتخابات ریاست جمهوری و شوراهای اسلامی گفتند: «ممکن است عملکردهای مسئولینی از قبیل بنده، در یک جاهایی مناسب یا مثبت یا کامل یا جامع نباشد.» آقای عابدینی گفتند البته من تا حدی که این سند را خواندم چیز نادرستی در این سند نیافتم. به نظر می‌رسد این جنجال انتخاباتی تکرار همان کارناول عاشورا علیه آقای خاتمی بود. تجربه زندگی مردم در غرب بخصوص در کانادا که من دیدیم چه در مورد خانواده و چه در مورد بچه‌ها بسیار حساب شده بود. آنها آزادی دارند ولی روشهای مناسبی هم برای جلوگیری از انحراف کودکان خود به نحو حساب شده دارند.</p>
<p style="text-align: justify;"> حجت الاسلام و المسلمین مقدس وارد بحث محتوایی سند 2030 شد و گفت: «من تمام 70 صفحه این سند را مطالعه کردم نه تنها نکته نامناسبی در آن ندیدم بلکه به نظرم آمد که این برنامه چنان مترقی است که قرار است در جامعه عدل امام زمان اجرا شود.</p>
<p style="text-align: justify;">حجت الاسلام و المسلمین حسین نصراصفهانی به پیشگفتار و مقدمه سند 2030 اشاره کرد و گفت: ««نکته‌ای که من در این بخش مطالعه کردم و در سند دیدم و باید در مورد آن صحبت شود تساوی جنسیتی و توانمند سازی زن و مرد و فراهم کردن فرصت‌های مساوی برای آنان  است: چنانکه در بند بیست مقدمه آن را شفاف کرده است: «دسترسی زنان و دختران به آموزش کیفی، منابع اقتصادی و مشارکت اجتماعی و فرصتها باید با مردان و پسران برابر باشد؛ ضمن اینکه برای اشتغال، رهبری و تصمیم‌گیری در همۀ سطوح نیز با مردان و پسران از فرصتهای یکسانی بهره‌مند شوند. ما برای از بین بردن شکاف جنسیتی و تقویت حمایتهای سازمانی برای تحقّق تساوی جنسیتی و توانمندسازی زنان در سطوح جهانی، منطقه‌ای و ملّی تلاش خواهیم کرد. همۀ اشکال تبعیض و خشونت علیه زنان و دختران، در سایۀ مشارکت و همکاری مردان و پسران ریشه کن خواهد شد.»</p>
<p style="text-align: justify;">با وجودی که در بند 21 مقدمه آمده است: «اهداف جدید، از تاریخ اول ژانویۀ 2016 لازم الاجرا هستند و مبنای تصمیم‌گیریهای ما در 15 سال آینده خواهند بود.» اما بنابر تصریح خود سند الزام آور نیست. چنانکه در پیشگفتار دبیر کل کمسیون ملی یونسکو گفته است: «همۀ ما باید برای اجرای این دستورکار با توجه به ظرفیتها و واقعیتهای ملی و سطوح توسعه در کشورهای خود و احترام به سیاستها و اولویتهای ملی، منطقه‌ای و جهانی کار کنیم.» در بند 5 مقدمه بیانیه هم آمده است: «دستور کار حاضر، از گسترۀ وسیع و اهمیت بیسابقه‌ای برخوردار است. این دستور کار، توسط همۀ کشورها پذیرفته شده است و با توجه به واقعیتها، ظرفیتها و سطوح مختلف توسعۀ ملّی و با احترام به اولویتها و مقررات ملّی، به همۀ کشورها مربوط میشود. اینها، اهدافی جهانی هستند که به تمام دنیا مربوط است و در این رابطه، هیچ گونه تفاوتی میان کشورهای توسعه یافته و کشورهای در حال توسعه وجود ندارد. اهداف یاد شده، منسجم و جدایی ناپذیرند و میان ابعاد سه گانۀ توسعۀ پایدار، تعادل برقرار می‌کنند.»</p>
<p style="text-align: justify;">حجت الاسلام و المسلمین قاسمی از دیگر اعضاء انجمن گفتند: «من کل 70 صفحه سند را خواندم، جمع بندی من این است که این سندی بسیار مترقی است. حقوق بشر از آن نظر که بشر است، رفع تبعیض جنسیتی زن و مرد، رفع فقر و گرسنگی، صلح جهانی و مسئله محیط زیست از اهداف کلی و از بهترین اهدافی است که قابل مطرح کردن است  و این سند مطرح کرده است. تنها تعبیر «تساوی جنسیتی» است که ممکن است آن کسانی که شب نامه پخش کرده‌اند را گزیده باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">بلی ما اگر بگوییم در اسلام مرد نسبت به زن برتر است تساوی جنسیتی مطرح شده در سند 2030، بوی مخالفت با اسلام دارد ولی اگر نظر ما مثل نظر امثال آیت الله صانعی باشد که ولایت، رهبری و قضاوت را هم برای زنان  پذیرفته است تساوی جنسیتی مطرح شده در سند نه تنها بوی مخالفت با اسلام ندارد، هیچ منافاتی با اسلام ندارد. اگر نگوییم تدوین کنندگان شب‌نامه‌ها غرض‌ورزی نداشتند باید گفت مفهوم تساوی جنسیتی را به درستی درک نکرده‌اند وگر اگر می‌فهمیدند که منظور سند از تساوی جنسیتی فرصت‌های برابر برای زن و مرد در اجتماع است می‌فهمیدند که این سند بهترین مانیفست است.»</p>
<p style="text-align: justify;">م. نصراصفهانی: «تساوی جنسیتی در این سند ناظر به همان عدالت جنسیتی در عرصه عمومی و قسط اسلامی است. حق حیات برابر زن و مرد، حق امنیت و سلامت برابر، حق آزادی برابر، حق مالکیت برابر. حق پیشرفت و تحصیل برابر، حقوق برابر در برابر کار برابر. حق استخدام برابر در برابر شایستگی برابر. حق حضور و فرصت برابر در عرصه جامعه. البته در عرصه خصوصی بنابر طبیعت زن و مرد، تعهدات طرفین ازدواج با ظرفیت‌های فرهنگی و تاریخی، تساوی جنسیتی در اموری که همه عقلای جوامع آن را قبول دارند مطرح نیست. در چنان مواردی هیچ کس نمی‌گوید وظایف خاص زنانه یا مردانه باید برابر باشد. »</p>
<p style="text-align: justify;">آقا‌محمدی: «من هم کل سند را مطالعه کردم سند مترقی و جامع در زمینه‌های مختلف است و در آن به حقوق بشر توجه شده است از مبارزه با فقر گفته است. برداشت کلی من این بود که اهداف آن مثل رعایت حقوق بشر برای همه، تحقّق تساوی جنسیتی برای همه و توانمندسازی همۀ زنان و دختران، اهدافی منسجم و ملموس و نکات خوب این سند است. با این حال باید به این نکته توجه داشت که در اسلام هم آموزش جنسی مطرح شده است در رساله‌های عملی هم آمده است آموزش جنسی با روح اسلام مغایرت ندارد و باید متناسب با سن افراد انجام شود. شهید مطهری کتابی دارند تحت عنوان اخلاق جنسی در اسلام و جهان غرب. به علاوه سند 2030 الزام آور نیست.»</p>
<p style="text-align: justify;">قیصری: «اهداف توسعه پایدار مطرح شده در این سند وقتی معنادار است که زنان در کنار مردان باشند. این سند بر اساس اعلامیه جهانی حقوق بشر تنظیم شده است. ماده 1 اعلامیه می‌گوید:</p>
<p style="text-align: justify;">«تمام افراد بشر آزاد به دنیا می‌آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند.» در ماده 2 آمده است: «هر کس بدون هیچ تمایزی از نظر نژاد، رنگ، جنسیت، زبان، مذهب، باور سیاسی یا هر باور دیگری از حقوق و آزادی هایی که در این اعلامیه بر شمرده شده است برخوردار است.» در ماده 23 هم آمده است: هر کس بدون هیچ تبعیضی حق بهره‌مندی از دست‌مزدی یکسان در برابر کار یکسان دارد.» مبنای اهداف 17 گانة توسعه پایدار که در سند 2030 طرح شده است، همین اعلامیه جهانی حقوق بشر است که ایران هم آن را امضاء کرده است. در بند هفت از هدف پنجم سند آمده است: «تضمین دسترسی جهانی به خدمات بهداشتی و درمانی در حوزۀ مسائل جنسی و باروری، از جمله: در راستای تنظیم خانواده، آموزش و اطلاع‌رسانی و ادغام بهداشت باروری در برنامه‌ها و راهبردهای ملّی تا سال 2030» مهم است. در بند 5 هدف چهارم از: «تضمین آموزش با کیفیت، برابر و فراگیر و ترویج فرصتهای یادگیری مادام‌العمر برای همه» سخن گفته است همچنین: «ریشه‌کنی نابرابریهای جنسیتی در آموزش و تضمین دسترسی برابر به همۀ مقاطع آموزش و تربیت فنّی و حرفه‌ای برای اقشار آسیب‌پذیر، از جمله معلولان، افراد بومی و کودکانی که در شرایط آسیب‌پذیر زندگی می‌کنند و یا خود آسیب‌پذیر هستند، تا سال 2030.» در بند 7 همین هدف آمده است: «تضمین اینکه همۀ فراگیران، به دانش و مهارتهای لازم برای ترویج توسعۀ پایدار دست یابند؛ به ویژه از طریق: آموزش برای توسعۀ پایدار و آموزش و ترویج شیوه‌های زندگی پایدار، حقوق بشر، تساوی جنسیتی، ترویج فرهنگ صلح و نبود خشونت، شهروندی جهانی و احترام به تنوع فرهنگی و مشارکت فرهنگ در تحقّق توسعۀپایدار تا سال 2030» کلام بجایی است.</p>
<p style="text-align: justify;">عنوان هدف 5 «دستیابی به تساوی جنسیتی و توانمندسازی همۀ زنان و دختران» است. در اصل اول آن به نفی همه اشکال تبعیض اشاره دارد که گفته است: «پایان دادن به همۀ اشکال تبعیض علیه زنان و دختران در همه جا.» و در اصل دوم خشونت علیه زنان را نفی کرده است: «ریشه‌کنی همۀ انواع خشونت علیه زنان و دختران در حوزه‌های عمومی و خصوصی، از جمله: در زمینۀ قاچاق انسان و سوءاستفاده‌های جنسی و غیره&#8230;» در اصل ششم آمده است: «ضمانت دسترسی جهانی به بهداشت باروری و جنسی و دسترسی به حقوق باروری در راستای توافق‌های انجام شده در جریان کنفرانس بین‌المللی جمعیت و توسعه و اعلامیه و برنامۀ اقدام پکن، و بر مبنای اسناد نهایی به دست آمده از کنفرانسهای بازنگری برگزار شده در این ارتباط.» در اصل پنجم آمده است: «ج- تقویت و اتخاذ سیاستهای مطمئن و مناسب و همچنین وضع قوانین قابل اجرا برای ترویج تساوی جنسیتی و توانمندسازی همۀ زنان و دختران در کلیۀ سطوح» در بند دوم از هدف دهم هم آمده است: «توانمندسازی همۀ افراد و ترویج حضور فعال همۀ اقشار جامعه در حوزه‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، بدون توجه به سن، جنسیت، معلولیت، نژاد، قومیت، اصلیت، مذهب، وضعیت اقتصادی و غیره تا سال 2030» همه این امور مطرح شده مهم‌ترین بندهایی است که در سند 2030 ذکر شده است و من در اینجا آوردهم تا به این نتیجه برسم که در این سند بحث بر سر توانمندسازی جنسیتی است و ربطی به آموزش جنسی ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;">از مجموع این سند و مباحث مربوط به امور جنسیتی این سند اصلاً نمی‌توان برداشت هم‌جنس‌گرایی داشت. مگر اینکه بحث آموزش باروری و تنظیم خانواده را به آن ربط دهند. مشکل اصلی این افراد طرح بحث تساوی جنسیتی در این سند است. چنانکه خانم مینو اصلانی گفته است که بحث تساوی جنسیتی در این سند به بنیاد خانواده آسیب جدی وارد می‌کند و شأن مادر بودن او را تحت‌شعاع قرار می‌دهد و ما نمی‌توانیم بگوییم که ماه و خورشید شبیه هم هستند و هر یک باید وظایف دیگری را انجام دهد.</p>
<p style="text-align: justify;">پذیرش تساوی جنسیتی ملزومات اجتماعی دارد که باید آنها نیز پذیرفت مثلاً در ورزش هر دو مجاز باشند مسابقات ورزشی را تماشا کنند. در میادین ورزشی باید همانگونه که مردان لباس می‌پوشند زنان لباس بپوشند. در المپیک 2020 ژاپن تساوی جنسیتی را مطرح کرده و ممی‌خواهد در المپیک همه از لباس مخصوص استفاده کنند. آیا ما لباس پرورش اندام را می‌پذیریم؟ ما باید به باورهای دینی خود عمل کنیم و البته تلاش کنیم تا پوشش مناسب را به مجامع بین‌المللی بقبولانیم چنانکه تاکنون هم موفقیت‌های بسیاری در این زمینه داشته‌ایم.</p>
<p style="text-align: justify;">م. نصراصفهانی: «مسأله این سند مسأله آموزش جنسی نیست چون در این سند حتی به آموزش جنسی اشاره هم نشده است مسأله آنان مخالفت با یک طرز تفکر است که می‌خواهد در عرصه عمومی مردسالاری نباشد و به دنبال برابری جنسی در اقتصاد، سیاست و فرهنگ است و بر حقوق انسانی و اجتماعی زنان تأکید دارد. البته سیاست افزایش جمعیت هم هست و اینکه زنان باید به تولید و تربیت فرزند مشغول شوند و سهم‌خواهی زنان در بیرون خانه از این جهت منتفی می‌شود، قبلاً در دانشگاه‌ها بر اساس سیاست‌های جمعیتی آن زمان واحدی تحت عنوان تنظیم خانواده بود، بعد که این سیاست تغییر کرد به بحث‌های خانواده و تشویق ازدواج و تربیت فرزند تبدیل شد، وگر نه آموزش جنسی متناسب با شرایط سنی افراد را هر عاقلی می‌پذیرد و علاوه بر علم روانشناسی، در اسلام هم مورد توجه قرار گرفته است. ساعات اجازه فرزند برای ورود به اتاق خواب پدر و مادر را قرآن مطرح می‌کند. بحث نگاه و پوشش، محرم و نامحرم، بلوغ، ازدواج و طلاق و مراحل تکوین کودک را قرآن توضیح می‌دهد، غیر از این است که آموزش جنسی می‌دهد. شما پاسخ کودکان در مورد چگونگی به دنیا آمدن بچه‌ها را چگونه می‌دهید؟ یا باید به آنها دروغ گفت یا راست ولی درست گفت. در اروپا افسانه لک‌لک مطرح می‌شد که خدا به وسیله لک‌لک‌ها بچه را از طریق لوله بخاری به پدر و مادر هدیه می‌دهد. این دروغ در غرب بازتاب بدی داشت لذا تصمیم گرفتند به او راست ولی درست بگویند. این کار باید با زبان کودکی و متناسب با شرایط و تجربیات او انجام گیرد مثل کتاب‌هایی که در این زمینه با تجربه ملموس کودکان از مثال مرغ و خروس، چاپ شده است. در مورد سوء استفاده و آزار جنسی دختران کوچک توسط مردان نزدیک آنان، باید چگونه جلوگیری کنیم؟ آیا جز با آموزش حریم خصوصی آنان ممکن است؟ چیزی که مشکل بسیاری از دختران جامعه ماست. دختر یا پسری که به سن بلوغ می‌رسد اگر نداند علت حالات او چیست با مشکلات عدیده‌ای روبرو می‌شود و اگر از طریق مطمئنی به آنها اطلاعات نرسد از راه‌های نادرستی به او اطلاع می‌رسد و حتی ممکن است از او سوء استفاده ‌شود چنانکه اخیرا در مورد آن معلم قرآن مطالبی درست یا نادرست مطرح شد. یکی از علل اصلی طلاق در کشور ما جنبه جنسی دارد و ممکن است با آموزش قبل یا بعد از ازدواج بسیاری از آنها حل و فصل شود. الان در مراکز بهداشتی برای عروس و دامادها آموزش‌هایی گذاشته می‌شود که بسیار مفید است. آیا کسی در مفید بودن آن شک دارد؟ در خود قرآن، روایات، رساله‌های عملیه، کتاب‌های مذهبی به صورت پراکنده به مسائل جنسی اشاره شده است البته به زبان روز نیست. باید با کمک روانشناسان در به روز کردن این امور همت گماشت نه اینکه صورت مسأله را همواره با جنجال پاک کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">زمانی برای تحصیل دختران مقاومت می‌شد و زمانی برای کار در بیرون خانه، زمانی با رانندگی آنان مخالفت می‌شد همچنان‌که الان هم در عربستان مقاومت می‌شود. زمانی برای سینما و موسیقی و ورزش بانوان و حال تماشای مسابقات، خدا حضرت امام را رحمت کند اگر او نبود الان زنان ما اینها را هم نداشتند. جالب است برخی حاضرند زن و دختر آنان در تاکسی کنار مرد نامحرم بنشیند یا ترک موتور در خیابان حرکت کند ولی حاضر نیستند زنان، شخصاً با دوچرخه و موتور‌سیکلت جابجا شود. به آنها گواهینامه موتورسیکلت نمی‌دهند و می‌گویند فاصلة آنها با مردان در حد تفاوت ماه و خورشید است. به مردم باید گفت این محدودیت‌ها تنگ‌نظری مردسالارانه است و ربطی به اسلام ندارد. »</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ضمیمه</strong></p>
<p style="text-align: justify;">م. نصر: به گزارش ایسنا، آیت‌الله ناصر مکارم شیرازی اول خرداد ماه  1396 در درس خارج، دیدگاه‌های خود درباره سند 2030 را تبیین کردند. بنده فایل صوتی سخنان این استاد قدیم خود را استماع کردم چکیده سخنان ایشان این بود که: «اینکه در اولین ماده این سند آمده است که ما رؤسای دولت‌ها و کشورها و نمایندگان عالی‌رتبه گردهم آمده‌ایم افزود: واژه «گردهم آمده‌ایم» یعنی توافق کردیم نشان دهنده الزامی بودن و داشتن قالب عهدنامه است&#8230; این سند دارای ۵۹ بند و ۱۷ هدف است که بسیاری از آن زیبا و انسانی است و انسان از آن لذت می‌برد ولی مجموع آن تثبیت نظام سلطه است و در لابلای آن مسایل خود را جاسازی کرده‌اند. عده‌ای تصمیم گرفته‌اند تا فرهنگ سکولار غرب را در همه جا پیاده کنند و هدفشان نیز دگرگون کردن جهان است ولی سؤال این است که آیا ما باید بنشینیم تا دیگران برای ۱۵ سال دیگر شئون زندگی ما تصمیم بگیرند؟</p>
<p style="text-align: justify;">در این سند از کشورها خواسته شده است که سالانه گزارش پیشرفت کاز خود را بدهند. چه جاسوسی از این بهتر؟ جاسوسی آشکار.</p>
<p style="text-align: justify;">آقایان می‌گویند ما ذیل سند نوشته‌ایم که تا جایی آن را قبول داریم که با فرهنگ و مذهب ما سازگار باشد ولی این افراد توجه نکرده‌اند که آن ها می‌گویند شرایط شما را تا جایی می‌پذیریم که بر خلاف روح سند نباشد. ما یک کشور مذهبی و دارای شرایط و فقه خاصی هستیم که با روح سند سکولار نمی‌سازد، چگونه قبول کنیم که آن را اجرا کنیم. الفاظی در این سند به کار رفته است که معنی آن بر طبق برداشت خود آنان تفسیر می‌شود؛ مثلا از خانواده صحبت می‌شود ولی آنان همجنس بازها را هم خانواده می‌دانند؛ یا خشونت که آنان سپاه و بسیج ما را هم خشن می‌دانند زیرا مفسر این الفاظ خود آنان هستند.</p>
<p style="text-align: justify;">در این سند درباره کمک به کودکان و پایان دادن به فقر در همه اشکال تصریح شده است. تصویب‌کنندگان این سند در این دو سال چه گامی برای این کودکان گرسنه و بیمار یمن برداشتند. چه گامی برای مردم غزه و ویرانی‌های سوریه و &#8230; کردند.»</p>
<p style="text-align: justify;">ملاحظاتی که به نظر بنده از این سخنان رسید به قرار زیر است:</p>
<p style="text-align: justify;">1- باید اعتراف کرد که سخنان آیت الله مکارم شیرازی در نقد سند 2030، عالمانه‌تر از مخالفان هتاک سند به نظر می‌رسد و از این جهت جای تقدیر و تشکر دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">2- در کلمات ایشان نقد محتوایی ملاحظه نمی‌شود. گویی ایشان در ظاهر متن اشکالی ندیده‌اند و از آن با تعابیری چون «بسیاری از مطالب زیبا و انسانی است»، «انسان از خواندن آن لذت می‌برد» «ظاهر زیبا و دل‌انگیز» دارد، یاد کرده‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">3- نقد ایشان متوجه انگیزه و هدف تنظیم کنندگان این سند است، که البته این نقد مستندی جز مشهورات مکرر در خطابه‌ها ندارد. به نظر ایشان انگیزه و هدف این حرف‌های زیبا، چیزی جز «تثبیت نظام سلطه»، از طریق «سکولار سازی نظام آموزشی، اقتصادی و اجتماعی» نیست. متأسفانه مغالطه «انگیزه» و «انگیخته» از مغاطه‌های رایج مورد استفاده در حوزه‌های علمیه است که در آن گفته می‌شود انگیخته خوب است ولی این سخنان ناشی از انگیزه خبیث گوینده است. این مغالطه، شمشیر دو لب است چون  هر کسی می‌تواند این اتهام را بدون هیچ دلیلی به طرف مقابل خود وارد کند و مثلاً بگوید انگیزه سخنان ایشان جلب خشنودی مخالفین دولت و بهره بردن از مزایای حکومتی است.</p>
<p style="text-align: justify;">4- مبنای تمام سخنان استاد سابق ما این است که در تصور امثال آیت الله مکارم شیرازی، سازمان ملل، یونسکو و &#8230; سازمان ملل نیستند بلکه سازمان دول سلطه‌گر هستند و بس. دولت‌هایی که قصدی جز «سلطه»، «جاسوسی» و «سکولار سازی» در کشورهای جهان و «دگرگون کردن فرهنگ و مذهب» آنان ندارند. به نظر ایشان کشورهای جهان قدرت تصمیم‌گیری مستقل ندارند و چاره‌ای جز این ندارند که متعهد به امثال این «تعهدنامه»‌ها باشند. حتی اگر در متن سند آمده باشد: «همه ما باید برای اجرای این دستور کار با توجه به ظرفیت‌ها و واقعیت‌های ملی و سطوح توسعه در کشورهای خود و احترام به سیاست‌ها و اولویت‌های ملی‌، منطقه‌ای و جهانی کار کنیم.»، چرا که به نظر ایشان در پس این عبارات قصدی جز فریب نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">5- ایشان می‌فرمایند: «اینها که می‌خواهند وضع کودکان جهان را بهبود ببخشند بگویند برای کودکان تحت ستم جهان چه کرده‌اند.» ایشان می‌توانند با مکاتبه با این سازمان آمار مورد نظر خود را مطالبه کنند، تا پاسخ خود را دریافت کنند ولی باید این حق را هم به دیگران بدهند که بپرسند: شما هم که 40 سال است می‌خواسته‌اید جهان را دگرگون سازید، آمار خود را در جذب مردم جهان به اسلام شیعی مورد حمایت حوزه علمیه قم بدهید.</p>
<p style="text-align: justify;">6- هیچ سند و قانونی نه در نوشتن و نه در اجرا کامل نیست ولی پرسش اساسی این است که اگر دیگران حق ندارند برای ما نسخه بنویسند، چون ما خود نسخه کامل‌تری داریم که تاکنون در هیچ مکانی منتشر نشده و تاکنون هیچ یک از مردم جهان آن را ندیده‌اند. آیا خود آیت الله مکارم شیرازی این اصل را قبول می‌کنند که برای دیگر ملت‌ها و دیگر انسانها نسخه نپیچند؟ اگر خود و امثال خود را از این اصل مستثنا می‌کنند و خود را برای چنین کاری مُحق می‌دانند اگر به ایشان گفته شد سندی جهانی برای همه مردم جهان با هر دین، مذهب و فرهنگی تنظیم کنند، می‌خواهند رساله عملیه خود را به جهان ارائه کنند؟</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">(ضمیمه1)</p>
<p style="text-align: left;"><a href="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2017/05/نسخه-الکترونیکی-نقد-و-بررسی-سند-2030.pdf">نسخه الکترونیکی نقد و بررسی سند 2030</a></p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://ammre.ir/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%b3%d9%86%d8%af-2030/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دفاع از دموکراسی</title>
		<link>https://ammre.ir/%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%85%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%b3%db%8c/</link>
		<comments>https://ammre.ir/%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%85%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%b3%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 May 2017 21:19:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">https://ammre.ir/?p=261</guid>
		<description><![CDATA[چندی پیش یکی از اساتید دانشگاه، در سایت رادیو فردا، در رد رابطه منطقی بین دین و دموکراسی مطلبی را منتشر کرده بود که در شرایط فعلی، پرداختن به آن خالی از لطف نیست. ایشان در بیانی مختصر و مفید، به سه دلیل نسبت مردم‌سالاری و دین را پاردوکسیکال دانسته و خواسته بودند اثبات کنند ...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_105" style="width: 226px" class="wp-caption alignleft"><a href="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2015/02/m.nasr_.jpg"><img class=" wp-image-105" src="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2015/02/m.nasr_.jpg" alt="محمد نصر اصفهانی" width="216" height="250" /></a><p class="wp-caption-text">محمد نصر اصفهانی</p></div>
<p style="text-align: justify;">چندی پیش یکی از اساتید دانشگاه، در سایت رادیو فردا، در رد رابطه منطقی بین دین و دموکراسی مطلبی را منتشر کرده بود که در شرایط فعلی، پرداختن به آن خالی از لطف نیست. ایشان در بیانی مختصر و مفید، به سه دلیل نسبت مردم‌سالاری و دین را پاردوکسیکال دانسته و خواسته بودند اثبات کنند که دین نمی‌تواند پایه دمکراسی باشد. ادله او محدود به این سه نظر بود که: 1- نقش دین ایجاد دموکراسی یا مردم‌سالاری نیست. هیچ دینی وجود ندارد که رسالت خود را ایجاد دموکراسی یا حتی بسط آن اعلام کرده باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">2- دین اساسش بر اعتقاد نهاده شده و دمکراسی بر قرارداد متکی است. رابطه دین رابطه عمودی است، رابطه فرد با موجودی فرا-انسانی‌ است، در حالی‌که رابطه دمکراتیک، رابطه‌ای افقی است، یعنی رابطه انسان با انسان است، یا به عبارت دقیق‌تر، رابطه شهروند با شهروند است. 3- واحد دین، مؤمن است و واحد دموکراسی شهروند. دین شهروند نمی‌شناسد. مؤمنان، امت دین هستند. آنان از حقوقی برخوردارند که دیگران از آن محرومند.</p>
<p style="text-align: justify;">بن‌مایه سه استدلال منتقد محترم، همان دلیل اول است که فرموده‌اند: «نقش دین ایجاد دموکراسی نیست. هیچ دینی وجود ندارد که رسالت خود را ایجاد دموکراسی یا حتی بسط آن اعلام کرده باشد.» نگارنده نیز با مقدمه استدلال ایشان موافق است چون نقش دین ایجاد دموکراسی نیست و اصولاً در فضایی که متون دینی شکل می‌گرفته، چیزی به نام دموکراسی مطرح نبوده است و اگر هم مطرح بود دین نباید آن را تثبیت و تایید و خود را در چنبرة یک شیوه خاص اسیر می‌کرده است. هیچ دینی در صدد ایجاد هیچ نظام سیاسی خاصی نبوده است. نگاه دین به حوزه عمومی نگاه فرا نظامی است. دینی که می‌خواهد برای همیشه بماند نباید خود را در محدودة نظام خاصی، در دوره‌ای خاصی محبوس کند و اگر چنین کند، کار معقولی نکرده است. هر دوره با توجه به شرایط اجتماعی و تجربیات ملت‌ها، نظامی مطلوب و نظامی نامطلوب به حساب می‌آید. به عنوان مثال زمانی نظام شاهنشاهی در جهان مقبولیت عام داشت و حتی فیلسوفانی مثل  افلاطون سعی در برطرف ساختن عیوب آن داشتند و طرح شاه حکیم را به جای شاه نادان دادند و حتی معتقد بودند دموکراسی بدترین نوع حکومت است چون هدایت کشتی طوفان زده جامعه را از دست کشتیبان متخصص گرفته و به دست مسافرینی می‌دهد که تجربه این کار را ندارند و حتی رأی به قتل سقراط می‌دهند. هرودوت در تاریخ خود از مجلس خبرگان نظامیان ایران، بعد از مرگ کورش گزارش داده است که در آن مجلس، داریوش هخامنشی پذیرفته است که در دموکراسی قدرت در اختیار عوام الناس ِ بی‌درک و شـــعور و بوالهوس و توده‌های خشن و لجام‌گسیخته است و معقول نیست کشور در اختیار آنان قرار گیرد، باعث رواج فساد و از هم‌گسیختگی کشور می‌شود، بنابراین دموکراسی و الیگارشی، نظام مطلوبی نیستند و بهترین نوع حکومت حکومت فردی پادشاهی است. داریوش می‌گفت: بگذارید دموکراسی نصیب دشمنان ایران زمین یعنی یونانیان باشد. در هر صورت روزگاران درازی، نظام مطلوب فرهیختگان جامعه، از متدین و غیر متدین نظام پادشاهی بود. جز در 30 سال اول، 1400 سال مسلمانان همان نظام مطلوب دیگر جوامع، نظام شاهنشاهی را داشتند و اگر آن منتقد محترم در آن زمان زندگی می‌کرد حق داشت بگوید: «نقش دین، ایجاد شاهنشاهی نیست. هیچ دینی وجود ندارد که رسالت خود را ایجاد پادشاهی یا حتی بسط آن اعلام کرده باشد.» بنابراین چنان که گفته شد دین خود را در چنبره هیچ شیوه حکومتی اسیر نمی‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">استدلال دوم این بود که «دین اساسش بر اعتقاد نهاده شده و دمکراسی بر قرارداد. رابطه دین رابطه عمودی است، رابطه فرد است با موجودی فرا-انسانی‌، در حالی‌که رابطه دمکراتیک، رابطه‌ای است افقی، یعنی رابطه انسان با انسان. یا به عبارت دقیق‌تر، رابطه شهروند با شهروند.» ظاهراً پیش‌فرض منتقد محترم، این است که دین یک سلسله اعتقادات و فرامین ثابت، در ارتباط عمودی با موجود فراانسانی است که برای پیروان همه عصرها در نظر گرفته شده است. این پیش‌فرض ممکن است با قرائتی از دین سازگار باشد ولی با قرائتی که نگارنده از دین &#8211; قرآن و سنت قطعی – دارد هماهنگ نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">نگارنده با این بخش از کلام منتقد همدلی دارد که دین &#8211; قرآن و سنت قطعی – یک سلسله گزاره‌های اعتقادی و فرامین ثابت، در ارتباط عمودی با موجود فراانسانی است و وظیفه‌ای جز تحکیم رابطه عمودی با آن موجود فراانسانی ندارد ولی با نتیجه‌گیری ایشان که چنین ارتباطی با پذیرش دموکراسی سازگار نیست، همدلی ندارد. ایشان توجه ندارند که فرامین دین بر دو قسم است. یک بخش آن تعیین کننده رابطة انسان با خدا و بخش دیگر آن تعیین کننده رابطه بین انسان با دیگر انسانها است. دین برای پیروان خود یک سلسله مطالبات در عرصه شخصی و خصوصی و یک سلسله مطالبات در عرصه عمومی دارد. مطالبة دین در عرصه خصوصی، اعتقاد به مبدأ و معاد و رسولی است که آنان را از جانب خدا به مبدأ، معاد و اعمالی از قبیل نیایش، پرستش، امید و اعتماد به خدا دعوت می‌کند. مطالبة دین در حوزه عمومی قسط است، به این معنا که تک تک اشخاص به عنوان متدیّن موظف به اقامه قسط هستند. به دلایلی که در پی خواهد آمد، نقش دین در عرصه عمومی تحقق قسط است.</p>
<p style="text-align: justify;">همه ادیان رسالت خود را تحقق قسط و عدل اعلام کرده‌اند و از مردم خواسته‌اند تا خود در بسط آن بکوشند. قرآن کریم خطاب به دین‌باوران می‌فرماید: همواره برای دریافت حق خود و دیگران تلاش کنید: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد پيوسته به قسط، قيام كنيد؛ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ» (نساء،135) خدا به پیامبر خود فرمان می‌دهد که برنامه خود را به مردم اعلام کند: «بگو پروردگارم مرا به قسط فرمان داده است؛ قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ.» (اعراف،29) قرآن کریم فلسفه ارسال رسل را این می‌داند که انبیاء، «مردم» را چنان هدایت کنند که آنان نیز همین وظیفه را انجام دهند: «به راستى [ما] پيامبران خود را با دلايل آشكار روانه كرديم و با آنها كتاب و میزان را فرود آورديم تا مردم به قسط  برخيزند؛ لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَ أَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَ الْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ» (حدید،25) پس استراتژی دین در عرصه عمومی تحقق قسط، به صورت فردی و اجتماعی است. عرصه عمومی، شامل بخش‌های مختلف و مناسبات اجتماعی، اقتصادی‌، سیاسی یا فرهنگی جامعه است.</p>
<p style="text-align: justify;">در قرآن از قسط یا عدل تعریفی ارائه نشده است و آن را لازمة عرصه خاص خصوصی یا عمومی قرار نداده است. گویی قرآن تعریف قسط و عدل را در هر جامعه‌ای مفروضات عقلایی همان جامعه دانسته و تعریف آن را به عقل جمعی واگذار کرده است، به همین جهت همواره عقلای مسلمانان به حسن و قبح عقلی، باور داشته‌اند. قسط، همان حق‌الناس است، حق و سهمی است که اکثریت عقلای هر جامعه، برای تک تک افراد انسان، از آن جهت که انسان هستند در زندگی قائل هستند و انسان‌ها را در آن زمینه ذی‌حق می‌دانند؛ مثل حق حیات، حق سلامت و امنیت، حق آزادی و انتخاب، حق مالکیت، حق دین و حق دفاع از این حقوق پنج‌گانه. شواهد قرآنی که مردم را در عرصه عمومی به قسط خوانده است کم نیست و برای جلوگیری از اطاله کلام تنها به ادرس برخی از آنها در عرصه اجتماعی: (احزاب5، مائده8، نساء3) در عرصه اقتصادی: (بقره282، نساء27، هود85، شعراء182، اسراء35) و در عرصه سیاسی: (حجرات9، اعراف3، مائده42، نساء135، یونس47) اکتفا می‌کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">پس هدف اجتماعی، اقتصادی و سیاسی اسلام قسط است و ارتباط عمودی انسانها با خدا جز با عمل به آن استحکام نمی‌یابد. مطالبه دین &#8211; کتاب و سنت قطعی – تحقق جامعه‌ای است که در آن سهم و حقوق بشر در آن محترم باشد. برای تحقق این جامعه مطلوب سیال، انسان دینی باید از بهترین ابزار و روش‌ها بهره ببرد. دموکراسی در شرایط کنونی بهترین ابزاری است که تجربه عقلایی بشر در اختیار انسان قرار داده است و مردم از طریق آن بهتر می‌توانند به حقوق خود دست یابند. در این نظام است که قدرت‌ منتخب مردم به لحاظ دامنه و زمان، در همه سطوح، محدود و قانونمند است و حق حیات، سلامت، امنیت، آزادی، مالکیت و دین مردم، توسط قدرت منتخب تضمین می‌شود و امکان استبداد، استثمار و استحمار در آن کمتر است. پس اگر فرد متدین به این نتیجه رسید که دموکراسی در شرایط فعلی، بهترین ابزار برای رسیدن به عدالت، قسط و دریافت و اعطای حق الناس است، تلاش برای ایجاد و بسط دموکراسی در تحکیم رابطه عمودی وی با فراانسان ضروری است، چون مقدمه امر ضروری، ضروری است. دین درب تجربه بشر را نمی‌بندد و دموکراسی را انتهای اندیشه سیاسی بشر تلقی نمی‌کند تا اگر بشر به نظامی بهتر از دموکراسی دست یافت از بهره برداری آن محروم نشود.</p>
<p style="text-align: justify;">نگارنده با این مقدمات منتقد محترم که انسان را دو قطبی فرض کرده است موافق نیست که یا باید رابطه عمودی داشت و یا رابطه افقی. آری دین اساسش بر اعتقاد نهاده شده و دمکراسی بر قرارداد ولی اعتقاد دینی مستلزم عمل به قرارداد است. دین می‌گوید اساس رابطه عمودی تو با فراانسان به رابطه افقی تو با دیگر انسان‌ها وابسته است. کسی نمی‌تواند مدعی رابطه عمودی باشد ولی پایبندی به رابطه افقی را زیر پابگذارد. او در هر شرایطی باید به قرارداد دموکراتیک ملتزم باشد: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد به قراردادها[ى خود] وفا كنيد؛ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَوْفُواْ بِالْعُقُودِ» دین می‌گوید شرط استحکام روابط عمودی شما استحکام رابطه افقی شماست. لازمه رابطه عمودی فرد با موجود فراانسانی‌، رابطه مبتنی بر قسط انسان با انسان یا به عبارت دقیق‌تر، رابطه شهروند با شهروند است. قرآن می‌گوید شما باید در دنیا و آخرت، پاسخگوی روابط افقی خود با دیگر انسانها و دیگر شهروندان باشید: «به پيمان [خود] وفا كنيد زيرا كه از پيمان پرسش خواهد شد؛ وَ أَوْفُواْ بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْؤُولًا» (اسراء، 34)</p>
<p style="text-align: justify;">خدایی که خود «قَائِمًا بِالْقِسْطِ» (آل عمران، 18) است عاشق قیام کنندگان به قسط است: إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ (مائده، 42)، خواه حکومت تشکیل دهند خواه چنین نکنند و در درون حاکمیتی دیگر طالب و عامل به قسط باشند. خدا کسانی که انسان‌های طالب و عامل به قسط را قلع و قمع می‌کنند به عذابی دردناک وعده داده است: «إِنَّ الَّذِينَ &#8230; يَقْتُلُونَ الَّذِينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ» (اعراف، 21) پیامبر با مشرکان قراردادهای بسیاری منعقد کرد و به همه آنان نیز پایبند بود. او مأموریت داشت با اهل کتاب هم بر اساس مشترکات، قرارداد منعقد کند، به همین جهت می‌فرماید: «بگو اى اهل كتاب بياييد بر سر سخنى كه ميان ما و شما يكسان است بايستيم كه جز خدا را نپرستيم و چيزى را شريك او نگردانيم و بعضى از ما بعضى ديگر را به جاى خدا ارباب خود نگيرد پس اگر [از اين پيشنهاد] اعراض كردند بگوييد شاهد باشيد كه ما مسلمانيم [نه شما]؛ قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ» (آل‌عمران، 64) پیامبر(ص) و خلفای راشدین مؤسس حکومتی خاص با شکل خاص نبودند، بلکه آنان پنج شکل متفاوت از حکومت داشتند که در همه آنان سعی می‌شد نظام سیاسی که با رضایت مهاجر و انصار شهر مدینه در اختیار آنان قرار گرفته بود را متناسب با تصوری که عقل جمعی از قسط داشت اداره کنند. آنچه دین منادی آن بود و برای عقلای مسلمان مهم بود قسط و عدل حکومت بود نه شکل و شمایل آن. چنانکه در جریان جنگ حنین، انصار از نحوة غیر متعارف تقسیم غنائم، انتقاد داشتند و پیامبر(ص) فرمود: اگر من به عدالت عمل نکنم چه کسی چنین می‌کند؟ حضرت آنان را توجیه فرمود و آنان گریستند و از حضرت عذرخواهی نمودند. ابوبکر از مردم خواست اگر به حق عمل نکرد از وی تبعیت نکنند. به عمر گفته شد اگر از خط عدالت پاکج گذاشتی با شمشیر تو را راست خواهیم کرد. مردم علیه بی‌عدالتی عثمان شورش کردند و حکومت او را ساقط نمودند و علی(ع) کشته عدالت شد.</p>
<p style="text-align: justify;">استدلال سوّم این است که، «واحد دین، مؤمن است و واحد دموکراسی شهروند. دین شهروند نمی‌شناسد. مؤمنان امت دینند. آنها از حقوقی برخوردارند که دیگران از آن محرومند.» آری واحد دین، مومن است و واحد دموکراسی شهروند ولی اینگونه نیست که دین، شهروند را به رسمیت نشناسد، همانگونه که دموکراسی مومن را به رسمیت می‌شناسد. مومنان ممکن است در جامعه‌ای زندگی کند که در اقلیت باشند و ممکن است در جامعه‌ای زندگی کنند که اکثریت باشند و ممکن است در جامعه‌ای زندگی کنند که دینداران دیگر و حتی نادینداران در آن زندگی کنند و جامعه‌ای متکثر باشد، وظیفه مسلمان در همه این شرایط قسط طلبی و عمل به قسط است و پایبندی بر قراردادهایی خود، آگاهانه و آزادانه آن را انتخاب و تایید می‌کند. این را دین از آنان می‌خواهد که می‌فرماید: «خدا شما را از كسانى كه در [كار] دين با شما نجنگيده و شما را از ديارتان بيرون نكرده‏اند باز نمى‏دارد كه با آنان نيكى كنيد و با ايشان به قسط عمل کنید زيرا خدا عاملان به قسط را دوست مى‏دارد؛ لَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُم مِّن دِيَارِكُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ» (حدید، 60) دین به پیروان خود اجازه نمی‌دهد که حتی نسبت به دشمنان خود بی‌عدالتی کنند و چنین رفتاری را عامل تخریب رابطه عمودی آنان می‌داند و می‌فرماید: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد براى خدا به داد برخيزيد [و] به عدالت‏ شهادت دهيد و البته که نبايد دشمنى گروهى، شما را بر آن دارد كه عدالت نكنيد عدالت كنيد كه آن به تقوا نزديكتر است و از خدا پروا داريد كه خدا به آنچه انجام مى‏دهيد آگاه است؛ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَدَاءَ بِالْقِسْطِ وَ لَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ» (مائده، 8) خدا به پیامبرش فرمان می‌دهد که اگر مشرکان از تو پناه خواستند تا کلام خدا را بشنوند به آنها پناه بده و امنیت آنان را تضمین کن و آنها را به مکان امنشان باز گردان: «وَ إِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلاَمَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ» (توبه، 6)</p>
<p style="text-align: justify;">مؤمنان امت دینند ولی در جامعه‌ای که همه مومنند و دین را می‌خواهند ولی در جامعه متکثر، از حقوقی برابر با دیگر شهروندان برخور هستند، حقوق اجتماعی آنان با دیگران تفاوتی ندارد و برابر است و بر اساس یک قانون در مورد همه آنان قضاوت می‌شود، چنانکه در قرآن کریم آمده است: «اگر داورى مى‏كنى پس به عدالت در ميانشان حكم كن كه خداوند دادگران را دوست مى‏دارد: «وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ» (مائده، 42) امیرالمومنین(ع)، که حاکم اکثریت است، در محکمه قضایی از حقی برابر با انسان یهودی دارد. ایشان به عنوان حاکم اکثرت، به فرماندار خود در مصر می‌نویسد: مردم یا برادر دینی تو یا در خلقت شبیه تو هستند مبادا با آنان مستبدانه رفتار کنی و فرماندار بصره را، به جهت بدرفتاری با «مشرکین» توبیخ می‌کند و مرگ مومن را به جهت غم بدرفتاری با یک زن یهودی شایسته می‌داند. نتیجه اینکه دین نه تنها با دمکراسی ناسازگار نیست بلکه در شرایط کنونی دموکراسی اقتضای دینداری است، چنانکه نفی تقدس از قدرت و نقد و اصلاح قدرت، اقتضای دموکراسی است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://ammre.ir/%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%85%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%b3%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جامعه‌شناسی دینی</title>
		<link>https://ammre.ir/%d8%ac%d8%a7%d9%85%d8%b9%d9%87%e2%80%8c%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%d8%af%db%8c%d9%86%db%8c/</link>
		<comments>https://ammre.ir/%d8%ac%d8%a7%d9%85%d8%b9%d9%87%e2%80%8c%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%d8%af%db%8c%d9%86%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 26 May 2015 15:40:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">https://ammre.ir/?p=256</guid>
		<description><![CDATA[دین شیوه زندگی است. شیوه‌های زندگی با یکدیگر متفاوت است چون امیال آدمیان متفاوت است. امیال آدمیان متفاوت است چون اهداف آنها متفاوت است. اهداف زندگی تفاوت دارند چون باورها و بینش‌ها و میزان پایبندی به آن متفاوت است. اساس دین بر پایه باورها و بینش‌هاست. باورها و بینش‌های هیچ کس عین باور و بینش ...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_105" style="width: 241px" class="wp-caption alignleft"><a href="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2015/02/m.nasr_.jpg"><img class=" wp-image-105" src="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2015/02/m.nasr_.jpg" alt="محمد نصر اصفهانی" width="231" height="267" /></a><p class="wp-caption-text">محمد نصر اصفهانی</p></div>
<p style="text-align: justify;">دین شیوه زندگی است. شیوه‌های زندگی با یکدیگر متفاوت است چون امیال آدمیان متفاوت است. امیال آدمیان متفاوت است چون اهداف آنها متفاوت است. اهداف زندگی تفاوت دارند چون باورها و بینش‌ها و میزان پایبندی به آن متفاوت است. اساس دین بر پایه باورها و بینش‌هاست. باورها و بینش‌های هیچ کس عین باور و بینش دیگری نیست و همچون چهره افراد قابل انطباق دقیق بر دیگران نیست. ازاین‌رو می‌توان گفت به تعداد آدمیان دین وجود دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">برای دسته بندی ادیان از بسیاری از تفاوت‌ها چشم پوشی می شود و برخی که با یکدیگر از جهتی تشابه بیشتر دارد در یک قسمت و دین افراد دیگر را در قسمت دیگر قرار داده‌اند و برای آن نامی نهاده‌اند. یکی از مبانی مهم دسته بندی، دسته بندی از جهت مطلوب نهایی و مجذوب غایی یا عبودیت است. آنکه مطلوب نهایی او خداست و مجذوب حق تعالی است و می‌خواهد با خدا زندگی کند را یک دین و آنکه به یگانگی مطلوب نهایی کافر است و بنا بر اقتضای منافع شخصی یا گروهی، مطلوبش در نوسان است و ارباب متفرق دارد و هر از چندگاه مجذوب چیزی است را دین دیگری دانسته‌اند. پیامبر اسلام(ص) بنابر بینش خود، به عنوان کسی که زندگی با خدا را تجربه و انتخاب کرده است و خدا در تمام شریانهای وجودش نفوذ کرده است به آنان که منکر زندگی با خدای واحد هستند و زندگی با معبودهای متعدد را انتخاب کرده‌اند و هر لحظه با چیزی زندگی می‌کنند و آن چیزها وجودشان را تحت تاثیر قرار می‌دهد می‌گوید: نه من مجذوب آن چیزی هستم که شما مجذوب آن هستید و نه شما مجذوب آنچه من مجذوب آن هستم، بنابراین دین شما مال شما و دین من از آن من باشد: وَ لَا أَنَا عَابِدٌ مَا عَبَدْتُمْ، وَ لَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ، لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ. کافران زمان پیامبر، منکر خدا نبودند، بلکه به خدای محمد کافر بودند و با خدایان خود زندگی می‌کردند. به مرور زمان دین اصطلاحی شد که تنها اختصاص به کسانی پیدا کرد که تابع انبیا بودند و به خدای واحد و ادیان توحیدی باور داشتند ولو اینکه خدای واحد آنها هم در نگرش آنان یک خدا نبود، در هر صورت قرآن به گروه مقابل نام مشرک، کافر یا منافق نهاد.</p>
<p style="text-align: justify;">هر انسانِ سلیم‌النفس، خیر‌خواه و اخلاقی، اگر به چیز شایسته‌ای دست یابد و حقیقتی را دریافت کند، آن را در اختیار دیگران نیز قرار می‌دهد و به دیگران نیز منتقل کرده، آنان را نیز به سمت آن امر نیک دعوت می‌کند. اینگونه است که پیامبران، تجربه خود از خدا و زندگی با خدا را در اختیار دیگران قرار می‌دادند. در جریان این دعوت برخی به آن‌چه که مبلغ آنان مثل نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد گفته بود در حد فهم خود باور کرده‌اند و تسلیم خدای آنها شده‌اند. البته که حد این باور متفاوت بوده است؛ برخی شیفته آن تجربه می‌شدند، برخی تنها به آن علاقمند می‌شدند و برخی در مجموع آن را مطلوب ارزیابی می‌کردند. بنا توجه به اینکه پیروان ادیان طیف وسیعی را تشکیل داده و می‌دهند، هیچ‌یک از آنان نه از جنبه نظری و نه از جنبه عملی قابل مقایسه با پیامبران که شخصاً خدا را تجربه کرده بودند، نیستند و جای آنها را نخواهند گرفت و برداشتشان از دین عین پیامبر خود نخواهد شد و تاثیر خدا در جان آنان به آن اندازه نخواهد بود و طبعاً عمل آنان نیز دقیقاً قابل مقایسه با عمل پیامبرشان نیست. طبیعی است هر چه فاصله زمانی پیروان، با موسسان هم بیشتر شود فاصله نظری و عملی آنان از یکدیگر بیشتر نیز می‌شود. بر این اساس مسلمانان در نگاهی دقیق یک دین ندارند، بلکه به تعداد آنها دین وجود دارد، چنانکه دیگر ادیان هم همین گونه هستند. آنان هر یک از متن دین برداشتی دارند و مطابق آن برداشت یا حتی مخالف آن برداشت زندگی می‌کنند و چه بسا عملاً دینشان با دین مشرکان، کافران و منافقان یکی شود. اینکه قرآن کریم می‌فرماید: اکثر ایمان‌داران مشرک هستند: وَ مَا یُؤْمِنُ أَكثرُهُم بِاللَّهِ إِلا وَ هُم مُّشرِكُونَ (یوسف،106) مشرک بودن مومنان به معنای شرکی که قبل از اسلام مطرح بوده است نیست بلکه به دلیل تناقضی است که غالباً بین اعتقاد نظری توحیدی ناب ادعایی آنان و رفتار مشرکانه و غیر ناب توحیدی آنان است، تاثیر نداشتن یا کم تاثیر بودن ادعاهای توحیدی در جان آنان است. ایمان، کفر، شرک و نفاق حالت طیفی دارند و مدل ناب آن نادر است. رفتار مشرکانه را انگیزه‌های نفسانی و پرستش تمایلات به جای پرستش خدا در افراد دیندار ایجاد می‌کند: أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً (جاثیه23) آنان عالمانه کر و کور می‌شوند و باور خود را نادیده گرفته به ندای تمایلات خود گوش داده و آن را می بینند. قضاوت در مورد انسان‌های بسیار نزدیک و انسان‌های بسیار دور از جان پیامبر و دستورات محکم قرآن آسان است ولی قضاوت در مورد طیف میانه، و اینکه کدام به لحاظ اعتقادی به خدا و قیامت متن دین و به قرآن و پیامبر خدا نزدیک‌تر هستند، کاری بسیار دشوار و بعضاً ناممکن است.</p>
<p style="text-align: justify;">زمانی‌که دین آدمیان در عمل، عین دیانت پیامبرآن آنان نیست، شخصیت، اخلاق، معیشت و سیاست آدمیان نیز شخصیت، اخلاق، معیشت و سیاست پیامبر آنان نیست، دین هر‌کس عین سیاست، معیشت، اخلاق و شخصیت و در یک کلام جان خود اوست و شخصیت، اخلاق، معیشت و سیاست هر کس، عین دیانت خود اوست. هر چند بر پایه محکمات روشن متن (کتاب و سنت قطعی)، دین برخی، در عمل به پیامبرشان نزدیک‌تر و برخی از او دورتر است. چون به لحاظ نظری هر کس با معبود خودش زندگی می‌کند، و نگرش خاص خودش را به دنیا و قیامت دارد، پیامبر خودش را پیروی می‌کند و شیوه زندگی خود و دین خودش را دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">این تصور که هر کس یا هر جامعه‌ای که نام خود را مسلمان یا جامعه اسلامی گذاشت و به لحاظ نظری به محکمات دین اقرار کرد، جان و رفتارش نیز عین اسلام است یا حتی منطبق بر فهم حداقلی و محکمات است، تصور غلطی است چون اولاً فهم‌‌ها از دین تفاوت دارد چون باید به عنوان یک واقعیت قبول کرد همه اجتهادهای در اصول و فروع بر یکدیگر منطبق باشند. ثانیاً همواره امکان سوء فهم وجود دارد و باید افراد به منطق فهم دین و مهارت اجتهاد در دین مسلح باشند. ثالثاً در عمل معمولاً انگیزه‌ها و عملکردها منطبق بر باورها و ادعاها نیست. تناقض باورها و ایدآل‌ها منجر به تفاوت در عواطف، انگیزه‌ها، خواسته‌ها، اراده‌ها و رفتارها است. این واقعیتی است که باید در جوامع دینی و غیر دینی پذیرفت، چون لازمه جوامع انسانی و به راحتی با امر به معروف و نهی از منکر قابل علاج نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">اگر در جوامع غیر دینی اراده‌ها معطوف به منافع است، در جوامع دینی هم این خاصیت بشری وجود دارد. تمایل و اراده عمومی غالباً به سمت انحراف از مبانی عقلانی و دینی است و از این جهت تفاوتی بین فرد دیندار و دولتمرد و وزیر و وکیل وجود ندارد. به قول امام صادق(ع) نباید فریب نماز و روزه افراد را خورد چون به آن معتادند، دینداری آنها را باید در معرکه جدال بین منافع شخصی از یک سو و عقل و دین از سوی دیگر شناخت و دید زمانی که منافع آنها به خطر می‌افتد تا چه حد راستگو و امانتدار هستند: لَا تَغْتَرُّوا بِصَلَاتِهِمْ وَ لَا بِصِيَامِهِمْ فَإِنَّ الرَّجُلَ رُبَّمَا لَهِجَ بِالصَّلَاةِ وَ الصَّوْمِ حَتَّى لَوْ تَرَكَهُ اسْتَوْحَشَ وَ لَكِنِ اخْتَبِرُوهُمْ عِنْدَ صِدْقِ‏ الْحَدِيثِ‏ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ. (کافی، ج2، ص65) معیار سنجش دینی بودن فرد یا جامعه اراده‌هایی است که معطوف به خدا است نه شناسنامه و ادعا و برچسب که برای هرکس امکان دارد آن را برخود بزند. دینداری شاخص دارد. به تعبیر امیر المومنین (ع) فرد یا جامعه‌ای که شاخص راستگویی، امانتداری، وفاء به عهد، پیوند با خانواده و خویشان، توجه به ضعیفان، بی‌توجهی به امور جنسی نامشروع، نیکوکاری، اخلاق درست، خوش‌خلقی، تبعیت از علم و تبعیت از آنچه انسان را به خدا نزدیک می‌کند، بالاتر باشد دینی‌تر است: إِنَّ لِأَهْلِ الدِّينِ عَلَامَاتٍ يُعْرَفُونَ بِهَا صِدْقَ‏ الْحَدِيثِ‏ وَ أَدَاءَ الْأَمَانَةِ وَ وَفَاءً بِالْعَهْدِ وَ صِلَةَ الْأَرْحَامِ وَ رَحْمَةَ الضُّعَفَاءِ وَ قِلَّةَ الْمُرَاقَبَةِ لِلنِّسَاءِ وَ بَذْلَ الْمَعْرُوفِ وَ حُسْنَ الْخُلُقِ وَ سَعَةَ الْخُلُقِ وَ اتِّبَاعَ الْعِلْمِ وَ مَا يُقَرِّبُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ. (کافی، ج2، ص239) ولی افسوس که مطالعه جوامع دینی از این حیث چقدر ناامید کننده است وقتی به جای شاخص‌های دینی شاخص ضددین یعنی دروغ، خیانت، بدعهدی، دشمنی، خودخواهی، فساد جنسی، بداخلاقی، بدخلقی و قساوت قلب، تبعیت از جهل و امور شیطانی بالاست، با چه شاخصی می‌توان این افراد و جوامع را جامعه دینی نامید؟ بنابراین فردی که ادعای اسلام دارد و افرادی که ادعای حاکم اسلامی دارند و در آنها این شاخص‌ها یا وجود ندارد یا بسیار کم است نه تنها نباید مقدس انگاشت و با اسلام و دین یکی گرفت بلکه باید آنها را با دیگر افرادی که ادعای دینی ندارند، و حتی دشمن دین هستند یکی دانست. این وضعیت اختصاص به اصطلاح جوامع دینی امروز ما ندارد، امیر المومنین(ع) نیز از مسلمانان عصر خود شکایت می‌کند که زندگی آنان به شدت جاهلانه و مرگ آنان گمراهانه است: إِلَى اللَّهِ أَشْكُو مِنْ مَعْشَرٍ يَعِيشُونَ جُهَّالًا وَ يَمُوتُونَ ضُلَّالًا، در بین این افراد چیزی بی‌اعتبارتر از قرآن حقیقی نیست: لَيْسَ فِيهِمْ سِلْعَةٌ أَبْوَرُ مِنَ الْكِتَابِ إِذَا تُلِيَ حَقَّ تِلَاوَتِهِ، آنان مشتریان دائم قرآن تحریف شده‌اند: وَ لَا سِلْعَةٌ أَنْفَقُ بَيْعاً وَ لَا أَغْلَى ثَمَناً مِنَ الْكِتَابِ إِذَا حُرِّفَ عَنْ مَوَاضِعِهِ، نیکی‌ها نزد آنان زشت و زشتی‌ها نزد آنان نیک است: وَ لَا عِنْدَهُمْ أَنْكَرُ مِنَ الْمَعْرُوفِ وَ لَا أَعْرَفُ مِنَ الْمُنْكَرِ. (نهج البلاغه، خطبه17)</p>
<p style="text-align: justify;">پس با این فرض که إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ مگر گروه اندک، همه را باید قابل نقد دانست و همه از صدر تا ذیل باید نقد‌ذیر باشند تا جامعه دینی به عرصه‌ای نیفتد که امیر‌المومنین(ع) پیش‌بینی می‌کنند. ایشان می‌فرمایند: بر مسلمانان زمانی می‌رسد که از قرآن و اسلام جز نامی نمی‌ماند: یَأْتِی عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ لَا یَبْقَى فِیهِمْ مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا رَسْمُهُ وَ مِنَ الْإِسْلَامِ إِلَّا اسْمُهُ. این جامعه، جامعه کفار نیست بلکه جامعه مدعیان دینی است که قشری و ظاهرگرا هستند، مساجد مجللی می‌سازند که از هدایت تهی است: وَ مَسَاجِدُهُمْ یَوْمَئِذٍ عَامِرَةٌ مِنَ الْبِنَاءِ خَرَابٌ مِنَ الْهُدَى. مسجد‌سازان و اهالی این مساجد بدترین انسان‌هایی هستند که می‌توان در زمین تصور کرد: سُكَّانُهَا وَ عُمَّارُهَا شَرُّ أَهْلِ الْأَرْضِ. آنان از کفار بدترند از آنان بحران و فتنه برمی‌خیزد و در آن مساجد گناه و معصیت تولید می‌شود: مِنْهُمْ تَخْرُجُ الْفِتْنَةُ وَ إِلَیْهِمْ تَأْوِی الْخَطِیئَةُ. تبلیغ می‌کنند تا آنان‌که از این مساجد کناره گرفته‌اند را جذب کنند و آنان که در فتنه و بحران کُند هستند را، تشویق ‌می‌کنند که تند شوند: یَرُدُّونَ مَنْ شَذَّ عَنْهَا فِیهَا وَ یَسُوقُونَ مَنْ تَأَخَّرَ عَنْهَا إِلَیْهَا. (نهج البلاغه، حکمت 329)</p>
<p style="text-align: justify;">باید از خوش‌خیالی نسبت به مدعیان دین دست کشید چون در جامعه دینی هم، انسان‌ها هستند که زندگی می‌کنند و هر جا که انسان زندگی کند همه گونه از آن یافت می‌شود، هم مدعیان دین واقعی و هم مدعیان دین ظاهری و شناسنامه‌ای. این واقعیت در کلام امام سجاد(ع) انعکاس جالبی دارد: حضرت در تفسیری جامعه‌شناختی، از جامعه دینی عصر خود و آسیب فراگیری که این جامعه را رنج می‌دهد، سخن گفته و مردم زمان خود را به هفت گروه تقسیم کرده‌اند: يَا زُرَارَةُ النَّاسُ فِي زَمَانِنَا عَلَى سِتِّ طَبَقَاتٍ: شیر، گرگ، روباه، سگ، خوک و گوسفند صفتان: أَسَدٍ وَ ذِئْبٍ‏ وَ ثَعْلَبٍ وَ كَلْبٍ وَ خِنْزِيرٍ وَ شَاةٍ. منظور امام از شیرصفتان این بیشه دینی، حاکمان دینی هستند که تقوای سیاسی ندارند و بسیار قدرت‌طلب هستند و دودستی به آن چسبیده‌اند: فَأَمَّا الْأَسَدُ فَمُلُوكُ الدُّنْيَا. مشخصه آنان تمامیت‌طلبی است. آنان دوست ‌دارند که همیشه قدرت را خود در دست داشته باشند و نمی‌خواهند کسی از آنان پیش افتاده و قدرت را از دست آنان بگیرد حتی اگر شایسته‌تر از آنان باشد: يُحِبُّ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ أَنْ يَغْلِبَ وَ لَا يُغْلَبَ. گرگ صفتان جامعه اسلامی همان تجار بازار اقتصاد هستند: وَ أَمَّا الذِّئْبُ‏ فَتُجَّارُكُمْ. مشخصه آنان این است که تقوای اقتصادی ندارند و هنگام خرید بر سرجنس می‌زنند و آن را مذمت می‌کند و هنگام فروش از آن تعریف و تمجید می‌کند: يَذُمُّونَ إِذَا اشْتَرَوْا وَ يَمْدَحُونَ إِذَا بَاعُوا. اما روباه صفتان روحانیون هستند که از راه دین نان می‌خورند: وَ أَمَّا الثَّعْلَبُ فَهَؤُلَاءِ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ بِأَدْيَانِهِمْ. مشخصه آنان این است که تقوای دینی ندارند و آنچه بر سر منابر و یا از پشت تریبون‌ها می‌گویند را خود باور ندارند و در عمل خلاف آن را عمل می‌کنند: وَ لَا يَكُونُ فِي قُلُوبِهِمْ مَا يَصِفُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ. اما سگ صفتان کسانی هستند که تقوای اجتماعی ندارند و با زبان خود به مردم حمله می‌کنند و مردم از ترس زبان آنان به آنها احترام می‌گذارند: وَ أَمَّا الْكَلْبُ يَهِرُّ عَلَى النَّاسِ بِلِسَانِهِ وَ يُكْرِمُهُ النَّاسُ مِنْ شَرِّ لِسَانِهِ. اما خوک صفتان کسانی هستند که تقوای جنسی ندارند و دعوت به فحشا را رد نمی‌کنند: وَ أَمَّا الْخِنْزِيرُ فَهَؤُلَاءِ الْمُخَنَّثُونَ وَ أَشْبَاهُهُمْ لَا يُدْعَوْنَ إِلَى فَاحِشَةٍ إِلَّا أَجَابُوا. گوسفندان مردم مومنی هستند که گرفتار قدرت شیران و گرگان و روباهان این جنگل شده‌اند و راه به جایی ندارند و هر یک از این صاحبان قدرت به نحوی آنان را استثمار می‌کنند. از پشم آن می‌کنند، از گوشتشان می‌خورند و استخوان‌های آنان را می‌شکنند: وَ أَمَّا الشَّاةُ فَالْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ تُجَزُّ شُعُورُهُمْ وَ يُؤْكَلُ لُحُومُهُمْ وَ يُكْسَرُ عَظْمُهُمْ. مومن مستضعف در این جنگل بی‌قانون و ضابطه بین شیر، گرگ، روباه، سگ و خوک چه کند؟: فَكَيْفَ تَصْنَعُ الشَّاةُ بَيْنَ أَسَدٍ وَ ذِئْبٍ‏ وَ ثَعْلَبٍ وَ كَلْبٍ وَ خِنْزِيرٍ. (خصال شیخ صدوق، ج1، ص339)</p>
<p style="text-align: justify;">در جامعه سیاست زده تصور حاکم این است که با تغییر زمامدار همه چیز اصلاح می‌شود و به نظر آنان اگر زمامدارِ شایسته بر اریکه قدرت تکیه کند همه چیز اصلاح می‌شود حال آنکه چنین نیست چون اگر تنها شیر عوض شود گرگ و روباه و سگ و خوک تغییر ماهیت نمی‌دهند و گوسفندان همچنان استثمار می‌شوند، بنابراین تا همه عوض نشوند جامعه دینی اصلاح نمی‌شوند و این نیاز به تغییرات تدریجی متوازن و هماهنگ دارد. دیندارتر از پیامبر(ص) بر اریکه قدرت نبوده است، او تا چه حد توانست مسلمانان را گرد توحید متحد کند و مشکل منافقان را حل کند؟ تا چه حد توانست یاران نزدیک خود را تربیت کند که بعد از خودش برسر قدرت به جان یکدیگر نیفتند. امیر المومنین(ع) که قدرت را به دست گرفت تا چه حد توانست یاران خود را به راه آورد و مسلمانان را از ستیزه جویی نسبت به هم باز دارد؟ واقعیت جامعه دینی همین تنوع و تکثر درجات اسلام و ایمان است و از این جهت طیف گسترده‌ای را تشکیل می‌دهند و باید منتظر بود تا با صبر و حوصله و آرام آرام تجربه کسب کنند و تقوا زیاد کنند تا عقلانیت و انسانیت آنان رشد کند و مرور به تعهدات اسلامی و ایمانی که پذیرفته‌اند بیشتر عمل کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">امیر المومنین(ع) در خطبه 32 نهج‌البلاغه ضمن آسیب شناسی جامعه دینی خود که زمامدار آن نیز بودند، از حیث میزان تعهد به اسلام و ایمان چنین ارزیابی می‌کنند که: در جامعه ای زندگی می‌کنم که انحتاط دینی سرتاپای آن را پر کرده است و دشمنی و حق‌ناشناسی در آن فرآوان است: إِنَّا قَدْ أَصْبَحْنَا فِي دَهْرٍ عَنُودٍ وَ زَمَنٍ كَنُودٍ. چون اولین معیار و شاخص در یک جامعه دینی، مهرورزی و حق‌شناسی است. مردم در این زمان، نیکوکاران خود را گنهکار می‌دانند: يُعَدُّ فِيهِ اَلْمُحْسِنُ مُسِيئاً. به‌همین‌جهت ستمکاران روز به روز بر ستم خود می‌افزایند: وَ يَزْدَادُ اَلظَّالِمُ فِيهِ عُتُوّاً. در جامعه قدرشناس، جایگاه اصلاح‌گران محفوظ است و اصلاحگری جرم محسوب نمی‌شود و تحت پیگرد قرار نمی‌گیرد؛ آن جامعه روز به روز شاهد کاهش ظلم و ستم است ولی جامعه من چنین نیست. مردم ما این زمان از دانسته‌های خود بهره‌ای نمی‌برند گویی نه خدایی و نه پیامبری و نه حکمت و اخلاقی آموخته‌اند: لاَ نَنْتَفِعُ بِمَا عَلِمْنَا و هر کس به کاری می‌پردازد که در آن تخصصی ندارد. آنان در صدد آموختن چیزی هم نیستند، از طریق پرسشگری، جهالت‌های خود را مبدل به علم نمی‌کنند. جامعه چنان از نظر علمی راکد است که گویی هیچ کس مشکلی ندارد تا از آن سوال کند: وَ لاَ نَسْأَلُ عَمَّا جَهِلْنَا، یک جامعه دینی باید یک جامعه علمی باشد و از علم بهره‌برداری شایسته کند. جامعه‌ای پرسشگر است که سعی دارد روز به روز بر جهالت خود غلبه کند و بر مشکلات دنیا و آخرت خود فائق آید. این جامعه به تعبیر امام از حوادث خطرناک و بلاهای هولناکی که کاملاً قابل پیش‌بینی است، نمی‌ترسد. حضرت می‌فرمایند: مردم ما از هیچ چیز نمی‌ترسند مگر زمانی‌که گرفتار آسیب‌های هولناک آن شوند: وَ لاَ نَتَخَوَّفُ قَارِعَةً حَتَّى تَحُلَّ بِنَا. بنابراین سرنوشت طبیعی جامعه جهل ‌زده که نسبت به گذشته، حال و آینده پرسشی ندارد، نابودی است. ریشه همه این مشکلات می‌تواند متوجه هیئت حاکمه باشد یا به فرهنگ عمومی آن جامعه مربوط شود و یا به ترکیب جمعیتی آن جامعه که هم شامل زمامداران و هم شامل مردم آن جامعه است، مرتبط است. ظاهراً امیر المومنین(ع) ریشه را به کثرت دنیا طلبانی باز می‌گرداند که دین در زندگی آنان نقش چندانی ندارد، بلکه حرف اول را منافع شخصی دنیوی آنان می‌زند.</p>
<p style="text-align: justify;">امام در ادامه سخن خود دینداران را به پنج دسته تقسیم می‌کند. ایشان می‌فرمایند: آنان با وجود اینکه در جامعه دینی زندگی می‌کنند ولی زندگی چهار دسته از آنان ربطی با دین و دینداری راستین ندارد و اراده آنان معطوف به زندگی با خدا نیست بلکه در هر فرصتی به دنبال دنیای خویش هستند و برای حفظ منافع خود از دین بهره‌برداری موضعی می‌کنند. حضرت می‌فرمایند: وَ اَلنَّاسُ عَلَى أَرْبَعَةِ أَصْنَافٍ،</p>
<p style="text-align: justify;">1- مفسدان ناتوان: این اشخاص اهل اصلاحات اجتماعی که نیستند هیچ، فسادگران زمین هستند و اگر دست به فساد نمی‌زنند تنها از این جهت است که نمی‌توانند. دلیل ناتوانی آنان سه چیز است یکی اینکه قدرت و توانایی شخصی برای این کار ندارند: مِنْهُمْ مَنْ لاَ يَمْنَعُهُ اَلْفَسَادَ فِي اَلْأَرْضِ، إِلاَّ مَهَانَةُ نَفْسِهِ. دوم اینکه ابزارهای فساد آنان قدیمی شده و کارایی لازم را ندارد: وَ كَلاَلَةُ حَدِّهِ. و سوم اینکه امکانات لازم، برای فساد آنان فراهم نیست: وَ نَضِيضُ وَفْرِهِ. پس این افراد گرچه در فساد، شناگران ماهر و قابلی هستند ولی آب برای شنا ندارند. اگر چه این افراد اگر به مقام و موقعیت برسند در فساد کوتاهی نخواهند کرد، ولی فعلاً به دلیل ضعف شخصیت و نداشتن اعتماد به نفس کافی، نداشتن قدرت، ثروت و موقعیت اجتماعی فساد نمی‌کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">2- مترصدان فساد: به تعبیر امام این افراد فرصت‌طلبان خود فروش هستند. آنان مقدمات لازم برای ظلم و فساد در زمین را فراهم کرده‌اند ولی منتظر هستند تا جرقه‌ای زده شود و شرایط فراهم شود تا آنان آتش فساد را شروع کنند و بوق‌های تبلیغاتی و منبرهای خود را برای جلب مردم برپا دارند: وَ مِنْهُمْ اَلْمُصْلِتُ لِسَيْفِهِ، وَ اَلْمُعْلِنُ بِشَرِّهِ، وَ اَلْمُجْلِبُ بِخَيْلِهِ وَ رَجِلِهِ، قَدْ أَشْرَطَ نَفْسَهُ وَ أَوْبَقَ دِينَهُ لِحُطَامٍ يَنْتَهِزُهُ أَوْ مِقْنَبٍ، يَقُودُهُ أَوْ مِنْبَرٍ يَفْرَعُهُ: «گروهی هستند كه سلاح خود را از نيام برآورده، شرارت خود را آشكار كرده، سواره و پياده نظام خود را، براى ظلم و ستم آماده ساخته‏اند، دين خويش را براى رسيدن به متاع دنيايى تباه كرده‏اند و در پى فرصتى هستند كه سپاهى را رهبرى كنند و يا بر منبر بالا روند و خود را به مردم نشان دهند.» سپس امام می‌فرماید این افراد چه ارزان خود را می‌فروشند و قیمت آنان که بهشت جاودان است را نپذیرفته‌اند و به بهره عمر کوتاه خود اکتفا کرده‌اند: وَ لَبِئْسَ اَلْمَتْجَرُ أَنْ تَرَى اَلدُّنْيَا لِنَفْسِكَ ثَمَناً وَ مِمَّا لَكَ عِنْدَ اَللَّهِ عِوَضاً: «چه بد تجارتى است كه انسان جان و ايمان خود را، بهاى دنياى خويش قرار داده، دنيا را به عوض آنچه در نزد خدا برايش ذخيره شده، معامله می‌كند.»</p>
<p style="text-align: justify;">3- تاجران دین: گروه سوم، رفتاری دینی دارند و برای سرکیسه کردن مردم از حربه دین استفاده می‌کنند، نماز می‌خوانند، روزه می‌گیرند و حج می‌روند حتی خمس و زکات می‌دهند، رفتار متواضعانه و مقدس مأبانه دارند ولی همه برای جلب دل افراد، برای کسب دنیا است: وَ مِنْهُمْ مَنْ يَطْلُبُ اَلدُّنْيَا بِعَمَلِ اَلْآخِرَةِ وَ لاَ يَطْلُبُ اَلْآخِرَةَ بِعَمَلِ اَلدُّنْيَا قَدْ طَامَنَ مِنْ شَخْصِهِ وَ قَارَبَ مِنْ خَطْوِهِ وَ شَمَّرَ مِنْ ثَوْبِهِ وَ زَخْرَفَ مِنْ نَفْسِهِ لِلْأَمَانَةِ وَ اِتَّخَذَ سِتْرَ اَللَّهِ ذَرِيعَةً إِلَى اَلْمَعْصِيَةِ: «سوّمين گروه كسانى هستند، كه دنيا را با كار آخرتی خواهانند ولى آخرت را به بهاى دنيا و كار در آن نمى‏خواهند. از كبر و غرور و يا به علامت تشخّص، قدم‌ها را نزديك به هم بر‌مى‏دارند، دامن جامه را بالا مى‏زنند و خود را براى امين نشان دادن آرايش مى‏دهند و دين خدا را براى گناه و معصيت وسيله قرار می‌دهند.» آنان از اینکه خدا اسرار درون را فاش نمی‌کند نهایت سوء استفاده را می‌کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">4- زهد فروشان: گروه چهارم از سر ناتوانی دم از زهد و پارسایی می‌زنند ولی هیچیک از رفتارهای آنان به زاهدان حقیقی نرفته است چنانکه در حکمت 150 آمده است «یَقُولُ فِی الدُّنْیَا بِقَوْلِ الزَّاهِدِینَ وَ یَعْمَلُ فِیهَا بِعَمَلِ الرَّاغِبِین» واقعیت پنهان آنان راغب به قدرت و ثروت است ولی خود را به زینت قناعت و زهد آرایش داده‌اند: وَ مِنْهُمْ مَنْ أَبْعَدَهُ عَنْ طَلَبِ اَلْمُلْكِ ضُئُولَةُ نَفْسِهِ وَ اِنْقِطَاعُ سَبَبِهِ فَقَصَرَتْهُ اَلْحَالُ عَلَى حَالِهِ فَتَحَلَّى بِاسْمِ اَلْقَنَاعَةِ وَ تَزَيَّنَ بِلِبَاسِ أَهْلِ اَلزَّهَادَةِ وَ لَيْسَ مِنْ ذَلِكَ فِي مَرَاحٍ وَ لاَ مَغْدًى الراغبون في اللّه: «گروه چهارم كسانى هستند كه به دليل ناتوانى و ضعف از جمع‏آورى مال و منال با اين كه خواهان آن هستند، گوشه‏نشينى اختيار مى‏كنند و نداشتن وسيله، آنها را از اقدام بر انجام كار باز مى‏دارد. خود را به نام قناعت مى‏آرايند و به لباس زاهدان در مى‏آيند. با اين كه هيچ يك از كارهاى شب و روزشان به زاهدان شبيه نيست و نشانى از پارسايى در آنها ديده نمى‏شود.»</p>
<p style="text-align: justify;">آنکه دیندار واقعی است در دنیا و آخرت طالب زندگی با خداست، دغدغه زندگی جاوید در جوار رحمت خدا را دارد و دنیا را با آخرت عوض نمی‌کند. همه آنچه انجام می‌دهد به انگیزه عاقبت خویش است: وَ بَقِيَ رِجَالٌ غَضَّ أَبْصَارَهُمْ ذِكْرُ اَلْمَرْجِعِ، وَ أَرَاقَ دُمُوعَهُمْ خَوْفُ اَلْمَحْشَرِ، «با ياد آخرت ديده از زيبايي‌هاى دنيا فرو بسته و ترس از روز جزا اشكشان را جارى ساخته است.» این افراد در بین این جمعیت عظیم دنیا‌طلب، احساس غربت و تنهایی می‌کنند لذا سعی دارند گمنام بمانند: فَهُمْ بَيْنَ شَرِيدٍ نَادٍّ وَ خَائِفٍ مَقْمُوعٍ وَ سَاكِتٍ مَكْعُومٍ وَ دَاعٍ مُخْلِصٍ وَ ثَكْلاَنَ مُوجَعٍ قَدْ أَخْمَلَتْهُمُ اَلتَّقِيَّةُ وَ شَمِلَتْهُمُ اَلذِّلَّةُ،: «حالت اين دسته از مردم شبيه كسى است كه از ديار اصلى خود رانده شده و هراسناك و ترسناك خوار و خاموش گشته، و از روى اخلاص دعا مى‏كند و از درد معصيت و گناهكارى فرياد مى‏زند. تقيّه آنان را به كنج سكوت و خاموشى كشانده و خوارى در نظر مردم آنان را گوشه‏گير كرده است.» شیرینی زندگی دنیا را برای دنیا‌دوستان گذاشته‌اند و با دلی خونین دهان از شکایت باز داشته‌اند: فَهُمْ فِي بَحْرٍ أُجَاجٍ أَفْوَاهُهُمْ ضَامِزَةٌ وَ قُلُوبُهُمْ قَرِحَةٌ: «نصيب آنها از دنيا آب تلخ و شور زندگى است و دهان‌هايشان از شكايت بسته شده است. دل‌هايشان جريحه‏دار است.»</p>
<p style="text-align: justify;">حال با توجه به این واقعیت جامعه دینی، آیا راهی برای بهبود وضعیت موجود در جوامع دینی هست یا باید نا امید شد؟ به نظر می‌رسد که نباید نا‌امید بود بلکه باید از تجربه جوامع دینی و غیر‌دینی به ویژه تجربه اهل‌بیت در طول تاریخ بهره بود و راه حل ارائه داد تا شرایط با رشد فرهنگ عمومی به تدریج رو به بهبود رود و دین در مقابل غیر‌دین و یا ضددین به عقب رانده نشود. تجربه بشری راهی بهتر از فعالیت فرهنگی و حاکمیت قانون با استفاده از تجربیات بشری را تجربه نکرده است. تجربه می‌گوید: باید صبر و حوصله به خرج داد و زمینه گسترش عقلانیت حاکمیت اخلاقی و قانون را بر تمام ارکان جامعه دینی فراهم نمود. این عقلانیت نباید محدود به هیچ مرزی باشد و این قوانین باید متناسب با آراء و باورهای پذیرفته شده اکثریت افراد جامعه تدوین شود نه متناسب با ایده‌آل‌های نظری دینی. ایده‌آل‌های اخلاقی و فقهی زمانی به اجرا در می‌آیند که مورد توافق عملی اکثریت جامعه دینی قرار گرفته باشد. باید زمینه این را به تدریج فراهم کرد که در عرصه سیاست هیچ مرجع فراقانونی به رسمیت شناخته نشود. قدرت، متکثر، محدود و پاسخگو باشد و بتواند بدون اعمال خشونت جا به جا شود. با رشد عقلانیت و معنویت و قانون از به وجود آمدن شیران تمامیت‌خواه، فساد مفسدان، تجارت تاجران دین و زهدفروشان جلوگیری شود. آزادی کامل اندیشه و ایمان امری فرهنگی شود و آمر به قانون و منتقد به رفتار غیر قانونی و فراقانونی، را اخلاقاًً و قانوناً گسترش دهیم. دست شیر، گرگ، روباه، سگ و خوک صفتان را با گسترش عقلانیت و قانون محدود سازد. از گسترش فرهنگ عمومی در راستای ایمان آزاد، عقلانیت، اخلاق و تقوا، زدودن جهالت، گسترش علم و عدالت طلبی حمایت شود.</p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://ammre.ir/%d8%ac%d8%a7%d9%85%d8%b9%d9%87%e2%80%8c%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%d8%af%db%8c%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زن قرآن، فعال اجتماعی است؟</title>
		<link>https://ammre.ir/%d8%b2%d9%86-%d9%82%d8%b1%d8%a2%d9%86%d8%8c-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%9f/</link>
		<comments>https://ammre.ir/%d8%b2%d9%86-%d9%82%d8%b1%d8%a2%d9%86%d8%8c-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Apr 2015 04:28:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[قرآن]]></category>
		<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">https://ammre.ir/?p=253</guid>
		<description><![CDATA[نگاه قرآن به زن با نگاه همه انسانهایی که در چارچوب فرهنگ بسته خویش به او ‌می‌نگرند متفاوت است. قرآن خلقت زن و مرد را از یک حقیقت دانسته است (زمر6) و در انجام وظایف و مسئولیت‌های انسانی و اجتماعی، فرقی بین آن دو قائل نیست. اگر بین آنان تفاوتی‌ قائل شده است این تفاوت ...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_105" style="width: 245px" class="wp-caption alignleft"><a href="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2015/02/m.nasr_.jpg"><img class=" wp-image-105" src="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2015/02/m.nasr_.jpg" alt="محمد نصر اصفهانی" width="235" height="271" /></a><p class="wp-caption-text">محمد نصر اصفهانی</p></div>
<p style="text-align: justify;">نگاه قرآن به زن با نگاه همه انسانهایی که در چارچوب فرهنگ بسته خویش به او ‌می‌نگرند متفاوت است. قرآن خلقت زن و مرد را از یک حقیقت دانسته است (زمر6) و در انجام وظایف و مسئولیت‌های انسانی و اجتماعی، فرقی بین آن دو قائل نیست. اگر بین آنان تفاوتی‌ قائل شده است این تفاوت ارزشی نیست بلکه ناشی از وضع فیزیولوژیک و فرهنگ اجتماعی خود ساخته آنان است. (نسا32) در فرهنگ قرآن، زنان همچون مردان در انتخاب راه زندگی خویش، نقش مستقل و تعیین کننده دارند و در مقابل انتخاب خویش همچون مردان شخصاً متعهد و مسئول هستند. حوا در هدایت و عصیان با آدم به یک اندازه مسئولیت داشت و نقش مستقل و کاملاً مساوی با او ایفا کرد. هنگامی که هر دو توبه کردند، خدا توبه هر دو را با هم پذیرفت. (بقره25-37)</p>
<p style="text-align: justify;">نگاه منفی قرآن به زنان با مردان تفاوت ندارد و با معیاری یکسانی در مورد آنان قضاوت می‌کند، به همین جهت ابولهب و زن ابولهب نقش برابر در تقبیح قرآن دارند. (مسد) همسر نوح و همسر لوط با وجود اینکه هر دو همسر پیامبر هستند، چون مستقلاً تصمیم به مخالفت با اندیشه و باورهای صحیح شوهران خود می‌گیرند از جانب خدا، همچون مردان، مورد مذمت قرار گرفته و همچون آنان عذاب می‌شوند. (تحریم10) آسیه با وجودی که همسر فرعون است ولی چون نقش مستقل از شوهر دارد، به جهت استقلال فکر و عمل درست خود، مورد تجلیل و تمجید خدا قرار گرفته است. او در اندیشه توحیدی چنان اوج می‌گیرد که خدا او را الگوی ایمان، مردان و زنان معرفی می‌کند. تجلیل خدا از آسیه به جهت خانه‌داری، شوهرداری و تربیت فرزند نیست بلکه به جهت نقش مستقل او در عرصه اجتماع و شعور سیاسی بالای اوست، به جهت داشتن تحلیل و موضع درست نسبت به عملکرد ظالمانه شوهر خود در عرصه سیاست نسبت به عملکرد دیگر جریانات سیاسی ضالمانه اجتماع خویش است. (تحریم11) قرآن نقش فعال اجتماعی و مدیریتیِ رفتارِ مادر و خواهر موسی را برجسته ساخته است. آنان بر خلاف دیگر زنان عصر خود، تسلیم سرنوشت نشدند و با برنامه‌ریزی از فضای ظالمانه سیاسی عبور کردند و بهترین شرایط را برای حیات و رشد موسی فراهم ساختند. (قصص7-13) قرآن از دو دختری سخن می‌گوید که در فضای مردانه، با حفظ عفاف، برای کمک به پدر خویش، دوش به دوش مردان گوسفندان را به چرا می‌برند و زمینه رسیدن به عشق انسانی خود به موسای جوان دارای قدرت مادی و معنوی را فراهم می‌کنند، آنان در ملاقات اول، با ارزیابی درستی که از قدرت و امانت موسی پیدا کرده‌اند به پدر خود پیشنهاد استخدام او را به دلیل همین دو ویژگی اساسی می‌دهند. (قصص23-26) مقایسه شود با نقش زلیخا در داستان یوسف که در پی عشقی اروتیک است و مردی مقابل اوست که تمایل جوانی برابر دارد، برهان رب را می‌بیند و از خدا مدد می‌جوید. زنانی برابر او قرار دارند که جز شهوت خود، نه چیزی مشاهده می‌کند و نه از چیزی مدد می‌جویند. (یوسف24 و32)</p>
<p style="text-align: justify;">قرآن از زنی سخن می‌گوید که رهبر کشوری است و آن را به درستی مدیریت می‌کند به طوری که در اقتصاد و سیاست و اقتدار کشورش فتوری نیست و همچون سلیمان پیامبر کشورش از همه نعمت‌ها برخوردار است. این زن خورشید پرست است و سلیمان خدا پرست. این زن فرمانده یک ارتش قوی است ولی شخصیت مستبدی ندارد و با وجود فرمانبری مردمش از او، بدون مشاوره با کارشناسان و بزرگان تصمیم نمی‌گیرد. وی از نقش تاریخی پادشاهان ستمگر تحلیل درستی دارد و مردان اندیشه و سیاست را مجذوب خوی صلح طلب خود ساخته است. بسیار هوشمندانه موضع می‌گیرد تا منافع کشورش را تامین کند و باعث خرابی و فساد سرزمین خویش نشود. با هوش سرشاری که دارد به سرعت متوجه اندیشه غلط و شرک‌آلود خود ‌شده و نه به قدرت سلیمان بلکه به خدای سلیمان روی می‌آورد. (نمل22-44) قرآن از نقش مستقل مادر مریم در نذر، در مورد فرزند خود و پذیرش نذر و دعای او توسط خداوند سخن می‌گوید. شخصیت مریم در قرآن شخصیت بی‌بدیلی است به طوری که زکریای نبی، غبطه موقعیت معنوی او را می‌خورد. او توانسته است عفیفانه موقعیت معنوی که مخصوص مردان تلقی می‌شده است را به خود اختصاص دهد. به همین جهت رزق بی‌حساب به او داده می‌شود و ملائکه با او هم سخن می‌شوند و به او بشارت می‌دهند که او همچون پیامبران برگزیده خدا است و او بزرگِ زنان عالم است. (آل‌عمران43) خداوند مریم را نمونه و ضرب المثل ایمان، برای زنان و مردان مومن معرفی می‌کند. (تحریم12)</p>
<p style="text-align: justify;">قرآن در زمان پیامبر اسلام، انتخاب مستقل دین زنان چه به سمت حق و چه به سمت باطل را پذیرفته است و از مسلمانان می‌خواهد که آنان که مسلمان شده‌اند را به شوهرانشان به اجبار تحویل ندهند و انتظار این را هم نداشته باشند که آنان که کافر شدند به اجبار به آنان تحویل داده شود. (ممتحنه10-11) زنان همچون مردان، در عرصه سیاست، طرف قرارداد بیعت با پیامبر خدا یعنی حاکم مسلمانان هستند و دوشادوش مردان با رسول خدا پیمان می‌بندند که چیزی را با خدا شریک نکنند، و به اصول اخلاقی مربوط به خود پایبند باشند. قرآن زنان را چنان دارای قدرت تشخیص دانسته است که طبق این پیمان سیاسی، آنان را موظف ساخته است که در چیزی که، از پیامبر درست و معروف تشخیص دادند با او مخالفت نکنند. آنگاه خدا پیامبر را موظف کرده است که از این زنان قدر شناسی کند و از خدا برایشان طلب مغفرت کند. (ممتحنه12) خداوند در مقابل اعتراض زنان به نگاه مردانه آیات با یک قاعده کلی، برابری زن و مرد را در همه امور انسانی و معنوی گوشزد کرده است و از مرد و زن تسلیم حق، مرد و زن مومن به حق، مرد و زن مطیع حق، مرد و زن صادق، مرد و زن صابر، مرد و زن خاشع، مرد و زن تصدیق کننده حقیقت، مرد و زن روزه‌دار، مرد و زن با عفت و مرد و زنی سخن می‌گوید که بسیار به خدا توجه دارند. (احزاب35)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://ammre.ir/%d8%b2%d9%86-%d9%82%d8%b1%d8%a2%d9%86%d8%8c-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روحانیت چیست؟ روحانی کیست؟</title>
		<link>https://ammre.ir/%d8%b1%d9%88%d8%ad%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%aa-%da%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%9f-%d8%b1%d9%88%d8%ad%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%9f/</link>
		<comments>https://ammre.ir/%d8%b1%d9%88%d8%ad%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%aa-%da%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%9f-%d8%b1%d9%88%d8%ad%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Feb 2015 20:25:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[روحانیت]]></category>
		<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">https://ammre.ir/?p=238</guid>
		<description><![CDATA[اقشار مختلف فرهیختة اجتماع، معمولا از خود و کار خود تعریفی دارند و رسالت خود را کم و بیش مشخص می‌کنند. یکی از ضرورت‌های مهم روحانیت نیز شناختی است که باید از خود داشته باشد. روحانیت هویت خود را چه می‌دانند و برای خویش چه نقش، رسالت و کارکردی قائل است و اصولاً چه تعریفی ...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_105" style="width: 244px" class="wp-caption alignleft"><a href="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2015/02/m.nasr_.jpg"><img class=" wp-image-105" src="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2015/02/m.nasr_.jpg" alt="محمد نصر اصفهانی" width="234" height="270" /></a><p class="wp-caption-text">محمد نصر اصفهانی</p></div>
<p style="text-align: justify;">اقشار مختلف فرهیختة اجتماع، معمولا از خود و کار خود تعریفی دارند و رسالت خود را کم و بیش مشخص می‌کنند. یکی از ضرورت‌های مهم روحانیت نیز شناختی است که باید از خود داشته باشد. روحانیت هویت خود را چه می‌دانند و برای خویش چه نقش، رسالت و کارکردی قائل است و اصولاً چه تعریفی از خود دارد؟ علاوه براین، نقش روحانیت در مواجه با خود، دین، واقعیت، دولت، قدرت و سیاست چیست؟ غیر از روش نظری و ذهنی مبتنی بر ایدآل‌ها که به صورت پیش‌فرض پاسخی به این پرسش‌ها می‌دهد، یکی از راه‌های تعریف و شناخت چیستی و کیستی قشری از اقشار جامعه، مطالعۀ میدانی و جامعه‌شناختی به منظور تبین کارکرد واقعی آن قشر است. در این روش کارکرد دیروز و امروز این قشر اجتماعی مطالعه می‌شود و بر اساس آن تعریفی مبتنی بر واقعیت ارائه می‌شود. این تعریف، تعریفی است که از دل واقعیت اجتماعی بیرون آمده و لزوماً مبتنی بر آرمان‌ها نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">روحانیت در طول زمان، کارکردهای متعددی داشته است. این قشر اجتماعی هیچگاه شهروند عادی نبوده، روحانیت یک طبقۀ اجتماعی است که از سطح عموم مردم به لحاظ اجتماعی بالاتر است و از طبقات فرهیختۀ اجتماع، محترم و نخبه به‌حساب می‌آمده است. روحانیت به دلیل تحصیلات خاص دینی که دارد، اهل علم تلقی می‌شود و جامعه انتظار اهل علم‌بودن از او دارد، با وجودی که از این نظر دارای سطوح بسیار متفاوت است. تحصیلات علم روحانیت مربوط به دین است و با حقایق دینی سرو کار دارد، با وجودی که بعضاً کشاوز، کتاب‌فروش و امروزه فیزیک و سیاست و اقتصاد و حقوق هم می‌داند و علاوه بر حجت‌الاسلامی، مهندس، دکتر و سردار هم هست. اقشاری از روحانیت در حیطۀ دین پرسشگر هستند و در این خصوص بنا بر تخصص خود روشمندانه خردورزی می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">تحقیق، تبیین، تفسیر و نقد مفاهیم دینی گاه معطوف به تالیف، گاه معطوف به تدریس و گاه معطوف به تبلیغ است. تدریس در سطح خود روحانیون و برای کادر‌سازی انجام می‌شود. تالیفات هم برای خود روحانیت و هم برای مردم انجام می‌شود. تبلیغ برای انتقال به مردم و ارتقاء سطح آگاهی و عمل دینی مردم است. بنابراین در همه موارد از این جهت روحانیت وظیفۀ خود می‌داند تا بین حقایق دینی و مردم هر چه بیشتر پیوند برقرار کند. تدریس و کادرسازی روحانیت نیز نهایتاً به منظور برقراری ارتباط مستمر با مردم انجام می‌شود. از این جهت روحانیت هویت مستقل نداشته، بلکه به عنوان پل ارتباطی بین حقایق دینی و مردم ایفای نقش می‌کند و در صدد است تا ذهن و ضمیر مخاطبان خود را متوجه دین سازد. گرایش‌های مختلف حدیثی، کلامی، فقهی، فلسفی و عرفانی، نوع تدریس و تبلیغ آنان را متمایز می‌سازد.</p>
<p style="text-align: justify;">موقعیت روحانیت علاوه بر مردم، توجه قدرت‌های حاکم را نیز به آنان معطوف ساخته است. روحانیت در مقاطعی، بویژه آنان که منصب قاضییان را بر عهده داشتند، جزء طبقه حاکم و شریک الحکام محسوب می‌کردند روحانیان در این موقعیت، در برابر ظلمی که به مردم می‌شده یا ساکت بوده‌اند و یا توجیه‌گر ظلم ظالمان بوده و یا در عین حفظ موقعیت خود، واسطۀ بین طبقۀ قاهر و مقهور جامعه بوده و سعی در تلطیف رابطۀ سلطه داشته است. خطبۀ ۱۸ نهج‌البلاغه، سخنرانی امام حسین برای علما در مکه، نامۀ امام سجاد به شهاب زهری، سفارشات امام موسی کاظم به علی بن یقطین و روایات زیادی در این خصوص، ناظر به عملکردهای مثبت و منفی روحانیت در عصر حضور بوده است که مشابه این عملکردها در عصر غیبت بسیار بیشتر بوده است. روحانیت به عنوان پل ارتباطی بین دین و طبقات فرودست و بالادست نقش روشنگری هم داشته است. اقشاری از آنان، مردم و قدرت را برای دین خواسته‌اند و اقشاری هم دین را برای مردم و یا قدرت اجتماعی و سیاسی خواسته‌اند. در دوره‌هایی به قدرت نه گفته و به دین و عدالت و مردم آری گفته است و زمانی برعکس عمل کرده است. با تثبیت نفوذ و موقعیت روحانیت، در پاره‌ای از ادوار، اقشاری از آنان منتقد قدرت حاکم بوده و به منظور کسب قدرت سیاسی هم عمل می‌کرده‌اند. پس از انقلاب اسلامی ایران، بخش زیادی از روحانیت قدرت را در اختیار گرفت و در سمت های اجرایی فعال شد و برای موجه‌ساختن قدرت خویش و تثبیت ادعاهای دینی خویش تلاش کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">آنچه گفته شد واقعیت‌های غیر قابل انکار و فعالیت‌های مثبت و منفی روحانیت در جهان اسلام، بویژه در ایران بوده است. آنچه قابل بحث است این است که برخی از این کارکردها با رسالت و کارکرد عالم ربانی سازگار نیست و با روحانیت ایده‌آل قابل تطبیق نیست. پرسش اینجاست که اگر رسالت روحانیت را تنها فعالیت‌های مثبت تاریخی او بدانیم، آیا هم‌زمان هر روحانی همۀ این رسالت‌ها و کارکردها را بر عهده دارد؟ در اینجا چندین کارکرد مطرح شد که روحانیت باید موضع خود را در مورد آن مشخص کند، مانند: رسالت پرسشگری؟ جستجو و تحقیقِ روشمندِ حقایق دینی؟ روشنگری حقایق دینی بدون ملاحظه قدرت و مردم و بدون کتمان حقایق و پرده‌پوشی؟ رفع و دفع ابهام و اوهام و گمانه‌های باطل به نام دین؟ روشنگری و نقد قدرت سیاسی به عنوان وجدان بیدار مردم،؟ مشارکت در قدرت در حد مشاور و واعظ قدرت سیاسی؟ واسطۀ بین قاهر و مقهور، بدون دخالت و مشارکت عملی در حاکمیت؟ فعالیت سیاسی برای کسب قدرت؟ کسب قدرت سیاسی از هیئت حل اختلاف محلی گرفته تا شورای شهر و شهردار و وکالت مجلس و وزارت و ریاست جمهوری و رهبری؟</p>
<p style="text-align: justify;">آیا رسالت روحانیت جمع همۀ این کارکردها است. برای جمع‌بندی و نتیجه‌گیری بهتر است رسالت و کارکرد روحانیت را به سه بخش تقسیم کنیم: ۱٫ رسالت علمی، کار علمی صرف و حقیقت‌جویی دینی بدون درگیرشدن با خرافات و افکار غلط مردم و بی‌طرفی در مسائل سیاسی، خطرنکردن و دخالت‌نداشتن در امور اجتماعی و سیاسی و کار علمی صرف‌ کردن ۲٫ رسالت علمی‌ اجتماعی، تحقیق، تدریس و تبلیغ حقایق دینی به منظور اصلاح و تغییر، ورود در مسائل جزئی و تعیین موضوع‌های درست و نادرست، امر به معروف و نهی از منکر، نقد مردم و نقد قدرت بدون ورود در جریان قدرت ۳٫ رسالت سیاسی: ورود در عرصۀ عمومی و کسب قدرت و تشکیل حزب سیاسی برای حاکم‌ساختن ارزش‌ها با روش‌های خاص خود اعم از روش محافظه‌کارانه، اصلاح‌طلبانه یا انقلابی و خشن.</p>
<p style="text-align: justify;">روحانیت کدام کارکرد و رسالت را به اعضاء خود به عنوان طبقۀ اجتماعی روحانیت پیشنهاد می‌کند و چه تعریفی از روحانیت ارائه می‌کند؟ آیا او مجاز می‌داند که روحانیت هر سه کارکرد را، هم‌زمان داشته و به صورت هم‌عرض دنبال کند؛ یعنی روحانی کسی است که عالم دین، مصلح اجتماعی و فعال سیاسی است؟ آیا باید هم رسالت علمی و هم رسالت اجتماعی و هم رسالت سیاسی را با حفظ و رعایت آداب و شئون هر یک، هم‌زمان دنبال کند؟</p>
<p style="text-align: justify;">آیا روحانی کسی است که تنها به بخش اول مشغول است و بخش دوم و سوم را به اهلش واگذار می‌کند؟ ورود روحانیت به عرصۀ جامعه و به عنوان فعال سیاسی که تخصص ویژه‌ای می‌خواهد، برای روحانیت به دلیل علائق شخصی تجویز می‌شود و ربطی به هویت روحانی او ندارد؟</p>
<p style="text-align: justify;">آیا روحانی کسی است که فی نفسه یک عالم دین است و در مرحلۀ اول وظیفه او تفقه در دین است و روشن‌کردن حقایق دینی برای طبقۀ خود و مردم است؟</p>
<p style="text-align: justify;">آیا روحانی کسی است که در مرحلۀ اول و فی نفسه یک عالم دین است ولی در مرحله دوم و در مواقع ضرورت باید فعال اجتماعی هم باشد و در مرحلۀ سوم و در صورت ضرورت، فعال میدان سیاست هم باشد. طبیعی است که در این صورت، کسانی که بخواهند وارد میدان دوم شوند باید توانمندی تطبیق اصول کلی بر جزئی را داشته باشند و کسانی که بخواهند وارد میدان سوم شوند و باید توانمندی تدبیر امور در حوزۀ خاص خود به لحاظ علمی و عملی داشته باشد؟</p>
<p style="text-align: justify;">انتخاب این چهار تعریف را باید با در نظر گرفتن سنت اسلامی، مصلحت اسلام و روحانیت و تخصص و تحصیلات او برگزید. با وجودی که ممکن است منفعت روحانیت ایجاب کند که روحانیت تمامیت‌خواه باشد و ایفای چندین نقش را هم‌زمان انجام دهد، ولی معلوم نیست با مصلحت اسلام و شأن خود روحانیت باشد. این طبقه برای حفظ روحانیت خویش بهتر است به رسالت اصلی خود، یعنی تفقه در دین بپردازد و نباید از حوزۀ تخصصی خود خارج شود و اگر استثنائاً کسانی استعداد فوق‌العادۀ شخصی داشته باشد، مربوط به خویش است و ربطی به هویت روحانی ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;">نحوۀ حرکت رسول گرامی اسلام (ص) سیزده سال فرهنگی و ده سال سیاسی-‌اجرایی بود. از میان ائمۀ اطهار (ع) تنها امام علی(ع) پس از ۲۵ سال فعالیت فرهنگی، ۵ سال فعالیت اجرایی داشت و امام حسن (ع) و امام حسین (ع) نیز چند ماه رویۀ جامع داشته‌اند. جامعیت اگر برای معصوم تجویز شود، برای غیر‌معصوم قابل تعمیم نیست، بعلاوه اگر زمانی جامعیت ممکن بود، امروزه دیگر چنین چیزی ممکن نیست. جز نوابغ کسی نمی‌تواند هم تخصص‌ها را داشته باشد و همة نقش‌های آن را هم‌زمان و به درستی ایفا کند. در عصر حاضر که عصر تخصصی است باید هر کس به موضوع تخصصی خود بپردازد. حجه‌الاسلام سردار دکتر فلان اگر وزیر کشور شود، نه روحانی است، نه سردار و نه دکتر متخصص. او اگر بخواهد همۀ نقش‌ها را هم‌زمان داشته باشد، احتمال اینکه به همۀ عناوین خود ضربه وارد کند، از احتمال اینکه حق همۀ عناوین را به جا آورد بیشتر است.</p>
<p style="text-align: justify;">در هر صورت اگر روحانیت فرهنگی ناب بدون آمیختگی با اصلاح‌گری اجتماعی یا کنش سیاسی، به عنوان رسالت و کارکرد اصلی پذیرفته شود، نحوۀ ورود او به عرصۀ فرهنگ می‌تواند متفاوت باشد. مدل‌های قابل تصور آن به قرار زیر است:</p>
<p style="text-align: justify;">۱- تحقیق و تبلیغ معطوف به خوشایندی مردم. این روش، روش پوپولیستی و عوام‌گرایانه است که با وجودی که در عمل شایع است با ارزش‌های دینی قابل تطبیق نیست و کارکرد اصلی روحانیت را از او خواهد گرفت.</p>
<p style="text-align: justify;">۲- تحقیق و تبلیغ معطوف به خواست قدرت‌های اجتماعی یا سیاسی. این روش، دین به دنیای دیگران فروختن است که در اندیشۀ اسلامی قابل پذیرش نیست و در نهایت روحانیت را دچار انزوا کرده و کارکرد اصلی او را از وی خواهد گرفت. نفی این شیوه در سخنرانی منسوب به امام حسین (ع) با علمای اسلام در مکه و نامۀ منسوب به امام سجاد (ع) به شهاب زهری قابل توجه است.</p>
<p style="text-align: justify;">۳- مطالعه و تحقیق دین بدون اینکه ناظر به چیزی جز علائق محقق باشد، نتیجه‌ای جز پیشبرد حجم کمی و کیفی علوم و معارف دینی به دنبال ندارد و با آیۀ قرآن در خصوص تفقه در دین به منظور انذار، هماهنگی ندارد و مصداق علم غیر نافع است که در آموزه‌های دینی از آن مذمت شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">۴- تحقیق و مطالعۀ علمی در کشف حقایق دینی مورد نیاز جامعه برای رفع جهل دینی بشر و کاهش درد و رنج دنیوی و اخروی او، خواه خوشایند جامعه یا مراکز قدرت اجتماعی و سیاسی باشد و خواه خوشایند نباشد، بهترین مدل فعالیت روحانیت است. تنها این مدل است که علم نافع است و شیوۀ متقین است، الذین یقفون اسماعهم علی علم النافع. شیوه و راه انبیاست، الذین یبلغون رسالات الله و لایخشونه احد الا الله است. این شیوه ممکن است با منافع روحانیت سازگار نباشد، چون معمولاً به همراه خود انزوا، محرومیت، تحقیر و تمسخر اجتماعی را در پی دارد و آزار و تبعید و حتی قتل آنان را ممکن است به دنبال داشته باشد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://ammre.ir/%d8%b1%d9%88%d8%ad%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%aa-%da%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%9f-%d8%b1%d9%88%d8%ad%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گسستگی نسل‌ها</title>
		<link>https://ammre.ir/%da%af%d8%b3%d8%b3%d8%aa%da%af%db%8c-%d9%86%d8%b3%d9%84%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/</link>
		<comments>https://ammre.ir/%da%af%d8%b3%d8%b3%d8%aa%da%af%db%8c-%d9%86%d8%b3%d9%84%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Feb 2015 19:31:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">https://ammre.ir/?p=227</guid>
		<description><![CDATA[در جلسه ای دوستانه سوالی مطرح شد که از یک بحران فکری در جامعه خبر می دهد. طرح سوال و بحث پیرامون آن برای تمامی اندیشمندان امروز یکی از ضروریات فرهنگی جامعه است. چرا رابطه نسل امروز با نسل گذشته منقطع شده است؟ و حتی می شود گفت که این رابطه نه تنها گسسته که ...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_92" style="width: 244px" class="wp-caption alignleft"><a href="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2015/02/ketabi.jpg"><img class=" wp-image-92" src="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2015/02/ketabi.jpg" alt=" سید سعید کتابی" width="234" height="294" /></a><p class="wp-caption-text">سید سعید کتابی</p></div>
<p style="text-align: justify;">در جلسه ای دوستانه سوالی مطرح شد که از یک بحران فکری در جامعه خبر می دهد. طرح سوال و بحث پیرامون آن برای تمامی اندیشمندان امروز یکی از ضروریات فرهنگی جامعه است.</p>
<p style="text-align: justify;">چرا رابطه نسل امروز با نسل گذشته منقطع شده است؟ و حتی می شود گفت که این رابطه نه تنها گسسته که به تقابل نیز کشیده شده است. &#8221; جوانان &#8221; امروزی چه پیوندی با گذشته خود یعنی &#8221; پدران&#8221; دارند؟ نشستن و شوخی کردن و قلیان کشیدن و یا مسافرت و تفریح رفتن پیوند نیست. آنچه مراد است ارتباط اندیشه و اخلاق و ادب است. در بسیاری از میهمانی ها دیده می شود که جوانان پدران خود را مورد نقد و اعتراض قرار می دهند. و جه بسا اندیشه و رفتار آنان را به سخریه می گیرند. و متاسفانه برای فرار از این برخوردها بزرگان نیز بعضا خود را همراه و گاهی برگذشته خود تندی هم می کنند.این هم به یقین پیوندو یا آرام کردن نسل معترض نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">در ضرورت تفکر به این معضل اجتماعی به نظر می رسد نخست باید به این مطلب پرداخت که آیا خواسته و نیازهای نسل ها به دلیل تفاوت زمانی متفاوت می شوند؟</p>
<p style="text-align: justify;">پاسخ این سوال در انسانیتی نهفته است که مشترک بین همه ی آدمیان می باشد. چرا که اصرار بر مطالعه تاریخ و بهره از آزمون ها، به معنای مشارکت در نیازهای اساسی و اولیه ای انسانی است که با تغییر شرايط و گذر زمان آن نیازها عوض نمی شود. مگر نه این است که می گویند تاریخ تکرار می شود؟ پس همین امور اساسی مشترک، ما را با گذشته پیوند می دهد. آیات قرآن به همین اصل مشترک انسانی خطاب دارد. هدف یکسان<a href="#_ftn1" name="_ftnref1">[1]</a>، دشمن مشترک<a href="#_ftn2" name="_ftnref2">[2]</a>، ونیز منابع مساوی<a href="#_ftn3" name="_ftnref3">[3]</a> همه دال بر پیوند اولین انسان با آخرین است.</p>
<p style="text-align: justify;">از طرف دیگر نیز باید پذیرفت، چه بسا روش های سودمندی وجود داشته باشد که قابل تداوم بین دو نسل باشد، و هیچ کس حق ویران کردن هر سنتی &#8211; اگر چه سنت صالحه باشد &#8211; را ندارد ولو به بهانه ی این که مربوط به گذشته است &#8220;لاتنقض سنة صالحة&#8221;<a href="#_ftn4" name="_ftnref4"><sup><sup>[4]</sup></sup></a> سنت های پسندیده را با حکومت خود نقص مکن.</p>
<p style="text-align: justify;">سپس باید به لزوم و نیاز پیوندِ این دونسل ( حد اقل ) پرداخت.</p>
<p style="text-align: justify;">اول اینکه از مسلمات پذیرفته شده عقل است که باید از تجربه پیشینیان استفاده کرد. عقل سلیم هرگز اجازه ی آزمایش آنچه دیگران تجربه کرده اند را به خود نمی دهد. امام علی علیه السلام می فرماید:</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;لِتَستقبِلَ بِجِدّ رایک من الامر ما قد کفاک اهلُ التجاربِ بُغیَتَهُ و تجرِبَتَهُ&#8221; <a href="#_ftn5" name="_ftnref5"><sup><sup>[5]</sup></sup></a></p>
<p style="text-align: justify;">باید به استقبال کارهایی بروی که صاحبان تجربه، هزینه ی زحمت آزمون آن را داده اند و تو را از زحمتِ یافتن و تلاش بی نیاز ساخته اند.</p>
<p style="text-align: justify;">دلیل دیگر بر این لزوم، وجود منابع تاریخی و نیز اصرار برمطالعه ی آن است. و براین اساس است که امام علی علیه السلام می فرماید: وأَعرِض علیه أخبار الماضین&#8221;<a href="#_ftn6" name="_ftnref6"><sup><sup>[6]</sup></sup></a> تاریخ گذشتگان را برقلبت عرضه کن.</p>
<p style="text-align: justify;">حال برگردیم به سوال اول، و اینکه چرا گسستگی بین دو نسل اول انقلاب یا به عبارتی دیگر، انقلابیون و نسل امروزی یعنی نسل سوم و بعد آن بوجود آمده است؟</p>
<p style="text-align: justify;">ورود جریان های سنت گرا و اصول گرا و یا اصلاح طلبان، روشنفکران، دگراندیشان، نواندیشان در عرصه های اجتماعی برای دست یابی به قدرت نسل امروزی است. و این دست نیافتنی است مگر اینکه یک پیوند مبارکی بین آنها برقرار شود. اگر چه عده ای از یک طرف بهدفاع تماماز سابقه ی خود،و طرف دیگر فرار از سابقه یخود را وسیله این پیوند قرار داده است. اما خود این نزاع ها &#8211; و یا با دید مثبت دفاع ها &#8211; نتیجه اش همان گسستگی است که ایجاد شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">اما آنچه بیشتر این دو نسل را از هم دورتر می کند اصرار اصول گرایان و سنت گراها برعدم پذیرش خطا در گذشته و پایبندی بر حفظ هر آنچه که اتفاق افتاده است. و در مقابل بسیاری از روشنفکرانی که اصرار بر خطا بودن هر آنچه انجام گرفته دارند. به دنبال این حرکت ها جامعه ی جوان ما دچار یک سردرگمی و نهایت بریدن از اسوه های اجتماعی خود شده است ودر آخر کنار گذاشتن آنها و این همان بیگانگی &#8221; انه لیس من اهلک&#8221;<a href="#_ftn7" name="_ftnref7"><sup><sup>[7]</sup></sup></a></p>
<p style="text-align: justify;">آنچه برای پیوند به نظر لازم می آید، پذیرفتن نقد و خطا توسط صاحبان تجربه (اعم از اصول گرا و اصلاح طلب ) است ، و از طرف دیگرنیز ارایه دستآوردهای سودمندی که باید بخوبی تبیین و حفظ گردد تا به نسل آینده انتقال داده شود.</p>
<p style="text-align: justify;">امروزه اندیشه های دینی ما با سوالات بسیاری مواجهه شده است. و این چرایی ها می تواند برگرفته از تحولات اجتماعی و ارتباط اندیشه های دینی با جریان های فکری بشری باشد. اما از یک حقیقتی نمی توان گریخت که دینداران نیازمند یک نگرش نو با مبانی جدید به منابع دینی دارند. اگرچه یک حرکت فکری با نام &#8220;نواندیشان&#8221; آغاز شده اما با یک جریان سنت گرای رسوخ کرده در جامعه روبرو است. از طرف دیگر عده ای نیز با طرح &#8220;دگراندیشی&#8221; صف جدیدی را آغاز کردند، که نه تنها راه گشا نبوده، که با مطرح کردن علوم بشری و تقابل این علوم و حقوق با دین و دینداری که با &#8220;نیافتن پاسخ&#8221; و یا &#8220;پاسخ ندادن&#8221; همراه است، به کنار کشیدن دین از عرصه زندگی منجر می شود. اما آن نگرش نویی که باید در بین حوزویان و اندیشمندان دینی گسترده گردد، نگاه اولی به انسان و حقوق اولیه اوست. و این که دین نباید در مقابل آنها قرار گیرید و اگر چنین تقابلی ایجاد شد، آن چیزی که کنار زده می شود دین است، نه حقوق اولیه خدادادی و ذاتیبه مانند &#8220;لقد کرمنا بنی آدم&#8221;<a href="#_ftn8" name="_ftnref8"><sup><sup>[8]</sup></sup></a> که در بیان همان حق آدمی است قبل از دیندارشدن.</p>
<p style="text-align: justify;">شهید مطهریدر تقابل دین و حقوق اولیه می گوید:</p>
<p style="text-align: justify;">« مذهب كه می بايست دليل هدايت و پيام آور محبت باشد، در اروپا به اين صورت درآمد كه مشاهده می كنيم. تصور هر كس از دين و خدا و مذهب، خشونت بود و اختناق و استبداد . بديهی است كه عكس العمل مردم در مقابل چنين روشی جز نفی مذهب از اساس و نفی آن چيزی كه پايه اولی مذهب است، يعنی خدا، نمی توانست باشد &#8230;. هر وقت و هر زمان كه پيشوايان مذهبی مردم كه مردم در هر حال آنها را نماينده واقعی مذهب تصور میكنند پوست پلنگ میپوشند و دندان ببر نشان میدهند و متوسل به تكفير و تفسيق میشوند مخصوصا هنگامی كه اغراض خصوصی به اين صورت در میآيد ، بزرگترين ضربت بر پيكر دين و مذهب به سود ماديگری وارد میشود.»<a href="#_ftn9" name="_ftnref9"><sup><sup>[9]</sup></sup></a></p>
<p style="text-align: justify;">سپس برای رفع این تقابل چنین بیان می کند:</p>
<p style="text-align: justify;">«حقوق فطری عین حقوق الهی است و برخلاف آنچه نویسندگان جدید می پندارند هیچ دوگانگی و تقابل میان حقوق فطری و الهی در كار نیست.»<a href="#_ftn10" name="_ftnref10"><sup><sup>[10]</sup></sup></a></p>
<p style="text-align: justify;">اما آنچه که دوجریان مخالف هم &#8211; سنت گرایان و روشنفکران &#8211; برآن پافشاری دارند، تضاد غیر قابل جمع میان خواست دین و نیازهای انسانی به ما هو انسان است.</p>
<p style="text-align: justify;">چند سالی است که سوالات بسیاری متوجه اندیشمندان دینی و حوزویان شده است، و این پرسش ها از صاحب نظران گذشته و در میان توده مردم نیز وارد شده است. نتیجه این ورود – همراه با پافراکنی عده ای، با طرح سوالات تخصصی درغیر جایگاه علمی، و در مقابل برخورد ناصواب دینداران به جای پاسخ علمی و مجاب کردن جامعه – باعث سستی باورهای دینی در خانواده ها شده است. و این امر، آشکار و غیر قابل انکار است.</p>
<p style="text-align: justify;">درعرصه جدال میان دو اندیشه ی فوق، تفکری که سابقه ای پراکنده داشت و یا تا حدودی در لابه لای نوشتارهای اندیشمندان دینی – مثل شهید مطهری &#8211; وجود داشت، انسجام گرفت و به عنوان &#8220;نواندیشان دینی&#8221; با گرایش سنت و حفظ حقوق انسانها پا به عرصه حوزه دینی گذاشت، تا بتواند هم دینداران را حفظ کند هم منتقدان را مجاب. آنها در تلاش برآمدند تا ثابت کنند که می توان دیندار بود و به نیازهای انسانی نیز پاسخ داد چرا که هیچ تقابل و تضادی میان این دو نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">البته در این راستا به عنوان مثال گاهی دست در متد برداشتِ از متون دینی و ملاک های استنباط بردند و یا قرآن محور شدند، بدین معنی، که برای استنباط احکام الهی اصل اولیه قرآن است و نشاید که فقیهی بدون مراجعه به قرآن حکمی را صادر کند،بر این محوریت هرگونه روایت مخالف اصول قرآن با جرات رد می شود و به اینکه شاید ما نفهمیدیم بسنده نمی شود. و از طرف دیگر نیز به راحتی هم تسلیم ادعای سیره عقلاء نشدند. اما پذیرفتند اگر چیزی ثابت شد عقلایی و یا عادلانه است، باید تلاش کرد تا با نگرش و تحلیل نویی از منابع دینی پاسخ عقل و عدالت را داد و تسلیم شد.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="#_ftnref1" name="_ftn1">[1]</a>. &#8220;لقد کرمنا بنی آدم&#8221; هود 46 و&#8221; و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدو ن&#8221; الذاریات 56 و &#8220;هدی للناس&#8221; البقره 185</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="#_ftnref2" name="_ftn2">[2]</a>. &#8221; ان الشیطان کان للانسان عدوا مبینا&#8221; الاسراء 53</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="#_ftnref3" name="_ftn3">[3]</a>. &#8221; ان الله سخر لکم ما فی السماوات و ما فی الارض &#8221; لقمان 20</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="#_ftnref4" name="_ftn4">[4]</a>. نهج البلاغه نامه 53</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="#_ftnref5" name="_ftn5">[5]</a>. همان مصدر نامه 31</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="#_ftnref6" name="_ftn6">[6]</a>. هماتن مصدر</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="#_ftnref7" name="_ftn7">[7]</a>. هود: آیه 46</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="#_ftnref8" name="_ftn8">[8]</a>. اسراء: آیه 70</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="#_ftnref9" name="_ftn9">[9]</a>. علل گرایش به مادیگری اثر شهید مطهری</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="#_ftnref10" name="_ftn10">[10]</a>. بررسی اجمالی مبانی اقتصاد اسلامی صفحه 166، اثر شهید مطهری</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://ammre.ir/%da%af%d8%b3%d8%b3%d8%aa%da%af%db%8c-%d9%86%d8%b3%d9%84%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>محمد (ص) از دیدگاه مثنوی</title>
		<link>https://ammre.ir/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%b5-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%db%8c%d8%af%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%85%d8%ab%d9%86%d9%88%db%8c/</link>
		<comments>https://ammre.ir/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%b5-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%db%8c%d8%af%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%85%d8%ab%d9%86%d9%88%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Feb 2015 19:19:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[کلام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">https://ammre.ir/?p=221</guid>
		<description><![CDATA[نام احمد، نام  جمله انبیاســت چون‌که صد آمد نودهم پیش ماست بی تردید مثنوی تفسیری عمیق و عرفانی بر قرآن کریم است و چون دیدگاه مولانا نسبت به آورنده آن یک الگوی مجسم و مسلم بی بدیل قرآنی است. پس محمد (ص) از منظر او بالاترین انسانی است که تمامی کمالات قرآنی را که در ...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_223" style="width: 245px" class="wp-caption alignleft"><a href="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2015/02/Untitled-31.jpg"><img class=" wp-image-223" src="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2015/02/Untitled-31.jpg" alt="احمد بدیعی" width="235" height="298" /></a><p class="wp-caption-text">احمد بدیعی</p></div>
<p style="text-align: justify;">نام احمد، نام  جمله انبیاســت</p>
<p style="text-align: justify;">چون‌که صد آمد نودهم پیش ماست</p>
<p style="text-align: justify;">بی تردید مثنوی تفسیری عمیق و عرفانی بر قرآن کریم است و چون دیدگاه مولانا نسبت به آورنده آن یک الگوی مجسم و مسلم بی بدیل قرآنی است. پس محمد (ص) از منظر او بالاترین انسانی است که تمامی کمالات قرآنی را که در مورد انسان متصور است به منصه ظهور رسانده است و در اوج قله عالی انسانی جایگاهی که بالاتر از آن متصور نیست قرار گرفته است و این خصلت را از همان دوران کودکی بلکه از دوران شیرخوارگی با خود داشته است. از دیدگاه مولانا حیات یک عنایت گسترده در تمامی اجزاء و ذرات هستی است و تمامی آنها به عظمت انسان کاملی چون محمد (ص) معترف اند.</p>
<p style="text-align: justify;">در جائی می گوید:</p>
<p style="text-align: justify;">جمله اجزاء جان خورد و کلان                                    با تو می گویند روزان و شبان</p>
<p style="text-align: justify;">ما   سمعیم   و بصیریم و هُشیم                               با شما   نامحرمان   ما   خـامشیم</p>
<p style="text-align: justify;">و در جائی دیگر جمله آنها را لشکر حق می داند که به امر خدا جهت یاری پیامبران قیام می کنند و به نمونه هائی از آن اشاره می کند:</p>
<p style="text-align: justify;">جمله     ذرات   زمین   و   آسمان                              لشکر   حق اند   گاه   امتحان</p>
<p style="text-align: justify;">باد را دیدی که با عادان چه کرد                              آب را دیدی که در طوفان چه کرد</p>
<p style="text-align: justify;">آنچه بر فرعون زد آن بحر کین                              و آنچه با قارون نموده است این زمین</p>
<p style="text-align: justify;">و آنچه آن بابیل با   آن   پیل کرد                        و آنچه پشه کله     نمرود   خورد</p>
<p style="text-align: justify;">و آنکه سنگ انداخت داودی به دست                         گشت ششصد پاره و لشکر شکست</p>
<p style="text-align: justify;">سنگ   می بارید   بر   اعدای   لوط                           تا که در آب سیه خوردند غوط</p>
<p style="text-align: justify;">مولانا در خصوص محمد (ص) معتقد است که هنگامی که برای اولین بار و در ابتدائی طفولیت حلیمه سعدیه محمد (ص) را به مکه آورد سراغ بته های کعبه رفت تا برای او از آنها مدد بگیرد و دعا کند با تعجب دید که بت ها از شنیدن نام محمد (ص) همه سرنگون شدند و سپس ندائی به گوشش رسید که آن ابلاغ بزرگی و عظمت محمد (ص) بود هنگامی که به حطیم (جابگاهی) که حاجیان برای استلام حجر و رسیدن به حجرالاسود و باب خانه همدیگر را کنار می زنند و بعضاً زیر پا قرار می دهند. صدائی به گوشش رسید که او را هراسان ساخت:</p>
<p style="text-align: justify;">از هوا بشنید بانگی کای حطیم                              تافت   بر   تو آفتابی بس عظیم</p>
<p style="text-align: justify;">ای حطیم   امروز آید بر   تو زود                            صد هزاران نور از خورشید جود</p>
<p style="text-align: justify;">ای حطیم امروز آرد در تو رخت                            محتشم شاهی که پیک اوست بخت</p>
<p style="text-align: justify;">ای حطیم امــروز بـی شک از نـوی                          منزل جانهای   بالا   می شوی</p>
<p style="text-align: justify;">او می گوید که عبدالمطلب جد رسول خدا (ص) در همان اوان کود کیش و در سن شش هفت سالگی به بزرگی و عظمت او پی برد. و در مناجات خود با حضرت حق به آن اعتراف می کند:</p>
<p style="text-align: justify;">لیک در سیمای آن دُرّ یتیم                                         دیده ام   آثار   لطفت   ای کریم</p>
<p style="text-align: justify;">که نمی ماند به ما گرچه زماست                                   ما هم مسیم   و احمد کیمیاست</p>
<p style="text-align: justify;">آن عجایبها که من دیدم از او                                     من   ندیدم   بر   ولی و بر عدو</p>
<p style="text-align: justify;">آن که فضل تو در این طفلیش تو                                 بر وی او دُرّیست از دریای تو</p>
<p style="text-align: justify;">مولوی تمام هستی را در اعتراف به حقیقت و حقانیت محمد (ص) هماهنگ می داند و حتی جمادات را در بیان این حق به گفتگوی زبانی می کشاند:</p>
<p style="text-align: justify;">سنگها اندر   کف     بو   جهل   بود                       گفت ای احمد بگو این چیست؟   زود</p>
<p style="text-align: justify;">گر رسولی، چیست در   مشتم   نهان؟                      چون   خبرداری   ز راز   آسمان</p>
<p style="text-align: justify;">گفت چون خواهی بگویم کان چهاست                      یا بگویندآن که ما حقیم و راست</p>
<p style="text-align: justify;">گفت بوجهل این   دوم   نادرتر است                           گفت آری حق   از آن قادرترست</p>
<p style="text-align: justify;">از میان مشت   او  هر   پاره   سنگ                            در   شهادت گفتن آمد بی درنگ</p>
<p style="text-align: justify;">لا   الهی گفت   و الا الله    گفت                               گوهر احمد   رسول    الله   سفت</p>
<p style="text-align: justify;">چون شنید از سنگها   بوجهل این                             زد ز خشم آن سنگها را بر زمین</p>
<p style="text-align: justify;">دوران پرفراز و نشیب نوجوانی و جوانی مصطفی (ص) که گویای شخصیت منحصر به فرد اوست در جای جای مثنوی از آن سخن رفته است و اثرات شگرف آن دُرّ بی همتا در اشعار مولانا موج می زند و او را در نشانه ها ثمره ی کامل عالم می داند و حضرت حق را همچون باغبانی می داند که به امید آن ثمر عالم هستی را بنا می کند چنانچه خود می گوید: ءانتم تزرعونه ام نحن الزارعون (آیا شما آن را زراعت کرده اید یا ما زارع آنیم)</p>
<p style="text-align: justify;">گر نبودی میل و اُمید ثمر                                   کی نشاندی باغبان بیخ شجر</p>
<p style="text-align: justify;">پس به معنا آن شجر از میوه زاد                                    گر به صورت از شجر بودش وِلاد</p>
<p style="text-align: justify;">مصطفی زین گفت آدم و انبیا                                  خلف من بـاشنـد در زیـر لـِوا</p>
<p style="text-align: justify;">بهر این فرمود آن را ذُوفنون                                   رمز نحن الاخرون السابقون</p>
<p style="text-align: justify;">گر به صورت من ز آدم زاده ام                                   من به معنا جدّ جدّ افتاده ام</p>
<p style="text-align: justify;">کز برای من بدش سجده ملک                               وز پی من رفت بر هفتم فلک</p>
<p style="text-align: justify;">پس ز من زائید در معنا پدر                                   پس ز میوه زاد در معنا شجر</p>
<p style="text-align: justify;">اولِ فکر آخر آمد در عمل                                   خاصه فکری گو بوَد وصف ازل</p>
<p style="text-align: justify;">او پیامبران را گلهای سر سبد عالم هستی می داند و محمد (ص) را سرامد همه ی آنها . عشق را مولانا عظیم ترین گوهری می داند که حضرت حق به عالم وجود داده است و محمد (ص) را مولای عاشقان می­داند.</p>
<p style="text-align: justify;">با محمد (ص) بود عشق پاک جفت                               بهر عشق، او را خدا لولاک گفت</p>
<p style="text-align: justify;">منتهـی در عشق چون او بود فـرد                                 پس مرا و راز انبیا تخصیص کرد</p>
<p style="text-align: justify;">گر نبودی بهر عشقی پاک را                                      کی وجودی دادمی افلاک را</p>
<p style="text-align: justify;">من بدان افراشتم چــرخ سنی                                    تا علو عشق را را فهمی کنی</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>مصطفی (ص) و رسالت:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">رسالت محمد (ص) زمانی شروع شد که فرهنگ جهل و نادانی و بت پرستی و پیرایه های آن در جان و دل مردم زمانه خودش ریشه دوانیده بود و همچون پدیده ای لاینفک از افکار و رفتار مردم خودنمائی می کرد. دگرگونی فرهنگ های تثبیت شده در جان مردم دشوارترین مسئولیتی بود که تمامی انبیاء و هدایت کنندگان انسانها به عهده گرفتند و به محمد (ص) سخترین آن واگذار شد.</p>
<p style="text-align: justify;">معجزاتی که همراه انبیاء فرستاده شد وسیله ی برای دگرگونی فرهنگ مردم بود. انبیاء سلف با برخورداری فراوان از آن معجزات توفیق چندانی در رسیدن به آرزوی خود یعنی توحید و یگانه پرستی مردم نداشتند. اکثر هم لا یومنون. لا یعقلون لا یشعرون و تکذیب رسولان و تهمت به آنها و دیوانه و ساحر و کذاب و امثالهم خواندن آنها در آیات متعدد قرآن نشانه عدم توفیق رسولان الهی در تامین این آرزو بود.</p>
<p style="text-align: justify;">محمد (ص) هم همانند دیگر رسولان حضرت حق با موانع متعدد ولاینحلی مواجهه بود ولی می توان گفت که او بالاترین توفیق را در تحول و دگرگونی مردم بدست آورد ولی از آنجائی که این دگرگونیها اگر اساسی و ریشه دار و عمیق نباشد در معرض خطر انحطاط و بازگشت به گذشته ظلمانی و جاهلانه است.</p>
<p style="text-align: justify;">به این جهت مولانا معتقد است که پیامبر در گرایش مردم به اسلام در زمان خودش توفیقات بی بدیلی داشت ولی از آنجائی که نگران آینده بود که دین و آئین او که آخرین هدیه ی الهی به بندگان خداوند است چه سیری را دنبال خواهد کرد خداوند به او وعده ی پیروزیهای چشمگیر و فراگیر را در آینده داد. وعده داد که قرآن محمد (ص) را از تحریف مصون و از بلائی که دامن گیر دیگر کتب آسمانی شد محافظت کند.</p>
<p style="text-align: justify;">خود مگیــر این معجزه چون آفتــاب                           صد زبان بین نام او اُمّ الکتاب</p>
<p style="text-align: justify;">زَهره نی کس را که یک حرفی از آن                              یابد   زد د یافزاید در بیان</p>
<p style="text-align: justify;">و نوید پایداری دین اسلام را به او داد:</p>
<p style="text-align: justify;">مصطفی را وعده کرد الطاف حق                                  گر بمیری تو، نمیرد این سبق</p>
<p style="text-align: justify;">من کتاب و معجزاتت را فعم                                 بیش و کم کن راز قرآن مانعم</p>
<p style="text-align: justify;">من تو را اندر دو   عالم   حافظم                                طاعنان را از حدیثت رافضم</p>
<p style="text-align: justify;">کس نتابد بیش و کم کردن در او                                  تو بِه از من حافظی دیگر مجو</p>
<p style="text-align: justify;">رونَقت را روز، روز افزون کنم                                        نام تو بر زرّ و بر تقره زنم</p>
<p style="text-align: justify;">منبــر و محراب سـازم بهـر تو                                   در محبـت قهر من شد قهـر تـو</p>
<p style="text-align: justify;">من   مناره   پر کنم   آفــاق را                                  کور گردانم دو چشم   عـاق   را</p>
<p style="text-align: justify;">چاکرانت شهرها گیرند و جاه                                    دین تو گیرد ز   ما هی   تا به ماه</p>
<p style="text-align: justify;">تا   قیامت   باقیش   داریم ما                                  تومترس از نسخ دین ای مصطفی</p>
<p style="text-align: justify;">و در جائی دیگر بلندی نام احمد (ص) را بر منارها و مأذنها و محراب و منبر و پایداری امت محمد (ص) را دلیل تحقق این وعده ی الهی می داند و می گوید:</p>
<p style="text-align: justify;">یک   مناره   در ثنای منکران                                    کودر این عالم که تا باشد نشان؟</p>
<p style="text-align: justify;">منبری کو که بر آنجا مخبری؟                                   یـــاد آرد روزگـــار منکـــری</p>
<p style="text-align: justify;">روی دینار و درم از نامشان                         تاقیامت می دهد زین حقّ نشان</p>
<p style="text-align: justify;">سکه شاهان همی گـردد   دگر                                 سکه احمـد ببین   تا مستقــر</p>
<p style="text-align: justify;">امت احمد کـه هستند از کـــرام                                تا قیامت هست باقی آن طعام</p>
<p style="text-align: justify;">چــون ابیت عند ر بی<a href="#_ftn1" name="_ftnref1">[1]</a> فاش شـد                               یطعم و یسقی کنایت زاش شد</p>
<p style="text-align: justify;">هیچ بی تاویل ایـن را در پذیـر                              تا درآید در گلوچون شهد و شیر</p>
<p style="text-align: justify;">مولوی در جاهای مختلف مثنوی مستقیم و غیرمستقیم به خصوصیات ظاهری و باطنی رسول (ص) می­پردازد و در تمامی موارد به عظمت او و معجزاتش و آثار جاودان کار او اشاره می کند و در برابر همه ی آنها سر تعظیم فرود می آورد او کل عالم هستی را جسمی می داند و محمد (ص) را روح پر هُمای آن:</p>
<p style="text-align: justify;">خوانــد مزّملّ نبی را زیــن سبب                              که برون آی از گلیم ای بُوالهرب</p>
<p style="text-align: justify;">سر مکش اندر گلیم و رو مپوش                     که جهان جسمی است سر گردان، تو هوش</p>
<p style="text-align: justify;">هیــن مشـو پنهان ز ننگ مـدعـی                            که تو داری شمع وحی   شعشعی</p>
<p style="text-align: justify;">هین قم اللیلی که شمعی ای همام                                شمع اندر شب بود   اندر قیام</p>
<p style="text-align: justify;">او جهان را تاریک و محمد (ص) را شمع فروزان عالم معرفی می کند و کاروان انسان ها را در تیه گمراهی سرگردان و محمد (ص) را دلیل راه آنها برای نجات از هلاکت ابدی، و او را همچون خضری می داند که از رموز عالم گره گشائی می کند. <strong>می فرماید:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">بی فروغت روز روشن هم   شب است             بی پناهت شیر اسیر را اِرنب (خرگوش) است</p>
<p style="text-align: justify;">باش کشتیبـان در ایـن بحـر صقــا              کــه تو   نوح   ثانیی   ای   مصطفی</p>
<p style="text-align: justify;">ره     شناسی   می بِباید یا  لُباب                         هر رهی را خاصه اندر راه آب</p>
<p style="text-align: justify;">خیز بنگــر کـــاروانِ، ره زده                              هر طرف غولی است، کشتیبان شده</p>
<p style="text-align: justify;">خضر وقتی غوث هر کشتی توئی                        همچــو روح الله، مکن تنها روی</p>
<p style="text-align: justify;">وقت خلوت نیست اندرجمع آی                               ای هُدی چون کوه قاف و تو هُمای</p>
<p style="text-align: justify;">بدر بر صدر فلک شد شب روان                              سیــر را نگذارد از بانگ سگــان</p>
<p style="text-align: justify;">طا عنان همچون سگان بی بَدر تو                           بانگ بر می دارند سوی صد ر تو</p>
<p style="text-align: justify;">این سگـــان کَرَّند زامر انصتوا                              از سَفَه، عوعو کنان بر بدر تو</p>
<p style="text-align: justify;">آری محمد (ص) مامور است که راه گم کردگان را که همچون کوران که در وادی جهالت سرگردانند صادقانه و با محبت و رافت و دلسوزی به منازل مقصود معرفت و دانائی و عقل برساند و در این راه تمامی زحمات و رنجها را به جان بخرد. و خم به ابرو نیاورد.</p>
<p style="text-align: justify;">هین بمگذار ای شفا رنجور را                                 کو ز خشم کُر عصای کور را</p>
<p style="text-align: justify;">نه تو گفتی؟ قائد اعمــی به راه                               صد   ثواب   اجر   یابد   از   اِلـــه</p>
<p style="text-align: justify;">هر که او چل گام کوری را کشد                              گشــت   آمرزیده   و   یابد   رَشد</p>
<p style="text-align: justify;">پس بکش تو زین جهان بی قرار                               جوق کو ران را قطار اندر قطار</p>
<p style="text-align: justify;">کار هـــادی، این بود تو هادیی                            ماتــم آخــر زمــان را شادیـــی</p>
<p style="text-align: justify;">هین روان کن ای امام المتقین                           این خیال اندیشگــان را تا یقین</p>
<p style="text-align: justify;">حضرت حق جل و علا به او وعده داد که دلهای پیروان راستین تو را به هم پیوند می دهم و کینه های کهنه را در نور تو از دل آنها بزدایم و زحمات تو را در این راه اجر می نهم و همین را رمز پیروزی تو خواهم کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">کینه های کهنه شان از مصطفی                              محو     شد   در   نور اسلام و صفا</p>
<p style="text-align: justify;">اوّلا اخوان شدند آن دشمنان                            همچو     اعداد     عنب   در بوستان</p>
<p style="text-align: justify;">وز دَم «المومنون اخوه» به پند                           در   شکستند     و   تن   واحد شدند</p>
<p style="text-align: justify;">صورت انگورها اخوان بُود                               چون   فشردی   شیره   واحد   شود</p>
<p style="text-align: justify;">غوره و انگور ضد انند لیک                            چون که غوره پخته شد، شد یار نیک</p>
<p style="text-align: justify;">و از طرفی به او وعده داد که دشمنانش را سرکوب و حیله های آنها بی اثر کند.</p>
<p style="text-align: justify;">هر که در مکر تو دارد دل گرو                                 گردنش را من زنم تو شاد رو</p>
<p style="text-align: justify;">بـر سـر کوریش   کوریها   نهـــم                             او شکر پندارد و ز هرش دهم</p>
<p style="text-align: justify;">و آن گروه دیگــر از نصرانیــان                                نــام احمد داشتندی   مُستهــان</p>
<p style="text-align: justify;">مستهــان   و خوار گشتند از فتــن                             از رفیق شــوم رای، شــوم فــن</p>
<p style="text-align: justify;">هم   مخبط   دینشــان و حکمشــان                          از پی   طومارهای   کج   بیــان</p>
<p style="text-align: justify;">چون خدا خواهد که پرده کس درد                                 میلش اندر طعنه ی پاکان برد</p>
<p style="text-align: justify;">چون خدا خواهد که پوشد عیب کس                              کم زند در عیب معیوبان نفس</p>
<p style="text-align: justify;">چون خدا خواهد که مان یاری کنــد                        میــل ما را جانب زاری کنــد</p>
<p style="text-align: justify;">و در جائی اخلاق محمد (ص) و از طرفی حسادت و بداخلاقی مخالفان او را یکی از رمزهای بزرگ توفیق او می داند.</p>
<p style="text-align: justify;">آن ابوجهل از محمد (ص)، ننگ داشت                    وز حسد خود را به بالا می فراشت</p>
<p style="text-align: justify;">بوالحکــم   نامش   بُد و   بو جهل   شد               ای بسا اهل از حسد نااهل   شد</p>
<p style="text-align: justify;">من نـدیــدم در جهـان   جستجـو                      هیچ   اهلیت   بـِه   از   خـوی   نکــو</p>
<p style="text-align: justify;">چون مقــرر شد بزرگـــی رسول                       پس   حسد   ناید کسی را از قبول</p>
<p style="text-align: justify;">مولانا آل محمد (ص) را یکی از ثمرات بزرگ و با برکت او می داند که نشانه های او در حقیقت آنها آشکار است:</p>
<p style="text-align: justify;">هست اشارات محمد (ص) المراد                      کل گشاد اندر گشاد اندر گشاد</p>
<p style="text-align: justify;">صد هزاران آفرین بر جان او                      بر قدوم و دُور فرزندان او</p>
<p style="text-align: justify;">آن خلیفـــه زادگـــان مقبلـــش                          زاده اند از عنصرِ جان و دلش</p>
<p style="text-align: justify;">گرز بغداد و هِری یا از ری اند                              بی مزاج آب و گِل نسل وی اند</p>
<p style="text-align: justify;">شاخ گُل هر جا که روید هم گُل است                         خُم مُل هر جا که جو شد هم مُل است</p>
<p style="text-align: justify;">گر که از مغرب زند خورشید سر                               عین خورشید است نه، چیز دگر</p>
<p style="text-align: justify;">نسـل ایشـان نیـز هم بسیـار شد                               نوراحمد ناصر آمد یـــار شــد</p>
<p style="text-align: justify;">او محمد (ص) را پناه رنجها و محنت های امت در دنیا و آخرت می شمرد که تمامی مسلمانان این حقیقت را به جان و دل پذیرفته و به آن امید بسته اند:</p>
<p style="text-align: justify;">تا به   نام   احمد   از   یَستفتحون                               یاغیانشان می شدندی سرنگون</p>
<p style="text-align: justify;">هر   کجا   حَرب   مَهولی   آمـدی                                غوثشان   کراری     احمد   بدی</p>
<p style="text-align: justify;">هر   کجا   بیماری   مُزمن   بدی                                 یاداوشان داروی   شافی   شدی</p>
<p style="text-align: justify;">نقش او می گشت   اندر راهشان                                  در دل و در گوش و در افواهشان</p>
<p style="text-align: justify;">ایمــن از شـر امیـران و وزیــر                                     در پنـاه ناماحمـد آمـد مستجیــر</p>
<p style="text-align: justify;">ز آن محمد شافع هر داغ   بود                                  که زجز حق، چشم او ما زاغ بود</p>
<p style="text-align: justify;">در شب دنیا که محجوب است شید                              ناظر حق بود و زو بودش امید</p>
<p style="text-align: justify;">و بالاخره اینکه محمد (ص) را قیامتی می داند که صد قیامت موعود در او پنهان است:</p>
<p style="text-align: justify;">پس محمد (ص) صد قیامت بود نقد                               ز انکه حلّ شد در فنای حلّ و عقد</p>
<p style="text-align: justify;">زاده ی ثانی است احمد در جهان                               صد   قیامت   بود   او   اندر عیان</p>
<p style="text-align: justify;">زو   قیامت   را   همی پرسیده اند                                 ای قیامت تا   قیامت   راه چند؟</p>
<p style="text-align: justify;">با زبـان   حـال   می گفتی بسـی                                که ز محشر حشر را پرسد کسی؟</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="#_ftnref1" name="_ftn1">[1]</a> &#8211; اشاره است به حدیث رسول که فرمودند در شب معراج: اَبیتُ عند ربی یُطمعنی و یسقیتی در نزد پروردگارم در معراج، شب را به پایان بردم و او مرا طعام داد و سیراب نمود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://ammre.ir/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%b5-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%db%8c%d8%af%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%85%d8%ab%d9%86%d9%88%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حکومت اخلاقی پیامبر(ص)</title>
		<link>https://ammre.ir/%d8%ad%da%a9%d9%88%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%82%db%8c-%d9%be%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%a8%d8%b1%d8%b5/</link>
		<comments>https://ammre.ir/%d8%ad%da%a9%d9%88%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%82%db%8c-%d9%be%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%a8%d8%b1%d8%b5/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Feb 2015 19:16:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[اخلاق]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ اسلام]]></category>
		<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">https://ammre.ir/?p=220</guid>
		<description><![CDATA[مقدمه مهمترین هدف رسالت انبیاء از جمله پیامبر اسلام، گسترش توحید، اخلاق شریعت است. این اهداف در طول یکدیگر و در عین حال متداخل با هم هستند. هدف سوم راه وصول تحقق دو هدف دیگر و هدف دوم برای وصول به هدف اول در نظر گرفته شده است. سیر دعوت پیامبر اکرم نیز به همین ...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_105" style="width: 246px" class="wp-caption alignleft"><a href="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2015/02/m.nasr_.jpg"><img class=" wp-image-105" src="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2015/02/m.nasr_.jpg" alt="محمد نصر اصفهانی" width="236" height="273" /></a><p class="wp-caption-text">محمد نصر اصفهانی</p></div>
<p style="text-align: justify;"><strong>مقدمه<br />
</strong></p>
<p style="text-align: justify;">مهمترین هدف رسالت انبیاء از جمله پیامبر اسلام، گسترش توحید، اخلاق شریعت است. این اهداف در طول یکدیگر و در عین حال متداخل با هم هستند. هدف سوم راه وصول تحقق دو هدف دیگر و هدف دوم برای وصول به هدف اول در نظر گرفته شده است. سیر دعوت پیامبر اکرم نیز به همین صورت انجام می گرفته است. بیشترین موضوع تبلیغ رسول خدا در مکه توحید و اخلاق بود و در مدینه در راستای آن دو هدف به گسترش شریعت نیز پرداخت. موضوع بحث ما مربوط به هدف دوم یعنی هدف اخلاقی پیامبر اسلام است که هیچگاه ، از جمله در عملکرد سیاسی ایشان تعطیل نشد.</p>
<p style="text-align: justify;">رسول گرامی اسلام(ص) در قرآن کریم به عنوان شخصی دارای خُلق و خوی عظیم معرفی شده است. خود پیامبر(ص) نیز هدف بعثت خویش را تکمیل مکارم اخلاق اعلام کرده است.[۱] پرسشی که در اینجا مطرح می شود این است که اولاً منظور از اخلاق چیست و ثانیاً این هدف تنها در حیطه رفتار فردی مطرح است یا در عرصه اجتماع و سیاست نیز قابل طرح بوده است.</p>
<p style="text-align: justify;">در پاسخ به پرسش اول تعریفی که از اخلاق مبنای مطالعه ما قرار می گیرد این است که: «اخلاق به کلیه رفتارهای آگاهانه و آزادانه ای گفته می شود که برای کلیه انسانها قابل تحسین یا تقبیح باشد.»</p>
<p style="text-align: justify;">اما در پاسخ به پرسش دوم باید گفت: با توجه به اینکه هدف اخلاقی رسول خدا به صورت مطلق مطرح شده است و کسی آن را منحصر به رفتار فردی نداسته است بنابراین فعالیتهای سیاسی و اجتماعی رسول اکرم(ص) را نیز باید مشمول همین هدف دانست. مسلماً با پذیرش این پیش فرض، حکومت شکل گرفته توسط ایشان نیز باید چه در عرصه هدف و چه در عرصه روش در راستای همین خلق و خو و رسالت اخلاقی انجام گرفته باشد. تبیین میزان تحقق این هدف، دو راهکار دارد، یکی راهکار کلامی و دیگری راهکار علمی و تحقیقی. شیوه اول شیوه همدلانه است و شیوه دوم شیوه فارغ دلانه. تفاوت این دو روش در این است که در روش کلامی دو مطلب یاد شده یعنی اخلاقی بودن شخص پیامبر(ص) و تحقق هدف اخلاقی رسالت در عرصه سیاست را یک پیش فرض مسلم و انکار ناپذیر تلقی می کنند و برای توجیه آن به حوادث تاریخی صرفاً به منظور اثبات اصل مسئله یعنی اخلاقی بودن حکومت رسول خدا نگاه می شود. متکلم در این روش اگر به حادثه ای خلاف اخلاق برخورد به توجیه آن می پردازد. در روش علمی، دو اصل اخلاقی بودن شخص پیامبر(ص) و اخلاقی بودن حکومت او تنها به عنوان ادعا یا فرضیه نگاه می شود و مراجعه به تاریخ برای آزمون این فرضیه و میزان موفقیت این هدف در عمل است. در این روش، در صورت مشاهده رفتار ضد اخلاقی، ادعا یا فرضیه ابطال می شود. برای انسان مسلمان، مطالعه فارق دلانه آموزه های دینی دشوار و کمی ترسناک به نظر می رسد. چون بیم آن می رود که نتایج مطالعه، فرضیه را ثابت نکند یا عکس فرض ثابت شود. اما اسلام با اطمینانی که به خود دارد، همواره انسانها را به تفکر و تدبر و تعقل دعوت می کند و به نتایج آن نیز پایبند است. هدف انبیاء از جمله موضوعاتی است که باید به روش محققانه مورد مطالعه قرار گیرد. بنابر آنچه عقل و خود دین توصیه می کند ما این هدف نبوت را محققانه مورد مطالعه قرار می دهیم.</p>
<p style="text-align: justify;">موضوعاتی که در راستای اخلاق حکومتی به آن پرداخته خواهد شد عبارت اند از: نحوه شکل گیری امت اسلامی، نحوه کسب قدرت، شکل و ساختار قدرت، حد قدرت، حد مسئولیت، حقوق اساسی شهروندان، نظارت مردمی، نحوه قانون گذاری، نحوه اجرای قانون و نحوه قضاوت.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>امت اخلاقی</strong></p>
<p style="text-align: justify;">دعوت‌ رسول‌ اکرم‌ ، با قولوا لا اله‌ الا الله‌ تفلحوا، آغاز شد. این معنا در عین اینکه گویای ترک بت پرستی و پرستش خدای یگانه است. بیان پرستش خدایی است که در عین حال خود یک شخصیت اخلاقی است، بخشنده، بخشایشگر، رئوف، غفور، مهربان، کریم، عادل، رب و پرورنده، رزاق، لطیف، ذوالجلال و الاکرام و…است در عین حال نسبت به رفتارهای غیر اخلاقی نیز حساس است. از دروغ و خطا بدش می آید.[۲] از راندن یتیم، خوراک ندادن به بینوایان، خودداری از تامین نیاز نیازمندان بیزار است.[۳] بدگویی و عیب جویی و تکاثر اموال مردم را نهی می کند.[۴] برده داری[۵] کم فروشی، اجحاف، تمسخر و مسخره کردن را تقبیح می کند.[۶] کفر و جنایت و غرور و تکبر را دشمن می دارد.[۷] انسانها را در مقابل همه دارئیشان مسئول و پاسخگو می خواهد.[۸]سوره‌های‌ مکی‌، همه‌ تاکید بر این‌ حقیقت‌ دارد که‌ آنچه‌ باید دغدغه‌ اصلی‌ امت‌ واحده‌ باشد، دغدغه‌ اعتقادات‌ و ارزشهای‌ اخلاقی‌ است‌.[۹] وحدت امت، یک‌ نوع ‌وحدت‌ ماوراء منافع‌ شخصی و گروهی و قبیله ای است. در این‌ حالت‌ اعضاء امت به‌ هر ابزاری‌ برای‌ رسیدن ‌به‌ هدف‌ تن‌ در نمی‌دهند. در فرهنگ قرآنی‌ منظور از جاهلیت‌ که اسلام در صدد ریشه کن ساختن آن است، همان زندگی‌ غیر عقلانی‌ و غیرً اخلاقی است‌.[۱۰] آنچه منفور اسلام است نه فرهنگ‌ غیر عقلانی و غیر اخلاقی یک‌ دوره‌ زمانی‌ خاص‌،‌ (در شبه‌ جزیره‌ عربستان) بلکه اسلام جاودان هدفش نیز جاودان است. در جامعه‌ جاهلی،‌ هوای‌ نفس‌ بر عقلانیت‌ و ضد اخلاق به جای اخلاق می نشیند. حمیت‌ جاهلیت، حکم‌ جاهلیت‌ و تبرج‌ جاهلیت‌ نمادهای مختلف یک جامعه غیر اخلاقی است که رسالت پیامبر اکرم (ص) مبارزه با آن بود.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>کسب اخلاقی قدرت</strong></p>
<p style="text-align: justify;">پیامبر اسلام در نحوه کسب قدرت نیز مطابق اخلاق انسانی عمل می کرد و هرگز از زور و فریب که شیوه رایج بسیاری از کسانی است که در صدد کسب قدرت هستند استفاده نکرد. گفتگوی صادقانه، عاطفی و استدلال برای ، شیوه رایج ایشان بود. «محمد بن عبد الله»، به دنبال ده سال دعوتِ سخت و مرارت بار در مکه، در حالی که دو ماه بیشتر نبود که از رنج دشوار شعب ابوطالب خلاص شده بود، ابوطالب و خدیجه دو حامی سیاسی و عاطفی خود را از دست داده بود. مشرکین از این خلاء حمایتی استفاده کردند و بر فشارها و آزارها افزودند . بارها قصد کشتنش را کردند. کسی نبود که او را در این ساختار قبیله ای قدرت حمایت کند. او می گفت: من نمی خواهم کسی از شما را مجبور به کاری کنم تنها خواهش من این است که مرا از کشته شدن نگهدارید تا پیام پروردگار خود را برسانم.[۱۱] کار به جایی کشید که عملاَ رسول خدا را از مکه اخراج کردند.[۱۲] او در اواخر سال دهم، برای کسب حمایت از اعراب طائف راهی این دیار شد. ده روز بعد ناامید از حمایت آنها بار دیگر به سمت مکه باز گشت. بیرون شهر به هر کس که احتمال می داد پیغام فرستاد تا در امان او وارد مکه شود کسی قبول نمی کرد. بالاخره یکی از مشرکین قدرتمند به نام «مُطعِم بن عَدِیّ» قبول کرد که رسول خدا در پناه او وارد مکه شود. رسول خدا در مکه همچنان به دعوت مردم و قبائل مشغول بود. سال یازدهم در حین دعوت قبایل اعراب در موسم حج، اتفاقاً با شش نفر از قبیله خزرج ملاقات کرد. مثل همیشه با «ادب» پیش آمد و گفت: آیا نمی نشینید تا با شما صحبت کنم. گفتند: آری. آنان در کنار پیامبر(ص) نشستند. او اهداف اسلام را برای آنان تشریح کرد. بخشهایی از قرآن را برای آنان خواند و از آنان خواست تا مسلمان شوند و او را در رسیدن به اهدافش حمایت کنند. آنان به یاد سخنان یهودیان مدینه افتادند که بشارت به ظهور پیامبری می دادند که به زودی می آید و یهود به کمک او، اعراب را نابود می سازند. پیش خود گفتند بهتر است قبل از آنان به او ایمان بیاوریم شاید از طریق او جنگ و خونریزی به پایان برسد و در تحت رهبری او به اتحاد و یگانگی برسیم. «عسی ان یجمعهم الله بک» [۱۳] آنان مسلمان شدند داوطلب شدند که موضوع دعوت پیامبر(ص) را برای یاران خود بگویند و آنان را نیز به اسلام دعوت کنند. آنها به پیامبر(ص) می گفتند: هیچ جمعی به بدبختی و گرفتاری امروز ما نیست ولی اگر مردم مدینه تو را بپذیرند هیچ کس در بین آنان عزیزتر از تو نخواهد بود.[۱۴] پیامبر(ص) از آنان خواست که همراه آنان به مدینه برود. آنان گفتند: از جنگ «بُعاٍث» چیزی نگذشته است و آمدن شما به یثرب بی نتیجه است. بگذار ما برگردیم و میان ما صلح و سازش مستقر شود، آنگاه سال آینده در موسم حج پیش تو خواهیم آمد. [۱۵] سال بعد ۱۲ نفر آمدند، در این سال آنان با پیامبر(ص) روی تعدادی اصول بیعت کردند. مضمون بیعت این سال سیاسی یا نظامی نبود بلکه مضمونی کاملاً اخلاقی بود. آیه دوازده سوره ممتحنه معروف به «بیعت النساء» که هدف اخلاق اجتماعی پیامبر(ص) را به عنوان اساس زندگی جمعی در آینده ترسیم می نمود، مضمون این بیعت بود. خداوند در این آیه خطاب به پیامبر(ص) می فرماید: ای پیامبر با افرادی که می آیند تا با تو بیعت کنند، بر این اساس بیعت کن که «چیزی را با خدا شریک نسازند، دزدی نکنند، زنا نکنند، فرزندان خود را نکشند، بچه های حرامزاده را به بهتان به شوهران خود نبندند، در کار نیک از تو نافرمانی نکنند.» آنان به مدینه باز گشتند و به دعوت مردم در راستای همین اهداف اخلاقی پرداختند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>شکل و ساختار اخلاقی قدرت</strong></p>
<p style="text-align: justify;">ساختار قدرتی که پیامبر اسلام به وجود آورد مبتنی بر مشارکت عمومی بود. بین رهبری و مردم جدایی احساس نمی شد. رسول خدا مردم را به مشارکت جدی در رفع مشکلات و شکل دهی نظام زندگی بنا بر استعدادها و ظرفیت افراد دخالت می داد و هیچ گاه چیزی را برکسی تحمیل نمی کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">در ذی الحجه سال سیزدهم جمعی از مردم مدینه در موسم حج به مکه آمدند. ۷۵ نفر در عقبه با پیامبر(ص) ملاقات کردند. آنان رسول خدا را نمی شناختند ولی با عباس عموی پیامبر(ص) که برای تجارت به مدینه رفت و آمد داشت آشنا بودند. عباس شروع به سخن گفتن کرد: چنین نیست که رسول خدا در مکه حامی نداشته باشد. نیک دقت کنید. با یکدیگر مشورت کنید و هماهنگ با هم تصمیمی قاطع بگیرید. چنانکه می بینید نمی توانید بر وی وفادار بمانید و در مقابل دشمنی تمامی عرب از او دفاع کنید، از هم اکنون او را رها سازید. آنان که مشتاقانه و با طیب خاطر دعوت پیامبر(ص) را پذیرفته بودند، از وی خواستند تا کار خود را در مدینه ادامه دهد و متعهد شدند که تا پای جان و به صورت داوطلبانه از راه او حمایت کنند. بر همین اساس رسول خدا از مردم مدینه خواست تا برای ابلاغ رسالت الهی در مقابل دشمنان از او دفاع کنند. آنگاه فرمود: با شما بیعت می کنم تا همانگونه که از زنان و فرزندان خود دفاع می کنید، از من هم دفاع کنید. آنان گفتند: همان طور که از ناموس و فرزندان خود دفاع می کنیم از تو نیز دفاع خواهیم کرد. ما جنگیدن را پشت به پشت از پدران خود به ارث برده ایم. شخصی از بین آنان گفت: آیا پس از اینکه ما رشته های خود را با یهود پاره کردیم و با دشمنان تو جنگیدیم و تو پیروز شدی، ما را تنها می گذاری و به سوی قوم خود باز می گردی؟ حضرت تبسمی کرد و فرمود: خون من خون شما و حرمت من حرمت شما است. من از شما و شما از من هستید. با هر که با شما بجنگد می جنگم و با آنکه با شما در حال صلح باشد در صلح و سازش هستم.[۱۶] در این هنگام آنان فریاد شادی سردادند که بیعت تو را پذیراییم و آماده ایم که در این راه اموال و اشراف و بزرگان خود را از دست بدهیم. به دنبال بیعت عقبه پیامبر اکرم به انصار گفت از بین خود دوازده نفر به تعداد نُقبای بنی اسراییل را انتخاب کنید تا آنان واسطه بین شما و من باشند. آنان نه نقیب یا نماینده از خزرج و سه نقیب از اوس را به عنوان نماینده خود به پیامبر(ص) معرفی کردند و پیامبر(ص) نیز آنان را پذیرفت.[۱۷]
<p style="text-align: justify;"><strong>اتحاد اخلاقی امت</strong></p>
<p style="text-align: justify;">مبنای همبستگی هر جامعه ای ممکن است جنس، سن، نژاد و قبیله، آب و خاک و عقاید مشترک باشد. مبنای همبستگی اجتماعی در اسلام اعتقاد و اخلاق است. اولین اقدام رسول خدا در مدینه نابودی بتها بود. همه‌ موظف‌شدند هر بتی‌ را که‌ در هر جا وجود داشت‌ نابود سازند، تا رنگی‌ از مظاهر بت‌پرستی‌ باقی‌ نماند و همه تحت لوای خدایی واحد به یگانگی برسند. دومین‌ اقدام‌ رسول‌ خدا ساختن‌ مسجد بود. محلی‌ که‌ مسلمانان‌ بتوانند درآن‌ روزانه‌ پنج‌ بار تجمع‌ کنند و به‌ عبادت‌ خدای یگانه بپردازند و خود را از مظاهر شرک‌ و بت پرستی پاک‌ کنند؛ محل‌ استقرار پیشوای دینشان باشد ودر آن اجتماع کنند. درآنجا مسلمانان در مورد مسائل‌ مهم‌ با یکدیگر مشورت‌ می کردند و تصمیم‌ می گرفتند. اینجا مسجد محل‌ قضاوت‌ پیامبر(ص‌) در مورد اختلافات ‌مسلمانان‌ نیز بود.</p>
<p style="text-align: justify;">رسول‌ خدا به این منظور زمینی‌ را شخصاً، خریداری‌ کرد.[۱۸] همدلی و صمیمیت ایجاد شده در پناه اسلام، را در کار مشترک همه امت اسلامی در کنار هم برای ساختن مسجد، اعم از شخص پیامبر(ص) و اشراف قریش و بردگان آزاد شده مسلمان و انصار مدینه به خوبی می توان دید. اینجا کلام خداوند در الفت مومنین قابل درک است که فرمود «ای پیامبر، اگر همه ثروت عالم را نیز هزینه می کردی نمی توانستی این الفت را به وجود آوری».[۱۹] این صمیمیت چنان گسترش یافت که مهاجر و انصار را در آغوش یکدیگر قرار داد و برادر ساخت. تبار و موقعیت اجتماعی جاهلی و تعصبات قبیله ای گویی به یکباره از میان رفته بود و آتشهایی که بین آنان فاصله انداخته بود به سردی گرایید.[۲۰] به‌ قول‌ ابن‌ خلدون‌، در بین‌ مردم‌ گرسنه صحرا، شیفتگی دنیا، چشم‌ و هم چشمی‌، رقابت‌، اختلاف‌ و کشمکش‌، امر‌ طبیعی‌ بود. ولی همین مردم اگر بر حقیقتی‌ که‌ خود برگزیده‌اند متحد شوند، هیچکس جلودارشان نیست. در این صورت چشم‌ و هم چشمی‌ و کشمکش‌ از میان‌ خواهد رفت‌ و نزاع‌ و اختلاف‌ ریشه ‌کن‌ خواهد شد. همکاری‌ و تعاون‌ جای‌ رقابت‌ را خواهد گرفت‌. تنها وسیله‌ ممکنی‌ که‌ این‌ اقوام‌ متفرق‌ و دارای ‌تعصبهای‌ قومی‌ و نژادی‌ را می‌توانست‌ به‌ وحدت‌ برساند و همچشمی‌ و حسد را در میان‌ خداوندان‌ عصبیت‌ زایل‌ کند و چهره‌ را تنها به‌ سوی ‌تو حید و اخلاقیات متوجه‌ سازد، دین‌ بود. به‌ قول‌ ابن‌خلدون‌ قومی‌ که‌ بر دین‌ متحدند، هر گاه‌ در کار خویش‌ بینایی‌ حاصل‌کنند، هیچ‌ نیرویی‌ در مقابل‌ آنان‌ یارای‌ مقاومت‌ نخواهد داشت‌. چون‌ وجه‌ آنان‌ یکی‌ است‌ و مطلوب‌ در نزد همه‌ آنان‌ وسیع‌ و بلند است‌. چنان‌ بدان‌دل‌ بسته‌اند که‌ حاضرند در راه‌ آن‌ جان‌ خود را نثار کنند.[۲۱] پیمان‌ برادری‌ می‌توانست‌ همبستگی‌ اجتماعی‌ نوینی‌ را بر مبنای‌ ایمان‌ وتوحید جانشین‌ همبستگی‌ قومی‌ سازد .</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>حقوق و حدود مسئولیتهای اخلاقی</strong></p>
<p style="text-align: justify;">اقدام‌ بعدی رسول خدا در مدینه تدوین‌ منشور یا قانونی اساسی‌ فراگیری‌ بود که‌ در چهارچوب‌ آن‌ تکلیف همه معلوم می شد. این موضوع از نظر اخلاق سیاسی بسیار حائز اهمیت است. این عهدنامه حد قدرت و مسئولیت همه اقشار جامعه را مشخص می کرد. نقش رسول خدا در ساختار اجتماعی ایجاد شده معلوم بود، گروههای اجتماعی اعم از مسلمان و غیر مسلمان از چگونگی مسئولیتهای خود، در داخل‌ و خارج‌ امت‌ اسلامی‌ آگاه می شدند. چشم‌انداز آینده‌ در مورد حوادث مختلف نیز با وجود این نظام قانونمند شفاف می شد. برخی‌ از اصول‌ مهم‌ این ‌منشور به‌ قرار زیر است‌:</p>
<p style="text-align: justify;">1ـ مسلمانان‌، امت‌ واحد مستقلی‌ هستند.</p>
<p style="text-align: justify;">2ـ حق‌ همسایه‌ مسلمانان، با خود آنها برابر ‌ است.</p>
<p style="text-align: justify;">3ـ هر یک‌ از مؤمنان‌ ولی‌ یکدیگر هستند و نسبت‌ به‌ هم مسئولیت‌ متقابل دارند.</p>
<p style="text-align: justify;">4ـ مؤمنان‌ افراد عیالوار و فقیر را به‌ حال‌ خود رها نخواهند کرد و نسبت به آنان احساس مسئولیت می کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">5- هیچ یک از مسلمانان نباید به کسی ضرر و زیانی‌ برسانند.</p>
<p style="text-align: justify;">6- با کسی‌ که‌ به‌ این‌ پیمان‌ وفادار باشد به‌ نیکویی‌ رفتار خواهد شد.</p>
<p style="text-align: justify;">7ـ افرادی‌ که‌ این‌ پیمان‌ را می‌پذیرند از ستمکار و قاتل‌ حمایت‌ نمی‌کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">8- پرهیزکاران‌ با یکدیگر بر علیه‌ هر ستمکار، مجرم‌ گنهکار یا مسلمان مفسد ‌متحد خواهند بود.</p>
<p style="text-align: justify;">9- هر که‌ مؤمن‌ بی‌گناهی‌ را بکشد، قصاص‌ می‌شود، مگر اینکه‌ صاحبان خون‌ رضایت‌ بدهند.</p>
<p style="text-align: justify;">10- قضاوت‌ و داوری‌ بین‌ مسلمانان‌ با خدا و رسول‌ خداست‌.</p>
<p style="text-align: justify;">11ـ شهر‌ یثرب‌ برای‌ امضا کنندگان‌ این‌ پیمان‌ حرمی‌ امن‌ است‌.</p>
<p style="text-align: justify;">12ـ با کسانی‌ که‌ به‌ یثرب‌ حمله‌ می‌کنند باید جنگید مگر اینکه‌ پیشنهاد صلح‌ بدهند.</p>
<p style="text-align: justify;">13ـ جنگ‌ و صلح‌ مؤمنان‌ یکی‌ است‌. مؤمنان‌ نباید بدون‌ مشورت‌ با یکدیگر‌، ناعادلانه‌ پیمان‌ صلح‌ ببندند.</p>
<p style="text-align: justify;">14- پذیرش‌ صلح‌ در اختیار مردم‌ است‌، مگر آنکه‌ دشمنان‌ با دین‌ خدا پیکار کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">15- مهاجرین‌ به‌ رسم‌ قریش‌، هر طایفه‌ به رسم خود، فدیه‌ اسیران‌ و خونبها را میان‌ خود به‌ عدالت‌ تقسیم‌ ‌کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">16- ضعیف ترین‌ افراد جامعه‌ اسلامی‌، اگر به‌ کسی‌ پناه‌ داد، همه‌ باید بپذیرند.</p>
<p style="text-align: justify;">17ـ به‌ قریش‌ و کسانی‌ که‌ قریش‌ را یاری‌ دهند پناه‌ داده‌ نخواهد شد. مشرکان‌ منطقه‌ نیز نباید اموال‌ یا اشخاصی‌ از قریش‌ را در پناه‌ خود گیرند و مانع‌ دستیابی‌ مؤمنان‌ به‌ آنها شوند.</p>
<p style="text-align: justify;">18- یهود، پیرو دین‌ خود و مسلمانان‌، پیرو دین‌ خود خواهند بود.</p>
<p style="text-align: justify;">19- مسلمانان‌ و یهود، هر دو، علیه‌ دشمن‌ مشترک‌ خواهند جنگید. هزینه‌ جنگ‌ با دشمن‌ مشترک‌ به‌ عهده‌ طرفین‌ است‌. به‌ یهود تا هنگامی‌ که‌ همراه‌ مسلمانان‌ با دشمن‌ می‌جنگند، کمک مالی خواهد شد.</p>
<p style="text-align: justify;">20- یهود هم پیمان مومنان‌، از حمایت‌ عادلانه‌ هم پیمانان خود برخوردار خواهند بود. آنان‌ با مسلمانان‌ متحد هستند و در صورتی‌ که‌ پیمان‌ شکستند جز خود و خانواده‌ خود را نابود‌ نکرده اند.[۲۲]
<p style="text-align: justify;">چنانچه‌ ملاحظه‌ شد، در این‌ نظامنامه‌، مبنای‌ نظام‌ سیاسی‌ پیامبر(ص)، که همان اخلاق انسانی است به خوبی رعایت شده است. مبنا نه‌ قبیله‌ و جنس و نژاد و نه‌ طبقه‌ خاص‌ اجتماعی‌ بلکه‌ همه‌ مؤمنین‌ صاحب حق برابری هستند. آنان‌ خلافت‌ الهی‌ را بر محور عبودیت‌ خالص‌خداوند، اخوت‌ ، برادری ، مسئولیت‌ متقابل‌ و احسان‌ به‌ یکدیگر بر عهده‌ دارند. در این نظام مجری‌ تکالیف‌ شرعی‌، سیاسی‌ و اجتماعی‌ خود امت است. [۲۳] در این نظام هر جا‌ که‌ نص ‌صریح دینی‌ و حکم خدا تصریح نشده باشد‌، مردم‌ خود در سرنوشت‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ خویش‌ تصمیم می گیرند. در این حالت حکومت‌ با مدیریت‌ پیامبر(ص‌) و بر اساس‌ رای‌، نظر و عقل‌ و اراده‌ همگانی‌ اداره‌ می شود.[۲۴]
<p style="text-align: justify;">مردم‌ بر اساس‌ عهد و میثاقی‌ که‌ با خدا و رسول‌ خدا (ص‌) بسته‌اند ، تحت‌سرپرستی‌ پیامبر به‌ اجرای‌ شریعت‌ همت‌ می‌گمارند. آنان‌ همواره‌ یکدیگررا در جهت‌ ارتقاء سطح‌ رفاه‌ اجتماعی‌، اخلاق‌ عمومی‌ و تحکیم‌ ارتباط با خدا در امور فردی‌ و اجتماعی‌ یاری‌ می‌کنند.[۲۵] مبنای‌ ارتباطات‌ خارجی‌ صلح‌ و روابط مسالمت‌آمیز است‌ اما با کسی‌ که ‌از سر ستیز و دشمنی‌ وارد شود به‌ شدت‌ و قاطعیت‌ برخورد خواهد شد. حقوق اقلیتها محترم است و تا زمانی که رسماً با مسلمانان سر جنگ نداشته باشند کسی متعرض آنان نخواهد بود.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>مدیریت اخلاقی اقتصاد</strong></p>
<p style="text-align: justify;">بر خلاف بسیاری از رهبران سیاسی و اجتماعی که حاضر نیستند به جز خود و نزدیکان خود به مشکلی از مشکلات اقتصادی مردم بیندیشند، پیامبر رحمت، نمی توانست رنج گرسنگی مسلمانان در مکه و مدینه را تحمل کند. او از ابتدای حضور در شهر مدینه همه ، هم و غم خود را صرف بر طرف کردن فقر حاکم بر جامعه نو بنیاد اسلامی کرد. مشکلات شهر مدینه از نظر معیشتی حاد بود و در این میان، مهاجرین از فقر بیشتری رنج می بردند. اموالی که آنان داشتند توسط مشرکین مکه تصاحب شده بود. آنان مسلمانان را مجبور کرده بودند که شهر و دیار خود را ترک کنند. مشکل دیگر بیکاری بود. شهر مدینه شهری کشاورزی بود و مهاجرین به دلیل عدم آشنایی با حرفه کشاورزی امکان کسب در آمد از این طریق را نداشتند و اگر هم توان آن را داشتند زمینی برای این کار در اختیارشان نبود. در آمد انصار نیز در حدی نبود که حتی بتوانند شکم خود و خانواده خود را سیر کنند. مشکل دیگر مشکل مسکن بود. مهاجرین مسکنی برای سکونت نداشتند. آنان مجبور بودند خود و خانواده خویش را با شرمندگی در گوشه ای از خانه های انصار جا دهند. رسول‌ خدا برای‌ خود و برخی‌ از اصحاب در کنار مسجد اتاقکهایی‌ ساخت‌ و ایوانی‌ که‌ افراد مجرد و بی‌خانمان‌ بتوانند در آن‌ سکنا گزینند. آنان بیشتر از طریق صدقات زندگی خود را می گذراندند. این‌ افراد بعداً به‌ «اصحاب‌ صفه» ‌معروف‌ شدند.[۲۶]
<p style="text-align: justify;">فقر و تنگدستی مخصوص اصحاب نبود. شخص رسول خدا نیز به عنوان رهبر مسلمانان همچون فقیر ترین افراد جامعه زندگی می کرد. او چه در زمانی که توانایی مالی نداشت و چه در زمانی که داشت همچنان ساده می زیست، تا هم در احساس گرسنگی مسلمانان شریک شود و هم از نظر روحی مانع فشار اوحی بر مسلمانان شود. بر خلاف عموم رهبران اجتماعی که دست گیرنده آنها قوی است و دست دهنده ندارند و اگر دارند تنها به اطرافیان خود عطایایی می دهند، رسول خدا هر چه داشت به نیازمندان می داد، تا از طریق آن بتواند مشکلی از مشکلات مسلمانان را برطرف کند. روزی فاطمه تکه نانی برای پیامبر(ص) آورد. حضرت آن را در دهان گذاشتند و فرمودند: دخترم بعد از سه روز، این اولین غذایی است که در دهان پدرت قرار می گیرد.[۲۷] گفته اند سه ماه گذشت و از خانه پیامبر(ص) دودی برای طبخ نان و غذا برنخواست. کسی پرسید اهل خانه پیامبر(ص) چه می خوردند؟ گفتند: خرما و آب. گاهی همسایه های انصار مقداری شیر نیز برای آن حضرت می آوردند.[۲۸] ابن عباس می گوید: چه شبها که خانواده پیامبر(ص) سر بی شام بر زمین می نهادند.[۲۹] عایشه نقل می کند که شبی در تاریکی نشسته بودیم کسی آمد و گفت مگر روغن چراغ ندارید؟ گفتم در صورتی که روغن برای سوزاندن داشتیم آن را می خوردیم. خود او می گوید: گاهی چهل روز می شد که ما برای روشن کردن خانه روغنی نداشتیم.[۳۰] این موضوع تنها در اوایل هجرت نبود بلکه تا آخرین روزهای زندگی پیامبر(ص) ادامه داشت. از عایشه، نقل شده: در شکم پیامبر(ص) هیچگاه دو نوع غذا نرفت و او هیچگاه سیر غذا نخورد.[۳۱] هنگامی که پیامبر(ص) بر«نَطاه» پیروزی شد .«کنانه» پوست شتری را که محتوی زر و زیور هایشان بود ، داخل خرابه ای پنهان کرد. هنگامی که این گنج پیدا شد ، چون پوست شتر را آوردند داخل آن مقدار زیادی دستبند ، خلخال ، بازو بند و گردنبند طلا و چند رشته زمرد و گوهر و انگشتری از سنگهای یمنی طلا کاری شده بود . گردنبندی از مروارید بود که پیامبر(ص) به عایشه یا یکی از دختران خود بخشید. او هم آن گردنبند را فروخت و میان مستمندان و بیوه زنان تقسیم کرد . چون شب فرارسید، پیامبر(ص) نزد عایشه یا نزد دختر خود رفته و گفت گردنبند را پس بده که نه مرا و نه تو را بر آن حقی است. آن بانو به حضرت گفت که چه کرده و حضرت خدا را ثنا کرد و برگشت.[۳۲]
<p style="text-align: justify;">گزارش امیر المومنین علی(ع) در نحوه معیشت رسول خدا در نهج البلاغه بسیار گویاست. حضرت می فرماید: پیامبر(ص) بیش از حداقل نیاز از متاع دنیا استفاده نکرد و به آن‏ تمایلى نشان نداد. پهلویش از همه لاغرتر و شکمش از همه گرسنه‏تر بود. دنیا به وى عرضه شد (تا آنچه مى‏خواهد انتخاب کند) اما او از پذیرفتن آن امتناع ورزید. او از آنچه مورد غضب خداوند بود، آگاهى داشت لذا خود نیز آن را منفور می شمرد. آنچه خداوند آن را حقیر شمرده بود او نیز حقیر می دانست و کوچکها را کوچک و کم اهمیت تلقی می کرد . پیامبر(ص)روى زمین (بدون فرش) مى‏نشست و غذا می خورد، و با تواضع ‏همچون بردگان جلوس می کرد. با دست ‏خویش کفش و لباسش را وصله میکرد، بر مرکب برهنه‏ سوار می شد و حتى کسى را پشت ‏سر خویش سوار می نمود. روزی پرده‏اى را بر سر در اطاقش دید که در آن تصاویرى بود، همسرش را صدا زد و گفت: آن را از نظرم پنهان کن! که هر گاه چشمم به آن‏ مى‏افتد به یاد دنیا و زرق و برقش می افتم. او با تمام قلب خویش از زرق و برق دنیا اعراض داشت، و یاد آن را از وجودش دور می کرد.رسول خدا همواره مقید بود که زینتها و زیورهاى دنیا از چشمش‏ پنهان گردد، تا از آن لباس زیبائى تهیه نکند و آن را قرارگاه همیشگى خود نداند و امید اقامت دائم در آن را نداشته باشد. به همین جهت آن را از روحش بیرون می راند، از قلبش دور می ساخت ‏و از چشمش پنهان می کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">در زندگى رسول خدا(ص)امورى است که تو را به عیوب دنیا واقف میسازد، چه اینکه ‏او و نزدیکانش در آن گرسنه بودند، و با اینکه منزلت و مقام عظیمى در پیشگاه خداوند داشتند ‏خداوند زینتهاى دنیا را از او دریغ داشت، بنابراین هر کس با عقل خویش باید بنگرد که آیا خداوند با این کار پیامبرش را گرامى داشته یا به او اهانت نمود؟ اگر کسى بگوید او را تحقیر کرده که -به خدا سوگند- این دروغ محض است، و اگر گوید او را گرامى داشته، باید بداند خداوند دیگران را (که زینتهاى دنیا به آنها داده) گرامى نداشته است؛ چه اینکه دنیا را براى آنها گسترده و از مقرب ترین افراد به خود دریغ داشته است‏، بنابراین (کسى که بخواهدخوشبختى واقعى پیدا کند) باید به این فرستاده خداوند اقتدا و تأسى نماید، گام در جاى ‏گامهایش بگذارد، و از هر درى که او داخل شده است وارد شود. اگر چنین نکند از هلاکت ایمن نگردد، زیرا خداوند «محمد»(ص) را نشانه قیامت، بشارت دهنده بهشت و انذار کننده از عقوبتها و کیفرها قرار داده است، او با شکم گرسنه از این جهان رفت و با سلامت روح و ایمان به سراى‏ دیگر وارد شد. وى تا آندم که به راه خود رفت و دعوت حق را اجابت نمود سنگى روى‏ سنگ نگذاشت. چه منت‏ بزرگى خدا بر ما گذاشته که چنین پیشوا و رهبرى به ما عنایت‏کرده تا راه او را بپوئیم.[۳۳]
<p style="text-align: justify;"><strong>درآمدهای حکومت اسلامی:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">راههای کسب در آمد در بین اعراب قبل از اسلام متفاوت بود ولی یکی از راههای غیر اخلاقی معمول کسب درآمد در بین اعراب جاهلی دزدی و غارت قبایلی بود که از نظر نظامی ضعیف بودند. این کار در اسلام حرام و خلاف اخلاق انسانی تلقی شد. در جریان جنگ «غابه» وقتی مسلمانان به کنار چاه «هَمّ» رسیدند به پیامبر(ص) گفتند: ای رسول خدا آیا این چاه را مصادره نمی کنید؟ حضرت فرمود: خیر ولی یک نفر این چاه را بخرد و آن را صدقه قرار دهد. «طلحه بن عُبیدالله» آن را خرید و وقف کرد.[۳۴]
<p style="text-align: justify;">در هر صورت پیامبر اکرم راهکارهای متعددی را به عنوان راههای جانشین برای رفع مشکلات اقتصادی و فقرزدایی از جامعه مسلمانان در نظر گرفت و از فرصتهایی پیش آمده و حوادثی که اتفاق می افتاد به بهترین نحو برای تامین معیشت مردم بهره برداری می کرد. با این حال اموالی که وجود داشت نیز، باید صرف دفاع از کیان مسلمانان و خرید سلاح می شد. همین موضوع روز به روز بر فقر و مسلمانان می افزود. در این شرایط تنها منبع درآمد ممکن برای مسلمانان غنایم جنگی و برای حکومت خمس و زکات و جزیه بود. برخی از این راهکارها به قرار زیر هستند:</p>
<p style="text-align: justify;">الف) زکات: کار و تلاش شرافتمندانه، مهم ترین راه تشویق شده در اسلام برای تامین معیشت است. روزهای اول ورود مهاجرین به مدینه، راه تامین معیشت، فعالیت اقتصادی معمول از طریق کار بود. اصولاً محل درآمد دولت برای تامین مخارج عمومی جامعه اسلام زکات است. مردم از اضافه درآمد سالانه خود مبلغی را به صورت داوطلبانه و تحت عنوان عبادت با رضایت خاطر به مامورین حکومتی پرداخت می کردند. رسول خدا اخلاق مدارا و انصاف را در اخذ زکات مراعات می کرد. حضرت (ص) به مأمورین زکات دستور فرموده بود که با مدارا و آرامش با قبایل برخورد کنند و اموال گزیده، ممتاز و زبده آن‎ها را از آنان نگیرند و برای خودشان بگذارند. برای انتخاب احشام به طور اتفاقی و قید قرعه آن را از بین گله ها بیرون بکشند. حضرت حتی مامور مالیاتی را برای مردم می فرستاد که مورد قبول آنان باشد. در مورد «بنی المصطلق» پیامبر از آنان پرسید: چه کسی را دوست دارید به عنوان مأمور زکات برشما برگزینم؟ و آنها «عبادبن بشر» را معرفی کردند، حضرت هم او را اعزام کرد.[۳۵] بر طبق فرمان خداوند در قرآن کریم مصرف عمومی زکات به اموری از قبیل تامین نیاز فقرا و مساکین، حقوق کارمندان جمع آوری کننده زکات، دلجویی از مسلمانان، تامین اعتبار برای آزاد سازی برده ها و قرض دارانی که توان ادای قرض خود را ندارند و در راه ماندگان اختصاص داده شده است.[۳۶]
<p style="text-align: justify;">ب) جزیه: مسلمان برای تامین مخارج عمومی و دفاعی، زکات پرداخت می کردند ولی با گسترش دولت اسلامی برخی از غیر مسلمانان نیز تحت حمایت دولت اسلامی در می آمدند. آنان در مقابل استفاده از امکانات عمومی و حفظ امنیت خود مبلغی را تحت نام «جَزیه» می پرداختند. تعیین حد جزیه با دولت اسلامی است که از هر کس به مقداری که قدرت و توان مالی داشتند، دریافت می شد. [۳۷]
<p style="text-align: justify;">ج) انفاق، صدقات، وام و هدایا: انفاق و صداقات یکی دیگر از راههای تامین مخارج دولت و معیشت نیازمندان بود. وسعت بیکاری، تحریم ها و بسته بودن راههای تجاری در سالهای اولیه هجرت باعث شد غالب مسلمانان درآمد کافی و لازم برای زندگی معمولی را نداشته باشند. در این زمان سعی می شد شکاف های اقتصادی از طریق انفاق و صدقات و هدایا کاهش یابد. قرآن کریم ایمان و تقوا را هم پایه انفاق دانسته و مردم را به آن ترقیب کرده است.[۳۸] توجه به موضوع انفاق و بیان ابعاد آن ،در سوره بقره که از سوره هایی است که در مدینه نازل شده است ایینه تمام نمای اهمیت این عبادت در حیات مسلمانان است. از آیه ۲۶۱ الی ۲۷۴ در مورد انفاق و ۲۷۵ الی ۲۸۱ در مورد وام های ضد اخلاقی و آیه طولانی ۲۸۲ و ۲۸۳ در مورد نحوه پرداخت وام ضابطه مند مردم به خدای سخن گفته شده است. رسول خدا در اولین‌ موعظه‌ خود، مردم‌ را به‌ کمک‌ به‌ یکدیگر و جمع‌آوری‌ توشه‌ آخرت‌ از این‌ راه‌، ترغیب‌ کرد. او فرمود: هر که‌ بتواند روی‌خویش‌ را از آتش‌ جهنم نگاه‌ دارد ،اگر چه‌ به‌ نیمه ای از خرما‌، باشد چنین کند، آن را هم نتوانست با یک سخن نیک چنین کند.[۳۹] حضرت با این کار سعی داشت احساس مسئولیت، مهر و عطوفت نسبت به همنوعان را در بین مسلمانان علی رغم قوم و نژاد پرورش دهد و نهادینه سازد.</p>
<p style="text-align: justify;">گاهی فقرای مهاجر و حتی انصار نزد پیامبر(ص) می آمدند و از وضع نا مساعد اقتصادی خود شکایت می کردند. آنها می گفتند: نه خود زاد و توشه ای داریم و نه کسی به ما کمکی می کند و یا خوراکی می دهد. پیامبر(ص) طبق معمول به مسلمانان توصیه می کرد تا در راه خدا انفاق کنند و از این کار خودداری نکنند که مایه هلاکت آنها خواهد شد. آنان می گفتند: چگونه انفاق کنیم درحالی که خود ما نیز چیزی برای خوردن پیدا نمی کنیم. پیامبر(ص) فرمود: هر چه می توانید به دیگران کمک کنید و لو اینکه این انفاق نیمی از یک دانه خرما باشد و یا دادن نوک پیکانی که با آن کسی در راه خدا جهاد کند و به دشمن حمله نماید.[۴۰]
<p style="text-align: justify;">صدقه تنها شامل کمکهای مالی نبود بلکه هر کمکی در فرهنگ دینی صدقه محسوب شد. مردی از پیامبر(ص) پرسید: ای رسول خدا، چه صدقه‎ایی از همه برتر است؟ فرمود: هر چه در راه خدا باشد؛ اگر چه سایه خیمه‎ای یا خدمتی یا تهیه مرکبی برای مردی دلیر و جنگ آور باشد.[۴۱]
<p style="text-align: justify;">روزی فقیری در خواست کمک نمود. گویا در لحن کلامش اینگونه می خواست بگوید که رسول خدا بیت المال را به خود اختصاص می دهد ؛ پیامبر در جواب تمنای مالی فقیری فرمود: خداوند صدقات را مخصوص هیچ فرشته مقرب و یا پیامبر مرسلی قرار نداده است بلکه آن را ویژه هشت طبقه قرار داده است و منظور رسول اکرم(ص) از این هشت گروه چنین بود: اول فقرای مهاجری، که از مردم چیزی مطالبه نمی‎کردند. دوم مساکین و مستمندانی که همچون «اصحاب صفه» بی خانمان بودند و در مسجد زندگی می‎کردند. سوم عاملان و مأموران جمع آوری زکات ، که به میزان مخارج خود و هزینه سفرشان دریافتی داشتند. چهارم ،آنها که به «مؤلفه قلوبهم» معروفند. آنان افراد یا قبایلی هستند که پیامبر (ص) برای متمایل کردن دلهایشان به اسلام به آنها صدقه می‎داد. پنجم مکاتب یا بردگانی که قرارداد آزادی با صاحبان خود داشتند ولی پولی برای این کار در اختیار نداشتند. ششم وام داران و قرض داران نیازمند .هفتم سربازان و مجاهدان کشور اسلامی بودند و بالاخره هشتم در راه ماندگانی بودند که پول کافی برای ادامه سفر و رسیدن به سرزمین خود نداشتند و به آنان برای تهیه مرکب و توشه راه صدقه پرداخت می‎شد.[۴۲]
<p style="text-align: justify;">حضرت هیچ فقیر و نیازمندی را که تقاضای مالی می‎کرد بی بهره نمی‎گذاشت. پسر بچه‎های یتیم که بزرگ می‎شدند و به بلوغ شرعی و کارآمدی اقتصادی می‎رسیدند، دریافتی آنها از صدقات قطع می‎شد و به کار و تلاش مشغول می شدند و روزگار خود را از این می گذراندند. اگر کسی از خمس مطالبه می‎کردند، حضرت می‎فرمود: اینبار به شما می‎دهم ولی بدانید خمس به کسی که،‌ توانایی انجام کسب و کار داشته باشد، تعلق نمی‎گیرد.[۴۳] گویی رسول خدا تا مالی را که به دست آورده بود، انفاق ‌نمی‌کرد، نمی توانست راحت سر به بالین بگذارد. روزی‌ شش‌ دینار داشت‌ پنج‌ دیندار آن‌ را برای‌ پنج‌ خانواده‌ انصار فرستاد و یک‌ دینار باقی‌ مانده‌ را فرمود که‌ هر چه زودتر به‌ فقیری‌ برسانند. او می‌فرمود: نمی‌خواهم‌ چیزی‌ داشته‌ باشم‌. ابن‌ عباس‌ نقل‌ می‌کند که‌ رسول‌ خدا هنگامی‌ که‌ رحلت‌ فرمود: هیچ‌ درهم‌ و دینار و یا برده‌ و کنیزی‌ از خود بجا نگذاشت‌. حتی در زمان مرگ،‌ زره‌ او در مقابل‌ سی‌ صاع ‌گندم‌، نزد یک‌ نفر یهودی‌ به‌ گرو بود.[۴۴]
<p style="text-align: justify;">حضرت در پذیرش انفاق و صدقات جانب انصاف را رعایت می کردند. هنگامی که حضرت به عیادت «سعدبن ابی وقاص» رفت، او گفت‌: من مردی ثروتمندم و وارثی به جز یک دختر ندارم. آیا مناسب است که دو سوم از مال خود را صدقه بدهم؟ پیامبر (ص) فرمود: نه. گفت: نیمی از آن را چطور؟ فرمود: نه. سپس حضرت فرمود: اگر دوست داری صدقه دهی یک سوم آن را صدقه بده حتی آن هم زیاد است. زیرا اگر ورثه‎ات ثروتمند و بی نیاز باشند بهتر از آن است که آن‎ها را فقیر و تنگدست بگذاری. هر انفاق و بخششی که در راه خدا انجام دهی اجر خواهی داشت، هر چند لقمه‎ای باشد که در دهان زنت بگذاری.[۴۵]
<p style="text-align: justify;">کمک مالی پیامبر به شیوه‎ای انجام می شد که در عین کمک کردن آبروی فرد نیز محفوظ باشد: «جابر بن عبداللـه» مرد تنگدستی بود. پیامبر از او خواست شترش را به حضرت بفروشد. اما جابر خواست شترش را به حضرت هدیه کند،‌ رسول خدا«ص» فرمود: نه، من آن را از تو می‎خرم، ولی حق استفاده از آن همچنان برای تو محفوظ باشد.[۴۶]
<p style="text-align: justify;">هدایا به صورت مساوی بین مسلمانان تقسیم می شد. در بین مسیر حدیبیه وقتی پیامبر(ص) و مسلمانان به «ابواء» فرود آمدند. «ایماءُ بن رَحضَه» چند گوساله پروار و صد گوسفند و دو شتر به وسیله پسر خود «خفاف» نزد پیامبر(ص) فرستاد. پیامبر(ص) هدیه او را پذیرفت و برای آنها دعا و از خداوند برای او تقاضای بخشش کرد. آنگاه فرمود تا گوسفند ها را میان اصحاب تقسیم کنند. شیر را هم در ظرف بزرگی ریختند و همگی از آن نوشیدند.[۴۷]
<p style="text-align: justify;">رسول خدا در تقسیم هدایا فرقی بین نزدیک و دور خود نمی گذاشت. «ام سلمه» همسر پیامبر(ص) نقل می کند: از گوشت هدایای پرواری به ما هم همان قدر رسید که به هر یک از مردم دیگر رسیده بود.[۴۸]
<p style="text-align: justify;">پیامبر اکرم در صورت وجود امکان جبران، با اعطای بیشتر، از هدیه دهنده قدرشناسی می فرمود. در راه رفتن به «جِعِرانه»، چوپانی نزد پیامبر (ص) آمد و گوسفندی را به عنوان هدیه تقدیم کرد. پیامبر فرمود: من از مشرکین هدیه قبول نمی‎کنم. او گفت: ای رسول خدا، من به خدا و فرستاده او ایمان دارم و زکات مال خود را هم می‎پردازم. پیامبر به او فرمود: وقتی به جعرانه رسیدیم نزد ما بیا، ولی گوسفند خود را نیاور. حضرت (ص) در آن محل به پاس خیر خواهی آن مرد، صد گوسفند به او هدیه دادند.[۴۹]
<p style="text-align: justify;">در راه غزوه «تبوک» پیامبر در «وادی القری» فرود آمد. یهودیان آن منطقه مقداری خوراکی (مرکب از حبوبات و گوشت) برای رسول خدا (ص) آوردند. ایشان از آن خورد و برای جذب قلوب و تشویق یهودیان به هم زیستی مسالمت آمیز یهودیان با مسلمانان مقرر فرمود برای آن‎ها سالیانه چهل بار خرما به عنوان کمک پرداخت نمایند. زنی یهودی در مورد این جبران نیکی و بخشش پیامبر(ص) گفت: این خیر و نیکی که محمد (ص) به این یهودیان کرد، بیشتر از تمام ارث آنان از پدرانشان است.[۵۰]
<p style="text-align: justify;">در زمانی که وضع مالی مسلمانان بهبود یافته بود، پیامبر (ص) به نمایندگانی که برای عقد قرارداد و مذاکره یا آشنایی با اسلام می‎آمدند، هدایایی عطا می‎کرد. حضرت در اختصاص این هدایا نیز برابری و عدالت را رعایت می فرمود. هنگامی که هدایای نمایندگان «بنی تمیم» را عنایت فرمود. از آنان پرسید : آیا کسی باقی مانده است که به او هدیه ای نداده باشیم؟ گفتند: پسرکی است که مواظب بـارهاست. پیامبـر (ص) فرمود : او را هم بفرستیــد تا هدیه‎اش را بدهیـم. «قیس بن عاصم» گفت: پسرکـی بی ارزش است. پیامبر فرمود: بر فرض که چنان باشد، به هر حال او هم به نمایندگی آمده است و حقی دارد.[۵۱]
<p style="text-align: justify;">د) غنایم جنگی و فدیه اسیران: قبل از ظهور اسلام بسیاری از اعراب معیشت خود را از طریق غارت دیگر قبایل تامین می کردند. با پیدایش اسلام در مکه و تجمع مسلمانان در مدینه، مشرکین مکه موجودیت خود را در خطر نابودی احساس کردند. یهود مدینه و اشراف این شهر نیز وضعیت پیش آمده را برای موقعیت خود نا مناسب دیدند. هر سه گروه از بوجود آوردن شرایطی برای نابودی اسلام یا باز گشت به وضع گذشته استقبال می کردند. به همین جهت توطئه ها، کارشکنی ها و تجاوزات نظامی یکی پس از دیگری رخ می نمود و فرصت کافی برای فعالیتهای اقتصادی سالم، از قبیل کشاورزی، دامپروری و تجارت که نیازمند امنیت اجتماعی بود برای مسلمانان باقی نماند. با وجودی که اسلام خواهان صلح و امنیت بود و از جانب خداوند به آن مامور شده بود،[۵۲] ولی مسلمانان بر اساس فرمان خداوند، خود را برای مقابله با حملات احتمالی آماده می کردند.[۵۳] مسلمانان با توجه به وضعیت تحمیلی که دشمن برای آنان به وجود آورده بود، آنچه بهتر از درآمد که از این فعالیتهای دفاعی به دست آنها می رسید، نداشتند. از این طریق در عین اینکه مهاجرین و انصار، امنیت شهر را تامین می کردند، بیکار نبودند و زندگی خود را از درآمد حاصل از غنایم جنگی تامین می کردند. البته باید توجه داشت که در اسلام هدف از جنگ نباید کسب غنیمت باشد. هدف دفاع از خود و جهاد در راه خداست. معیار جهاد وجود غنیمت یا نبود آن نیست. در جهاد ممکن است غنیمت وجود داشته باشد یا خیر؟ پیامبر(ص) در جریان جنگ خیبر به یاران خود گفت که آماده جنگ شوند و ایشان هم آماده شدند. در این میان عده ای در حدیبیّه از شرکت در جمع خود داری کرده بودند ولی در این نبرد به امید غنیمت خواستند همراه آن حضرت حرکت کنند. چون معتقد بودند که خیبر مهمترین روستای حجاز از لحاظ گوشت و خوراک و اموال است. پیامبر اکرم(ص) دستور دادند که جارچی جار بزند هر کسی که همراه ما می آید فقط باید رغبت به جهاد داشته باشد و کسانی که قصد غنیمت دارند نیایند[۵۴].</p>
<p style="text-align: justify;">آنچه از طریق جنگ عاید مسلمانان می شد چند چیز بود: غنایم منقول، غنایم غیر منقول، اسیران. غنایم منقول پس از کنار گذاشته شدن یک پنجم از آن، که اختصاص به خدا و رسول او داشت، بین رزمندگان تقسیم می شد. رسول خدا امیدوار بود تا با توزیع عادلانه و بجای درآمد حاصل از غنایم جنگ و فدیه یا غرامتی که مسلمانان در مقابل آزادی اسیران دشمن دریافت می شد. مشکلات اقتصادی مسلمانان نیز تا حد زیادی از میان برود. در جریان جنگ بدر فدیه اسیران جنگی که خانواده های متمولی داشتند نقش به سزایی در تامین نیازهای اقتصادی مسلمانان داشت. رسول خدا آن دسته از اُسرای بدر راکه فقیر بودند و خانواده های آنان مالی را برای پرداخت فدیه آزادی آنها نداشتند، بدون دریافت فدیه آزاد فرمود.[۵۵]
<p style="text-align: justify;">دعای‌ پیامبر(ص‌) در اولین رویارویی با مشرکین دین ستیز در بدر میزان‌ فقر مسلمانان و امید ‌رسول‌ خدا به رفع مشکل‌ فقر اجتماعی از این طریق بود. ایشان از خداوند می خواهند: پروردگارا ایشان پیاده‌اند و مرکب‌ سواری‌ ندارند، سوارشان‌ فرما، برهنه اند، جامه‌شان‌ بپوشان‌، گرسنه اند، سیرشان‌ فرما، نیازمندند، خود آنان را بی‌نیازشان‌ فرما.[۵۶] شاید بتوان گفت این دعای رسول خدا تقریباً پس‌ از جنگ‌ با یهود بنی‌ نضیر، و تقسیم‌ اموال‌ و زمین آنان‌ بین‌ مهاجرین‌ تا حدود اجابت‌ شد.[۵۷]
<p style="text-align: justify;">پس از پیروزی مسلمانان بر مشرکین مکه در جریان جنگ بدر دستور توزیع غنایم جنگی از طریق آیات اول سوره انفال بر پیامبر(ص) نازل شد. بر طبق این آیات غنایم به دو بخش نا مساوی تقسیم می شد. یک پنجم آن خمس نامیده می شد و متعلق به حکومت بود و بر طبق صلاحدید پیامبر(ص) صرف مصارف امور عمومی و نیازمندان می شد و چهار پنجم دیگر آن به صورت مساوی بین رزمندگان حاضر در جریان نبرد، تقسیم می شد.</p>
<p style="text-align: justify;">قبل از ظهور اسلام در بین اعراب رسم بر این بود که یک چهارم غنائم جنگی به رؤسا ی قبائل حاضر در جنگ تعلق می گرفت . اما پس اسلام بنا بر حکم خداوند (سورۀ ۲،آیۀ۲۱۹) ۵/۱ غنائم به پیامبر(ص) به عنوان حاکم مسلمین تقلیل پیدا کرد و بقیه بر طبق ضوابطی که عرف عادلانه زمانه و توسط پیامبر اکرم مشخص شده بودند، بین رزمندگان اسلام توزیع می شد. قبل از شروع جنگ بدر، پیامبر(ص) چگونگی تقسیم غنائم این چنین مشخص فرمود:</p>
<p style="text-align: justify;">1- سلاح هر یک از کشتگان دشمن، مخصوص کشندۀ اوست. اگر در این مورد اختلافی پیدا می شد حضرت با تحقیق سعی می کرد صاحب اصلی آن را پیدا کند تا حقی از کسی ضایع نشود. مثلاً پس از جنگ بدر، برای مالکیت شمشیر «ابو جهل» اختلاف پیش آمد، پیامبر(ص) شخصی را نزد پسر ابو جهل، «عکرمه بن ابو جهل» فرستاد و از او پرسید چه کسی پدرت را کشت؟ او «معاذ بن عمرو» را کشنده پدر خویش معرفی کرد. به این ترتیب حضرت آن شمشیر را به «معاذ» اختصاص داد[۵۸].</p>
<p style="text-align: justify;">2- اسیر، متعلق به کسی است که او را اسیر کرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">3- پس از جنگ، اموالی که مخصوص کسی نیست مانند شتر، پارچه، چرم، کالاها و غلامان دشمن جمع آوری می شوند و با قرعه کشی بین مجاهدین به صورت مساوی تقسیم می شوند. پیامبر خدا بین رزمندگان جنگجو و دلاور، سرشناس و گمنام و ضعیف فرقی قائل نبود و همه را به صورت مساوی از غنایم بهره مند می کرد و تبعیض را جائز نمی دانست. [۵۹]
<p style="text-align: justify;">4- سهم بردگان و غلامانی که به سپاه اسلام در جنگ خدمتی کرده باشند، بدون قرعه داده می شود.</p>
<p style="text-align: justify;">5- برای آنان که با اسب خود در خدمت جنگ درآیند، سه سهم در نظر گرفته می شود؛ که دو سهم آن برای اسب، که هزینه و نگهداریش سنگین بود و یک سهم نیز به صاحب اسب تعلق می گیرد. پیامبر اکرم برای هر کسی بیشتر از دو اسب داشت سهم بیشتری قائل نبود. برخی گفته اند که فقط برای یک اسب سهم می دادند و صحیح تر همین است.[۶۰] در این موضوع پیامبر(ص) با دیگران مساوی بود. رسول خدا در فتح« نطاه» فقط سه سهم برای خود منظور فرمود. یک سهم خودشان و دو سهم هم برای یکی از اسبهایشان.[۶۱]
<p style="text-align: justify;">6- سهم شهدا، به خانوادۀ آنان اعطا می شود.</p>
<p style="text-align: justify;">در صورتی که کسی از چیزی از غنایم خوشش می آمد و مطالبۀ غنیمت خاصی از پیامبر(ص) می کرد، ایشان به او عطا می فرمود. افرادی هم، که به طور غیر مستقیم در پیروزی نقش داشتند، از غنائم بهرهمند بودند. مثلاً: «سعد بن عباده»، که به علت مار گزیدگی از حضور در جنگ معذور شده بود ولی در قبل از جنگ، با مراجعه خانه به خانه انصار، آنان را تشویق به همراهی با رسول خدا کرده بود، یا «سعد بن مالک ساعدی»، که هنگام حرکت به سمت بدر، در گذشت؛ « صلحه بن عبید الله و سعید بن زید»، که قبل از شروع جنگ، برای تجسس و کسب اطلاعات از دشمن اعزام شده بودند[۶۲] یا فراریانی که در جریان غزوۀ «حُنین»، گریخته بودند و سپس بازگشته و در جنگ شرکت کرده بودند را در غنایم سهیم فرمود.[۶۳] رسول خدا برای دو نفر از افرادی که در حدیبیّه مرده بودند، سهمی از غنائم را منظور فرمود و همچنین به کسانی که فقط در خیبر شرکت کرده بودند و در حدیبیّه حضور نداشتند سهم پرداخت و همچنین برای رابطینی که به فدک رفت و آمد می کردند هم سهمی اختصاص دادند.[۶۴]
<p style="text-align: justify;">«حارث بن عبدالله بن کعب» نقل می کند، برگردن«ام عماره» مقداری مهره های قرمز دیدم. پرسیدم اینها از کجاست؟ گفت: مسلمانان در حصار «صعب بن معاذ» مقداری از این مهره ها را که زیر خاک پنهان شده بود پیدا کردند و پیش پیامبر(ص) آوردند. حضرت دستور داد میان زنان تقسیم شود. عده ما ۲۰ نفر بود که بین ما تقسیم شد و به هر یک از ما یک قطیفه، یک بردیمانی و دو دینار نیز رسید.[۶۵]
<p style="text-align: justify;">برخی گفته اند که پیامبر(ص) برای هزینه کودکان نیز سهم مخصوصی معین فرموده بود؛ مثلاً برای «سهله» دختر عاصم که در جریان جنگ خیبر متولد شده بود و همچنین برای نوزادی که خداوند به «عبدالله بن انیس» در خیبر داده بود سهمی تعیین کرد و برخی هم گفته اند که برای آنها چیزی از غنائم داد ولی سهم آنها را به اندازه سهم مجاهدین قرار نداد[۶۶].</p>
<p style="text-align: justify;">پیامبر(ص) ۱۰ نفر از یهودیان مدینه را با خود به جنگ خیبر برد و سهم آنها را مانند مسلمانان منظور کرد. بعضی گفته اند که سهم آنها مانند سهم مسلمانان نبوده بلکه حضرت چیزی از غنائم را به آنها بخشید. رسول خدا همه بردگان را پاداش داد. «عمیر برده آبی اللّحم» گفته است: رسول خدا مقداری اثاثیه منزل به من بخشیدند. [۶۷] پیامبر خدا به غلامان و بردگانی که در جنگ بدر حضور داشتند و به مسلمانان یاری رسانده بودند سهمی از غنائم را اختصاص دادند.[۶۸] «شقران» غلام رسول خدا (ص) به مراقبت از اسیران گماشته شده بود. پس از تقسیم غنایم، آن قدر به او اسیر داده شد، که بی نیاز شد.[۶۹]
<p style="text-align: justify;">اخلاق در حفظ غنایم(بیت المال): برای رسول خدا(ص) حفظ بیت المال و اموال عمومی همچون غنایم جنگی اهمیت فوق العاده ای داشت و ایشان نسبت به برداشت غاصبانه آن به شدت واکنش نشان می داد. پس از غزوه «حنین» پیامبر(ص) دستور داد غنایم را جمع کنند و هر کس به خدا و روز قیامت ایمان دارد در غنایم خیانت نکند. به همین جهت «عقیل بن ابی طالب»، که تنها سوزنی از غنایم را به همسرش داده بود، از او پس گرفت و باز گرداند. «عبداللـه بن زید»، کمانی را که از غنایم برداشته بود و حتی با آن به مشرکان تیراندازی نیز کرده بود، باز گرداند[۷۰]. قبل از تقسیم غنائم جنگ خیبر، شخصی از پیامبر خدا چیزی از غنائم را خواست . پیامبر(ص) فرمود: حتی یک تار نخ و یک تکه پارچه از آن حلال نیست و من خودم نیز در آن تصرف نمی کنم و چیزی از آن را نمی بخشم. مردی از ایشان پای بند شتر خواست. فرمود: بگذار غنائم تقسیم شود تا به تو پای بند بدهم.[۷۱] پس از غزوه «حُنین» مردی با یک بسته موی تافته که آن را یافته بود به حضور پیامبر آمد و از حضرت درخواست کرد که آن را به او ببخشد. پیامبر (ص) فرمود : آن چه از این غنیمت، سهم من و فرزندان عبدالمطلب است متعلق به تو. در همین جنگ مردی ریسمانی را که یافته بود و با آن بارهای خود را بسته بود از پیامبر به عنوان سهم غنیمتش طلب کرد. پیامبر (ص) فرمود : سهم من، متعلق به تو باشد ولی با سهام مردم چه می‎کنی؟[۷۲]
<p style="text-align: justify;">سخنگو و منادی پیامبر(ص) به دنبال جنگ خیبر ندا داد که اگر حتی نخ و تکه های پارچه ای را هم برداشته اید در غنائم منظور کنید و آن را برگردانید که غل و غش مایه بدبختی و سرافکندگی و آتش قیامت خواهد بود. پیامبر(ص) قبلاً به اصحاب فرموده بود که مسلمانان هیچ چیز از غنائم را پیش از آنکه تکلیف آن مشخص شود را نفروشند و اگر بر مرکبی هم سوار شده آن را پس دهد و اگر لباسی از غنائم پوشیده پیش از آنکه کهنه شود آن را برگرداند. زنان اسیر باید یک بار عادت ماهانه را پشت سر بگذارند. تنها پس از آن می توانند این زنان را مالک شوند و همچون همسران خود با آنان نزدیکی کنند.[۷۳]
<p style="text-align: justify;">در جریان جنگ خیبر مردی به نام «کرکره» که همراه پیامبر(ص) بود و در موقع جنگ مرکب پیامبر(ص) را نگاه می داشت، کشته شد. جمعی به پیامبر(ص) گفتند: آیا او شهید شد؟ حضرت فرمود: او به واسطه قطیفه ای که از غنائم خیبر دزدیده بود، هم اکنون در آتش می سوزد. شخصی دیگر به حضرت گفت: من دو بند کفش کهنه از غنایم برداشتم. حضرت فرمود: هر دو بند آتش است. [۷۴]. در همین زمان مردی از قبیله اشجع در گذشت و مرگ او را به اطلاع پیامبر(ص) رساندند. حضرت فرمود: بر دوست خود نماز گذارید. چهره مردم از اینکه حضرت او را شهید و بی نیاز از غسل ندانسته بود در هم کشیده شد. پیامبر(ص) فرمود: او در راه خدا غل و غش کرده است. مردم کالاهای او را جستجو کردند و چند مهره کم قیمت از یهودیان را یافتند که ۲ درهم بیشتر نمی ارزید. [۷۵]
<p style="text-align: justify;">رسول خدا به همان اندازه که از نظر اخلاقی خود و اصحاب خویش را مجاز به استفاده غاصبانه از مردم نمی دید، استفاده غیر اخلاقی از اموال دشمن را هم مجاز نمی دانست. «یسار حبشی» غلامی سیاهی متعلق به« عامر» یهودی بود. او گوسفندان ارباب خود را می چرانید. باور به پیامبری محمد(ص) بر دلش نشست . نزد پیامبر(ص) رفت و گفت: ما را به چه چیزی دعوت می کنی؟ فرمود : به اسلام. گواهی بده که خدایی جز خدای یگانه نیست و من فرستاده او هستم. یسار پرسید در صورت قبول آن برای من چه چیز منظور خواهد شد؟ پیامبر(ص) فرمود: بهشت از آن تو خواهد شد. یسار گفت: این گوسفندان امانت هستند. پیامبر(ص) فرمود: آنها را از لشکر گاه بیرون ببر و به سمت صاحبش هدایت کن. خداوند امانت را از عهده تو بر می دارد. گوسفندان به طرف صاحب خود رفتند و آن یهودی اطلاع پیدا کرد که برده او مسلمان شده است[۷۶]. «مغیره» همراه چند نفر از مشرکین به سفر رفته بود. آنها در مکانی شراب نوشیدند و مست شدند، اما مغیره از نوشیدن شراب خود داری کرد و کالاها و اموال آنها را برداشت و خواست خمس آن را به پیامبر(ص) بپردازد. پیامبر(ص) از پذیرفتن آن اموال خود داری فرمود و گفت: چون این مال با مکر و فریب به دست آمده من خمس آن را نمی پذیرم.[۷۷] حتی اگر اموالی به دست می آمد که مشروع نبود حضرت آن را حتی اگر بر اثر اشتباه بود به صاحبانش مسترد می فرمود. علی(ع) به زید بن حارثه که به سریه ای رفته بود رسید و گفت پیامبر(ص) دستور داده که هر اسیر و مالی که از این قوم در دست تو است به آن ها بازگردانی. زید گفت: چه علامت و نشانه ای از پیامبر(ص) داری. علی(ع) فرمود: این شمشیر پیامبر(ص) است. او شمشیر رسول خدا را شناخت و دستور داد هر کس اسیر یا مالی دارد برگردانند.[۷۸]
<p style="text-align: justify;">موارد مصرف غنایم اختصاصی پیامبر(ص): ایشان این اموال را صرف تامین خود، خانواده خود و نیازهای مسلمین می کرد.[۷۹] پیامبر(ص) به دلیل فقر مردم استثناً خمس غنائم جنگ بدر را برنداشت و در این جنگ حق مالیِ او مانند سایر رزمندگان بود. شمشیر «ذوالفقار» و شتر ابو جهل،( که بعداً در حدیبیه برای مراسم حج قربانی شد) تنها سهم ایشان از غنائم بود. پس از نزول آیه( و اعلمو انّما غنمتم) بود که حضرت سهمی را به خود اختصاص داد.[۸۰]
<p style="text-align: justify;">پیامبر سه مورد غنیمت اختصاصی داشتند: اول غنایم «بنی نضیر»، که متعلق به پیامبر «ص» بود،‌ ایشان میان خویشان خود تقسیم می‎فرمود و به هر کس مصلحت می‎دانست،‌ لطف می‎فرمود و از حاصل و درآمد نخلستان‎های آن نیز سهم همسران و فرزندان عبدالمطلب را تأمین می‎کرد. و اضافه آن صرف خرید اسلحه و تجهیزات جنگ و اسب می‎شد که در زمان ابوبکر و عمر هم استفاده شدند. درآمد «فدک» به فقرا و نیازمند بخشیده می‎شد و درآمد «خیبر» به سه قسمت تقسیم شده بود، دو بخش برای مهاجران و یک بخش برای خویشاوندان فقیر[۸۱]پیامبر(ص) از خمس غنائمی که سهم خودش بود مقداری سلاح و لباس تهیه فرمود، به خاندان نزدیک خود، از جمله به زنان و مردان خاندان عبدالمطلب، مقداری اثاثیه و لباس و مهره های قیمتی بخشید. مقداری هم به یتیمان و فقرا اختصاص داد. [۸۲]
<p style="text-align: justify;"><strong>مدیریت اخلاقی صلح و جنگ</strong></p>
<p style="text-align: justify;">خداوند متعال در قرآن کریم اخلاق و مهربانی پیامبر(ص) خود را به رخ بندگانش می کشد و می فرماید: لقد جاءکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتّم حریص علیکم بالمومنین رئوف رحیم؛ پیامبری از خودتان آمده است که بر او سخت است که در رنج افتید، بسیار خواستارتان است و با ایمان آورندگان نرم و مهربان است.[۸۳] صلح و جنگ پیامبر(ص) برای تامین آرامش و دور شدن رنج از مردم بوده است. طبعا در این میان صلح‌ طلبی‌ رویه مورد علاقه رسول خدا است. زیرا در پناه‌ آن امنیت‌ و در پناه امنیت مردم‌ با آرامش‌ می‌توانند اهداف‌ فردی‌ واجتماعی‌ خود را تحقق بخشد و مقاصد مادی‌ و معنوی‌ خویش‌ را دنبال ‌نمایند.</p>
<p style="text-align: justify;">الف) مدیریت صلح: ایشان برای برقراری صلح و امنیت اجتماعی تمام توان خود را صرف می نمود. پیامبر اکرم(ص‌) با اعلام‌ اینکه‌ مدینه‌ حرم‌ امن‌ الهی‌ است‌، برای‌ آن ‌مرز حقوقی‌ تعیین‌ کرد تا به‌ لحاظ محلی‌ به‌ دور از تجاوز و درگیری‌ باشد و از نظر خارجی هم دشمن موضع خود را معلوم سازد. پیامبر(ص) از ابتداء ورود خود به‌ مدینه‌ سعی‌ کرد با تمام قبایل ‌مشرک‌ اطراف‌ مدینه‌ پیمان‌ عدم‌ تعرض‌ و صلح امضا کند. به طوری که صفوان‌ بن‌ امیه به یاران مشرک قریشی خود این موضوع را چنین می گوید که محمد راه‌ ساحلی‌ به‌ شام‌ را بسته‌ است‌ و با همه‌ قبایل‌ این‌ مسیر پیمان‌ بسته‌، بنابراین ما دیگر قادر به‌ تجارت‌ از این‌ مسیر نیستیم‌.[۸۴]
<p style="text-align: justify;">هیئتهای‌ نمایندگی‌ نجران‌، ثقیف‌ و مناطق‌ مختلف‌ دیگر برای‌ مذاکره‌ خدمت‌ پیغمبر می‌رسیدند. خود پیامبر(ص‌) نمایندگانی‌ به‌ نقاط مختلف ‌می‌فرستاد تا صلحی‌ فراگیر با همه‌ قبایل‌ ایجاد کند. اصرار بر صلح توسط رسول خدا به طوری بود که هنگام روانه کردن علی‌(ع‌) به یمن‌ به او چنین سفارش می کند چون‌ به آنجا رسیدی‌ شروع‌ کننده‌ جنگ ‌نباش‌، اگر آنها هم‌ جنگ‌ را شروع‌ کردند و یکی‌ دو نفر از شما کشته‌ شدند باز هم‌ تو جنگ‌ مکن‌! با آنها مدارا کن‌ و گذشت‌ خود را به‌ آنها نشان‌ده‌.[۸۵]
<p style="text-align: justify;">پیامبر(ص‌) در زمان‌ اوج‌ اقتدار حکومتش‌ به‌ طوائف‌ مختلف‌ نامه ‌می‌نوشت‌ و به‌ آنان‌ خود مختاری‌ می‌داد، مشروط بر اینکه‌ نماز به‌ پا دارند و زکات‌ بپردازند و راه‌ها را امن‌ کنند. بر اساس این پیمان نامه ها اگر کسی‌ به‌ آن قبایل حمله‌ می کرد باید مسلمانان‌ از آنان‌ دفاع‌ کنند و اگر برای‌ یاری‌ مسلمانان‌ فرا خوانده‌ شدند، یاری برسانند.[۸۶] «زید بن‌ ثابت»‌ انصاری‌ که‌ در زمان‌ ورود پیامبر به‌ مدینه‌ یازده‌ ساله‌ بود می‌گوید: پیامبر به‌ من‌ فرمود خط عبرانی‌ یا سریانی‌ را فرا گیرم‌ و من‌در هفت‌ شب‌ آن‌ را آموختم‌ تا بتوانم‌ نامه‌های‌ یهود به‌ پیامبر را بخوانم‌.[۸۷] کسانی‌ که‌ به‌ عنوان‌ سفیر از جانب‌ پیامبر فرستاده‌ می‌شدند به‌ زبان‌ همان‌ مردم‌ صحبت‌ می‌کردند.[۸۸]
<p style="text-align: justify;">پیامبر(ص‌)حتی‌ سعی‌ می‌نمود در جنگها شروع‌ کننده‌ جنگ‌ نباشد و اگر از جانب‌ متجاوز، پیشنهاد صلح‌ داده‌ شود از آن‌ استقبال‌ می‌فرمود.[۸۹] با متجاوزترین ‌دشمنان‌ همچون‌ قریش‌ نیز تمایل‌ به‌ جنگ‌ نداشت‌ به‌ همین‌ جهت‌ از «عتبه ‌بن‌ ربیعه»‌ و «حکیم‌ بن‌ حزام»‌ که‌ طالب‌ جنگ‌ و تجاوز به‌ مسلمانان‌ نبودند تقدیر ‌کرد.[۹۰]
<p style="text-align: justify;">شیوه تبلیغ رسول خدا گفتگو و روشنگری بود ولی دشمنان او به این روش تمایلی نداشتند و از خشونت استفاده می کردند. رسول خدا در عین اینکه خود را آماده برای دفاع در مقابل دشمن می کرد سعی داشت با قبایل مختلف هم پیمان شود و با این کار از بروز حملات جنگی آنان و هم پیمانی آنها با دشمن جلوگیری کند. هنگامی که « ابوجهل » با سپاه قریش در بدر، در مقابل سپاه مسلمین صف کشیده بود،‌ پیامبر «عمر بن خطاب» را پیش او فرستاده و فرمود تا به آنها بگوید برگردند، پیامبر(ص) مایل به جنگ با شما نیست.[۹۱] شروع کننده جنگ احد و خندق نیز مشرکین بودند و حضرت تنها از خود و مسلمانان دفاع می کرد. حضرت با یهود نیز آن هنگامی که تهدیدی نظامی محسوب نشدند و توطئه جنگی نکردند در صلح و صفا زیست. حضرت در اولین فرصتی که ضعف مشرکین قریش را احساس کرد، بدون سلاح برای زیارت خانه خدا بسوی مکه رفت. در این حادثه «بدیل بن ورقاء» نزد پیامبر(ص) آمد و گفت: ما از نزد اقوامت «کعب بن لوی» و «عامر بن لوی» می آییم . قریش «رجاله» و هر کس را که اطاعت می کرده با ساز و برگ فراوان و زنان و فرزندان خود بیرون آورده اند و سوگند خورده اند که تا تو همه آنها را نکشی نمی گذارند وارد حرم شوی. آنان میان تو و کعبه را خالی نمی گذارند . پیامبر(ص) گفت: ما برای جنگ نیامده ایم بلکه برای طواف کعبه آمده ایم ولی البته هر کس ما را از این کار باز دارد با او می جنگیم.[۹۲] حضرت در همین سفر با اهل مکه پیمان صلح بست و در نوشتن صلح نامه نیز نهایت مصالحه و مسامحه رفتار کرد. حضرت پذیرفت در عهد نامه صلح به جای نام خدا بسمک اللهم نوشته شود و عنوان رسوا الله حذف و به جای آن محمد بن عبد الله ذکر شود.</p>
<p style="text-align: justify;">ب) مدیریت جنگ: حکومت‌ نوپای‌ مدینه‌ دشمنان‌ بالقوه‌ و بالفعل‌ خطرناکی‌ داشت‌ که تا ریشه‌ کن‌ ساختن‌ کامل آن، آنان‌ مانع‌ رسیدن ‌مسلمانان‌ به‌ یک‌ زندگی‌ آرام‌ بودند زیرا ایمان‌ دینی‌ مسلمانان را برای دنیای خود خطرناک می‌دانستند و هر روز به‌ توطئه‌ای‌ مشغول‌ بودند و در تدارک‌ تجاوز جدیدی‌ به‌ مدینه ‌می‌شدند. دشمنان‌ حاکمیت‌ مسلمین‌ را می‌توان‌ به‌ دو دسته‌ خارجی‌ و داخلی‌ تقسیم‌ کرد:</p>
<p style="text-align: justify;">دشمنان‌ خارج مدینه‌: مشرکین‌ قریش‌ و قبائل‌ هم‌پیمان‌ با آنها، از دشمنان‌ اصلی‌ و بالفعل‌ مسلمانان‌ به‌ حساب‌ می‌آمدند. غیر از آنها، قبائل‌ وحشی‌ و غارتگر بدوی‌ مشرک عرب‌ نیز از هر فرصتی‌ برای‌ حمله‌ به‌ مدینه‌ و غارت‌ آن‌استفاده‌ می‌کردند.</p>
<p style="text-align: justify;">یهودیان‌ یثرب‌ که‌ در اطراف‌ و خارج‌ ، مدینه‌ سکونت‌ داشتند دشمنان‌ بالقوه‌ مسلمانان‌ بود. کینه‌ و دشمنی‌ که‌ یهودیان‌ با مسلمانان‌ داشتند در نزد مسیحیان‌ شبه‌ جزیره‌ وجود نداشت، برعکس‌ نوعی‌ دوستی ‌از جانب‌ مسیحیان نسبت به مسلمانان دیده‌ می‌شد‌. قرآن‌ کریم‌ می‌فرماید: دشمن‌ترین‌ افراد با شما یهود و مشرکین‌ هستند و نزدیک‌ترین‌ آنها به‌ دوستی‌، مسیحیان ‌هستند و این‌ به‌ جهت‌ وجود قدیس‌ و کشیشانی‌ در بین‌ آنهاست‌ که‌ روحیه‌ استکباری‌ ندارند.[۹۳]
<p style="text-align: justify;">دشمنان‌ داخل مدینه‌: اکثر مردم‌ مدینه‌ در برابر‌ با اسلام‌ واقعاً تسلیم شده بودند ولی‌ عده‌ای‌ از آنها که‌ یارای‌ مخالفت‌ با اکثریت‌ و جو حاکم‌ را نداشتند ظاهراً اظهار اسلام‌ آوردند ولی‌ واقعاً به‌ آن‌ باور نداشتند. قرآن‌ کریم به‌ این‌گروه‌ «منافق»‌ لقب‌ داد. آنها هر روز با کارشکنی‌های‌ خود مشکلی ‌ایجاد می کردند.[۹۴]
<p style="text-align: justify;">رسول‌ خدا در عین‌ صلح ‌طلبی،‌ تجاوز به‌ جان و مال مسلمانان‌ را نمی‌بخشید و با مسببان‌ آن‌ به‌ شدت‌ برخورد می‌کرد. او متجاوز به‌ جان و مال ‌مسلمانان‌ را مستحق‌ اشد مجازات‌ می‌دانست‌ تا کسی به ادامه آن جرئت نداشته باشد. در غالب‌ موارد همینکه ‌می‌شنید قوم‌ یا قبیله‌ای‌ قصد حمله‌ به‌ مدینه‌ دارد به‌ سرعت‌ خود را برای‌ مقابله‌ با آن‌ آماده‌ کرد‌.</p>
<p style="text-align: justify;">در جهانی که‌ قانون،‌ حاکم‌ نباشد‌ و زور حکومت‌ کند، اگر قدرت‌ نداشته باشی‌ از طرف‌ صاحبان‌ قدرت‌ بلعیده‌ خواهی‌ شد. احتمال‌ حمله‌ قریش‌ و دیگر قبائل‌ عرب‌ به‌ مدینه‌ زیاد بود. به‌ همین‌ دلیل ‌رسول‌ خدا مهاجرین‌ را به‌ ماموریتهای‌ مختلف‌ نظامی‌ گسیل‌ می کرد‌ تا قدرت‌ خود را به‌ نشان دهند و کسی‌ جرأت‌ تعرض‌ به‌ مسلمانان‌ را نداشته‌ باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">«واعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رِباط الخیل، ترهبون به عدوّ الله و عدوکم و آخرین من دونهم لا تعلمونهم، الله یعلمهم؛ تا می توانید برای شان نیرو و اسبان بسته آماده نهید، که دشمن خدا و دشمن خویش و دیگرانی جز ایشان را بترسانید. شما نمی شناسیدشان، خدا می شناسدشان.»[۹۵] انجام‌ ماموریت‌های‌ نظامی‌ به منظور شناسایی‌ منطقه‌ و هم پیمانی‌ با قبایل ‌اطراف‌ مدینه‌ و ترس دشمن انجام‌ می‌شد. این‌ کار علاوه‌ بر اینکه‌ امنیت‌ مدینه‌ را تأمین‌ می‌کرد و مانع‌ حمله‌ دشمن‌ به‌ شهر می‌شد، برای‌ مهاجرین‌ مشاغل‌ مفیدی‌ ایجاد می‌کرد که‌ با روحیه‌ آنها نیز سازگار بود. واقدی‌ می‌نویسد: پیامبر تا قبل‌ ازجنگ‌ بدر هیچ یک‌ از انصار را برای‌ جنگ‌ اعزام‌ نفرمود.[۹۶] به‌ دنبال‌ ورود پیامبر(ص‌) به‌ مدینه‌ و مقارن‌ نزول‌ آیات‌ جهاد، حدود یک‌ سال‌، حرکت‌ نظامی‌ از جانب‌ مسلمانان‌ انجام‌ نشد‌. در مدت‌ ده‌ سالی‌ که‌ رسول‌خدا در مدینه‌ بود هفتاد و چهار حرکت‌ نظامی‌ انجام‌ شد‌ که‌ شروع این‌ نبردها از جانب مشرکین‌ بود. در ۲۷ نبرد، خود پیامبر شرکت‌ داشت‌. او در نه‌ تای‌ آن ‌شخصاً در مبارزه‌ شرکت‌ کرد‌ و در ۴۷ نبرد، دیگران‌ را به‌ این‌ مأموریت ‌فرستاد.[۹۷] شدت و گستردگی دشمنی چنان بود که در کمتر از هر پنجاه روز یک جنگ بر مسلمانان تحمیل می شد. طبعاً بیشترین زمان زندگی اجتماعی پیامبر اسلام در مدینه در میدان جنگ گذشت و جنگ به دلیل مقتضیات و شرایط خاص خود، دشوارترین صحنه برای رعایت اخلاق انسانی است ولی رسول خدا در این صحنه نیز اخلاقی ترین مدیریت جنگی را از خود نشان داد.</p>
<p style="text-align: justify;">رسول خدا دوست نداشت کسی را به کاری مجبور کند به همین جهت برای جنگها از نیروهای داوطلب بهره می گرفت. در جریان جنگ بدر هنگامی که معلوم شد کاروان تجاری قریش به مکه رفته است و مسلمانان با لشکر قریش رویارو شدند، رسول خدا احتمال داد انصار بنابر بیعت خود تنها از او در شهر مدینه دفاع خواهند کرد ولی انصار به پیامبر(ص) اطمینان دادند که هیچ کس از آنان از او کناره نخواهند گرفت و تنها پس از آن رسول خدا راهی جنگ شد.[۹۸] در جریان انجام مراسم حج عمره هنگامی احتمال جنگ داده شد، حضرت از یاران خود مشورت خواست و پس از بیعت رضوان که اعلام رضایت آنان بود، تصمیم به جنگ گرفت. در جریان جنگ تبوک بسیاری از افراد حاضر نشدند داوطلب شوند، پس از باز گشت از جنگ پیامبر(ص) تنها با آنان تنها این بود که آنان را از اینکه دنیا و هوای نفس را بر خدا ترجیح داده اند مذمت کند و با اظهار پشیمانی آنان، آنها را بخشید.[۹۹]
<p style="text-align: justify;">در اثنای جنگ خندق، بنی حارثه ،« اوس بن قیظی» را نزد پیامبر(ص) فرستادند و پیام دادند که خانه های ما بی پناه و بی حفاظ است و خانه هیچ کدام از انصار این گونه نیست. پیامبر(ص) به آنها اجازه معافیت از جنگ را داد و آنها آماده بازگشت به خانه های خود شدند. چون این خبر را «سعد بن معاذ» شنید، به پیامبر(ص) گفت: که اینان همیشه در موقع سختی و مشکلات این چنین بهانه جویی می کنند. آنگاه روی به بنی حارثه کرد و گفت : این کار همیشگی شما نسبت به ما است و هر گرفتاری که پیش آمده شما اینگونه رفتار کرده اید . با این حال رسول خدا(ص) ایشان را مجبور به ماندن نکرد و آنان را باز گردانید.[۱۰۰]
<p style="text-align: justify;">رسول گرامی اسلام، استبداد رای نداشت و دیدگاه ها را با دقت گوش می کرد و آنچه منطقی بود به کار می بست، به طوری که برخی با توجه به فرهنگ جاهلانه معمول بین رهبران مستبد، این رفتار او را عیب می پنداشتند و او را «گوشی» خطاب می کردند.[۱۰۱] یکی از امور مهم که رسول خدا در آن با دیگران مشورت می فرمود، جنگ بود. در شروع جنگ بدر پیامبر(ص) با اصحاب، از مهاجر و انصار، مشورت کرد.[۱۰۲] در جنگ احد و خندق و دیگر جنگها نیز حضرت با اصحاب مشورت فرمود و از پیشنهادات آنان استفاده می شد. در جنگ احزاب ساخته شدن خندق برای غافلگیر کردن مشرکین به پیشنهاد سلمان فارسی بود.[۱۰۳] پس از آنکه محاصره «بنی ثقیف» در حصارهایشان طولانی شد، پیامبر با مردم مشورت فرمود. «سلمان فارسی» پیشنهاد استفاده از منجنیق را داد. پیامبر (ص) پذیرفت و فرمان ساخت و نصب منجنیق را صادر فرمود.[۱۰۴]گاه مواردی پیش می آمد که این مشاوره حتی خلاف رای پیامبر(ص) نتیجه می داد؛ در جنگ بدر «حباب بن مُنذر» از پیامبر(ص) می پرسد که آیا این جایگاه را برای جنگ از طریق وحی انتخاب کرده ای یا نظر و تاکتیک جنگی خود شماست؟ رسول خدا پاسخ می دهند که نظر خودم است. او می گوید از نظر موقعیت جنگی مناسب نیست و بهتر است در کنار آب قرار بگیریم و چنین و چنان کنیم. حضرت فرمود نظر تو درست است و دستور فرمود: لشکر به مطابق پیشنهاد او عمل کنند.[۱۰۵] در جنگ احد باز با اصحاب به مشورت پرداخت و علی رغم نظر خود به نظر اکثریت عمل نمود.[۱۰۶] در جریان‌ جنگ‌ خندق‌ علی‌رغم‌ توافق‌ با قبیله ‌بنی‌غَطَفان‌ مبنی بر اینکه یک سوم محصول مدینه به آنها داده شود تا آنها قریش را تنها بگذارند قبل از امضای توافقنامه با روسای اوس و خزرج به مشورت پرداخت و چون آنها حاضر به پذیرش آن نشدند و حضرت فرمود: خود دانید.[۱۰۷] «ابو هریره» می گوید: من هیچ کس را ندیده ام که به اندازه رسول خدا با یاران خود مشورت کند[۱۰۸]
<p style="text-align: justify;">در ابتدای جنگ خیبر «حباب بن منذز بن جموع» به حضور پیامبر(ص) رفت و گفت: شما نزدیک به حصار، میان نخلستان و زمینهای مرطوب فرود آمده اید و هیچ قومی آزمند تر و تجاوز گر تر از مردم قلعه «نطاه» نیستند و آنها اکنون بر ما مشرف هستند و بیشتر در تیر رس قرار می گیریم . آنها ممکن است شبانگاه در پناه نخلستان پنهان شوند. پس از این سرزمین بکوچید و ریگستان را در میان خود و ایشان قرار دهید تا تیرهای ایشان به ما نرسد . پیامبر(ص) «محمد بن مسلمه» را احضار کرد تا جایی دور تر از حصار های آنها و بدور از دستبرد و شبیخون آنها در نظر بگیرد[۱۰۹].</p>
<p style="text-align: justify;">موضوع دیگری که در فعالیتهای شخصی و نظامی رسول خدا حائز اهمیت است توجه ایشان به نظم بود.[۱۱۰] حضرت کارهای خود را مثل‌ لباس‌ پوشیدن‌ و حرکت‌ کردن‌ را از سمت ‌راست‌ انجام‌ می‌داد.[۱۱۱] حضرت قبل از هر جنگ نیروها را به صورت منظم به صف می کرد و آنها را که جلو یا عقب صف ایستاده بودند با اشاره چوبی که در دست داشتند منظم می ساخت و آنگاه نیروها را سازماندهی کردند.</p>
<p style="text-align: justify;">هنگامی که مسلمانان به حصار «ناعِم» در «نطاه» رسیدند، حضرت اصحاب را مرتب و به صف کرد و فرمان داد که تا دستور نرسیده جنگ را شروع نکنند .در این هنگام مردی از قبیله« اشجع» به یک یهودی حمله کرد و آن یهودی که «مرحب» نام داشت کشته شد. مردم گفتند: ای پیامبر آن مرد شهید محسوب می شود ؟ حضرت فرمود : آیا پس از اینکه من از جنگ منع کرده بودم کشته شد؟ گفتند: آری ، پیامبر(ص) فرمود: جار چی جار بزند که هرکس از دستور سر پیچی کرده بهشت بر او روا نخواهد بود[۱۱۲].</p>
<p style="text-align: justify;">ایشان برای نگهبانی هم نوبت مشخص می کرد. پیامبر اکرم(ص) در ۷ شبانه روزی که در «رجیع» بودند برای پاسداری و نگهبانی شبانه میان اصحاب خود نوبت قرار داد.[۱۱۳] «امّ سلمه» نقل می کند که من در جنگ خندق در تمام مدت اقامت حضرت همراه ایشان بودم و در یک شب با آنکه سرمای سختی بود، پیامبر (ص) بر خاست و مدتی نماز خواند و از خیمه خود بیرون رفت و دیده بانی می کرد[۱۱۴].</p>
<p style="text-align: justify;">گاهی کسی نبود که از منطقه ای حفاظت کند و او خود شخصاً آن را انجام می داد. عایشه می گوید: در یکی از شبها که در کنار خندق بودیم، پیامبر(ص) مرتبًا از شکافی که در کنار خندق ایجاد شده بود رفت و آمد می کرد و از آن نگهبانی می فرمود. تا اینکه سرما ایشان را اذیت کرد. من آن حضرت را گرم کردم و دوباره برای حراست از همان شکاف بیرون رفت گفت: می ترسم که دشمن از این شکاف نفوذ کند. در همین موقع صدای سلاح و برخورد آهن را شنیدم. پیامبر(ص) فرمود: کیست؟ گفت : منم، سعد بن ابی وقاص . فرمود: از این شکاف مواظبت کن و سپس پیامبر(ص) خوابید.[۱۱۵]
<p style="text-align: justify;">ویژگی دیگر حضرت، اهمیت دادن به تجهیزات و تسلیحات نظامی و کسب اطلاعات از دشمن بود. روز جنگ خیبر برتن پیامبر(ص) دو زره بود و روپوش و کلاهخود داشت و بر اسبی به نام ظرب(سنگ برآمده) سوار بود و نیزه و سپر در دست داشت[۱۱۶].</p>
<p style="text-align: justify;">ایشان قبل از شروع هر عملیات نظامی نیروی بسیاری را صرف کسب خبر می کردند. این اطلاعات غالباً برای تصمیم گیری های نظامی مورد استفاده قرار می گرفت و اگر موجب تضعیف روحیه مجاهدان می شد، مخفی می ماند. پیامبر(ص) «حباب بن مُنذر» را برای کسب خبر و ارزیابی دشمن میان قریش فرستاد و به او امر فرمود: پس از بازگشت، اخبار خود را جز نزد من، در خلوت، با کسی بازگو مکن ؛ اگر هم دیگران از تو پرسیدند، بگو دشمن را اندک دیدم.[۱۱۷]
<p style="text-align: justify;">یکی از موارد دروغ مصلحت آمیز دروغ در زمان جنگ است، زیرا که گفتن هر راستی در جریان جنگ ممکن است باعث ریخته شدن خون های بسیار شود یا موفقیت را به تاخیر بیندازد. عبد ا…بن انیس در مورد سریه خود می گوید از رسول خدا تقاضا کردم که هرچه لازم شد در جریان این جنگ بگویم اشکالی ندارد؟ حضرت فرمود: آنچه لازم شد و هر چه دلت می خواهد بگو[۱۱۸]
<p style="text-align: justify;">گروهی از قبیله «خزاعه» به نام «بَلمُصطَلَق» همراه اقوام و هم پیمانانشان، سلاح و تجهیزات فراهم کرده و قصد جنگ و حمله به مدینه را داشتند. پیامبر برای کسب خبر «بریده بن حصب» را روانه فرمود. بریده از پیامبر «ص» اجازه گرفت تا برای کسب اعتماد آنان و دریافت اخبار و جزئیات اعمالشان هر چه که لازم باشد، حتی برخلاف اعتقاداتش بگوید، حضرت به او این اجازه را دادند. [۱۱۹]
<p style="text-align: justify;">جنایات جنگی در جنگهای گذشته معمولاً انجام می گرفت و هیچ کس نبود که به آن رسیدگی کند. بی گناهان بسیاری قربانی خشم جریان جنگ بودند. رسول خدا برای جلو گیری از این نوع فجایع جنگی قبل از جنگ به نیروهای خود در این زمینه سفارش های اخلافی می فرمود. پس از پیروزی در «غزوه حُنَین» پیامبر (ص) «طفیل بن عمرو» را به سوی طائف فرستادند تا بتکده آن دیار را ویران سازد. قبل از حرکت به او چنین توصیه کردند: به مردم سلام برسان، به قوم خود کمک کن، غذا ببخش. و از خداوند حیا کن، همان گونه که هر کس از بستگان محترم خویش حیا می‎کند؛ و هرگاه کردار زشتی انجام دادی، با نیکی جبران کن.[۱۲۰] سفارش حضرت به «عبد الرحمن بن عوف» در سریه «دُومة الجَندَل» چنین بود که: به نام خدا به جهاد برو و فقط در راه خدا با کافران جنگ کن. مکر و فریب نکن، هیچ کودکی را نکش.[۱۲۱] پیامبر(ص) درباره اجساد کشتگان دشمن در نبرد بدر، دستور داد که آنان را دفن کنند.[۱۲۲]
<p style="text-align: justify;">در بین اعراب معمول بود که اگر به دشمن دست پیدا می کردند از هیچ وحشی گری فروگزار نمی کردند. اعضاء بدن آنها را قطعه قطعه می کردند، بخشی را به یادگار می بردند و دست و پای آنها را می بریدند بر چشمشان میل می کشیدند. اسلام این اعمال را منع کرد پیامبر(ص) هر گاه گروهی را به سریّه ای می فرستاد آنها را از مثله کردن منع می فرمود. هیچ گاه نگفت چشمی را میل بکشند و هر گز بر قطع دست و پایی امر نفرمود.[۱۲۳]
<p style="text-align: justify;">«عمربن الخطاب»پس از اسیر شدن «سُهیل بن عمرو» به پیامبر(ص) گفت: فرمان دهید تا دندان های پیشین و زبان او را در آورند، تا دیگر هرگز نتواند علیه شما همچون گذشته، ایراد خطبه کند. پیامبر(ص) فرمود: من هرگز او را مُثله نمی کنم و از پیامبر خدا نخواه تا چنین فرمانی بدهد.[۱۲۴]
<p style="text-align: justify;">مهر و عطوفت پیامبر(ص) مشمول حال اسیران جنگی نیز می شد. پس از گرفتن اسیر کسی حق کشتن آنان را نداشت مگر اینکه او گناهی دیگر مرتکب شده باشد و حکم اعدام برای او صادر شود. در راه بردن اُسراء به مدینه «سُهیل بن عمرو» گریخت. پیامبر(ص) دستور دادند در صورتی که کسی او را پیدا کرد وی را به قتل برساند. اتفاقاً خود حضرت او را یافتند، دستانش را بستند و همراه خود به مدینه بردند ولی او را نکشتند.[۱۲۵]
<p style="text-align: justify;">«ابو العاص بن ربیع» که اسیری از قریش بود، ذکر می کند که پیامبر(ص) به مسلمانان سفارش رفتاری نیک با اُسراء را کرده بود؛ هر گاه که آنان غذا می خوردند نان را که بسیار کم بود به ما اختصاص می دادند و خود خرما می خوردند، انصار ما را سواره می بردند و خود پیاده راه می پیمودند.[۱۲۶]
<p style="text-align: justify;">پس از پیروزی مسلمانان بر «بنی بَلمُصطَلَق» پیامبر اکرم(ص) دستور فرمود با اسیران با نرمی و ملایمت رفتار شود. مردان را در گوشه‎ای و زنان و کودکان را در گوشه ‌دیگر جمع کردند و افرادی را برای مراقبت و نگهداری از آنان تعیین فرمود. [۱۲۷]
<p style="text-align: justify;">پس از آنکه محاصره بنی ثقیف در حصارهایشان طولانی شد، پیامبر فرمودند: هر برده‎ای از حصار بیرون آید و به ما بپیوندد آزاد است. حدود ۲۰ مرد از حصار خارج شدند و به سوی مسلمانان آمدند. چندین نفر از آن‎ها بعداً مسلمان شدند که پیامبر خود، بهای آزادی آن‎ها را پرداخت و هر یک از آنان را به مسلمانی سپرد تا عهده‎دار هزینه او شود. پس از پیروزی مسلمانان بر بنی ثقیف و اسلام آوردن آنها، ایشان خواستار برگرداندن بردگانشان به آن‎ها شدند، اما پیامبر (ص) فرمود : این‎ها آزاد شدگان خدایند و هیچ کس را بر آن‎ها تسلطی نیست.[۱۲۸]
<p style="text-align: justify;">هنگامی که رسول خدا (ص) به محل نگهداری اسیران «هوازن» در «جِعِرانه» رسید. به «بُسربن سُفیان» دستور داد به مکه برود و برای اسیران جامه تهیه کند. سپس حضرت امر فرمود : پس از آن هیچ یک از اسیران بدون لباس نباشد و همه اسیران را جامه بپوشانند.[۱۲۹] پس از آنکه مسلمانان بر قبیله «هوازن» چیره شدند و زنان و کودکان آن‎ها را به اسارت گرفتند، نمایندگان «هوازن» برای گفتگو به منظور آزادی اسیرانشان نزد پیامبر (ص) رسیدند. پیامبر (ص) فرمود : من مدت‎ها منتظر شما بودم و گمان کردم که دیگر نخواهید آمد، لذا غنایم تقسیم شده وسهم افراد را داده‎ام. از آنجا که دایه پیامبر در کودکی از این قبیله بود و حضرت در بین افراد این قوم کودکی خود را سپری کرده بود، بسیاری از افراد آن، برادران و خواهران و اقوام رضاعی او می‎شدند، که در کودکی عهده‎دار سرپرستیش بودند، به همین دلیل نمایندگان، طلب لطف و محبت از پیامبر در قبال اهل و عشیره رضـاعی‎اش کردند. پیامبر (ص) به نمایندگان فـرمود: آیا زنان و فرزندانتان در نظر شما دوست داشتی‎ترند، یا اموالتان؟ گفتند: ای رسول خدا، تو ما را در میان زن و فرزند و اموال مختار و مخیر فرمودی؛ زنان و فرزندانمان را بر می‎گزینیم. آن‎ها را به ما برگردان، که هیچ چیز را با زن و فرزند خود معادل نمی‎دانیم. پیامبر به آنان فرمود: آن چه در سهم من و فرزندان عبدالمطلب قرار گرفته است متعلق به شما خواهد بود، هنگام نماز ظهر،‌ خطاب به مردم مرا واسطه خواسته خود کنید. آن‎ها، چنین کردند. مهاجران گفتند: آن چه از آن ماست اختیارش به دست رسول خدا است و انصار و بسیاری گروه‎های دیگر سهم خود را بخشیدند،‌ برخی آن چه را برداشت کرده بودند، پس ندادند. پیامبر (ص) در خطبه‎ای خطاب به مردم فرمود : هر کسی از مسلمانان، کسی از این قوم را دارد، در صورتی که مایل باشد، رهایش کند؛ به هر کس هم میل نداشته باشد و حق خود را بخواهد در قبال هر اسیر شش شتر از اولین غنایمی که نصیب مسلمانان شود، پرداخت خواهد شد.[۱۳۰]
<p style="text-align: justify;">در خبری دیگر آمده است که بسیاری از صحابه، انصار، مهاجران و مسلمانان با وجود تمایل و علاقه نسبت به کنیزان و غلامانی که به غنیمت گرفته بودند، بدون بهانه جویی و تعلل (چون متوجه شدند که افراد این قوم نسبت رضاعی با رسول خدا (ص) دارند)، و بدون دریافت فدیه یا عطایی آن‎ها را آزاد کردند که به قبیله خود باز گردند.[۱۳۱]
<p style="text-align: justify;">« نَبّاش بن قیس» از اسیران «بنی قریظه» بود با کسی که او را آورد در گیر شد. آن شخص هم با مشت به بینی «نباشّ» زد و آن را خونی ساخت. پیامبر اکرم آن مسلمان را توبیخ کرد و فرمود: چرا نسبت به او چنین کردید. گفت با من درگیر شد و می خواست بگریزد من هم او را زدم. نباشّ گفت: به تورات سوگند که دروغ می گوید. اگر مرا هم آزاد می کرد من از آمدن به جایی که همه قومم بودند تاخیر نمی کردم. پیامبر (ص) فرمود: با اسیران خوش رفتاری کنید و به آنها آب دهید و سیرابشان کنید تا خنک شوند.[۱۳۲]
<p style="text-align: justify;">رسول خدا با آزار روحی اسیران به شدت مخالف بود. «صفیه» که قبلاً همسر «کنانه بن ابی الحقیق» بود اسیر شد و پیامبر(ص) او را همراه بلال به محلی فرستاد. بلال او و دختر عمویش را از کشتارگاه عبور داد . دختر عموی صفیه فریادی درد آور کشید و پیامبر(ص) از این کار بلال ناراحت شده و فرمود: مگر رحم از تو رفته است؟ دخترک کم سن و سالی را از میان کشتگان عبور می دهی. بلال گفت: نمی دانستم که این کار را خوش ندارید و دوست داشتم کشتارگاه خویشاوندان خود را ببینند.[۱۳۳]
<p style="text-align: justify;">پیامبر(ص) از کنار زن آبستنی عبور کرد که وضع حمل او نزدیک بود، پرسید: این زن در سهم چه کسی است؟ گفتند: سهم فلانی. فرمود: فرزندی که در شکم این زن است فرزند او نیست و از او ارث نمی برد. چگونه این کودک را به بردگی می گیرد در حالی که جلوی چشمش می دود و بازی می کند. من این مرد را نفرین می کنم. لعنت و نفرینی که در گورش هم همراهش خواهد بود.[۱۳۴]
<p style="text-align: justify;"><strong>مدیریت قضائی اخلاق مدار</strong></p>
<p style="text-align: justify;">با توجه به اینکه در بین اعراب قبل از اسلام قتل و خونریزی بسیار بود و به دنبال یک قتل انتقام جویی از تکالیف مهم قبیله به حساب می آمد و بسیاری بر این باور بودند که تنها خون را باید با خون شست و در صورت توان به جای یک نفر گاه چندین نفر را به قتل رساندند، اسلام سعی کرد در این دیدگاه تعدیل حاصل کند و نرمی را به جای خشونت بنشاند. قانون قصاص را که تنها مقابله به مثل است را جانشین کشتار قرار داد و در عین حال افراد را به بخشش و گرفتن دیه تشویق کرد و در قبال آن به آنان وعده بهشت و بخشش گناهان داد.[۱۳۵] «مُحَلِّم بن جَثّامه» در زمان ظهور اسلام «عامر بن اَضبَط» را به خاطر کینه‎های جاهلیتی که نسبت به او داشت، کشته بود. «عُیینَه بن حِصن» پس از بازگشت سپاه اسلام از غزوه «حُنَین» در حضور پیامبر به خون ‎خواهی «عامر» برخاست. پیامبر (ص) فرمود : حاضری خون ‎بها بگیری؟ «عیینه» از پذیرفتن خون ‎بها خودداری نمود و جنجال به پا کرد. مردم خواستار قصاص «محلم» شدند و به پیامبر(ص) گفتند در صورتی که دوست داری از قاتلان خون بها بگیری این کار را از فردا شروع کن. رسول خدا، دست‎های خود را بلند کرد و فرمود: دیه و خون‎ بها را بپذیرید. پنجاه شتر اکنون می‎دهیم و پنجاه شتر هم پس از رسیدن به مدینه خواهیم داد. آنها نپذیرفتند. رسول خدا آنقدر بر موضع خود پافشاری کرد تا بالاخره آنها پذیرفتند که خونریزی نکنند. با این حال، قاتل خود را برای قصاص آماده کرده بود. او نزد پیامبر آمد و طلب استغفار کرد. حضرت او را به خاطر عمل زشت و نابخشودنی‎اش سرزنش کرد و سه بار فرمود : خدایا محلم را نیامرز. سپس به او گفت: برخیز. «محلم» گریان و شرمگین رفت. حاضران در این واقعه، می گویند که شاهد طلب استغفار پنهانی رسول خدا (ص) برای محلم بوده‎اند، اما در حضور مردم و خودش او را شماتت کرد، تا قبح قتل نفس در بین مردم از میان نرود.[۱۳۶]
<p style="text-align: justify;">پیامبر(ص) پس از رسوایی شخصی که یکی از غنائم را پنهان کرده بود، مجازاتش را دادند. کسی از دوستان او، از حضرت رسول(ص) سه بار برای او طلب بخشش کرد؛ پیامبر(ص) فرمود: درباره مجرمان بخشش و یا تخفیف جزا از من نخواهید.[۱۳۷]
<p style="text-align: justify;">«حارث بن سوید»در جنگ احد، مسلمان دیگری نام «مجدار بن زیاد» را به انتقام خون خواهی پدرش، که قبل از اسلام، در جریان اختلافات قومی «اوس »و «خزرج» کشته بود، غافلگیرانه کشت! پیامبر(ص) فرمان به دستگیری او دادند. او اظهار پشیمانی بسیار کرد، و گفت : شیطان بر من تسلط یافت و مغلوب هوای نفس و عقاید جاهلی خود شدم، توبه خواهم کرد و شصت فقیر را اطعام می کنم، خون بها پرداخت کرده و دو ماه پیاپی روزه می گیرم. اما رسول خدا(ص) او را مستحق بخشش ندانست و فرمان به قصاصش داد، تا جبران عمل نا جوانمردانه اش شده باشد.[۱۳۸]
<p style="text-align: justify;">«هیت» و «ماتع» غلامانی بودند که در خانه‎های پیامبر و خانواده عبدالمطلب رفت و آمد داشتند. پس از اطلاع پیامبر از هوس آلود بودن نگاه و فکر آنان نسبت به زنان، حضرت آنها را به چراگاه‎های اختصاصی حیوانات تبعید نمود ولی به آنها اجازه داد که هفته‎ای یکبار برای رفع نیازمندی‎هایشان به بازار مدینه بیایند و باز گردند.[۱۳۹]
<p style="text-align: justify;"><strong>مدیریت اخلاقی سیاست</strong></p>
<p style="text-align: justify;">خلق عظیم پیامبر(ص) در سیاست او هم انعکاس داشت. مدیریت و قدرت سیاسی برای رسول خدا نه یک هدف بلکه تنها وسیله ای برای تقرب به خدای متعال در معیشت اخروی بود. پیامبر(ص) در «ذی طوی» در بین مسلمانان ایستاد و سر خود را به علامت فروتنی برای خداوند متعال چنان پایین انداخت به طوری که محاسن حضرت با لبه زین مماس و یا نزدیک به آن بود . رسول خدا (ص) سپاس فتح مکه و کثرت مسلمانان را به جا آورد و سپس فرمود: العیش عیش الاخره (زندگی یعنی زندگی آن جهان.)[۱۴۰] رسول خدا پس از فتح مکه بر سردر کعبه ایستاد و عفو عمومی اعلام کرد. او رو به اشراف قریش کرده فرمود: حال چه می گویید؟ گفتند: خیر و نیکی، تو برادر و برادر زاده ما هستی که اکنون به قدرت رسیده ای. رسول خدا فرمود: اما من همان را می گویم که برادرم یوسف به برادرانش گفت: امروز بر شما ملامتی نیست. خدا شمارا بیامرزد که ارحم الراحمین است.[۱۴۱]
<p style="text-align: justify;">حضرت مسئولیت ها را بر اساس لیاقت و شایستگی آنان توزیع فرمود. رسول خدا جز مسئله پرده داری، کلید داری کعبه و سقایت حاجیان از مقامات و مناصب گذشته چیزی را به رسمیت نشناخت.[۱۴۲]
<p style="text-align: justify;">عثمان بن طلحه، کلید دار سابق کعبه، کلید را نزد پیامبر(ص) آورد و آن را به حضرت داد. عباس بن عبدالمطلب که موقعیت را مناسب می دید دست خود را دراز کرد و گفت : ای رسول خدا منصب کلیداری و سقایت را به ما بدهید. پیامبر(ص) فرمود: کاری را به شما وا می گذارم که متحمل هزینه شوید نه اینکه از آن پول در بیاورید. حضرت کلید کعبه را به خود عثمان برگردانید و فرمود: همچنان مثل گذشته متصدی این امر باشید. او منصب سقایت را به عباس داد، عباس سالانه برای تامین آب حجاج هزینه بسیاری متحمل می شد [۱۴۳].</p>
<p style="text-align: justify;">پیامبر(ص) هیچ گاه از قدرت خود سوء استفاده نکرد، بلکه خود را چون عضوی از جامعه اسلامی می دید. زمانی که پیامبر مشغول مرتب کردن صفوف مسلمانان برای جنگ بدر بود، با چوبی به «سواد بن عزیه» زد و به او فرمود : ای سواد! در صف و ردیف بایست. سواد اعتراض کرد که ضربه چوب او را آزرده است و پیامبر را قصاص خواهد کرد. پیامبر شکم خود را برهنه کرد و فرمود : قصاصم کن. سواد پیامبر را در آغوش کشید و بر روی حضرت بوسه می‎زد. پیامبر علت کار او را پرسید. سواد گفت : حال که برای جنگ در راه خدا می‎رویم، ترسیدم کشته شوم و دیگر شما را نبینم، خواستم آخرین عهدم با رسول خدا، در آغوش گرفتنش باشد.[۱۴۴] در راه « جِعِرانِه» «ابورُهم غفاری» شترش به پهلوی شتر پیامبر (ص) برخورد کرد وکف کفش‎های خشن او پای حضرت را آزرد. پیامبر فرمود : پایم را به درد آوردی. پایت را کنار بکش و با تازیانه به پای او زد. «ابورهم» از این واقعه بسیار ناراحت و شرمسار بود، از پیامبر دوری می‎کرد و منتظر عقوبت این عملش بود. پیامبر او را احضار فرمود، و گفت : تو با پای خود، پایم را صدمه زدی و من با تازیانه به تو زدم. اکنون این گوسفند را به جای آن ضربه تازیانه به تو می‎بخشم. («ابورهم» نقل می کند که : خرسندی رسول خدا از من، برای من از دنیا و هر چه در آن است خوشتر بود.)[۱۴۵]
<p style="text-align: justify;">رسول خدا ریاست خود را بهانه ای برای کناره گیری از سختی ها نمی دید. مسلمانان در جنگ احزاب به امر دشوار کندن خندق مجبور شدند. پیامبر(ص) همراه ایشان در خندق کار می کرد. مسلمانان از یهودیان « بنی قریظه» مقداری زنبیل و بیل و تیشه امانت گرفته بودند . پیامبر(ص) حفر هر بخش را به گروهی واگذار کرده بود. «مروان بن ابی سعید» نقل کرده که پیامبر(ص) در آن روز با زنبیل خاک حمل می کرد و مسلمانان رجز می خواندند و پیامبر(ص) نیز این بیت را : هذا الجمال لاجمال خیبر       هذا ابرّ ربنا و اطهر[۱۴۶]
<p style="text-align: justify;">حضرت گاهی کلنگ و گاهی با بیل خاک را کنار می زد و گاه با زنبیل خاک حمل می کرد. روزی پیامبر(ص) فرط خستگی به لبه چپ خندق به سنگی تکیه داد و خوابش برد . یکی از مسلمانان نزدیک ایشان شد. حضرت بیدار شد و کلنگ را برداشت و باز شروع به ضربه زدن کردن و این شعر را می خواند: خدایا زندگی واقعی زندگی آخرت است، انصار و مهاجر را بیامرز.[۱۴۷]
<p style="text-align: justify;">پس از فتح مکه، پیامبر برای مقابله با قبیله «هوازن» که قصد طغیان و جنگ با مسلمانان را داشتند با سپاهیان خود آماده جنگ شد. حضرت از «صفوان ابن امیه » صد زره به عنوان قرض، مطالبه کرد. صفوان گفت: چون بر ما مسلط شده ای آن را از من طلب می کنی یا به میل و رغبت از من درخواست می‎کنید؟ ‌پیامبر فرمود: به عنوان قرض با ضمانت آن را طلب می کنم.[۱۴۸]
<p style="text-align: justify;">رسول خدا نه با دوست و نه با دشمن مکر و فریبی نداشت و نسبت به بدترین دشمن خود نیز به عهد خود وفا می کرد. این چیزی بود که دشمن نیز به آن اعتراف داشت. قبل از ورود پیامبر(ص) به مکه، جمعی از قریش با پیامبر(ص) ملاقات کردند و گفتند: ای محمد به خدا سوگند هیچ گاه نه در دوران کوچکی و نه بزرگی معروف به غدر و مکر نبودی! چه شده است که با اسلحه به حرم الهی و قوم خود وارد می شوی؟ در حالی شرط کرده بودی با سلاح مسافر و شمشیرهای غلاف کرده وارد شوی. پیامبر(ص) فرمود حال نیز چنین است و ما وارد مکه نخواهیم شد مگر به همان طریق.[۱۴۹]
<p style="text-align: justify;">پس از انجام عمره سه روزه در مکه، صبح روز چهارم در حالی که پیامبر(ص) در مجلس انصار نشسته بود و« سعد بن عباده» با حضرت سخن می گفت،«سُهیل بن عمرو» و «حو یطب بن عبدالغزّی» آمدند و گفتند: مهلت تو به سر رسیده است تو را به خدا و عهدی که میان ما و تو است سوگند می دهیم ، از سرزمین ما بیرون بروی. «سعدبن عباده» از درشتی سخن آن دو نفر ناراحت شد و به سهیل گفت: این سرزمین نه از تو و نه مال پدر توست، به خدا سوگند که پیامبر(ص) از جای خود حرکت نخواهند کرد مگر به میل خودش. رسول خدا(ص) لبخندی زد و به «سعدبن عباده» فرمود: مردمی را که به دیدن ما آمده اند آزرده نکن. پیامبر (ص) به «ابد رافع» دستور دادند: امشب هیچیک از مسلمانان نباید در مکه بماند.[۱۵۰]
<p style="text-align: justify;"><strong>مدیریت اخلاقی فرهنگ و تربیت</strong></p>
<p style="text-align: justify;">در جامعه عرب قبل از اسلام که هر کس تنها دغدغه منافع شخصی خود را داشت و چون سرنوشت افراد با قبیله آنها گره خورده بود، نهایتاً منافع قوم و قبیله هم مورد توجه قرار می گرفت. اخلاق و تربیت و انسانیت اگر هم مطرح می شد در محدوده همان چارچوب محدود قبیله ای معنا می شد. تربیت این جامعه به طوری که بتواند دغدغه بشریت و انسانیت را برای رضای خدا پیدا کند، انرژی و هزینه بسیاری را طلب می کرد. پیامبر(ص) تمام تلاش خود را صرف این کرد تا اعراب را از این پوسته تنگ بیرون آورد و آدمیان را با اخلاق انسانی فارغ از منافع شخصی و قوم و قبیله ی آشنا کند. این تلاش در عین دشواری بسیار موفق بود و نتیجه آن تربیت انسانهای وارسته ای شد که در حد خود اعجاب انگیز شدند. تمام فعالیتهای رسول خدا برای فراهم کردن زمینه برای همین هدف والای او یعنی تربیت اخلاقی و الهی انسانها بود. رسول خدا(ص) که خود سمبل اخلاق بود به طور طبیعی الگوی تربیت اخلاقی مردم هم محسوب می شد، علاوه بر این حضرت در رویارویی با حوادث مختلف راهکارها و رهنمودهای تربیتی را به آنان ارائه می داد.</p>
<p style="text-align: justify;">اولین اقدام رسول خدا پس از حضور در شهر مدینه، تثبیت و نهادینه سازی اندیشه توحیدی بود. نتیجه اخلاقی این اعتقاد این بود که برتریهای معمول ناشی از سن، جنس، سرمایه، قدرت، نژاد و قبیله که غالباً در طول تاریخ منشاء تبعیض و اجحاف و ظلم بوده است رنگ می بازد و افراد در برابر خداوند همچون دندانه های شانه برابر قرار می گیرند و در پناه آن زمینه بروز اجهاف و ظلم در جامعه ریشه کن می شود. حضرت بلافاصله پس از اسقرار در هر منطقه در صدد زدودن این مظاهر شرک بود. پیامبر «ص» پس از فتح مکه، فرمود: هیچ شخصی نباید در خانه خود بتی داشته باشد و صاحب بت آن باید آن را بشکند و نابود سازد. به دنبال موفقیت این رسالت در مدینه و پس از پیروزی بر مکه حضرت همین رویه را در مکه اعمال کرد. پیامبر(ص) در حالی که بالای سر هُبل ایستاده بودند فرمان دادند تا بتها را در هم شکنند. «زبیر بن عوّام» رو به «ابوسفیان بن حرب» کرد و گفت: ای ابوسفیان بت هبل درهم شکسته شد و تو در جنگ احد بر آن مغرور بودی. ابوسفیان گفت: از این مطلب دست بردار. من می دانم اگر خدای دیگری همراه خدای محمد بود وضع دیگری پیش می آمد[۱۵۱].</p>
<p style="text-align: justify;">هیچ یک از مردان قریش نبود که در خانه خود بت نداشته باشد. در پی این دستور مسلمانان شروع به شکستن بتها کردند.[۱۵۲] حضرت افراد و سپاهیان اسلام را به مناطق مختلف می‎فرستادند تا پیام اسلام را به همه قبایل برسانند. اولین فرمان ایشان نابود کردن بت‎ها و نشانه‎های شرک بود. «خالد بن ولید» همراه سی تن به «عرنه» برای ویران کردن بت خانه «عزی» اعزام شد.[۱۵۳] «طُفَیل بن عمرو دوسی» برای ویران کردن بت «ذوالکَفَّین» بت قبیله عمر و بن حُمَمَه فرستاده شد. [۱۵۴] «سعد بن زید اشهلی» برای ویرانی بت منات گسیل شد و عمرو عاص را برای ویرانی «سُواع»(بت قبیله هُذیل) فرستاده شد.</p>
<p style="text-align: justify;">رسول خدا پس از فتح مکه بر سردر کعبه ایستاد و مرگ فرهنگ خشونت بار و افتخارات غیر انسانی و ضد اخلاقی جاهلی را اعلام فرمود و مسلمانان را به اخلاق و عقلانیت اسلامی دعوت کرد. ایشان فرمود: هر خون و مالی که بر عهده داشتید و همه افتخارات واهی جاهلی زیر پا نهاده شده و از میان رفته است. خداوند تکبر جاهلیت و افتخار به پدران را از بین برد. مسلمان برادر مسلمان است و همه مسلمانان برادرند. همه شما از خاک هستید و گرامی ترین شما نزد خداوند پرهیزکارترین شماست. دور آنها مساوی نزدیک آنان است. نیرومند و ناتوان آنان در جنگ به طور یکسان غنیمت می برند. شرکت در جناح چپ یا راست جبهه یعنی میسره و میمنه در میزان برداشت غنایم تفاوت نمی آورد.</p>
<p style="text-align: justify;">خون مسلمانان محترم است و باید محفوظ بماند. باید مسلمانان در مقابل دشمن متحد و هماهنگ باشند. هیچ مسلمانی را در برابر کافر نباید کشت و هیچ صاحب پیمانی در زمان پیمان نباید کشته شود.[۱۵۵]
<p style="text-align: justify;">رسول خدا با خرافات به شدت مبارزه می فرمود و به خواسته های غیر موجه جاهلی و آنچه با اصل اسلام همخوانی نداشت، ترتیب اثر نمی داد. اعراب درخت سرسبز بزرگی به نام «ذات انواط» را مقدس می‎شمردند و آن را می پرستیدند. سالی یک بار کنار آن تجمع می‎کرده برای آن قربانی می‎کردند و حجاج پیش از ورود به مکه ردای خود را به عنوان تبرک به آن می‎آویختند و سپس به مکه می‎رفتند. در مسیر غزوه « حنین» سپاه مسلمانان از کنار این درخت گذشتند. گروهی، از پیامبر خواستند درختی همچون «ذات انواط» برای اسلام و مسلمانان تعیین کند. پیامبر به نشان ناراحتی از خواست آنان سه مرتبه تکبیر گفت و فرمود: قوم موسی هم با او چنین کردند.[۱۵۶] در «تبوک» پیامبر فرمان به باز کردن «اوتار» از قلاده شتران و اسبان داد. «اوتار» یا «خرمهره» را اعراب برای جلوگیری چشم زخم به گردن مرکب‎هایشان آویزان می‎کردند.[۱۵۷]
<p style="text-align: justify;">دغدغه اصلی رسول خدا تسلیم شدن انسانها به حقیقت بود، لذا برای تحقق آن هر بهایی را می پرداخت. رسول خدا کسی را برای پذیرش اسلام مجبور نمی کرد. .[۱۵۸] پیامبر اسلام‌ چه‌ در مکه‌ و چه‌ در مدینه‌ کسی‌ را به‌اسلام‌ مجبور نمی‌ساخت‌. در مدینه‌ پیامبر(ص‌) با وجود اقتدار، کسی‌ را به‌ دیانت‌ مجبور نمی‌ساخت‌. برخی از مشرکین‌ تا مدتها در مدینه‌ ایمان‌ نیاوردند و همراه‌ یهودیان‌ مدینه‌ پیامبر(ص‌) و اصحاب‌ او را آزردند.[۱۵۹] قرآن ‌نیز به‌ این‌ موضوع‌ اشاره‌ دارد.[۱۶۰] اسلام‌ آوردن‌ بعضی‌ از افراد در جریان ‌جنگ‌ احد صورت‌ گرفت‌.[۱۶۱] عده‌ای‌ بعد از فتح‌ حنین‌ در سال‌ نهم‌ یا دهم ‌ایمان‌ آوردند.(۳۲) مشرکین‌ در سال‌ نهم‌ با نزول‌ سوره‌ توبه‌ تنها از انجام ‌مراسم‌ حج‌ منع‌ شدند.</p>
<p style="text-align: justify;">در بین مسیر حدیبیه، پیامبر(ص) در منطقه «روحاء» با گروههایی از مردم بنی نَهد برخورد کرد. حضرت آنها را به اسلام دعوت کردند ولی آنان اسلام را نپذیرفتند. آنها مقداری شیر برای پیامبر(ص) فرستادند که حضرت نپذیرفت و گفت من هدیه مشرکان را نمی پذیرم. حضرت دستور فرمود تا آن شیر را از آن ها بخرند.[۱۶۲]اگر کسی مسلمان می شد او بسیار مسرور می گشت. اسلام آوردن افراد موجب می شد تا کلیه جرمهای آنان هر چقدر هم سنگین باشد مشمول عفو قرار گیرد. «خالد بن ولید» که نقش اصلی را در شکست مسلمانان در جنگ احد داشت، نقل می کند: جامه های خوب خود را پوشیدم و برای رفتن نزد پیامبر(ص) آماده شدم. برادرم مرا دید و گفت عجله کن. به پیامبر(ص) خبر داده اند که تو می خواهی مسلمان شوی و خوشحال شده است و منتظر تو است. وقتی از دور آن حضرت را دیدم، ایشان لبخند زدند و همچنان لبخند بر لب داشتند تا ایستادم و بر او با عنوان نبوت سلام دادم و آن حضرت با چهره ای گشاده پاسخ سلام مرا دادند. گفتم: گواهی می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و تو رسول خدایی. پیامبر(ص) فرمود: من در تو عقل و درایتی سراغ داشتم و امیدوار بودم که همان تو را وادار تسلیم به خیر و نیکی کند.[۱۶۳] « عمرو عاص» از حال و هوای اسلام آوردنش چنین نقل کرده است: با آن حضرت بیعت کردم به شرط آنکه گناهان گذشته من آمرزیده شود و به سراغ آن گناهان نروم. در اموری پیش می آمد پیامبر(ص) هیچ فرقی بین ما و هیچ یک از اصحاب خود نمی گذاشت.[۱۶۴] پیامبر(ص) به تازه مسلمانان می گفت: من برای هرکسی از شما که از من پیروی کند همان را می خواهم که برای خود می پسندم و به هر صورت ما ،در حرام و غیر حرام همه از یکدیگریم و سوگند به خدا هرگز به شما دروغ نمی گویم و پرودرگارتان شما را دوست می دارد[۱۶۵].</p>
<p style="text-align: justify;">«فرات بن حیان» کسی بود که کاروان تجاری قریش را برای رسیدن به شام از بیراهه راهنمایی کرد تا کاروان به دست مسلمین نیفتد. هنگامی که مسلمانان بر آن کاروان چیره شدند، «فرات» را نزد پیامبر آوردند، در حالی که خطاکار و مستحق عقوبت بود، به او وعده دادند که اگر ایمان به اسلام بیاورد جانش محفوظ بماند. او مسلمان شد و کشته نشد.[۱۶۶] مقصود پیامبر(ص) از کسب قدرت انتقام و خونریزی نبود.</p>
<p style="text-align: justify;">پس از جنگ «غابه» وقتی پیامبر(ص) به مدینه رسید، همسر ابوذر در حالی که سوار بر ناقه «قصوای» آن حضرت سوار شده بود وارد مدینه شد. او به خدمت پیامبر(ص) آمد و اخباری از دشمن را به اطلاع حضرت رساند و سپس گفت: ای رسول خدا نذر کردام که اگر خداوند مرا به وسیله این ناقه نجات داد آن را بکشم و از کبد و کوهانش بخورم. پیامبر(ص) فرمود: چه پاداش بدی برای این حیوان تعیین کرده ای. آیا پاداش آنچه به وسیله او نجات یافته ای این است که او را بکشی. نذر در آنچه که مالک آن نیستی و معصیت خدا در آن باشد، صحیح نیست.[۱۶۷]
<p style="text-align: justify;">حضرت با تازه مسلمانان مدارا می فرمود و سعی می کرد برای تمایل آنان به اسلام همه شرایط را فراهم سازد. «عبدالله ذوالبجادین» صدایی بلندی داشت، هنگامی که مردم برای حرکت به سمت «تبوک» آماده می‎شدند، در مسجد می‎ایستاد و با صدای بلند قرآن می‎خواند. «عمر» به رسول خدا (ص) اعتراض کرد که این مرد با صدای بلندش، مانع قرآن خواندن دیگران می‎شود. پیامبر (ص) به عمر پاسخ داد : آزادش بگذار که او از سرزمین خود به قصد هجرت و یاری به سوی خدا و رسول خدا بیرون آمده است.[۱۶۸] عده‎ای از مشرکین قوم «ثقیف» نزد رسول خدا (ص) در مسجد آمدند تا با ایشان برای آشنایی با اسلام گفتگو کنند. علی رغم توصیه به آنان، آنها به روش مشرکان سلام داده گفتند: « روزت به خیر». در این زمان حاضران در مسجد، خطاب به پیامبر(ص) پرسیدند: آیا مشرکان می‎توانند وارد مسجد شوند؟ پیامبر با توجه به قصد آنان از هدایت، فرمود : اشکالی ندارد، زمین پاک را چیزی نجس نمی‎کند.[۱۶۹]
<p style="text-align: justify;">نمایندگانی از «ثقیف» برای آشنایی با اسلام نزد پیامبر آمدند. حضرت دستور داد: سایبان‎هایی برای ایشان در مسجد برپا کنند تا از سوزش آفتاب مصون باشند. از آن‎ها در خانه ای پذیرایی می‎شد. در این فرصت آن‎ها شب‎ها تلاوت قرآن مسلمانان را می‎شنیدند و شاهد عبادت شبانه آن‎ها بودند. هنگام نمازهای واجب صفوف مستحکم مسلمانان را می‎دیدند، به خطبه‎های پیامبر(ص) گوش می‎دادند[۱۷۰] هر چه که پیامبر(ص) در زمینه سازی برای هدایت اهل مسامحه و مدارا بودند، در حکم خدا یعنی اجرای واجبات و ترک محرمات هیچگونه تخفیفی قائل نمی شدند.</p>
<p style="text-align: justify;">نماینـدگان «بنی ثقیف» از پیامبـر پرسیدند: در صورت اسلام آوردن آنان، سرنوشت بـت «لات» چه خواهد شد. حضرت فرمود: باید ویران شود. آنان تقاضا کردند پیامبر(ص) تا ۳ سال از ویران کردن بت صرف نظر کند، پیامبر (ص) نپذیرفت. آنان تقاضای دو سال کردند، پیامبر نپذیرفت. گفتند: یکسال. موافقت نفرمود. گفتند: یک ماه و پیامبر (ص) نپذیرفت. آنان با وجودی که از واکنش عوام الناس می ترسیدند تسلیم شدند و اسلام آوردند. بنی ثقیف تقاضا کردند که پیامبر(ص) آنان را از نمازگزاردن معاف کند، پیامبر(ص) فرمود : دینی که در آن نماز نباشد، خیری ندارد. بالاخره آنها همه احکام و شرایع اسلام را پذیرفتند و بقیه ماه رمضان که در آن بودند را، روزه گرفتند. جالب اینجاست که پیامبر اکرم(ص)، «ابوسفیان» را مامور نابود ساختن آن بت لات کرد. این کار دو اثر داشت: اولاً ابوسفیان تعلق خاطر دیرینه خود را نسبت به بتها می شکست. ثانیاً اینکه به دلیل سابقه ابوسفیان و احترامی که نسبت به او قائل بودند، عوام مردم بنی ثقیف واکنش جدی در مقابل ابوسفیان از خود نشان نمی دادند.[۱۷۱]
<p style="text-align: justify;">«شبیه بن عثمان» پس از پیروزی و فتح مکه در حالی که منافق بود همراه سپاه اسلام برای غزوه «حنین» به طرف قبیله «هوازن» راهی شد. قصد او این بود که در یک فرصت مناسب پیامبر را به انتقام خون عمو و پدرش، که در احد کشته شده بودند، به قتل برساند. در لحظه‎ای که «شیبه» فرصت و موقعیت حمله و ضربه بر پیامبر را یافت، پیامبر او را فراخواند و فرمود : ای «شیبه» نزدیک من بیا، دست خود را بر سینه او نهاد و فرمود : پروردگارا، شیطان را از او دور کن. شیبه منقلب شد. با جان و دل شیدا و فدایی پیامبری که از نیت او با خبر بود، اما او را مورد رحمت و عطوفت قرار داد، شد. سپس حضرت به او فرمود : ای «شیبه» با کافران بجنگ[۱۷۲].</p>
<p style="text-align: justify;">در «لاغزوه غطفان» رسول خدا(ص) از یاران خود فاصله گرفت. مردی به نام «دعثور» وقتی حضرت را بی پشتیبان دید قصد حمله و کشتن ایشان را کرد. شمشیر کشید، بر بالای سر پیامبر ایستاد و گفت : ای محمد، اکنون چه کسی حافظ جان تو در مقابل من است؟ پیامبر فرمودند : خداوند. «دعثور» به لطف و مدد الهی دچار چنان رعب و وحشتی از این صلابت، دلیری و اعتقاد پیامبر شد که شمشیر از دستش افتاد. پیامبر، شمشیر او را برداشت و مسلط بر او گفت: حال، چه کسی تو را از من حفظ می‎کند؟ او گواهی به یکتایی خداوند و رسالت پیامبر داد. پیامبر شمشیر ش را به او برگرداند. او در حالی که سوگند، به ترک دشمنی با رسول خدا می‎خورد، به سوی قوم خود بازگشت وآنان را به اسلام دعوت کرد.[۱۷۳]
<p style="text-align: justify;">شکیبایی پیامبر(ص) نسبت به کسانی که دیر به باور می رسند قابل توجه است. در سریۀ نخله یکی از کفار قریش به نام «حکم بن کیسان» که تصمیم به کشتن او داشتند، به دست مسلمین اسیر شد. هنگامی که او را نزد پیامبر(ص) بردند، ایشان او را به اسلام دعوت فرمود و گفتگوی طولانی با او انجام داد. «عمربن الخطاب» به حضرت اعتراض کرد : او را به دین دعوت می نمایید؟ اگر تا ابد هم با او صحبت شود او مسلمان نخواهد شد ؛ اجازه دهید گردنش را بزنم تا به جایگاهش در جهنم برود. اما پیامبر(ص) به این سخنان اعتنایی نفرمود و او را ارشاد می کرد تا اسلام آورد و مسلمانی معتقد شد و سر انجام در جنگ «بئر مَعونه» در راه دین خدا شهید شد. پیامبر(ص) در مورد او فرمود: اگر از شما اطاعت کرده بودم و او را کشته بودم ،همانا شقاوتمند از دنیا می رفت.[۱۷۴]
<p style="text-align: justify;">رسول خدا در میزان ایمان افراد تجسس نمی کرد زیرا راهی هم برای کشف باطن افراد وجود ندارد. اُسامه نقل کرده است: بعد از اینکه «نهیک بن مِرداس» را کشتم از این پیشامد در درون خود بسیار احساس ناراحتی می کردم و هیچ قدرتی حتی برای غذا خوردن نداشتم. وقتی به مدینه آمدم پیامبر(ص) مرا به آغوش گرفت و گفت: ای اُسامه اخبار جنگ را بگو! اُسامه شروع به نقل اخبار کرد و موضوع کشتن نهیک بن مرداس را گفت. پیامبر(ص) فرمود: ای اسامه او را در حالی که «لا اله الا ا..» گفته بود کشتی؟ اُسامه شروع به بهانه تراشی کرد و گفت: این کلمه را برای نجات خود گفت. پیامبر(ص) فرمود: مگر قلب او را شکافتی و فهمیدی که او راستگو یا دروغگوست؟ اُسامه گفت: از این پس هرکس را که «لا اله الاا..» گوید نخواهم کشت .( اُسامه می گفت: آرزو داشتم که تا آن روز مسلمان نشده بودم)[۱۷۵].</p>
<p style="text-align: justify;">به هنگام بازگشت پیامبر(ص) و سپاه مسلمانان از «تبوک»، پیامبر به یاران خود فرمود: تا زمانی که اجازه نداده ام کسی با افرادی که از شرکت در جهاد سرباز زدند، صحبت و هم نشینی نکند. مسلمانان چنین کردند و این رفتار باعث شد تا متخلفان نزد رسول خدا به مسجد بیایند و بهانه تراشی کنند. اما پیامبر و مؤمنان همچنان از آنها روی بر می‎گرداندند. پس از مدتی، پیامبر (ص) نسبت به آن‎ها مهربانی کرد و آنان را بخشید و سوگندهای آنان بـر بهانه‎هایشان را پـذیرفت و نیت درونی ایشـان را به خـدا واگـذار کـرد. سه نفر از این گروه به نامهای «هلال بن امیه»، «کعب بن مالک» و «مراوه بن ربیع» از بهانه تراشی امتناع ورزیدند. منافقان نزد این سه تن می‎آمدند و آنان را به گستاخی ترغیب می‎کردند. پس از مدتی حضرت معاشرت با همه متخلفان، به جز این سه نفر را آزاد فرمود. مدتی گذشت و عرصه به آن سه نفر تنگ شد. آنها که از عمل خود جداً پشیمان شده بودند و بر شدت خلوص و تضرعشان افزوده شد. خداوند آیات۱۱۷ ـ ۱۱۹ سوره توبه را در تأئید صداقت و ایمان آنان نازل فرمود. جامعه مسلمانان به آنها شاد باش ‎گفتند و پیامبر به گرمی آنها را به حضور پذیرفت. «کعب» به جبران اینکه آیه‎ای از قرآن کریم در شأن او نازل شده است از پیامبر (ص) خواست که همه مال خود را در راه خدا و رسولش ببخشد. پیامبر فرمود: اگر اموالت را برای خودت نگه داری، برایت بهتر است. او گفت : تنها سهمم را از غنایم خیبر نگه می‎دارم و بقیه را می‎بخشم. پیامبر (ص) موافقت نکرد. کعب گفت : نیمی از مالم را می‎دهم. پیامبر فرمود نه، گفت : یک سوم. پیامبر موافقت فرمود. ایشان از هیجان معنوی پیش آمده سوء استفاده مادی نکرد بلکه مطابق با انصاف با تصمیم او عمل کرد.[۱۷۶] واقعاً چه رفتاری با متخلف را می توان جایگزین این شیوه تربیتی رسول الله دانشت، که علاوه بر تنبیه، چنین تزکیه و ارتقای روحی را باعث شود!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>مدیریت اجتماعی اخلاق مدار</strong></p>
<p style="text-align: justify;">مهم ترین عامل تربیت جامعه اسلامی عملکرد شخصی خود پیامبر(ص) بود. آنچه تحیر برانگیز است این است که هر چه بر قدرت رسول خدا افزوده می شد، رحمت و عطوفت و گذشت ایشان نیز افزایش می یافت. او با رفتار خود به مردم درس آزادگی، رحمت و مهربانی، مردم دوستی، عفو و گذشت، خوش خلقی و تواضع می داد.</p>
<p style="text-align: justify;">مردم در مقابل پیامبر خدا، احساس آزادگی زیادی داشتند. «اَبی لُبابه بن عبد المنذر» در مورد خرما بُنی با یتیمی نزاع داشت . پیامبر(ص ) حکم فرمود که خرمابُن متعلق به ابی لبابه است . یتیم گریه اش بلند شد و به پیامبر(ص) شکایت کرد . پیامبر(ص) به ابی لبابه گفت: که خرما بن را به من ببخش تا به یتیم برگردانم و به جای آن خداوند به تو نظیر آن را در بهشت خواهد داد. ابی لبابه قبول نکرد. «ابن دحداحه» نزد پیامبر(ص) آمد و گفت: اگر این درخت خرما را من بخرم و به یتیم دهم باز نظیر این درخت در بهشت برای من خواهد بود؟ پیامبر(ص) فرمود: آری. ابن دحداحه نزد ابی لبابه رفت و گفت این درخت را در مقابل نخلستانم از تو می خرم و او قبول کرد . چندی نگذشت که ابی لبابه درجنگ احد شهید شد.[۱۷۷]
<p style="text-align: justify;">پیامبر(ص) به یاران خود بسیار علاقمند بود و به اشکال مختلف علاقه به یاران خویش را اظهار می فرمود: در جنگ خیبر،« محمود بن مسلمه» همراه مسلمانان جنگ می کرد. گرما برای او سخت شد زیرا او لباس کامل جنگی پوشیده بود. زیر حصار تازه ای که می پنداشت جای کالا و اسباب است و جنگجویی در آن نخواهد بود، نشست تا از سایه آن استفاده کند. در این هنگام یکی از مشرکین به نام «مرحب» سنگ آسیایی بر محمود بن مسلمه انداخت که چنان پیشانی و چهره اش را مجروح کرد که پوست پیشانی او بر چهره اش آویخته شد . پیامبر(ص) پوست را برگرداند و جراحت او را مداوا کرد و زخم او را با پارچه بستند[۱۷۸].</p>
<p style="text-align: justify;">هنگامی که در جنگ احد همه پراکنده و متواری گشتند، پنج تن از انصار به یاری پیامبر آمدند و دشمنان را با جنگی سخت به عقب راندند. یکی از ایشان «عماره بن زیاد» بود که پس از پیکاری دلیرانه، به شدت مجروح شد. حضرت او را در آغوش گرفت و در حالی که روی پاهای پیامبر خدا بود در گذشت.[۱۷۹]
<p style="text-align: justify;">در ساعت آخرِ شبی که «سعد بن معاذ» خفته بود، زخمش سرباز کرد ولی او متوجه نشد. پیامبر(ص) با چند نفر از اصحاب برای عیادت او آمدند و دیدند که سعد در روپوش سپید پیچیده شده است . حضرت بالای سر او نشسته و سر او را به دامن گرفت و گفت: خدایا او در راه تو کوشید و رسولت را یاری کرد پس به بهترین طریقی که جان بندگانت را می گیری جان او را بگیر. سعد بیدار شد و گفت: تو رسالت الهی را به جای آوردی. پیامبر(ص) رفت و یک ساعت یا بیشتر که از روز بر آمده بود سعد مرد.[۱۸۰]
<p style="text-align: justify;">مسلمانان جنازه «سعد بن معاذ» یار با وفای پیامبر را غسل دادند و کفن کردند و در تابوت گذاردند. آنگاه پیامبر(ص) را دیدند که گوشه ای از تابوت را از خانه تا بیرون بردوش گرفت . عایشه گفت: پیامبر(ص) را دیدم که پیشا پیش تابوت سعد حرکت می کرد.[۱۸۱]
<p style="text-align: justify;">دفن سعد بن مُعاذ توسط شخص پیامبر(ص) انجام گرفت. بعد از اینکه گور را کندند پیامبر(ص) خود جنازه را کنار گور گذاشت و بر او نماز گزارد، جمعیت به قدری زیاد بود که تمام بقیع پر از مرد شد.[۱۸۲]
<p style="text-align: justify;">« مَزَنی» سربازی بود که بارها و بارها، یاری خواستن پیامبر(ص) را لبیک گفته بود و به میان دشمن رفته و آنان را تار و مار ‎می کرد، پس از شهادتش،‌ پیامبر در حالی که خود به شدت مجروح بود و به سختی روی پا، ایستاده بود، به دست خود او را در کفن پیچید، در گور قرار داد و به خاک سپرد.[۱۸۳]
<p style="text-align: justify;">پیامبر (ص) مسلمانان را امر به دفن اجساد در گورهای وسیع و خوش منظر می‎فرمود و سفارش می‎کرد از بین کشتگان کسانی که از قرآن بیشتر می‎دانستن، زودتر به خاک سپرده شوند.[۱۸۴] او آنها را پس از شهادت فراموش نمی کرد و سالی یک بار پیامبر (ص) به زیات قبر حمزه و دیگر مسلمانانی که در احد کشته شدند می‎رفت.[۱۸۵] حضرت زیاده روی در عزاداری را خوش نداشت فردای روز جنگ احد، جمعی از زنان و مردان به خانه پیامبر (ص) برای اقامه و ادامۀ عزاداری بر کشتگان احد، به ویژه حمزه عموی پیامبر آمدند. اما پیامبر فرمود : این کار درست نیست و من این اعمال را نمی‎خواهم و آنان را به شدت از گریه و زاری کردن نهی فرمود.[۱۸۶]
<p style="text-align: justify;">قبل از غزوه طائف پیامبر(ص) به گور «ابی اُحَیحِه سعید بن عاص» که برجسته بود می‎نگریست. ابوبکر گفت : خداوند صاحب این گور را لعنت کند که با خدا و رسولش دشمنی و ستیزه داشت. دو پسر «ابوحیحه» در مورد پدرشان گفتند : خداوند او را لعنت کند که نه از میهمان پذیرایی می‎کرد ونه در صدد دفع ظلم بود. پیامبر خطاب به آنان فرمود: دشنام دادن به مردگان مایه آزار زندگان است. اگر می‎خواهید به مشرکان لعنت فرستید، به طور عمومی لعنت کنید.[۱۸۷] پیامبر اکرم نه تنها نسبت به مردگان بلکه از بدزبانی و فحاشی نسبت به دشمن خود نیز بیزار بود؛ پس از خاتمه جنگ احد، «ابوقتاده» وقتی ناظر تأثر عمیق رسول خدا(ص) از قتل و مثله کردن حمزه (عمویش) بود،‌ شروع به ناسزا گفتن به قریش کرد. پیامبر سه بار به او امر فرمود : آرام بگیر. دفعه چهارم به او فرمود : برای این بدگویی‎ات در پیشگاه خدا از تو حساب خواهم خواست، ای ابوقتاده، قریش اهل امانت هستند اگر ایشان به پیامبر خود کبر نمی‎ورزید و با او دشمنی نمی‎کرد، در پیشگاه الهی به منزلت بالایی می‎رسید «ابوقتاده» گفت : ازدیدن خشم و ناراحتی رسول خدا چنین گفته است، که پیامبر او را بخشید.[۱۸۸]
<p style="text-align: justify;">رسول خدا شخصی بسیار متواضع بود و از غرور و تکبر بیزار بود. مردمی که برای اولین بار به خدمت رسول خدا (ص) می‎رسیدند، نمی‎توانستند ایشان را بین یارانشان تشخیص دهند،‌ چرا که ظاهر و رفتار حضرت به دور از هر برتر نمایی، تفاخر و کبر بود.[۱۸۹] شمرده‌ سخن‌ می‌گفت‌.[۱۹۰] با کسی‌که‌ ملاقات‌ می‌کرد دست‌ می‌داد و تا او دستش‌ را از دست‌ وی‌ بیرون ‌نمی‌آورد، پیامبر(ص‌) دست‌ خود را رها نمی‌کرد. در هنگام‌ نشستن ‌زانویش‌ از زانوی‌ همنشینش‌ جلوتر نبود.[۱۹۱] به‌ کودکان‌ سلام‌ می‌کرد</p>
<p style="text-align: justify;">در اثنای جنگ احد، «ابودجاجه» که از سرداران سپاه اسلام بود، شمشیرش کُند شد. پیامبر (ص) شمشیر او را تیز کرد و به او برگرداند. وقتی او شمشیرش را از رسول خدا (ص) گرفت با کبر و غرور در بین دو لشکر راه می‎رفت، پیامبر در حالی که به او می نگریست، فرمود: این گونه راه رفتن مورد پسند خدا نیست مگر در چنین موقعیت جنگی.[۱۹۲]
<p style="text-align: justify;">«ابوعبس بن جبر» نزد پیامبر(ص) آمد گفت خرجی ندارم .پیامبر(ص) جامه ای به او داد . پس جامه را فروخت به ۸ درهم ۲ درهم آن را برای خود خرما خرید و ۲ درهم برای خرجی خانواده و با ۴ درهم آن برده ای خرید. در شبی در راه خیبر پیامبر(ص) متوجه مردی شد که برتن او بردی بود که چنان برق می زد که گویی در آفتاب است . پیامبر(ص) پرسید این کیست؟ گفتند: او ابو عبس است . دستور داد او را بگیرند. ابوعبس را از جلو و پشت سر گرفتند . فکر کرد عمل ناپسندی انجام داده است که درباره اش قرآن نازل شده است گفت: من کاری نکردم . پیامبر(ص) به او گفت: چرا پیشاپیش حرکت می کنی و با مردم راه نمی روی ؟ آن جامه جلو باز که به تو دادم چه شد؟ ماجرا را گفت . پیامبر(ص) لبخند زد و گفت: ای ابوعبس تو و دیگر یاران فقیرت اگر سلامت باشید و کمی زنده بمانید مال شما زیاد خواهد شد و آنچه که برای اهل خود باقی می گذارید فراوان می شود . ابوعبس می گوید همان شد که پیامبر(ص) گفته بود[۱۹۳].</p>
<p style="text-align: justify;">رسول‌ خدا همواره‌ لبخند بر لب‌ داشت‌.[۱۹۴] ایشان حتی در شرایط بحرانی نیز لبخند را از لبان خویش محو نمی کرد. به دنبال فتح مکه «سعد بن ابی سرح» هر گاه پیامبر(ص) را می دید فرار می کرد، روزی پیامبر(ص) وقتی این حالت او را دید لبخندی زد و گفت: او مگر نمی داند که می تواند بیاید و بیعت کند. به ایشان گفته شد چرا می داند ولی خطاهای گذشته را که به یاد می آورد، می ترسد. حضرت فرمود: اسلام گناهان پیشین را می پوشاند. به او این خبر رسید و پس از آن همراه مردم برای عرض سلام به حضور پیامبر(ص) رسید.[۱۹۵] ابوذر نقل می کند که بعد از اینکه ماده شترها ی پیامبر(ص) را آب داده و دوشیده بودیم درخیمه های خود خوابیدیم . نیمه شب «عُیینَه» با چهل سوار به ما هجوم آوردند و در حالی که بالای سر ما ایستاده بودند با فریاد ما را صدا زدند؛ پسرم در برابر آنها ایستادگی کرد، او را کشتند. من از آنها فاصله گرفتم و چون مشغول بازکردن پای بند های شترها بودم از من غافل شدند و سپس شروع به راندن شترها کردند . خود را به حضور پیامبر(ص) رساندم و خبر دادم و آن حضرت لبخند زد.[۱۹۶] زنی به نام « سلمی» می گوید بر در خانه حضرت یکی از ماده شترهای پر شیر پیامبر(ص) را دیدم نزد پیامبر(ص) رفتم و گفتم این شتر شما بر در خانه است پیامبر(ص) شادمان از خانه بیرون آمد ودیدم که سر شتر در دست «ابن اخی عُیَینَه» است . پیامبر(ص) بر او گفت چه کار داری ؟ گفت این شتر را هدیه آوردم پیامبر(ص) لبخندی زد و آن را از او گرفت . یکی دو روز که گذشت پیامبر(ص) دستور داد که سه و قیه نقره به ابن اخی عیینه بدهند و او خشنود نبود . سلمی گوید: من به رسول خدا گفتم شما در مقابل شتر خود به او پول می دهید؟ فرمود: آری، ولی او از من ناخشنود هم هست.[۱۹۷]
<p style="text-align: justify;">ویژگی دیگر رسول خدا عفو و بخشش و رحمت او ولو به نسبت به بدترین دشمنان خود است؛ «ابوسفیان بن حارث» در مورد نحوه بخشش خود از طرف پیامبر(ص) می گوید: به «ابواء» که رسیدم خود را پوشیده و مخفی کردم چون می ترسیدم کشته شوم، زیرا محمد مرا مهدورالدم و واجب القتل اعلام کرده بود. همین که مرکب آن حضرت آشکار شد خود را رویاروی او قرار دادم ولی تا چشم او به من افتاد روی خود را به طرف دیگر برگرداند. من به آن طرف رفتم و باز چهره خود را برگرداند. این کار چند مرتبه تکرار شد. گفتم قبل از اینکه چشم او به من افتد کشته خواهم شد. مسلمانان وقتی دیدند رسول خدا از من روی برگرداند آنها همگی از من روی گردان شدند.[۱۹۸]
<p style="text-align: justify;">ابوسفیان بن حارث نقل می کند: وقتی پیامبر(ص) به «اذاخر» فرود آمد ، به وادی مکه رسید. در آنجا خود را به کنار خیمه پیامبر(ص) رساندم. ناگهان نگاهی به من کرد که ملایمتر از نگاه اول بود. زن های خاندان عبدالمطلب به حضور پیامبر(ص) رفتند. همسر من هم همراه آنها رفته بود و پیامبر(ص) را تا اندازه ای با من بر سر مهر آورده بودند. پیامبر(ص) به سوی مسجدالحرام راه افتاد و من هم همراهشان بودم و از او جدا نمی شدم.[۱۹۹]
<p style="text-align: justify;">درباره« ابوسفیان بن حارث» «ام سلمه» به پیامبر(ص) گفت: ای رسول خدا او از خویشان تو است و اگر او مطلبی گفته همه قریش هم مطلبی گفته اند . البته درباره او قرآن نازل شده است ، شما کسانی که جرم بزرگتر از ابوسفیان داشته اند بخشیده اید و شما از همه مردم به بخشش او سزاوارترید. پیامبر(ص) فرمود: به هیچ یک از آن دو نفر نیازی ندارم. چون ابوسفیان این را شنید گفت: به خدا قسم یا محمد باید مرا ببخشد یا دست پسرم را می گیرم و سر به بیابان می گذارم تا از تشنگی و گرسنگی بمیرم و حال آنکه رسول خدا، تو از همه بردبارتر و کریم تر هستی. چون این گفتار او را بر رسول خدا نقل کردند، بر او رقت و بخشش فرمود[۲۰۰].</p>
<p style="text-align: justify;">پیش از فتح مکه، عباس عموی پیامبر(ص)، وارد خیمه پیامبر(ص) شد، « ابوسفیان»، «حکیم بن حزام» و « بدیل بن ورقاء» را با خود آورده بود. به پیامبر(ص) گفت: من آنها را پناه داده ام و می خواهند به حضور شما برسند. پیامبر(ص) آنها را به حضور پذیرفت. آن ها تمام شب را در خیمه پیامبر(ص) بودند. پیامبر(ص) از آنها اخباری پرسید و به اسلام دعوتشان کرد و فرمود: بگویید: «لا اله الا اللـه» و گواهی دهید که من رسول خدا هستم. آن دو نفر شهادتین گفتند اما ابوسفیان «لا اله الااللـه» را گفت: و پس از این که گواهی رسالت پیامبر(ص) را بر زبان آورد گفت: ای محمد در دل من از این بابت ناراحتی است باشد برای بعد. پیامبر(ص) به عباس فرمود: من آنها را امان دادم و فعلاً آنها را به خیمه خودت ببر[۲۰۱].</p>
<p style="text-align: justify;">چیزی نگذشت تا اینکه ابوسفیان به رسالت پیامبر(ص) نیز اقرار نمود به طوری که خود نقل می کند: پیامبر(ص) به جنگ «حُنین» رفت ، من نیز همراه او بودم. در آنجا آرزو داشتم که برای دفاع از پیامبر(ص) کشته شوم و رسول خدا به من نگاه می کرد. «عباس بن عبدالمطلب» لگام اسب حضرت را گرفته بود و من هم طرف دیگر را داشتم. پیامبر(ص) پرسید: این کیست؟ عباس گفت: این برادر و پسر عموی شما ابوسفیان بن حارث است. لطفاً از او راضی و خشنود شوید. فرمود: چنین کردم، خداوند همه دشمنی هایی که نسبت به من کرده ببخشد. من پای حضرت را در رکاب بوسیدم و حضرت فرمود: برادر به جان من چنین مکن[۲۰۲]. حضرت تحقیر شدن افراد حتی اگر از جانب خود آنان که روزی دشمنش بودند را نمی پسندید.</p>
<p style="text-align: justify;">در روز فتح مکه، هزار نفر از سپاهیان زره پوشیده که با پیامبر(ص) حرکت می کرد وارد شهر مکه شدند. همین که «سعد بن عباده» با پرچم رسول خدا(ص) از برابر «ابوسفیان» گذشت فریاد کشید: ای ابوسفیان امروز روز خون ریختن است و خدا قریش را خوار و ذلیل می کند. وقتی رسول خدا به ابوسفیان رسید، ابوسفیان گفت: آیا شما دستور داده اید که خویشاوندانت را بکشند؟ تو را در مورد قوم خودت به خدا سوگند می دهم و تو نیکوکارتر و با پیوندترین مردمی. پیامبر(ص) فرمود: امروز روز رحمت و مهربانی است امروز روزی است که خداوند قریش را با ایمان عزیز و گرامی خواهد داشت.[۲۰۳]
<p style="text-align: justify;">پس از فتح مکه ، وقتی پیامبر(ص) از در کعبه بیرون آمد، فرمود: سپاس خدایی را که وعده خویش را محقق فرموده و بنده خویش را یاری داد. به جمعیتی که اطراف در کعبه بودند پرسید شما چه می گوئید؟ گفتند: گمانی جز نیکی نداریم که تو برادر بزرگوار و برادرزاده ای گرامی هستی که اکنون به قدرت رسیده ای. پیامبر(ص) فرمود: امروز بر شما ملامتی نیست. خدای تعالی بیامرزدتان و او بخشاینده ترین بخشایندگان است.[۲۰۴]
<p style="text-align: justify;">روز فتح مکه هند دختر عُتبه و همسر ابوسفیان، ام حکیم همسر عِکرِمه بن ابی جهل، بغوم همسر صفوان بن امیه دختر ولید بن مغیره، هند همسر عمرو عاص به همراه ده نفر دیگر از زنان قریش برای تشرف به اسلام خدمت پیامبر(ص) رسیدند. فاطمه دختر پیامبر(ص) و همسر رسول خدا و برخی از زنان خاندان عبد المطلب حضور داشتند. هند که روبند به صورت داشت شروع به سخن کرد و پس از سپاس خداوند و طلب بخشش روبند را برداشت و خود را معرفی کرد. پیامبر(ص) به او خوشامد گفت. آنگاه هند گفت: تا کنون تنها آرزویم ذلیل شدن خاندان شما بود و حال بهترین آرزویم عزیر و محترم بودن آنان است. رسول خدا برای آنان قرآن خواند و با آنان بیعت فرمود. هند درخواست کرد تا با پیامبر(ص) برای بیعت دست دهد. حضرت فرمود: من با زنان دست نمی دهم[۲۰۵].</p>
<p style="text-align: justify;">به دنبال فتح مکه «عکرمه بن ابی جهل» از ترس اینکه به دلیل جنایاتش او را بکشند، فرار کرد. بعد از «ابو سفیان» مهمترین و سر سخت ترین دشمن مسلمانان بود. او پس از فتح مکه، به سواحل تهامه فراری شد تا از طریق کشتی فرار کند. همسرش از پیامبر(ص) برای او امان خواست. او خود را به شوهرش رسانید و از عِکرِمه بن ابی جهل خواست تا مسلمان شود. وی همراه همسرش به مکه آمد. حضرت به یاران خود فرمود: اینک عِکرِمه پیش ما می آید تا مسلمان شود. مبادا به او یا پدرش که مرده است دشنام دهید. دشنام دادن به مرده موجب آزار زنده است و به مرده نیز نمی رسد.[۲۰۶] او خدمت رسول خدا رسید. رسول الله، اسلام را بر او عرضه فرمود و وی آن را پذیرفت و گفت: تو قبل از دعوت به اسلام هم از همه راستگوتر و نیکوکارتر بودی. پس از اسلام عکرمه، رسول خدا به او فرمود هر چه از من بخواهی که به دیگران بخشیده ام به تو هم می بخشم. عکرمه گفت: از تو می خواهم که هر دشمنی که نسبت به تو کردم مرا ببخشی. پیامبر(ص) فرمود: خدایا هر ستیزی که نسبت به من کرده است ببخش و هر اقدامی که برای خاموشی نور تو انجام داده ببخش و او را بیامرز[۲۰۷]
<p style="text-align: justify;">«ابن الزِّبَعرَی» پس از فتح مکه به« نجران» گریخته بود. هنگامی که خبر فتح کامل مکه را شنید و احتمال حمله پیامبر(ص) به منطقه نجران را داد برای اسلام آوردن به سوی پیامبر(ص) شتافت. پیامبر(ص) در جمع اصحاب نشسته بود. چشم پیامبر(ص) که به او افتاد فرمود: نور ایمان در چهره اش هویداست. او جلو آمد و سلام داد و گواهی به یگانگی خدا و بندگی و رسالت رسول خدا داد. وی اظهار کرد من با شما دشمن بودم و لشکرها برای جنگ با تو فراهم کردم. پیاده و سوار بر اسب و شتر برای ستیز با تو تلاش کردم. فرار کردم و تصمیم نداشتم مسلمان شوم. خداوند محبت اسلام را در دلم انداخت و به گمراهی خود پی بردم و فهمیدم که پرستش سنگی که هیچ نمی فهمد و قربانی برای او، برای هیچ خردمندی روا نیست. او خواست ببیند که آیا خداوند او را بخشیده است. رسول خدا فرمود: اسلام همه گذشته فرد را می پوشاند[۲۰۸].</p>
<p style="text-align: justify;">پس از فتح مکه وحشی، قاتل حمزه سید الشهداء به طائف فرار کرد. رسول خدا دستور قتل او را صادر فرمود. مسلمانان در طلب کشتن او بر آمدند. وحشی که آوازه رحمت رسول خدا را شنیده بود همراه نمایندگان طائف خدمت رسول خدا رسید. رسول خدا هنگامی که او را دیدند گفتند تو وحشی هستی؟ گفت آری و آمده ام اسلام بیاورم. حضرت اسلام او را پذیرفتند و او را بخشیدند ولی به او فرمودند: خودت را از نظرم پوشیده دار.[۲۰۹] «هبار بن اَسرد» از دشمنان سرسخت اسلام و مسلمانان بود. او با نیزه به پشت دختر پیامبر(ص)، زینب، زده بود و باعث سقط جنین او شد. حضرت دستور قتل او را صادر کرده بود ولی از سوزاندن وی نهی فرمودند که فقط خدای آتش می تواند با آتش، کسی را عذاب کند. مدتها بود که مسلمانان نتوانسته بودند به او دست پیدا کنند و حتی در فتح مکه نیز دسترسی به وی ممکن نشد. روزی در حالی که پیامبر(ص) در شهر مدینه در جمع اصحاب نشسته بود او ظاهر شد. وی مردی سخنور بود و در ضمن سخنان اقرار به اسلام کرد و حضرت عذر او را پذیرفت و از دشنام و تعرض به او منع فرمود و او را مورد بخشش خود قرار داد.[۲۱۰]
<p style="text-align: justify;">رسول خدا پیام آور رحمت بود و اصولاً نمی توانست بپذیرد مسلمانی از وی ناراحتی به دل داشته باشد. در نبردی «مغیره بن معاویه» که از مشرکین بود دستگیر شد. پیامبر(ص) به عایشه فرمودند: مواظب این اسیر(مغیره) باش که فرار نکند و از خانه بیرون رفتند. عایشه با زنی سرگرم صحبت شد و مغیره از این فرصت استفاده کرد و فرار نمود. رسول خدا باز گشتند و مغیره را ندیدند. به عایشه گفتند: اسیر کجاست؟ او گفت: الان همینجا بود! من از او غافل شدم. حضرت فرمود: خدا دستت را قطع کند و از خانه بیرون رفتند و مردم را صدا زده و آنان مغیره را بار دیگر دستگیر کردند. پیامبر(ص) نزد عایشه برگشتند. عایشه دست خود را می مالید؟ حضرت پرسیدند: چرا چنین می کنی؟ گفت: می خواهم ببینم دستم چگونه قطع می شود؟! مگر شما چنین نفرین نکردی!؟ پیامبر(ص) ناراحت شدند و رو به قبله دست خود را بلند کرده و گفتند: پروردگارا من هم انسانم، گاه خشمگین می شوم و گاه اندوه می خورم. خدایا هر زن و مرد مومنی را که نفرین کردم نفرین مرا بر او رحمت قرار ده.[۲۱۱]
<p style="text-align: justify;">رفتار پیامبر(ص) دشمن را هم متحول می ساخت؛ ابو بکر نقل می کند که در سفر حج ،« سهیل بن عمرو» آمده بود. او را دیدم که نزدیک کشتارگاه ایستاده بود و شتر خود را نزد پیامبر(ص) آورد و پیامبر(ص) به دست خود قربانی او را کشتند . وقتی پیامبر(ص) کسی را خواسته که سر ایشان را بتراشد دیدم که سهیل موهای حضرت را بر می دارد و بر چشم خود می نهد. در حالی که به یاد دارم که او در روز حدیبیّه حاضر نشد که در صلح نامه بسم ا… و نام رسول ا… نوشته شود[۲۱۲].</p>
<p style="text-align: justify;">رسول خدا(ص) زنان قریش را نیز به دلیل اخلاق و رفتار مهربانانه آنها می ستود. پس از فتح مکه برخی از مهاجر و انصار در مورد زیبایی و کمالات زنان قریش با یکدیگر به مجادله برخواستند. پیامبر(ص) به نفع زنان قریش سخن گفت و فرمود: شما این زنان را در حال مصیبت پدران و برادران و همسران خود می بینید، بهترین زنان، زنان قریش هستند چرا که از همه به فرزند و شوهر و همسر مهربان تر و بخشنده تر هستند. [۲۱۳]
<p style="text-align: justify;">«ام هانی» دو نفر از خویشان مشرک شوهر خود را در خانه اش پناه داده بود . ناگاه علی (ع) در حالی که سواره و پوشیده در زره آهنی بود از راه رسید و چون آن دو را دید خواست آنها را بکشد که «ام هانی» مانع شد. او خود را به محل خیمه پیامبر(ص) در «بطحاء» رساند و فاطمه را دید . به او گفت: علی خواسته آنها را بکشد. فاطمه گفت: تو چرا مشرکان را امان دادی؟ پیامبر(ص) وارد شد و ام هانی ماجرا را گفت. پیامبر(ص) فرمود: هر کس را که تو امان داده ای ما هم امان می دهیم و هر کس را که تو پناه داده ای من هم پناه می دهم[۲۱۴].</p>
<p style="text-align: justify;">رسول خدا دوست نداشت عواطف طبیعی افراد نیز دستمایه خشونت شود و از بین برود. « سعدبن وقاص» هنگامی که مشرکان در جنگ احد پیامبر خدا را مجروح کردند، نسبت به برادرش که در سپاه مشرکان بود، خشمگین شد و در صدد برآمد تا او را بکشد. اما، وقتی پیامبر او را در جستجوی برادرش دید و به نیت او آگاه شد، بهتر دید که اگر قرار است برادر سعد کشته شود به دست دیگری باشد لذا فرمود: آیا می‎خواهی خودت را بکشی؟ و او را از قصدش منصرف فرمود.[۲۱۵]
<p style="text-align: justify;">رسول خدا به اقشار آسیب پذیر توجهی ویژه داشت و دوست داشت با رفتار خود ظلم تاریخی نسبت به این اقشار را با فرهنگ سازی از میان بردارد. غلامی از «بنی خزاعه» هدایایی آورده بود. پیامبر(ص) اکرم او را در مقابل خود نشاند. آن غلام لباسی کهنه به تن داشت. پیامبر(ص) از او پرسیدند که در کجا اهل خود را ترک کرده ای؟ گفت: در «ضجنان» و سرزمین های نزدیک آن. پیامبر(ص) گفت: زمین ها در چه حالی است ؟ غلام گفت: درختها برگ کرده و علفهای خوشبو رمیده و زمین پر از آب و علف است و … پیامبر(ص) از شیرینی و شیوایی سخنان غلام تعجب فرمود و دستور داد، جامه ای به او بدهند . غلام به پیامبر(ص) گفت : می خواهم دست تو را در دست گیرم تا خیر و برکت نصیبم شود . دست پیامبر(ص) را گرفت و بوسید و پیامبر(ص) دست بر سرش کشید و دعایش کرد . غلام سن زیادی کرد و در میان قوم خود داری فضل و بزرگی شد و در روزگار «ولید بن عبد الملک» درگذشت.[۲۱۶]
<p style="text-align: justify;">در خطبه‎ای که پیامبر در عرفات در اواخر عمر خود ایراد فرمود، نگرانی خویش را در مورد بردگان مطرح ساخت و در مورد رعایت حقوق زنان این چنین مطرح کرد: در مورد زنان، از خدا بترسید، که آنها امانت های خداوند در نزد شما هستند. بر شما واجب است که خوراک و پوشاک آن‎ها را به شایستگی تامین کنید.[۲۱۷]
<p style="text-align: justify;">قبل از اسلام میراث کسی که می مرد، در صورت نداشتن فرزند پسر، به برادر می رسید و دختران ارث نمی بردند. هنگامی که «محمود بن مسلمه» در جنگ زخمی شد و در بستر بیماری روزهای آخر عمر خود را طی می کرد، به برادرش محمد گفت: مبادا دختران من به گدایی میان قبایل بروند. دیری نگذشت که پیامبر(ص) فرمود: چه کسی می رود به محمود مژده دهد، که خداوند احکام ارث دختران را نازل کرد. «جعال بن سراقه» نزد محمود بن مسلمه رفت و این خبر را به او داد او بعد از شنیدن این خبر شهید شد.[۲۱۸]
<p style="text-align: justify;">«صفیه» قبلاً همسر «کنانه بن ابی الحقیق» بوده است که در جنگی اسیر شد. پیامبر(ص) او را همراه بلال به محل اقامت خود فرستادند. بلال او و دختر عمویش را از کشتارگاه جنگ عبود داد . دختر عموی صفیه فریادی درد آور کشید. پیامبر(ص) از این کار بلال ناراحت شده و فرمودند: مگر رحم از تو رفته است که دخترک کم سن و سالی را از میان کشتگان عبور می دهی؟ بلال گفت: نمی دانستم که این کار را خوش ندارید و می خواستم کشتارگاه خویشاوندان خود را ببینند[۲۱۹] «صفیه» بعداً یکی از همسران پیامبر(ص) شد. او نقل می کند: همسران پیامبر(ص) به من فخر می فروختند و به من به طعنه می گفتند: دختر یهودی. در حالی که پیامبر(ص) به من لطف و محبت زیادی می کردند. روزی در حالی که می گریستم پیامبر(ص) بر من وارد شد و فرمود چه شده است؟ ماجرا را گفتم. پیامبر(ص) ناراحت شدند و فرمودند: از این پس اگر بر تو فخر فروختند یا حرف خود را تکرار کردند تو به آنها بگو: پدر من هارون (ع) و عمویم موسی بن عمران (ع) است[۲۲۰]
<p style="text-align: justify;">به طور کلی حضرت دوست نداشت هیچ کس موجب ناراحتی و آزار دیگری شود حتی در عبادات. در «حجه الوداع» هنگام انجام مناسک حج رسول خدا (ص) به عمر توصیه فرمود : تو مردی قوی هستی، اگر دیدی اطراف حجر الاسود خالی از جمعیت است آن را استعلام کن وگرنه برای مردم ایجاد مزاحمت نکن و موجب سختی و زحمت برای خودت و دیگران نشو.[۲۲۱] پیامبر «عثمان بن ابی العاص» را به عنوان امام جماعت نماز «بنی ثقیف» انتخاب کرد، و به او توصیه فرمود: اگر در تنهایی نماز می‎گذاری هر طور می‎خواهی نماز بخوان ولی هنگامی که با جماعت نماز می‎گذارد، رعایت حال ضعیف‎ترین آن‎ها را بکن.[۲۲۲]
<p style="text-align: justify;">[۱] انما بعثت الاتمم مکارم الاخلاق، صالح الاخلاق، حسن الاخلاق.ابن سعد، الطبقات الکبری، داربیروت، ج۱، ۱۹۸۵، ص۱۹۲-۱۹۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۲] ۹۶علق،۱۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۳] ۹۳ضحی، ۹-۱۰؛ ۹۰بلد،۱۲-۱۶؛ ۱۰۷ماعون،۲-۷؛.</p>
<p style="text-align: justify;">[۴] ۱۰۴همزه،۱و۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۵] ۹۰بلد،۱۲-۱۶ اینکه قرآن کریم آزاد سازی برده ها را برای مردم دشوار دانسته است و اینکه آزاد سازی بردگان را در ردیف رفع نیاز فقرا و مساکین اعلام کرده است و از طرف دیگر بخشی از اعتبارات خمس و زکات را برای آزاد سازی بردگان اختصاص داده است نشان می دهد که اسلام وجود بردگان در جامعه اسلامی را محکوم می داند و راههای آزاد سازی تدریجی آن را از طرق مختلف پیش بینی کرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">[۶] ۸۳مطففین، ۱-۳و۲۹-۳۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۷] ۸۲انفطار،۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۸] الهکم التکاثر، حتی زرتم المقابر… ثم لتسئلن یومئذ عن النعیم.۱۰۲تکاثر،۱و۲و۸</p>
<p style="text-align: justify;">[۹] – قُلْ تَعَالَوْاْ أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلاَّ تُشْرِکُواْ بِهِ شَیْئًا وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلاَدَکُم مِّنْ إمْلاَقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَإِیَّاهُمْ وَلاَ تَقْرَبُواْ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَلاَ تَقْتُلُواْ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ ذَلِکُمْ وَصَّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ، سوره الانعام آیه ۱۵۱ بگو: (بیایید تا آنچه را پروردگارتان بر شما حرام کرده براى شما بخوانم‏: چیزى را با او شریک قرار مدهید؛ و به پدر و مادر احسان کنید؛ و فرزندان خود را از بیم تنگدستى مکشید؛ ما شما و آنان را روزى مى‏رسانیم‏؛ و به کارهاى زشت -چه علنى آن و چه پوشیده‏(اش‏)- نزدیک مشوید؛ و نَفْسى را که خدا حرام گردانیده‏، جز بحق مکشید. اینهاست که (خدا) شما را به (انجام دادن‏) آن سفارش کرده است‏، باشد که بیندیشد.</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۰] قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَالإِثْمَ وَالْبَغْیَ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَأَن تُشْرِکُواْ بِاللّهِ مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَانًا وَأَن تَقُولُواْ عَلَى اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ. سوره الاعراف آیه ۳۳ . بگو: (پروردگار من فقط زشتکاریها را -چه آشکارش (باشد) و چه پنهان‏- و گناه و ستم ناحق را حرام گردانیده است‏؛ و (نیز) اینکه چیزى را شریک خدا سازید که دلیلى بر (حقّانیّت‏) آن نازل نکرده‏؛ و اینکه چیزى را که نمى‏دانید به خدا نسبت دهید.</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۱] لا اکره احداً منکم، انما ارید ان تمنعونی مما یراد بی من القتل، حتی ابلّغ رسالات ربی. احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۳۹۴</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۲] فقال زید بن حارثه کیف تدخل علیهم و هم اخرجوک؟ الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۱۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۳] ابن هشام، السیره النبویه، احیاء التراٍٍٍث العربی، بیروت، ۱۹۹۵، ج۲، ص۴۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۴] تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۳۹۷</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۵] لا یکون لنا علیک اجتماع. الطبقات الکبری، ج۱، ص۲۱۹</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۶] بل الدم الدمُ. و الهدم الهدم، انا منکم و انتم منی، احارب من حاربکم، و اسالم من سالمتم. السیرة النبویة، ج۲، ص۵۵٫</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۷] السیرة النبویة، ج۲، ص۵۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۸] تاریخ طبری، ج۳، ص۹۲۹، السیرة النبویه، ج۲، ص۱۱۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۹] لو انقت ما فی الارض جمیعاً ما الف بین قلوبهم و لکن الله الف بینهم.(۸انفال، ۶۳)</p>
<p style="text-align: justify;">[۲۰] واذکروا نعمت الله علیکم اذ کنتم اعداً فالف بین قلوبکم و اصبحتم بنعمته اخواناً و کنتم علی شفا حفرة من النار فانقذکم منها(۳آلعمران، ۱۰۳) حکم‌ توارث‌ برادر دینی از برادر دینی تا جنگ بدر برقرار بود ولی از زمانی که تا حدودی وضع اقتصادی مهاجرین بهتر شد با نزول‌ ایه‌: اولی‌ الارحام‌ بعضهم‌ اولی‌ بعض‌ فی‌ کتاب‌ الله‌، ۸انفال‌،۷۵ بعد از جنگ‌ بدر منسوخ‌ گردید. محقق، محمد باقر، شان نزول آیات، انتشارات اسلامی، ۱۳۵۹، ص۳۰۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۲۱] عبدالرحمن‌ بن‌ خلدون‌، مقدمه‌ ابن‌ خلدون‌، محمد پروین‌ گنابادی‌، تهران‌ شرکت‌ انتشارات‌علمی‌ و فرهنگی‌، ۱۳۶۹، ج‌۱، صفحه‌ ۳۰۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۲۲] السیرة النبویة، ج۲، ص۱۱۵-۱۱۸</p>
<p style="text-align: justify;">[۲۳] المؤمنون‌ و المؤمنات‌ بعضهم‌ اولیاء بعض‌ یامرون‌ بالمعروف‌ و ینهون‌ عن‌ المنکر و یقیمون ‌الصلوة‌ و یؤتون‌ الزکاة‌ و یطیعون‌ الله‌ و رسوله‌ اولئک‌ سیرحمهم‌ الله‌، ان‌ الله‌ عزیز حکیم‌. ۹‌توبه‌‌۷۱٫ مردان‌ و زنان‌ مؤمن‌ سرپرست‌ یکدیگرند. امر به‌ معروف‌ و نهی‌ از منکر می کنند، نماز اقامه‌ می‌کنند، زکات‌ می‌پردازند و از خدا و رسول‌ او اطاعت‌ می‌کنند، خداوند بزرگ‌ مرتبه‌ و حکیم‌ است‌.</p>
<p style="text-align: justify;">[۲۴] و امرهم‌ شوری‌ بینهم‌ و مما رزقناهم ینفقون. ۴۲شوری‌، ۳۸ مومنان میان یکدیگر در کارشان رایزنی می کنند و از آنچه روزیشان داده ایم می بخشند. فبما رحمة من الله لنتَ لهم و لو کنتَ فظاً غلیظَ القلب لانفضّوا من حولک فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فی لامر فاذا عزمتَ فتوکل علی الله.۳آل عمران، ۱۵۹</p>
<p style="text-align: justify;">[۲۵] ولتکن منکم امةٌ یدعون الی الخیر و یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون(۳آل عمران،۱۰۴) باید از میان شما کسانی باشند که مردم را به نیکی فراخوانند و به کار شایسته فرمان دهند و از کار ناشایست باز دارند؛ اینان رستگارانند.</p>
<p style="text-align: justify;">[۲۶] طبقات ابن سعد ج۱، ص۲۵۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۲۷] طبقات ابن سعد ج۱، ص۴۰۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۲۸] طبقات ابن سعد ج۱، ص۴۰۱</p>
<p style="text-align: justify;">[۲۹] طبقات ابن سعد ج۱، ص۴۰۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۳۰] طبقات ابن سعد ج۱، ص۴۰۵و۴۰۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۳۱] طبقات ابن سعد ج۱، ص۴۰۴</p>
<p style="text-align: justify;">[۳۲] مغازی، ص ۵۱۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۳۳] ِ قَضَمَ الدُّنْیَا قَضْماً، وَلَمْ یُعِرْهَا طَرْفاً، أَهْضَمُ أَهْلِ الدُّنْیَا کَشْحاً، وَأَخْمَصُهُمْ مِنَ الدُّنْیَا بَطْناً، عُرِضَتْ عَلَیْهِ الدُّنْیَا فَأَبَى أَنْ یَقْبَلَهَا، وَعَلِمَ أَنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ أَبْغَضَ شَیْئاً فَأَبْغَضَهُ، وَحَقَّرَ شَیْئاً فَحَقَّرَهُ، وَصَغَّرَ شَیْئاً فَصَغَّرَهُ. وَلَوْ لَمْ یَکُنْ فِینَا إِلاَّ حُبُّنَا مَا أَبْغَضَ اللهُ، وَتَعْظِیمُنَا مَا صَغَّرَ اللهُ، لَکَفَى بِهِ شِقَاقاً للهِِ، وَمُحَادَّةً عَنْ أَمْرِ اللهِ. وَ لَقَدْ کَانَ(صلى الله علیه وآله) یَأْکُلُ عَلَى الْأَرْضِ وَ یَجْلِسُ جِلْسَةَ الْعَبْدِ وَ یَخْصِفُ بِیَدِهِ نَعْلَهُ وَ یَرْقَعُ بِیَدِهِ ثَوْبَهُ وَ یَرْکَبُ الْحِمَارَ الْعَارِیَ وَ یُرْدِفُ خَلْفَهُ وَ یَکُونُ السِّتْرُ عَلَى بَابِ بَیْتِهِ فَتَکُونُ فِیهِ التَّصَاوِیرُ فَیَقُولُ یَا فُلَانَةُ لِإِحْدَى أَزْوَاجِهِ غَیِّبِیهِ عَنِّی فَإِنِّی إِذَا نَظَرْتُ إِلَیْهِ ذَکَرْتُ الدُّنْیَا وَ زَخَارِفَهَا فَأَعْرَضَ عَنِ الدُّنْیَا بِقَلْبِهِ وَ أَمَاتَ ذِکْرَهَا مِنْ نَفْسِهِ وَ أَحَبَّ أَنْ تَغِیبَ زِینَتُهَا عَنْ عَیْنِهِ لِکَیْلَا یَتَّخِذَ مِنْهَا رِیَاشاً وَ لَا یَعْتَقِدَهَا قَرَاراً وَ لَا یَرْجُوَ فِیهَا مُقَاماً فَأَخْرَجَهَا مِنَ النَّفْسِ وَ أَشْخَصَهَا عَنِ الْقَلْبِ وَ غَیَّبَهَا عَنِ الْبَصَرِ وَ کَذَلِکَ مَنْ أَبْغَضَ شَیْئاً أَبْغَضَ أَنْ یَنْظُرَ إِلَیْهِ وَ أَنْ یُذْکَرَ عِنْدَهُ وَ لَقَدْ کَانَ فِی رَسُولِ اللَّهِ (ص) مَا یَدُلُّکُ عَلَى مَسَاوِئِ الدُّنْیَا وَ عُیُوبِهَا إِذْ جَاعَ فِیهَا مَعَ خَاصَّتِهِ وَ زُوِیَتْ عَنْهُ زَخَارِفُهَا مَعَ عَظِیمِ زُلْفَتِهِ فَلْیَنْظُرْ نَاظِرٌ بِعَقْلِهِ أَکْرَمَ اللَّهُ مُحَمَّداً بِذَلِکَ أَمْ أَهَانَهُ فَإِنْ قَالَ أَهَانَهُ فَقَدْ کَذَبَ وَ اللَّهِ الْعَظِیمِ بِالْإِفْکِ الْعَظِیمِ وَ إِنْ قَالَ أَکْرَمَهُ فَلْیَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهَانَ غَیْرَهُ حَیْثُ بَسَطَ الدُّنْیَا لَهُ وَ زَوَاهَا عَنْ أَقْرَبِ النَّاسِ مِنْهُ فَتَأَسَّى مُتَأَسٍّ بِنَبِیِّهِ وَ اقْتَصَّ أَثَرَهُ وَ وَلَجَ مَوْلِجَهُ وَ إِلَّا فَلَا یَأْمَنِ الْهَلَکَةَ فَإِنَّ اللَّهَ جَعَلَ مُحَمَّداً ص عَلَماً لِلسَّاعَةِ وَ مُبَشِّراً بِالْجَنَّةِ وَ مُنْذِراً بِالْعُقُوبَةِ خَرَجَ مِنَ الدُّنْیَا خَمِیصاً وَ وَرَدَ الْآخِرَةَ سَلِیماً لَمْ یَضَعْ حَجَراً عَلَى حَجَرٍ حَتَّى مَضَى لِسَبِیلِهِ وَ أَجَابَ دَاعِیَ رَبِّهِ. نهج‏البلاغة خ۱۵۹٫</p>
<p style="text-align: justify;">[۳۴] مغازی، ص ۴۱۴</p>
<p style="text-align: justify;">[۳۵] مغازی، ص ۷۴۱ ـ ۷۴۷</p>
<p style="text-align: justify;">[۳۶] انما الصدقاتُ للفقراء و المساکین و العاملین علیها و المولفه قلوبهم و فی الرقاب و الغارمین و فی سبیل الله و ابن السبیل، فریضه من الله، و الله علیم حکیم(۹توبه،۹)</p>
<p style="text-align: justify;">[۳۷] وسائل الشیعه، ج۱۱، باب ۶۸، ص۱۱۳-۱۱۴، محمد حسن حر العاملی، تهران، مکتبه الاسلامیه، بی تا</p>
<p style="text-align: justify;">[۳۸] …متقین الذین یومنون بالغیب و یقیمون الصلوات و مما رزقناهم ینفقون.(۲بقره، ۲و۳) یسئلونک ما ذا ینفقونَ قل ما انفقتم من خیر فللوالدین و الاقربین و الیتمی و المسکین و ابن السبیل و ما تفعلوا من خیرٍ فان الله به علیم(بقره، ۲۱۵) الذین ینفقون اموالهم فی سبیل الله ثم لا یتبعون ما انفقوا منّّاً و اذیً لهم اجرهم عند ربهم و لا خوفُ علیهم و لا هم یحزنون(بقره، ۲۶۲)</p>
<p style="text-align: justify;">[۳۹] السیره النبویه، لابن هشام، بیروت، احیاء التراث العربی، ج۲، ص۱۱۴</p>
<p style="text-align: justify;">[۴۰] مغازی، ص ۵۵۸</p>
<p style="text-align: justify;">[۴۱] مغازی، ص ۷۸۷</p>
<p style="text-align: justify;">[۴۲] مغازی، ص ۸۱۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۴۳] مغازی، ص ۳۰۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۴۴] طبقات‌ ابن‌ سعد، ج‌۲، ص‌۲۲۶،۲۲۷،۲۹۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۴۵] مغازی، ص ۸۵۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۴۶] مغازی، ص ۲۹۸</p>
<p style="text-align: justify;">[۴۷] مغازی، ص ۴۳۷</p>
<p style="text-align: justify;">[۴۸] مغازی، ص ۴۴۹</p>
<p style="text-align: justify;">[۴۹] مغازی، ص ۷۱۷</p>
<p style="text-align: justify;">[۵۰] مغازی، ص ۷۶۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۵۱] مغازی، ص۷۴۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۵۲] و ان جنحوا للسلم فاجنح لها و توکل علی الله. انفال، ۵۹</p>
<p style="text-align: justify;">[۵۳] و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخیل ترهبون به عدو الله و عدوکم. به اندازه توان نیرو و سواره نظام آماده سازید تا دشمن خدا و شما از آن بترسند. انفال، ۶۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۵۴] مغازی، ص ۴۸۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۵۵] مغازی، ص ۹۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۵۶] مغازی ج ۱ ص ۱۹</p>
<p style="text-align: justify;">[۵۷] سیره‌ ابن‌ هشام‌، ج‌۲، ص‌۷۱۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۵۸] مغازی، ص۶۵</p>
<p style="text-align: justify;">[۵۹] مغازی، ص ۷۴- ۷۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۶۰] مغازی، ص ۵۲۵</p>
<p style="text-align: justify;">[۶۱] مغازی، ص ۵۲۵</p>
<p style="text-align: justify;">[۶۲] مغازی، ص ۷۴- ۷۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۶۳] مغازی، ص ۶۹۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۶۴] مغازی، ص ۵۲۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۶۵] مغازی، ص ۵۲۴</p>
<p style="text-align: justify;">[۶۶] مغازی، ص ۵۲۴</p>
<p style="text-align: justify;">[۶۷] مغازی، ص ۵۲۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۶۸] مغازی، ص ۷۸</p>
<p style="text-align: justify;">[۶۹] مغازی، ص ۷۸</p>
<p style="text-align: justify;">[۷۰] مغازی، ص ۷۰۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۷۱] مغازی، ص ۵۱۹</p>
<p style="text-align: justify;">[۷۲] مغازی، ص ۷۰۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۷۳] مغازی، ص ۵۲۰-۵۲۱</p>
<p style="text-align: justify;">[۷۴] مغازی، ص ۵۴۱</p>
<p style="text-align: justify;">[۷۵] مغازی، ص ۵۲۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۷۶] مغازی، ص ۴۹۴</p>
<p style="text-align: justify;">[۷۷] مغازی، ص ۴۵۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۷۸] مغازی، ص ۴۲۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۷۹] مغازی، ص ۱۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۸۰] مغازی، ص۷۳- ۷۶- ۷۷</p>
<p style="text-align: justify;">[۸۱] مغازی، ص ۲۸۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۸۲] مغازی، ص ۵۱۹</p>
<p style="text-align: justify;">[۸۳] توبه، ۱۲۸</p>
<p style="text-align: justify;">[۸۴] مغازی‌ واقدی‌، ج‌۲، ص‌۱۴۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۸۵] مغازی‌ واقدی‌، ج‌۳، ص‌۲۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۸۶] طبقات‌، ج‌۱، ص‌۲۵۵و۲۵۷</p>
<p style="text-align: justify;">[۸۷] طبقات‌، ج‌۲، ص‌۳۴۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۸۸] طبقات‌، ج‌۱، ص‌۲۴۹</p>
<p style="text-align: justify;">[۸۹] مغازی‌ واقدی‌، ج‌۱، ص‌۴۹ و ۵۴</p>
<p style="text-align: justify;">[۹۰] السیرة النبویه، ص۲۳۳-۲۳۴</p>
<p style="text-align: justify;">[۹۱] مغازی، ص ۴۵</p>
<p style="text-align: justify;">[۹۲] مغازی، ص ۴۵۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۹۳] لتجدن‌ اشد الناس‌ عداوه‌ للذین‌ امنوا الیهود و الذین‌ اشرکوا و لتجدن‌ اقربهم‌ موده‌ للذین‌ آمنواالذین‌ قالوا انا نصارا، ذلک‌ بان‌ منهم‌ قسیسین‌ و رهبانا و انهم‌ لا یستکبرون‌(مائده‌ – ۸۲ )</p>
<p style="text-align: justify;">[۹۴] یا ایها النبی‌ جاهد الکفار و المنافقین‌ و اغلظ علیهم‌ و مأواهم‌ جهنم‌ و بئس‌ المصیر.۹توبه‌۷۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۹۵] ۸انفال، ۶۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۹۶] مغازی‌ واقدی‌، ج‌۱، ص‌۷ و طبقات‌، ج‌۲، ص‌۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۹۷] مغازی‌ ج‌۱، ص‌۵</p>
<p style="text-align: justify;">[۹۸] السیرة النبویة، ج۲، ص۲۲۷</p>
<p style="text-align: justify;">[۹۹] السیرة النبویة، ج۲، ص۱۸۵-۱۹۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۰۰] مغازی، ص ۳۴۷</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۰۱] منهم الذین یوذون النبی و یقولون هو اذن، قل اذن خیر لکم یومن بالله و یومن للمومنین(۹توبه،۶۱)</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۰۲] سیرت رسول الله، ج۲، ص۵۳۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۰۳] السیرة النبویه، ج۱، ص۲۴۷</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۰۴] مغازی، ص ۷۰۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۰۵] السیرة النبویه، ج۲، ص۲۳۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۰۶] سیرت رسول الله، ج۲، ص۶۴۸-۶۴۹</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۰۷] السیرة النبویه، ج۳، ص۲۴۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۰۸] مغازی، ص ۴۴۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۰۹] مغازی، ص ۴۸۹-۴۹۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۱۰] طبقات‌ ابن‌ سعد، ج‌۱، ص‌ ۳۶۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۱۱] طبقات‌ ابن‌ سعد، ج‌۱، ص‌ ۳۷۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۱۲] مغازی، ص ۴۹۴- ۴۹۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۱۳] مغازی، ص ۴۹۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۱۴] مغازی، ص ۳۴۸</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۱۵] مغازی، ص ۳۴۷-۳۴۸</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۱۶] مغازی، ص ۴۷۹</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۱۷] مغازی، ص ۱۵۱</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۱۸] مغازی، ص ۴۰۲_ ۴۰۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۱۹] مغازی، ص ۳۰۱</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۲۰] مغازی، ص ۷۰۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۲۱] مغازی، ص ۴۲۴</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۲۲] مغازی، ص ۸۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۲۳] مغازی، ص ۴۳۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۲۴] مغازی، ص ۷۹</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۲۵] مغازی، ص ۸۷</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۲۶] مغازی، ص ۸۸</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۲۷] مغازی، ص ۳۰۵</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۲۸] مغازی، ص ۷۰۹</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۲۹] مغازی، ص ۷۱۸</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۳۰] مغازی، ص ۷۲۵</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۳۱] مغازی، ص ۷۲۴</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۳۲] مغازی، ص ۳۸۸- ۳۸۹</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۳۳] مغازی، ص ۵۱۴</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۳۴] مغازی، ص ۵۲۱</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۳۵] و کتبنا علیهم فیها ان النفس بالنفس و العین بالعین و الانف بالانف و الاذن بالاذن و السن بالسن و الجروه قصاصٌ فمن تصدق به، فهو کفارة له، و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الظالمون(۵مائده،۴۵) یا ایها الذین آمنوا کتب علیکم القصاصُ فی القتلی، الحر بالحر و الهبد بالعبد، و الانثی بالانثی، فمن عُفی لهُ من اخیه شیئٌ فاتباعُ بالمعروف و ادائُ الیه باحسنٍ ذلک تخفیف من ربکم و رحمة فمن اعتدی بعد ذلک فله عذاب الیم، و لکم فی القصاص حیوة یااولی الالباب لعلکم تتقون(۲بقره، ۱۷۸-۱۷۹)</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۳۶] مغازی، ص ۷۰۱</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۳۷] مغازی، ص ۷۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۳۸] مغازی، ص ۲۲۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۳۹] مغازی، ص ۷۱۱</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۴۰] مغازی، ص ۶۳۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۴۱] با تقدیم و تاخیر، مغازی، ص ۶۳۹-۶۴۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۴۲] مغازی، ص ۶۳۹</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۴۳] مغازی، ص ۶۱۴ و ۶۳۷</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۴۴] مغازی، ص ۴۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۴۵] مغازی، ص ۷۱۵</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۴۶] مغازی، ص ۳۳۳- ۳۳۴</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۴۷] مغازی، ص ۳۳۹- ۳۴۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۴۸] مغازی، ص۶۸۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۴۹] مغازی، ص ۵۶۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۵۰] مغازی، ص ۵۶۴</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۵۱] مغازی، ص ۶۳۶-۶۳۷</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۵۲] مغازی، ص۶۶۵</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۵۳] مغازی، ص ۶۶۸</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۵۴] مغازی، ص۶۶۵</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۵۵]مغازی، ص ۶۳۹-۶۴۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۵۶] مغازی، ص ۶۸۱</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۵۷] السیرة النبویة، ج۴، ص۹۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۵۸] طبقات‌ ابن‌ سعد، ج‌۱، ص‌ ۳۵۹</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۵۹] مغازی‌ واقدی‌، ج‌۱، ص‌۱۳۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۶۰] آل‌ عمران‌، ۱۸۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۶۱] سیره‌ ابن‌ هشام‌، ج‌۲، ص‌۷۲۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۶۲] مغازی، ص ۴۳۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۶۳] مغازی، ص ۵۷۱</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۶۴] مغازی، ص ۵۶۸</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۶۵] مغازی، ص ۵۷۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۶۶] مغازی، ص ۱۴۴</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۶۷] مغازی، ص ۴۱۴- ۴۱۵</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۶۸] مغازی، ص ۷۷۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۶۹] مغازی، ص ۷۳۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۷۰] مغازی، ص ۷۳۴</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۷۱] مغازی، ص ۷۳۶</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۷۲] مغازی، ص ۶۹۴</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۷۳] مغازی، ص ۱۴۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۷۴] مغازی، ص ۱۱</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۷۵] مغازی، ص ۵۵۲- ۵۵۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۷۶] مغازی واقدی، ص۷۷۹-۸۰۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۷۷] مغازی، ص ۳۸۱-۳۸۲</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۷۸] مغازی، ص ۴۹۱</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۷۹] مغازی، ص ۱۷۵</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۸۰] مغازی، ص ۳۷۹</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۸۱] مغازی، ص ۳۹۹-۳۹۸</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۸۲] مغازی، ص ۳۹۹- ۴۰۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۸۳] مغازی، ص ۱۹۹</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۸۴] مغازی، ص ۲۲۴</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۸۵] مغازی، ص ۲۲۵</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۸۶] مغازی، ص ۲۲۸</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۸۷] مغازی، ص ۷۰۵</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۸۸] مغازی، ص ۲۰۹</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۸۹] مغازی، صص ۳۵ ـ ۷۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۹۰] طبقات‌ ابن‌ سعد، ج‌۱، ص‌ ۳۶۱</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۹۱] طبقات‌ ابن‌ سعد، ج‌۱، ص‌ ۳۶۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۹۲] مغازی، ص ۱۸۷</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۹۳] مغازی، ص ۴۸۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۹۴] طبقات‌ ابن‌ سعد، ج‌۱، ص‌ ۳۵۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۹۵] مغازی واقدی، ج۲، ص۶۵۵</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۹۶] مغازی، ص ۴۰۸</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۹۷] مغازی، ص ۴۱۵</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۹۸] مغازی، ص ۶۱۷</p>
<p style="text-align: justify;">[۱۹۹] مغازی، ص ۶۱۸</p>
<p style="text-align: justify;">[۲۰۰] مغازی، ص ۶۲۰</p>
<p style="text-align: justify;">[۲۰۱] مغازی، ص ۶۲۳</p>
<p style="text-align: justify;">[۲۰۲] مغازی، ص ۶۱۸-۶۱۹</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://ammre.ir/%d8%ad%da%a9%d9%88%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%82%db%8c-%d9%be%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%a8%d8%b1%d8%b5/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شیوه همسرداری پیامبر(ص)</title>
		<link>https://ammre.ir/%d8%b4%db%8c%d9%88%d9%87-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%be%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%a8%d8%b1%d8%b5/</link>
		<comments>https://ammre.ir/%d8%b4%db%8c%d9%88%d9%87-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%be%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%a8%d8%b1%d8%b5/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Feb 2015 19:13:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[تاریخ اسلام]]></category>
		<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">https://ammre.ir/?p=218</guid>
		<description><![CDATA[مقدمه                                                                                     سپاس و ستايش سزاوار خداوندى است كه تمام جهان و از جمله انسان را آفريد و زن و مرد را زوج يكديگر قرار داد و زن را موجب آرامش مرد، و خانه يا محل زندگى را آرامشگاه آنان قرار داد. درود بر پيامبرانش كه هر يك براى هدايت و راهنمايى بشر كوشيدند؛ به ويژه ...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_82" style="width: 249px" class="wp-caption alignleft"><a href="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2015/02/abedini-1.jpg"><img class="  wp-image-82" src="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2015/02/abedini-1.jpg" alt="احمد عابدینی" width="239" height="231" /></a><p class="wp-caption-text">احمد عابدینی</p></div>
<p style="text-align: justify;"><strong>مقدمه                                                                                     </strong></p>
<p style="text-align: justify;">سپاس و ستايش سزاوار خداوندى است كه تمام جهان و از جمله انسان را آفريد و زن و مرد را زوج يكديگر قرار داد و زن را موجب آرامش مرد، و خانه يا محل زندگى را آرامشگاه آنان قرار داد.</p>
<p style="text-align: justify;">درود بر پيامبرانش كه هر يك براى هدايت و راهنمايى بشر كوشيدند؛ به ويژه خاتم آنان كه از هر جهت آدميان را به سر منزل هدايت رهنمون ساخت؛ گفتار و رفتارش همه ادب بود و هدفش بر انگيختن و به حدّ نهايت رساندنِ مكارم اخلاق؛ (بعثت لأتمم مكارم الاخلاق)(1).</p>
<p style="text-align: justify;">سلام بر اهل بيت او كه بهترين شاگردان و درس‏آموختگان مكتب او هستند و اخلاق نيكوى پيامبر(ص) را سرمشق زندگى خود قرار دادند، تا نشان دهند اخلاق و روش پيامبر اكرم (ص) قابل پيروى است و الگوى كاملى است كه بايد از آن درس زندگى آموخت: «لكم فى رسول الله اسوة حسنة(2)»</p>
<p style="text-align: justify;">براى اين‏كه افعال، رفتار و گفتار اين پيامبر رحمت و اين الگوى تام و تمام براى هدايت بشر به دست فراموشى يا تحريف و يا حذف سپرده نشود، خداوند منّان نمونه‏هايى از آن را در كتاب جاويدِ خود &#8211; قرآن مجيد &#8211; و از طريق وحى براى قرائت و آموزش مردم فرو فرستاد و خودش حفاظت آن را به عهده گرفت: «انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون(3)»، تا همگان از اين نور الهى بهره بگيرند.</p>
<p style="text-align: justify;">زمانى كه به مطالعه و تفسير آيات سوره احزاب مشغول بودم و به تفاسير متعدّد شيعه و سنّى مراجعه مى‏كردم، از كثرت مطالبى كه در آنها درباره اخلاق نيكو، برخوردِ سنجيده، بزرگوارى و كرامت حضرت به چشم مى‏خورد به وجد آمدم و پيش خود گفتم اگر قطره‏اى از اين اخلاق در جامعه پخش شود و مردم از آن بهره‏مند شوند، كافى است تا آمار طلاق‏هاى جنجالى و برخاسته از نزاع، به صفر برسد و كانون خانواده‏ها گرم شود و از كدورت، حرف‏هاى زشت و&#8230; اثرى باقى نماند.</p>
<p style="text-align: justify;">كم‏كم شوق و اشتياقم به نوشتن برخى از آن نمونه‏ها بيشتر شد، ولى پيوسته اين دغدغه در ذهنم وجود داشت كه شايد اين كار تكرارى باشد و ديگران چنين مطالبى را نوشته باشند. به همين جهت كتاب‏هاى نوشته شده و در دسترس درباره زندگى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را ورق زدم و پس از اطمينان از اين‏كه اين مطالب با اين سبك و هدف وجود ندارد، شروع به نوشتن كردم.</p>
<p style="text-align: justify;">دست‏نوشته‏ها ابتدا در مجله پيام زن (آذرماه 78 تا خرداد 79) به چاپ رسيد. اكنون پس از گذشت دو سال و كم‏ياب شدن شماره‏هاى آن مجلّه و نياز جامعه به اين گونه مباحث اخلاقى و نو، انتشارات هستى‏نما تصميم گرفت آن مقاله‏ها را با ويرايش جديد منتشر كند تا در پيشبرد اخلاق كريمه در جامعه سهيم باشد؛ سعيهم مشكور.</p>
<p style="text-align: justify;">با گذشت تقريباً يك سال و نيم از انتشار كتاب نسخه‏هاى آن كم‏ياب و بلكه ناياب شد. پيشنهاد اوّل اين بود كه همان كتاب با تغييرات بسيار اندك تجديد چاپ شود ولى بنده به جهاتى با اين پيشنهاد موافق نبودم، زيرا در اين صورت به پيشنهادهاى متعددى كه دوستان مطرح ساخته بودند و انتقاداتى كه خوانندگان محترم داشتند اعتنا نشده بود و اين خلاف ادب نويسندگى است. از سوى ديگر، اگر چه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم به مقتضاى عطوفت و مهربانيش هديه‏هاى ناقابل را نيز مى‏پذيرد، هديه دهنده نيز لازم است تلاش خود را مبذول دارد تا حتى‏الامكان بهترين داشته خود را عرضه كند. به همين جهت، تصميم گرفته شد كه تا آنجا كه ممكن است به پيشنهادها عمل شود و اشكال‏ها بر طرف شود و الحمدلله چنين شد اما برخى اشكالات، پاسخ مثبت نيافت كه در اينجا عذر خود را بيان مى‏كنم شايد كه مقبول افتد.</p>
<p style="text-align: justify;">از جمله اشكالات اين بود كه چرا در اين كتاب پيرامون حضرت خديجه‏عليها السلام بهترين و با وفاترين همسر پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم بحث مستقلى مطرح نشده است و نوع رفتارهاى او با پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم يا رفتارهاى حضرت با او، مطرح نگشته است.</p>
<p style="text-align: justify;">عذر بنده در نياوردن بحث مستقل پيرامون حضرت خديجه‏عليها السلام اين است كه او با پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم مشكل خاصى نداشته‏اند تا آن را مطرح و در خلال آن اخلاق مبارك پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم را روشن سازم تا الگويى براى مردان جامعه ما قرار گيرد. بلكه حضرت خديجه‏عليها السلام تمامى مال و امكانات خود را در اختيار پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم و در خدمت پيشبرد دين وى قرار داد و خودش چونان خادمى فداكار در خدمت آن حضرت بود.</p>
<p style="text-align: justify;">با چنين اوصافى سخن از چگونگى همسردارى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم يا شيوه‏هاى مديريتى او بى‏معنى مى‏نمايد، زيرا ديگران نيز ادعا مى‏كنند كه اگر همسرى اين‏چنين عاشق و وفادار داشته باشند آنان نيز زندگى آسوده‏اى خواهند داشت. تازه، توقع و انتظار آقايان زياد مى‏شود كه همسرشان مانند حضرت خديجه‏عليها السلام باشد، بدون اين كه خودشان شمه‏اى از اخلاق پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم را داشته باشند.</p>
<p style="text-align: justify;">به همين جهت، بحث شيوه همسردارى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم از دوران پس از حضرت خديجه‏عليها السلام شروع شد تا نمونه‏هايى از اخلاق خوب و مديريت عالى آن حضرت براى ديگران روشن شود و مردان بتوانند اخلاق او را سرمشق قرار دهند و با كوچك‏ترين خطا يا تخلف همسرشان، زندگى را براى آنان به جهنم تبديل نكنند.</p>
<p style="text-align: justify;">از سوى ديگر، زنان بدانند كه آثار و تبعات اعمال آنان، به خودشان برمى‏گردد و تا تاريخ وجود دارد خوبى و بدى آنان نيز وجود دارد و به گوش افراد مى‏رسد، حتى اگر همسران پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم يا دختران خليفه‏ها و سردمداران باشند.</p>
<p style="text-align: justify;">بنابراين تنها راهِ به ياد ماندن نام نيك در دنيا و آخرت، نيك بودن رفتار و اعمال انسان‏هاست، نه چيز ديگر.</p>
<p style="text-align: justify;">اشكال ديگر اين بود كه اين كتاب با فرهنگ فعلى ما سازگارى ندارد. بنابراين بايد در فصلى جداگانه جوّ آن روز حجاز، وضع اقتصادى، فرهنگى، معيشتى و امنيتى آن كاملاً تشريح مى‏شد تا مطالب كتاب خلاف عقل و خلاف عرف قلمداد نشود.</p>
<p style="text-align: justify;">عذر بنده در نوشتن كتاب به صورت فعلى اين بود كه از گذشته دور وقتى كتاب‏هاى تاريخ پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم را مى‏خواندم، هميشه بحث‏هاى طولانى تشريح جزيرةالعرب، قبايل قحطانى و عدنانى و&#8230; مرا آزار مى‏داد و پيوسته خواهان كتابى مختصر و بدون امور تاريخى و جغرافيايى قبايل بودم. امّا با اين حال، نيك متوجه بودم كه اگر انسان در جوّ آن زمان‏ها نباشد و آن شرايط را حسّ نكند نمى‏تواند معناى كلمات و رفتارها را خوب ادراك كند. هر سخن و رفتار تنها در شرايط خاص خودش معنا و مفهوم اصلى خود را دارد، نه در شرايط ديگر.</p>
<p style="text-align: justify;">به همين جهت، تصميم گرفتم در كنار هر حادثه‏اى، شرايط زمان و مكان آن حادثه را به اختصار بيان كنم. بر اين اساس، نوشته پيش رو چندين مرتبه مرور شد تا در ضمن رعايت اختصار، تا حدّ امكان، جوّ آن روز نيز به تصوير كشيده شود.</p>
<p style="text-align: justify;">پس از همه اين تغييرات، كتاب به دست ويراستار جديد سپرده شد؛ بدان اميد كه براى ماندگارى و تقديم به ساحت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مناسب‏تر باشد. با اين حساب، اگر نام مجموعه كارهاى انجام شده، «بازنگارى» ناميده شود سخن گزافى نخواهد بود.</p>
<p style="text-align: justify;">در پايان از همه كسانى كه به نوعى در تكوّن اين اثر سهمى داشته‏اند، به ويژه برادر عزيز جناب حجةالاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ محمود واحد و خواهر گرامى حاجيه سعيده منتظرى كه با بررسى دقيق چاپ اوّل كتاب و پيشنهادهاى خوب و مناسبشان زمينه تجديدنظر كامل در آن را فراهم نمودند و آقاى فريبرز راهدان كه ويراستارى نهايى را به عهده گرفت، تشكر مى‏كنم و از خداوند منّان خواهانم كه اين اثر را داراى ثمرات خوب و شيرين قرار دهد و زمينه‏اى گرداند تا بسيارى از اختلاف‏ها و ناسازگارى‏ها به مسالمت، خوش‏رويى و خوش‏خُلقى تبديل شود و ثواب اصلاح ذات البين را در پى داشته باشد و در ثواب آن همه را شريك فرمايد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پيش‏درآمد</strong></p>
<p style="text-align: justify;">سپاس و ستايش بيكران مخصوص آن ذات رحمان و رحيمى است كه خود را در آغاز سوره‏ها و در جاى جاى كتاب كريمش با همين اوصاف شناسانده و حتّى رحمانيّت را از اوصاف خاصّ خويش قرار داده و فرموده است: «قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن اياً ما تدعوا فله الاسماء الحسنى»(4) و در جاهاى متعدّد، مهربانى و رحمت را بر خود واجب كرده: «كتب على نفسه الرحمة»(5) و در نخستين سوره قرآنش كه فاتحة الكتاب است و روزانه ده بار خواندن آن را واجب فرموده، رحمان و رحيم بودن خود را تكرار كرده است تا نشان دهد «مالك يوم الدين»(6) خداوند رحمان و رحيم است و با اين ويژگى‏ها به حساب آدميان رسيدگى مى‏كند. افزون بر اينها پيامبرى فرستاده كه سراپا رحمت است و «رحمةً للعالمين(7)» لقب يافته تا به آدميان بياموزد كه راه و رسم زندگى خوب، برخوردارى از رحمت، مهربانى و عطوفت است.</p>
<p style="text-align: justify;">آرى، پيامبرى از جنس ما، در ميان ما، با مشكلاتى همچون مشكلات ما، با سرپنجه رحمت و محبت بر همه مشكلات فايق آمد تا نشان دهد كه مى‏توان با محبّت زيست و اصل را بر محبّت نهاد و در سايه آن، دل‏هاى سخت‏تر از سنگ را نيز رام و مطيع خود ساخت.</p>
<p style="text-align: justify;">براى اين كه الگوى كامل و بلكه كامل‏ترين الگو براى تمامى انسان‏ها در تمامى شرايط باشد، در محيطى خشن، خشك، با انسان‏هايى كه غير از جنگ و خشونت چيز ديگرى نمى‏شناختند، مبعوث شد. گرفتارى‏هاى بى‏شمارى كه براى كمتر انسانى ممكن است همه با هم اتّفاق بيفتد، برايش اتفاق افتاد، و او در همه مراحل، تنها، راه رحمت را پيش گرفت.</p>
<p style="text-align: justify;">بررسى زندگانى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم از اين حيث، به كارى فراوان و دامنه‏دار و نوشتن چندين جلد كتاب نياز دارد تا شايد شمّه‏اى از اخلاق و رفتار آن بزرگوار بر كاغذ آيد و آن كار مسلماً از عهده يك نفر بيرون است. به همين جهت، نوشتار حاضر، تنها به بررسى مهربانى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم در خانواده مى‏پردازد كه البته چون بررسى تمامى جوانب آن نيز از عهده اين قلم خارج است، به بيان نمونه‏هايى از آن بسنده مى‏نمايد.</p>
<p style="text-align: justify;">در اين نوشتار تلاش شده تا از ديدگاه امور خانوادگى به اين مسأله پرداخته شود، زيرا پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم نه تنها همسران متعدّد داشته &#8211; و اين خود طبعاً در محيط خانه مشكل‏ساز است &#8211; بلكه برخى از آن زنان از ويژگى‏هاى روحى خاصّى برخوردار بوده‏اند و حتّى جنگ بزرگى نظير جَمَل را رهبرى نموده و در ميدان جنگ حاضر شده و در امور ريز و درشت دخالت مى‏كرده‏اند. به همين جهت، هر مسلمانى دوست دارد بداند پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم در خانه، با همسران خود چگونه رفتار مى‏كرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">آيا خانه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم هر روز پر از نزاع، زد و خورد و حرف‏هاى ناشايست بود؟ آيا زنان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم &#8211; از آن‏رو كه وى رسول خدا و حكم او حكم خدا و داراى لشكر و امكانات و فرماندهى بود &#8211; كاملاً تسليم او بودند و هيچ تخلّفى نمى‏كردند و تنشى در خانه وجود نداشت؟ يا اين‏كه از طرف همسران، يا برخى از آنان، پيوسته سعى در ايجاد نزاع، اختلاف و درگيرى مى‏شد، ولى آن حضرت‏صلى الله عليه وآله وسلم با گذشت، محبّت و بزرگوارى، آنان را شرمنده مى‏ساخت و از همين راه توانسته بود چندين همسر را اداره كند، بدون اين‏كه نياز باشد وقت خود را صرف دعواهاى خانوادگى كند و يا آنان را مجبور نمايد در نكاح او باقى باشند؟</p>
<p style="text-align: justify;">آن حضرت بدون اين‏كه با امكانات مادّىِ فراوان، آنان را به سكوت بكشاند؛ همچنين بدون اين‏كه نياز باشد آزادى آنان را محدود يا شخصيت آنان را تحقير كند، با اخلاق حسنه و كرامت و بزرگوارى همگان را تسليم خود مى‏كرد و حتّى هنگامى‏كه برخى از همسران توطئه عظيمى عليه او تدارك ديدند و خداوند، پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم را از آن توطئه آگاه ساخت، آن حضرت‏صلى الله عليه وآله وسلم تنها قسمتى از ماجرا را براى آنان بازگو كرد و با بزرگوارى تمام از گفتن ساير مراحل توطئه خوددارى كرد و حتّى آنان را به خاطر توطئه مورد عتاب و طلاق و&#8230; قرار نداد.</p>
<p style="text-align: justify;">به هر حال، در كتاب حاضر سعى بر نشان‏دادن سازگارى‏ها و بزرگوارى‏هاى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم در خانواده است. در انتخاب نمونه‏ها تلاش شده مواردى ذكر شود كه از مسلّمات تاريخ و يا داراى شاهد قرآنى باشد و هر دو گروه شيعه و سنّى به گونه‏اى آن‏را بيان كرده باشند.</p>
<p style="text-align: justify;">نخست ذكر چند نكته، ضرورى به نظر مى‏رسد:</p>
<p style="text-align: justify;">اوّل اين‏كه توجّه داشته باشيم در امور اجتماعى نمى‏توان علّت‏ها را از يكديگر كاملاً جدا كرد و سهم هر علّت را در معلول و در حوادث بعدى به طور كامل، ردّيابى نمود.</p>
<p style="text-align: justify;">در آزمايشگاه‏ها و علوم طبيعى، همه عوامل و شرايط را ثابت و تنها يكى از آن مجموعه را متغيّر قرار مى‏دهند و اثر آن‏را بررسى مى‏كنند. در آزمايش بعدى اين عامل را ثابت و عامل ديگرى را متغيّر قرار مى‏دهند؛ امّا در بررسى امورى‏كه مربوط به جامعه انسانى است، عوامل دست ما نيست، تا برخى را ثابت و برخى را متغيّر قرار دهيم.</p>
<p style="text-align: justify;">از سوى ديگر، بشر چون داراى ذهن و عقل و شعور است، براى خود برنامه‏ريزى كرده، آنها را از ديگران مخفى مى‏كند. گاه در گير و دار مسايل روزمره حوادثى پيش مى‏آيد كه موجب مى‏شود پرده از اسرار برافتد و درون افراد آشكار شود، ولى بسيارى از مكنونات و اسرار پيوسته مخفى مى‏ماند. در حالى‏كه اين برنامه‏ها و تصميم‏هاى درونى، اثرات فراوانى در خارج گذاشته و كارهاى مختلفى بر اساس آن انجام گرفته، ولى انگيزه و علّت اصلى اين كارها ظاهر نشده است. براى نمونه هر كس مى‏تواند به زندگى شخصى خود سرى بزند و يا زندگى‏نامه برخى سياستمداران شكست‏خورده را &#8211; كه در اواخر عمر نوشته‏اند &#8211; مطالعه كند.</p>
<p style="text-align: justify;">در بررسى سازگارى‏هاى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم با همسرانش و اعمال و رفتار آنان با پيامبر، همه اين امور وجود دارد. امروزه از زمان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم با گذشت هزار و چهار صد سال و نيز وجود دست‏هاى مرموزى كه پيوسته براى حمايت از شخصى و منكوب كردن شخص ديگرى در طول تاريخ، به فعاليت مى‏پرداخته‏اند، يافتن عوامل و نقش هريك و بررسى و توجيه هر كار، با مشكلات بسيارى مواجه است.</p>
<p style="text-align: justify;">در اين نوشتار، براى اين‏كه مشكلى بر مشكلات افزوده نشود و حتّى‏المقدور در حلّ مشكلات و آسان كردن آنها تلاش گردد، سعى‏شده است هنگام بررسى هر عامل، از ساير عوامل چشم‏پوشى شود و آن عامل، در وقت و جاى مناسب خود بررسى گردد.</p>
<p style="text-align: justify;">به عبارت ديگر، اگرچه جامعه و تأثيرات افراد در يكديگر به صورت آزمايشگاه علوم طبيعى نيست، ولى سعى بر آن بوده تا هنگام بررسى، براى سهولتِ فهم، نظير آزمايشگاه عمل شود. همچنان‏كه سعى شده حوادثى كه ناگهان به وقوع مى‏پيوسته، تحليل و بررسى گردد و عوامل مخفى آن با توجّه به قراين و شواهد موجود روشن گردد.</p>
<p style="text-align: justify;">دوّم اين كه فكر و اعتقاد افراد، در فهم، گزينش، انتخاب و حلّ تعارض بين نقل قول‏ها تأثير دارد. مثلاً كسى كه همه انبيا را از تمامى خطاها و اشتباهات مصون مى‏داند آياتى نظير «و عصى آدم ربَّه فغوى(8)» را به گونه‏اى مى‏فهمد و تفسير مى‏كند كه مخالفان عقيدتى او اين گونه نمى‏فهمند و تفسير نمى‏كنند.</p>
<p style="text-align: justify;">در بحث شيوه همسردارى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم نيز همين گونه است. زيرا اگر چه روايات تاريخى و آياتى كه انتخاب شده همه در كتاب‏هاى روايى و تفسيرى اهل سنت موجود است ولى چه بسا عشق و علاقه وافر آنان به تمامى صحابه، به ويژه خليفه اول و دوم و دختران آنان، موجب شود كه اين‏گونه امور تاريخى را به گونه ديگرى بفهمند و توضيح دهند. ما ضمن احترام به فهم و تفسير آنان عرض مى‏كنيم آنچه فعلاً مدّنظر ماست اثبات حقانيت اين گروه يا آن گروه نيست، بلكه آنچه اكنون براى ما مهم است، راه يافتن به اخلاق پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم است تا براى همه ما الگو باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">بنابراين، ناسازگارى‏هاى همسران پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم را بايد بدون حسّاسيت روى اسامى ذكر شده، مطالعه كرد و نقل نام‏ها را از لوازم مستند بودن حوادث دانست، نه چيز ديگر.</p>
<p style="text-align: justify;">سوّم اين كه بررسى شخصيت‏هايى مثل پيامبر خاتم‏صلى الله عليه وآله وسلم كه الگو و اسوه زندگى است و قرآن او را به عنوان اسوه معرفى كرده، حساسيت و دقّت خاصى را مى‏طلبد و بيان هر كلمه درباره آن وجود شريف و زندگى وى همگان را حسّاس مى‏كند. مسلمانان عموماً به آن گفته حسّاسند، زيرا زندگى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم براى آنان الگو است. شيعيان نيز نسبت به آن كلام حسّاسيت نشان مى‏دهند، زيرا افزون بر الگو گرفتن از وى، پيامبر را در تمامى امور معصوم مى‏دانند و معتقدند او نه تنها به واجبات عمل مى‏كرد، بلكه از مكروهات نيز اجتناب مى‏نمود و اگر بر سر دو راهى واقع مى‏شد، راهى را كه بهتر بود، برمى‏گزيد. از دو مستحب، آنچه را كه مستحب‏تر بوده انجام مى‏داد و از دو كار مباح آنچه را كه داراى مصلحت بيشترى بود، انتخاب مى‏كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">حتّى برخى از غير مسلمانان نيز نسبت به زندگى حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله وسلم حسّاس‏اند، زيرا يا افراد معمولى هستند و مى‏خواهند او را بشناسند، تا اگر الگوى مناسبى براى زندگى است، او را سرمشق و اسوه خود قرار دهند و از وى پيروى كنند، و يا اگر عناد دارند، به گمان خود مى‏خواهند نقطه ضعفى بيابند و با مطرح‏كردن آن از ايمان‏آوردن مردم به آيين محمّدى جلوگيرى كنند و حتّى اگر توانستند مسلمانان را از دين خود خارج نمايند. بنابراين هر بخش از زندگى ايشان نياز به بحث مفصّل دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">به هرحال، در هر بحث بايد جوانب مختلف را در نظر داشت و مورد بررسى قرار داد و در جنبه‏هايى كه شبهه‏اى وجود دارد و غبارى بر آن چهره زلال و الگوى بى‏نظير مى‏افكند، بحث كرد و تلاش نمود تا شبهه از ذهن‏هايى كه به دنبال حقيقت مى‏گردند، زايل شود.</p>
<p style="text-align: justify;">نكته آخر اين كه كسانى كه اكنون شبهه‏اى را مطرح مى‏كنند، پس از هزار و چهارصد سال پا به صحنه گيتى گذارده‏اند و در اين مدّت، بسيارى از آداب و رسوم تغيير كرده، بسيارى از امكانات، ايجاد و يا تكميل‏شده و به اصطلاح، زمين و زمان تغيير كرده است. به همين‏جهت، براى پاسخ‏گويى به هر شبهه‏اى بايد با بيان زمان و مكانِ آن حادثه، خود را در آن جوّ قرار دهيم تا معلوم شود آيا در آن اوضاع، پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم بهترين راه را انتخاب كرده است يا نه. بنابراين جواب دادن به هر پرسش و شبهه نياز به بحث‏هاى جنبى دارد كه بدون توجّه به آنها نمى‏توان جوابى به شبهات داد.</p>
<p style="text-align: justify;">به عنوان مثال، سبب تعدّد زوجات پيامبر موضوع بخش نخست فصل اول است كه در آن پس از طرح آراى مختلف در زمينه موضوع بحث برانگيز چندهمسرى پيامبر چنين نتيجه‏گيرى مى‏شود كه ازدواج‏هاى متعدّد پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم نه تنها مباح، بلكه لازم و ضرورى بود و به نوبه خود فداكارى به حساب مى‏آمد تا حضرت‏صلى الله عليه وآله وسلم زنان بى‏سرپرست را سرپرستى كند، قبايل مختلف را به خود و اسلام متمايل سازد، كينه‏ها را تقليل دهد، روحيات ضعيف‏شده را تقويت كند، سبب آزادى اسرا را فراهم سازد و&#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;">از آن‏جا كه اين كار در آن زمان و مكان فداكارى و گذشت به حساب مى‏آمد، تمامى مشركان، يهوديان و ساير دشمنان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم كه در آن زمان زبان به انتقاد گشودند و انواع اتّهامات را متوجّه ايشان ساختند، هيچ‏كدام، چنين نقصى را متوجّه آن حضرت نكردند، بلكه ازدواج‏هاى او را ستودند. حتّى ابوسفيان كه بزرگ‏ترين دشمن پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم بود و تا آخر هم دست از مخالفت با دين اسلام برنداشت، وقتى شنيد ايشان با امّ‏حبيبه &#8211; دختر ابوسفيان &#8211; ازدواج كرده است، از فرط خوشحالى گفت: «هذا الفحل لا يرغم انفه»؛ شكست و خوارى بر اين جوانمرد مباد!</p>
<p style="text-align: justify;">نوشتار حاضر، در بردارنده اين سه فصل است:</p>
<p style="text-align: justify;">1.نمونه‏هايى از ناسازگارى همسران پيامبر. اين فصل كه در آن نمونه‏هايى از ناسازگارى‏هاى همسران پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم با استفاده از آيات و روايات بيان مى‏گردد به دو بخش تقسيم مى‏شود:</p>
<p style="text-align: justify;">در بخش اوّل، نمونه‏هايى از آيات قرآن را كه در آنها برخى كارهاى همسران پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و آزار و اذيت‏هاى آنان بيان شده است، مطرح مى‏كنيم. در اين بخش، سعى بر اين است كه در مرحله اوّل، بدون نظر به شأن‏نزول‏ها و ساير مسايل جنبى، خود آيات مورد تحليل قرار گيرد. سپس به شأن‏نزول‏ها، نظرى افكنده شود و در مواردى كه شأن‏نزول‏هاى مختلفى ذكر شده، با كمك خودِ آيه، يكى از آنها ترجيح داده شود.</p>
<p style="text-align: justify;">در بخش دوم، به ذكر نمونه‏هايى از ناسازگارى‏هاى همسران پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم با استفاده از روايات پرداخته شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">روشن است كه در هيچ‏يك از اين دو بخش، نه در صدد برشمردن تمامى موارد ناسازگارى و نه در صدد بيان مهم‏ترين آنها بوده‏ايم، بلكه آنچه ذكر شده، تنها نمونه‏هايى است بدون هيچ ويژگى خاص ديگر.</p>
<ol style="text-align: justify;" start="2">
<li>تعدّد همسران پيامبر(ص)، انگيزه‏ها و دستاوردها. اين فصل مباحث و نمونه‏هاى مطرح شده را از ديدگاهى ديگر مورد نگرش قرار مى‏دهد. آن ديدگاه اين است كه بر سر منشأ مشكلات برمى‏گرديم و اين بحث را مطرح مى‏سازيم كه چرا پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم ازدواج‏هاى متعدّد نمود تا زنان به خاطر غيرت، حسودى و&#8230; به آزار وى بپردازند؟ اين قسمت طى سه بخشِ «علّت تعدّد همسران پيامبر»، «دستاوردهاى ازدواج‏ها» و «چند پرسش درباره زندگى خصوصى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم» توضيح داده شده است.</li>
<li>بزرگوارى و اخلاق نيكوى پيامبر. شامل دو بخش است: نمونه‏هايى از برخورد پيامبر با ديگران و برخوردهاى پيامبر در خانواده.</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">چون بحث اصلىِ اين نوشتار، سازگارى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم با همسرانش است طىّ دو فصل به عنوان زمينه‏ساز اين بحث، به برخى اختلافات زنان آن حضرت با يكديگر، آزار و اذيّت‏ها يا حدّاقل كم‏لطفى‏هايى كه به پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم نمودند، اشاره گشته و همچنين به شبهاتى كه درباره تعدّد همسران آن حضرت و نظاير آن وجود دارد پاسخ داده شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">در فصل سوم جان سخن اين است كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم با چه روش و منشى در خانه مديريت مى‏كرد و چگونه با همسران خود رفتار مى‏كرد كه توانست به خوبى آنان را از خود راضى كند و نه تنها ريشه‏هاى اختلاف و كدورت را بخشكاند، بلكه بتواند محبوب آنان شود؛ به طورى‏كه وقتى قرآن، آنان را بين باقى ماندن و ساختن با زندگى ساده و بى‏آلايش پيامبر يا طلاق‏گرفتن و به دست‏آوردن متاع دنيوى مخيّر كرد، آنان همگى زندگى با پيامبر اكرم را ترجيح دادند.(9)</p>
<p style="text-align: justify;">در اين فصل نيز بحث را در دو بخش پى‏گيرى كرده‏ايم: بخش اول را اختصاص داده‏ايم به بيان اخلاق و رفتار عمومى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم كه موجب جذب تمامى مردم مى‏شد؛ به طورى كه هر كس چند روزى با آن حضرت به سر مى‏برد، عاشق روش و منش ايشان مى‏گشت. در بخش دوم، اخلاق و سلوكى را كه در خانواده داشته‏اند، مورد بررسى قرار داده و از هر كدام چند نمونه را ذكر كرده‏ايم.</p>
<p style="text-align: justify;">اذعان داريم كه تمامى نمونه‏ها را نمى‏توان كشف و ذكر كرد، زيرا نه همه در كتاب‏ها به ثبت رسيده و نه در قرآن با صراحت از آنها سخن رفته است و نه اين‏كه نوشته حاضر گنجايش همه آن مطالب را دارد. حتّى ما تمامى زواياى زندگى آن حضرت را درك نمى‏كنيم. بنابراين از چند سو محدوديت وجود دارد و ما را در محدوده ذكر چند نمونه نگاه مى‏دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتى خداوند كه خالق پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم و خالق كلّ موجودات جهان است، با جمله «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ»(10) او را مى‏ستايد گويى خداوند از اخلاق پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم به شگفت آمده است از اين‏كه چگونه به او انواع تهمت‏ها را بزنند، انواع آزار و اذيت‏ها را برسانند، ولى او در زمان ضعف و بى‏ياورى خم به ابرو نياورد و در وقت توانمندى و اقتدار به‏راحتى از مقصّران بگذرد و با گفتن «اذهبوا انتم الطّلقاء»(11)؛ )برويد شما آزاديد( بر تمامى گذشته‏ها خطّ عفو و بخشش بكشد و حتّى حاضر نباشد گذشته دشمنان را به يادشان بياورد.</p>
<p style="text-align: justify;">شايد به همين‏جهت در آيه قرآن به جاى خُلق حَسَنٌ تعبير به خُلق عظيم كرده است. زيرا واژه‏شناسان مى‏دانند كه اخلاق را با لفظ حَسَن مى‏ستايند و جا داشت خداوند بفرمايد: إِنَّ خُلقَكَ حَسَنٌ؛ امّا تعبير عظيم همراه با حرف «على» و حرف قسم «لام» بيانگر ويژگى‏هاى خاصى از اخلاق و روش آن حضرت است كه با لفظ حَسَن قابل بيان نبوده است.</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم چنان عمل مى‏كند كه همه دشمنان نيز وى را به امانت‏دارى، راست‏گويى و راست‏كردارى بشناسند و پيوسته امانت‏هاى خود را نزد او بگذارند و در بين انسان‏ها با تمامى مسالِك و رفتارها تنها او لقب امين را از آنِ خود كند و در نزد دوست و دشمن به اين ويژگى شناخته شود.</p>
<p style="text-align: justify;">در پايان اين مقدّمه اميد اين است كه همگان از اخلاق كريمه و رفتار بزرگوارانه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم درس بياموزيم و با به كار بستنِ اندكى از آن روش‏ها به زندگى خانوادگى خود طراوت بخشيم و از نزاع‏هاى بيهوده بپرهيزيم و سعى كنيم بر خوبى‏هاى خود بيفزاييم و از بدى‏هاى خويش بكاهيم.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>فصل اوّل</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>نمونه‏هايى از ناسازگارى‏هاى‏همسران‏پيامبر(ص)</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> الف. از منظر آيات</strong></p>
<p style="text-align: justify;">نمونه اوّل:</p>
<p style="text-align: justify;">«يآ أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَآ أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغِى مَرْضَاتَ أَزْوجِكَ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحيِمٌ × قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أيْمنِكُمْ وَ اللَّهُ مَوْلكُمْ وَ هُوَ العَليمُ الحَكيِمُ × وَ إذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلى بَعْضِ أَزْوجِهِ حَدِيثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعضٍ فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قَالَتْ مَنْ أَنبَأَكَ هَذا قالَ نَبَّأَنِىَ العَليِمُ الخَبيِرُ × إِن تَتُوبَآ إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَ إِنْ تَظهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلهُ وَ جِبرِيلُ وَ صَلِحُ المُؤْمِنيِنَ و المَلئِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهيِرٌ»(12)</p>
<p style="text-align: justify;">اى پيامبر! چرابراى جلب رضايت همسرانت، آنچه را كه خدا بر تو حلال كرده است، حرام مى‏كنى؟ و خداوند بخشاينده و مهربان است. خداوند [راه] گشودن سوگندها را برايتان روشن كرده و او مولاى شما و دانا و حكيم است. و هنگامى‏كه پيامبر، سرّى را با برخى همسرانش در ميان نهاد و هنگامى‏كه او آن را [به ديگران] خبر داد و خداوند پيامبر را [از افشاى سرّ] باخبرساخت، پيامبر برخى را به او شناسانده و از گفتن برخى خوددارى كرد. هنگامى‏كه پيامبر، وى را از آن باخبر ساخت، [او] گفت: اين خبر را چه كسى به تو داد؟ [پيامبر ]گفت: خداى داناى آگاه، مرا باخبر ساخت. اگر شما دو زن توبه كنيد، بهتر است، امّا دل‏هاى شما منحرف شده است و اگر با پشتيبانى هم عليه او [پيامبر] قيام كنيد، خداوند ياور اوست و نيز جبرييل و مؤمنان شايسته و فرشتگان نيز پشتيبان وى خواهند بود.</p>
<p style="text-align: justify;">پيش از مراجعه به تفاسير و شأن‏نزول‏ها، امورى را كه از خود آيات مى‏توان به دست‏آورد، مرور مى‏كنيم، تا با كمك آن بتوانيم شأن‏نزول واقعى را بيابيم. اين كار از آن رو است كه شأن‏نزول‏هاى گوناگونى در اين‏جا نقل شده و اگرچه همه آنها در اين مشترك‏اند كه حفصه و عايشه موجبات ناراحتى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را فراهم كردند، ولى دانستن شأن‏نزول حقيقى در اين آيات بسيار مهم است، از آن رو كه معلوم مى‏گرداند نوع آزار چه بوده است.</p>
<p style="text-align: justify;">نكته‏ها و مطالب</p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>پيامبر اكرم براى جلب رضايت همسرانش، چيزى را كه بر وى حلال بود، بر خود حرام كرد.</li>
<li>نحوه حرام‏كردن اين گونه بود كه پيامبر اكرم سوگند ياد كرد كه ديگر آن حلال را مرتكب نشود.</li>
<li>با اين‏كه عمل به مفاد سوگند واجب است خداوند روا داشته كه افراد اين سوگند را بشكنند &#8211; و همان‏طور كه در روايات هست &#8211; كفّاره آن را هم بدهند، كه حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله وسلم نيز چنين كرد.</li>
<li>پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم به يكى از همسرانش، سرّى را گفت و از او خواست آن را فاش نكند.</li>
<li>او سرّ پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را فاش كرد.</li>
<li>به دنبال فاش ساختن راز، حوادثى به دور از چشم و آگاهى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم اتفاق افتاد.</li>
<li>خداوند، پيامبر را از آن حوادث باخبر ساخت.</li>
<li>پيامبر قسمتى از تبعات و نقشه‏هاى پيرامون سرّ فاش شده را به آن همسر گفت.</li>
<li>او با تعجّب پرسيد: «از كجا دانستى؟» و پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم جواب داد: »خداوند مرا باخبر ساخت.«</li>
<li>سرّى كه بيان شد، داراى اجزا و قسمت‏هاى متعدّد بود و پيامبر از برخى از آنها پرده برداشت و باقى را پوشيده نگه داشت.</li>
<li>افشاى سرّ و حوادث دنبال آن، داراى گناهى عظيم بود كه نياز به توبه داشت.</li>
<li>آن دو همسر، بر اثر اين خطا، به انحراف دل از حقّ گرفتار شدند كه توبه‏كردن براى آنان كار مشكلى بود.</li>
<li>ياور پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم، خداوند و جبرييل و مؤمنان شايسته مى‏باشند. از تفاسير و روايات و مفرد بودن صالح معلوم مى‏شود آن مؤمنِ ياور، تنها حضرت على‏عليه السلام است.</li>
<li>در صورت ادامه ماجرا و تصميم آن دو زن براى توطئه عليه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم ملائكه به يارى حضرت مى‏شتابند.</li>
<li>«وَ اِذْ» دلالت مى‏كند بر اين كه دو حادثه اتفاق افتاده كه مشابه يكديگر بوده و در يكى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم براى رضايت همسرانش چيزى را بر خود حرام كرده و در ديگرى سرّى از اسرار را با يكى از همسرانش در ميان گذاشته است.</li>
<li>از لحن آيات و خصوصاً با توجّه به آيات ديگر همين سوره &#8211; كه از زنان حضرت لوط و حضرت نوح كه شوهرانشان را اذيت كردند و به آنان خيانت روا داشتند، ذكرى به ميان مى‏آيد &#8211; روشن مى‏شود برخورد و عمل اين همسران كارى بسيار زشت و ناپسند بوده و نوعى خيانت محسوب مى‏شده است و آنان در حدّ زن حضرت لوط و زن حضرت نوح سقوط كرده‏اند.</li>
<li>از بيان ياوران متعدد براى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم روشن مى‏شود كه توطئه‏اى عميق مطرح بوده كه به راحتى قابل خنثى‏سازى نبوده است.</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">شأن‏نزول اول، ناسازگارى همسران، در ديدار پيامبر(ص) با آنان</p>
<p style="text-align: justify;">مفسّران در شأن‏نزول اين آيات، اختلاف زيادى دارند و مطالب گوناگونى را ذكر كرده‏اند، از جمله:</p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم پس از نماز صبح به حجره‏هاى همسرانش سرمى‏زد. نزد يكى از همسرانش(13) ظرف عسلى بود كه برايش هديه آورده بودند. او براى پيامبر از آن عسل، شربتى درست مى‏كرد. وقتى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم وارد مى‏شد تا سلام كند و بگذرد، او پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را نگه مى‏داشت تا شربت را به او بدهد.</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">عايشه حسادت كرد و به همسران ديگر رسول‏اللّه گفت: وقتى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم نزد شما آمد تا سلام كند، بگوييد دهانت بوى مَغافير مى‏دهد،(14) تا به اين وسيله پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را از ماندن بيشتر در يك جا و نوشيدن شربت منع كنند.</p>
<p style="text-align: justify;">عايشه همين‏كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم را ديد، بينى خود را گرفت و گفت: «مغافير خورده‏اى؟»</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر فرمود: «نه، نزد فلان زن، شربت عسل خورده‏ام.»</p>
<p style="text-align: justify;">عايشه گفت: «حتماً زنبور آن از شيره غُرْفُط مكيده است.»</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم براى رضايت همسرانش سوگند ياد كرد كه ديگر از آن شربت ننوشد.(15)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>گفته‏ها و نكته‏ها</strong></p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>طبق اين شأن‏نزول، سرّى را كه رسول‏اللّه به برخى همسرانش گفت، مربوط به تحريم شربت بود و حضرت نمى‏خواست خبر اين تحريم به گوش صاحب عسل برسد و ناراحت شود.</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">امّا اين‏كه چگونه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم پس از فاش‏شدن سرّ، برخى را براى فاش‏كننده سرّ گفت و برخى را نگفت و چگونه يك‏جمله خبرى كه بيانگر يك چيز است، قابل تقسيم است، معلوم نيست؛ همچنان كه معلوم نيست چرا كلمه «عرّف» به معناى «آگاه ساخت» را به كار برده، در حالى كه مناسب بود كلمه «توبيخ كرد» به كار مى‏برد، لذا اين شأن نزول با «عَرَّفَ بَعْضَه وَاَعْرَضَ عَنْ بَعْض»، سازگار نيست مگر اين‏كه گفته شود اين قسمتى از ماجرا بوده است.</p>
<ol style="text-align: justify;" start="2">
<li>از شأن‏نزول ذكر شده معلوم مى‏شود عايشه در خانه پيامبر داراى موقعيتِ خاصّى بوده است، زيرا وقتى او تصميم مى‏گيرد پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم را از ماندن بيشتر در يكى از حجره‏ها منع كند و به ديگران مى‏گويد به پيامبر بگوييد دهانت بوى مغافير مى‏دهد، آنان گوش مى‏كنند و چنين كارى را انجام مى‏دهند.</li>
<li>عايشه در برخورد با پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم ماهرانه عمل مى‏كند: اوّل با گرفتن دست جلوى بينى، پيامبر را حسّاس مى‏كند و وقتى حضرت مى‏فرمايد: «مغافير نخورده‏ام و عَسَل خورده‏ام.» با مهارت مى‏گويد: «حتماً زنبور عسل از شيره غُرفُط مكيده است!»</li>
<li>پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم هيچ‏گاه آزردگى خاطرِ همسرانش را نمى‏پسنديد و از همين‏رو براى رضايت خاطر آنان عسل را بر خود حرام كرد ولى چون مى‏خواست آن همسرش كه صاحب عسل است ناراحت نشود خواست خبر اين تحريم فاش نگردد و مردم نيز تصوّر نكنند كه عسل، حرام شده است.</li>
<li>معلوم مى‏شود همسران پيامبر اكرم به زنى كه دارنده عسل بوده، حسّاسيت داشته، مى‏خواستند او را از گردونه خارج كنند، يا خودشان را هم‏رتبه او قرار دهند.</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">شأن‏نزول دوم، برخورد همسران با پيامبر(ص) در داستان ماريه</p>
<p style="text-align: justify;">رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم هر روز اوقات فراغت را نزد يكى از همسرانش مى‏گذراند، تا رعايت عدالت بشود. روزى كه نوبت حفصه بود، بر او وارد شد، ولى حفصه از حضرت، اجازه خواست تا براى كارى نزد پدرش برود و در نبود او، حضرت ماريه قبطيه &#8211; كه مادر ابراهيم فرزند رسول‏اللّه و خادمه حضرت بود &#8211; را نزد خود خواند.</p>
<p style="text-align: justify;">حفصه برگشت و وقتى فهميد ماريه نزد پيامبر بوده است، بناى ناسازگارى را گذاشت و گفت: «در روز من، در حجره من و با غير من؟! حاشا!»؛ پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم براى راضى كردن او گفت: «ماريه را بر خود حرام مى‏كنم و سوگند به خدا كه ديگر با او خلوت نكنم، و تو اين مسأله را با كسى در ميان مگذار.» ولى حفصه بلافاصله عايشه را از اين حادثه باخبر كرد.(16)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>شأن‏نزول سوم</strong></p>
<p style="text-align: justify;">اين شأن نزول مانند شأن نزول دوم پيرامون تحريم ماريه است؛ فقط مقدارى اضافه دارد و نشان مى‏دهد كه حفصه به تحريم ماريه بر پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم قانع نشد و پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم ناچار شد او را از خليفه شدن ابوبكر و عمر پس از وفات خود، با خبر سازد و حفصه اين خبرها را به عايشه و او به پدرش ابوبكر رسانيد.(17)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>نكته‏ها و مطالب</strong></p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>از اين شأن‏نزول استفاده مى‏شود كه حفصه و عايشه در يك خطّ و در يك راستا كار مى‏كردند و اخبار را سريعاً به يكديگر منتقل مى‏كردند و عايشه نقش مركزيّت داشت و زود در جريان كارها قرار مى‏گرفت.</li>
<li>حفصه و عايشه نسبت به ماريه حسّاسيت داشتند و از اين‏كه پيامبر او را بر خود تحريم كرد، بسيار خوشحال شدند؛ به طورى‏كه وقتى پيامبر از حجره حفصه خارج شد، او با مشت به ديوار اتاق عايشه زد و وى را از اين خبر مهم آگاه كرد.</li>
<li>شايد حسّاسيت عايشه و حفصه &#8211; خصوصاً عايشه &#8211; از آن‏رو باشد كه هيچ‏كدام از همسران پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم در مدينه از ايشان داراى فرزند نشدند و تنها ماريه قبطيه بود كه صاحب فرزندى به نام ابراهيم شد. در اين صورت جاداشت عايشه &#8211; كه عقيم بود &#8211; بيشترين حسّاسيت را نشان بدهد.</li>
<li>يقيناً حفصه، مشكل ديگرى را با پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم در ميان گذاشته كه با تحريم ماريه، آن مشكل رفع نگشته و حضرت، ناچار شده از خليفه شدن پدر او سخن به ميان بياورد. وگرنه لزومى نداشت در هنگام عصبانيت و ناراحتى حفصه، او را از خليفه بعد از خود، آگاه سازد.</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">به هر حال، اين شأن نزول با آيه سازگارتر است، چون داراى چند قسمت است كه مى‏توان قسمتى را بيان كرد و از قسمتى چشم پوشيد. بنابراين با «عرف بعضه و اعرض عن بعض» سازگار است.</p>
<p style="text-align: justify;">نمونه دوم:</p>
<p style="text-align: justify;">«يا اَيُّهَا اَلنَّبِيُّ قُلْ لأَزْواجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها فَتَعالَيْنَ اُمَتِّعْكُنَّ وِ أُسَرِّحْكُنَّ سَراحاً جَمِيلاً× وَ إِنْ كُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الدَّارَ الأخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْكُنَّ أَجْراً عَظيِماً»(18)</p>
<p style="text-align: justify;">اى پيامبر! به همسرانت بگو: »اگر خواهان زندگى دنيا و زينت آنيد، بياييد شما را از متاع دنيوى بهره‏مند سازم و شما را به طلاقى نيكو طلاق دهم. و اگر خواهان خدا و رسول او و آخرت هستيد، خداوند براى نيكوكاران پاداش عظيمى مهيّا كرده است.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>نكته‏ها</strong></p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>همسران پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم تقاضاى بهره‏مندى از اموال و زيورآلات دنيايى داشته‏اند.</li>
<li>تقاضاها در حدّ معمولى نبوده و آنان بيش از حدّ برخواسته‏هاى خودشان اصرار مى‏كرده‏اند، به گونه‏اى كه بحث طلاق و جدايى نيز پيش آمده است.</li>
<li>دنيا خواهى با پيامبرخواهى ناسازگار است و همسران پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم نبايد به مال و منال دنيا طمع ورزند.</li>
<li>زنان پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم مجبور نبوده‏اند كه در كابين او باقى بمانند ولى مجاز به دنياطلبى نيز نبوده‏اند.</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;"><strong>شأن‏نزول، كناره‏گيرى پيامبر(ص) از همسران</strong></p>
<p style="text-align: justify;">هنگامى‏كه رسول اللّه‏صلى الله عليه وآله وسلم در غزوه خيبر پيروز شد و بر گنج‏هاى آل‏ابى‏الحقيق دست يافت، همسرانش &#8211; يا برخى از آنان &#8211; گفتند: «آنچه را كه به دست‏آوردى، به ما بده.» پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به آنان فرمود: «بين مسلمانان آن طورى‏كه خداوند دستور داده بود، تقسيم كردم.» زنان غضبناك شدند و گفتند: «شايد فكر مى‏كنى اگر ما را طلاق دهى، هم‏طرازهايى از قوم خود پيدا نمى‏كنيم كه ما را به همسرى برگزينند؟» خداوند براى رسولش حميّت و غيرت به خرج داد و دستور داد حضرت از آنان كناره‏گيرى كند.</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر اكرم از آنان كناره‏گيرى كرد و در مشربه امّ‏ابراهيم(19) بيست و نه روز باقى ماند، تا زنان حايض شوند و پاك گردند، تا طلاق‏دادنشان جايز باشد. آن‏گاه آيه تخيير آمد و آنان را بين زندگى ساده و فقيرانه پيامبر اكرم همراه با آخرت، و يا دنياخواهى و بهره‏ورى از متاع دنيا و طلاق، بدون نزاع و كشمكش مخيّر ساخت.(20)</p>
<p style="text-align: justify;">امّ‏سلمه برخاست و گفت: «خدا و رسول را برگزيدم.» ديگران نيز برخاستند و دست در گردن پيامبر انداختند. در روايات اهل سنّت آمده است: پيامبر ابتدا آيه تخيير را بر عايشه خواند و او پيامبر را برگزيد.</p>
<p style="text-align: justify;">آيا همه همسران پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از او نفقه بيشترى طلب كردند، يا تنها برخى از آنان اين خواسته را داشتند؟ از تفسيرها چيزى معلوم نمى‏شود، ولى روشن است كه پيامبر از همه آنان كناره گرفت و همه را بين همسرى خود با زندگى ساده، و يا طلاق محترمانه و بهره‏مند شدن از متاع دنيا مخيّر ساخت.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>روايت‏هاى مبغوض‏بودن طلاق</strong></p>
<p style="text-align: justify;">اگر آيه قرآن را در كنار رواياتى كه طلاق را مبغوض‏ترين اشيا مى‏داند، قرار دهيم، زمينه براى بحث‏هاى بعدى آماده‏تر مى‏شود.</p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>احاديث شيعه</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">1-1. امام صادق‏عليه السلام: «إنّ اللّه عزّ و جلّ يُحِبّ البيت الّذى فيه العُرس و يُبغض البيت الّذى فيه الطّلاق و ما من شى‏ءٍ ابغض إلى اللّه عزّ و جلّ من الطّلاق»((21)؛ خداوند خانه‏اى را كه در آن عروسى باشد، دوست دارد و خانه‏اى را كه در آن طلاق باشد، دوست ندارد و هيچ‏چيز نزد خداوند از طلاق مبغوض‏تر نيست.</p>
<p style="text-align: justify;">2-1. امام صادق‏عليه السلام: «سمعتُ أبى يقول: انّ‏اللّه عزّوجلّ يُبغض كلَّ مِطلاق و ذَوّاق»(22)؛ از پدرم شنيدم كه مى‏فرمود: خداوند هر انسان مطلاق (بسيار طلاق‏دهنده) و ذوّاق &#8211; كه هرلحظه هوسِ زنى را دارد &#8211; مبغوض مى‏دارد.</p>
<ol style="text-align: justify;" start="2">
<li>احاديث اهل سنّت</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">1-2. «إنّ اللّه تعالى يُبغضُ الطّلاقَ و يُحِبُّ العتاق»(23)؛ خداوند طلاق را مبغوض مى‏دارد و آزادسازى [بردگان] را دوست مى‏دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">2-2. «ما احلّ اللّه شيئاً ابغضَ إليه من الطّلاق»(24)؛ خداوند چيزى مبغوض‏تر از طلاق را حلال نكرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">3-2. «ابغض الحلال إلى اللّه الطّلاق»(25)؛ مبغوض‏ترين حلال‏ها نزد خداوند طلاق است.</p>
<p style="text-align: justify;">4-2. «تزوّجوا و لا تطلّقوا فإنّ الطّلاق يهتزّ منه العرش»(26)؛ ازدواج كنيد و طلاق ندهيد، زيرا طلاق، عرش خدا را به لرزه مى‏آورد.(27)</p>
<p style="text-align: justify;">طلاق مبغوض‏ترين راه حلال است &#8211; نظير «آخِرُ الدّواء اَلْكَىّ»(28)؛ )آخرين دارو داغ كردن و سوزاندن است( &#8211; و تا راه‏هاى مسالمت‏آميز ديگرى باشد، كسى اين راه را پيشنهاد نمى‏كند. از اين‏رو، روشن مى‏شود چقدر زنانِ پيامبر، يا برخى از آنان براى ايشان مشكل آفريده و چقدر او را اذيت كرده‏اند كه خداوند به مبغوض‏ترين راه‏هاى حلال رضايت داده است و حتّى در جاى ديگر پيامبرش را تشويق مى‏كند كه آنها را طلاق گويد: «عَسَى رَبُّهُ إِن طَلَّقَكُنَّ أَن يُبْدِ لَهُ أَزْواجاً خَيْراً مِنْكُنَّن(29)؛ «اگر او شما را طلاق دهد، باشد كه خداوند بهتر از شما را نصيب او كند.»</p>
<p style="text-align: justify;">بنابراين معلوم مى‏شود كه زنان حضرت در مرحله‏اى با دنياطلبى و مال‏خواهى به آزار و اذيّت او پرداخته‏اند كه خداوند در آن مرحله به پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم دستور داد كه آنان را بين بقا در كابين آن حضرت و زندگى ساده يا طلاق محترمانه مخير كند.</p>
<p style="text-align: justify;">امّا در مرحله ديگر، برخى از زنان، آن چنان برخورد ناشايسته‏اى داشته‏اند كه خداوند پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم را ترغيب به طلاق دادن آنان نموده است. حال، اين كه آن برخوردهاى ناشايست از قبيل تهمت ناروا به ماريه قبطيه بوده يا از قبيل نقشه و توطئه عليه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم يا چيزهاى ديگر در آينده كمى روشن‏تر خواهد شد.</p>
<p style="text-align: justify;">بنابراين مسأله نبايد منحصر به زياده‏خواهى در سهم غنيمت يا اتّهام بدبويى دهان پيامبر باشد؛ اگرچه اينها نيز مهم است.</p>
<p style="text-align: justify;">دنياخواهى زنان پيامبر را آيه 28 سوره احزاب با صراحت بيان مى‏كند. در واقع، پيامبر را به سوى زندگى تجمّلاتى كشيدن، پوچ‏كردن دين از درون و تضعيف‏كردن ارزش‏هايى است كه اسلام براى احياى آنها آمده است.</p>
<p style="text-align: justify;">آيه 4 سوره تحريم نيز به منحرف شدن قلب دو زن از زنان پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم تصريح مى‏نمايد و برخى شأن نزول‏ها و داستان‏ها در كتب شيعه و سنى حكايت از بالا گرفتن انحراف آنان دارد كه باز در آينده به آنها اشاره خواهيم كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">نمونه سوم:</p>
<p style="text-align: justify;">«يآ أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى أَن يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لا نِسَآءٌ مِنْ نِسآءٍ عَسى أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنَابَزُوا بِالأَلْقبِ بِئْسَ الاسْمُ الفُسُوقُ بَعْدَ الإِيمنِ»(30)</p>
<p style="text-align: justify;">اى اهل ايمان! گروهى [از شما] گروه ديگر را مسخره نكند؛ شايد آنها[ مسخره‏شدگان] از اينها بهتر باشند و زنان، زنان ديگر را [مسخره نكنند] شايد آنها بهتر باشند، و از يكديگر عيب مگيريد و به همديگر لقب‏هاى زشت ندهيد. چه ناپسند است نام زشت پس از ايمان!</p>
<p style="text-align: justify;">از انس نقل شده است كه «و لانساء من نساء&#8230;» در مورد عايشه و حفصه نازل‏شده است كه امّ‏سلمه را مسخره كردند. او با پارچه‏اى سفيد دو كشاله ران خود را مى‏بسته و دو طرف پارچه از پشتش آويزان بود. عايشه مى‏گفت: «ببينيد چه چيزى مانند زبان سگ از پشت او آويزان است!» نيز گفته شده است كه عايشه او را به خاطر كوتاهى قدّ مورد تمسخر قرار مى‏داد.(31)</p>
<p style="text-align: justify;">ابن‏عبّاس در مورد اين آيه نقل كرده است:</p>
<p style="text-align: justify;">روزى صفيّه، گريان نزد پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم آمد و گفت: «عايشه مرا سرزنش كرد و گفت: اى يهودى، فرزند يهودى!»، پيامبر اكرم فرمود: «چرا به او جواب ندادى كه پدرم هارون است و عمويم موسى و شوهرم محمّد؟!» آن‏گاه آيه فوق نازل شد.(32)</p>
<p style="text-align: justify;">كسى كه در آيات قرآن و تفاسير و شأن‏نزول‏ها تفحص كند، نمونه‏هايى اين‏چنين پيدا مى‏كند، ولى قصد ما شمارش تمامى موارد نيست و حكم به صحّت تمامى موارد نيز نمى‏كنيم ولى از برخى آيات به خوبى روشن مى‏شود كه پيامبر از دست برخى همسرانش به شدّت آزرده خاطر بود.</p>
<p style="text-align: justify;">قرآن در اين موارد، جانب پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم را مى‏گيرد و نشان مى‏دهد كه زنان آن حضرت، كار خلافى مرتكب شده‏اند و آن كار سبب رنجش پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم شده است. آياتى كه خود تصريح به خلاف‏كارى برخى زنان دارد و يا آياتى كه از شيعه و اهل سنّت شأن‏نزول آنها روايت شده است قابل بحث و تشكيك نيست.</p>
<p style="text-align: justify;">برخى از حوادث، نظير تهمت به ماريه قبطيه توسّط عايشه كه در تفسير قمى &#8211; كه شيعى است &#8211; نقل شده است، در كتاب‏هاى اهل‏سنّت نيز يافت مى‏شود؛ مثلاً ابن‏ابى‏الحديد در شرح‏نهج‏البلاغه(33) به اين داستان اشاره مى‏كند و كشف اين توطئه توسط حضرت على‏عليه السلام را از علل كينه عايشه نسبت به ايشان و حضرت زهرا مى‏داند. بنابراين اصل قصّه در روايت‏هاى هر دوگروه موجود است، بلكه در نزد ابن‏ابى‏الحديد از مسلّمات است.</p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه داستان اين است كه عايشه به پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم گفت: ابراهيم فرزند تو نيست بلكه فرزند جريح مصرى است كه هر روز بر ماريه وارد مى‏شود و&#8230; پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم غضبناك شد و شمشير به دست على‏عليه السلام داد و&#8230; امّا در اثناى انجام مأموريت روشن شد كه جريح، اصلاً آلت تناسلى ندارد و نمى‏تواند اعمال منافى عفّت انجام دهد و ماريه از اتهام پاك شد و كينه عايشه نسبت به ماريه و حضرت على عليه السلام فزونى گرفت.(34)</p>
<p style="text-align: justify;">بنابراين معلوم مى‏شود كه اختلافات، سخن‏ها و&#8230; تا اين حد بالا بوده و زنان آن حضرت تا اين مقدار، حضرت را مى‏آزردند، ولى او بزرگوارانه از آنان مى‏گذشت.</p>
<p style="text-align: justify;">براى اين‏كه با اخلاق، كارها و روحيّات همسران پيامبر بيشتر آشنا شويم، بحث را با قصه‏هايى از اين همسران يا پدران آنان پى مى‏گيريم، تا مقدارى از زواياى ناگفته زندگى پيامبر و آزار و اذيت‏هاى آنان روشن شود و معلوم گردد كه حوادث سهمگين و دلخراشى در خانواده پيامبر اكرم اتفاق مى‏افتاد و حرف‏هاى گوناگونى زده مى‏شد كه هركدام از آنها براى تخريب بناى خانواده كافى بود، ولى بزرگوارى، مديريّت و متانت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم نمى‏گذاشت آن حادثه يا سخن در جامعه راه يابد. از طرفى نشان مى‏دهد حديث «هيچ پيامبرى مانند من آزار نديد» تنها به خاطر اذيت‏هاى مشركان و كفّار نبوده است.</p>
<p style="text-align: justify;">ب. از منظر روايات</p>
<p style="text-align: justify;">در بخش نخست به ذكر نمونه‏هايى از ناسازگارى همسران پيامبر با استناد به آيات پرداختيم. اينك به ذكر نمونه‏هايى از ناسازگارى‏هاى آنان با استناد به روايات و تاريخ مى‏پردازيم:</p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>روايت ابن‏عبّاس از طلاق حفصه</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">ابن‏عبّاس مى‏گويد: بسيار حريص بودم از عمر بپرسم كه آيه «إنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما»(35)؛ «اگر شما دو زن توبه كنيد [بهتر است]، زيرا دل‏هايتان از حقّ بازگشته است» درباره كدام زنان نازل شده است. تا اين‏كه عمر براى سفر حجّ حركت كرد و من همراه او بودم. در مسير كاملاً به خدمت او مشغول بودم. روزى او از راه به كنارى رفت و من همراه او رفتم و براى دستشويى رفتن او آفتابه بردم و سپس براى وضو گرفتن، آب بر دستش ريختم [تا بسيار با او صميمى شوم و وى نيز پاسخ سؤالم را بگويد. ]سپس گفتم: «كدام يك از همسران پيامبر در آيه إن تتوبا الى اللّه فقد صغت قلوبكما اراده شده‏اند؟»« گفت:» بسيار شگفت است [كه تو نمى‏دانى!] مراد، عايشه و حفصه است.« سپس گفت: »ما گروه قريش بر زنانمان غالب بوديم. هنگامى‏كه به مدينه آمديم، گروهى را يافتيم كه زنانشان بر آنان غالب بودند. زنان ما نيز شروع كردند كه از آنان ياد بگيرند و تسليم محض نباشند. روزى بر همسرم خشم گرفتم، ولى بازهم او حرف خودش را تكرار كرد. تكرار او را ناپسند شمردم. همسرم گفت: «چرا اين كار مرا زشت مى‏شمارى؟ به خدا سوگند! همسران پيامبر، حرف‏ها و خواسته‏هاى خود را تكرار مى‏كنند و با او صبح تا شام قهر مى‏كنند.» گفتم: هر كس چنين كند، زيان‏كار است.</p>
<p style="text-align: justify;">عمر افزود: «منزل من در منطقه عوالى و همسايه‏ام مردى از انصار بود. به طور مرتّب، روزى او و روزى من بر پيامبر وارد مى‏شديم تا از وحى و&#8230; آگاه شويم. در آن روزها منتظر قبيله غسّان بوديم كه با ما جنگ كنند. روزى همسايه، در خانه را زد و من خارج شدم. «گفت: اتّفاق مهمى افتاده است».« گفتم: قبيله غسّان آمده‏اند؟» « گفت: مهم‏تر از آن. پيامبر اكرم همسرانش را طلاق داده است!» پيش خود گفتم: حفصه زيان كرد و خسارت ديد. به نظرم مى‏رسيد كه چنين اتفاقى بيفتد. پس از نماز صبح آماده شدم و بر حفصه داخل شدم. ديدم مى‏گريد، «گفتم: پيامبر طلاقتان داده است؟» « گفت: نمى‏دانم. او اكنون در مشربه امّ‏ابراهيم نشسته است.» حركت كردم، نزد غلام سياه آمدم و گفتم: «براى من اجازه ورود بگير.» غلام بازگشت و گفت: «پيامبر سكوت كرد و اجازه نداد.» به مسجد آمدم. ناگهان افرادى را اطراف خود ديدم كه مى‏گريند. من هم بين آنان نشستم.</p>
<p style="text-align: justify;">باز به سراغ غلام رفتم، اذن خواستم و او برگشت و گفت: «پيامبر سكوت كرد و چيزى نفرمود.» برگشتم. ناگهان غلام مرا خواند و گفت: «وارد شو، اجازه داد.» وارد شدم و حضرت را ديدم كه بر حصيرى دراز كشيده است و اثر آن بر صورتش وجود دارد. گفتم: «اى پيامبر! زنانت را طلاق داده‏اى؟» فرمود: «نه.» گفتم: «اللّه اكبر! كاش مى‏ديدى ما گروه قريش را كه چگونه بر زنان غالب بوديم. هنگامى‏كه به مدينه آمديم، گروهى را ديديم كه زنانشان بر آنان غلبه دارند و زنان ما از آنان آموختند. روزى بر همسرم غضب كردم، ناگهان او را ديدم كه كار خود را تكرار مى‏كند. آن‏را زشت شمردم. گفت: چرا زشت مى‏شمارى و&#8230; .» سخن را ادامه دادم و گفتم: «بر حفصه وارد شدم و از او پرسيدم: »آيا شما روى حرف رسول‏اللّه حرف مى‏زنيد و با او صبح تا شب قهر مى‏كنيد؟« گفت: بله. گفتم: »هر كس چنين كند، در زيان و خسران است. آيا از اين‏كه پيامبر بر شما خشم بگيرد و به خاطر او خدا بر شما خشم بگيرد، در امانيد؟« در اين هنگام پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم تبسّم كرد. من باز ادامه دادم: »و به حفصه گفتم: « روى حرف پيامبر حرف نزن و از او چيزى نخواه و هر چه مى‏خواهى، از من بخواه و اگر ديدى همسر ديگر او بهتر از تو است و در نزد رسول‏اللّه محبوب‏تر است، حسادت و غيرت زنانگى تو را فرا نگيرد.»</p>
<p style="text-align: justify;">باز رسول‏اللّه‏صلى الله عليه وآله وسلم تبسّم فرمود. گفتم: «ادامه دهم؟«، فرمود: »آرى»، سرم را بلند كردم. در خانه غير از سه پوست دبّاغى شده چيزى نيافتم. گفتم: «اى پيامبر! از خداوند بخواه بر امّت تو گشايشى قرار دهد؛ همان‏طور كه بر فارس و رومى &#8211; كه غير خدا را عبادت مى‏كنند &#8211; گشايش قرار داده است.»</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر درست و مستقيم نشست و فرمود: «آيا در شكّ هستى اى ابن‏خطاب؟! آنان گروهى هستند كه خداوند لذايذشان را در همين زندگى دنيا قرار داده است.»(36)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>نكته‏ها و مطالب</strong></p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>سلوك عُمَر به گونه‏اى بوده است كه ابن‏عبّاس جرأت سؤال از او را نداشته است.</li>
<li>ابن‏عبّاس زيرك بود و مى‏خواست اين واقعه را &#8211; كه به زيان حفصه است &#8211; از زبان عُمَر بشنود.</li>
<li>مردان مكّه با زنان خود با خشونت رفتار مى‏كردند.</li>
<li>مردم مدينه براى زنان، آزادى بيشترى قايل بودند و زنان مى‏توانستند، روى حرف مردان حرف بزنند.</li>
<li>زنان رسول‏اللّه‏صلى الله عليه وآله وسلم روى حرف او حرف مى‏زدند و رو در روى او مى‏ايستادند و گاه با او قهر مى‏كردند.</li>
<li>مسأله مهمّى پيش آمده و باعث شده پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم با همسران خويش يا برخى از آنان قهر كند و از آنان كناره بگيرد. اين حادثه، آنقدر مهم بوده كه نه تنها حفصه را به گريه انداخته و عمر را ناراحت كرده، بلكه غبار حزن و اندوه را بر ديگران نيز افكنده و اشك آنان را جارى ساخته بود.</li>
<li>غيرت‏هاى زنانگى يكى از مشكلاتى بوده كه وجود داشته و به احتمال قوى همين مسأله، مشكل‏ساز شده است و عُمَر دخترش را از آن بر حذر مى‏داشته است.</li>
<li>قهر كردن پيامبر اكرم با همسرانش از حوادث بسيار مهم بوده، به طورى‏كه حمله قبيله غسّان در مقابل آن ناچيز مى‏نموده است.</li>
<li>وضع زندگى پيامبر اكرم بسيار ساده بوده و بر حصيرى مى‏نشسته است.</li>
<li>مطمئناً شأن‏نزول‏هايى كه در ذيل آيات 4-1 سوره تحريم بيان شد، براى ابن‏عبّاس معلوم بوده و چون آن شأن‏نزول‏ها، نقص بزرگى براى همسران پيامبر به حساب مى‏آمد، ابن‏عبّاس خواست از زبان عُمر كه دخترش در آن توطئه شركت داشت، نام توطئه‏گران را بشنود.</li>
<li>نزاع حفصه با پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">ابن‏عبّاس نقل مى‏كند: روزى رسول‏اللّه‏صلى الله عليه وآله وسلم با حفصه نشسته بود. بين آنان نزاعى رخ داد. پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم به او فرمود: «آيا مى‏خواهى بين من و بين خودت شخصى را حاكم قرار دهى؟» گفت: «بله.» حضرت، به دنبال عمر فرستاد. وقتى عُمر بر آنان وارد شد، پيامبر به حفصه فرمود: «سخن بگو.» حفصه گفت: «اى پيامبر! تو بگو، ولى حقّ را بگو.» عُمر دستش را بلند كرد و به صورت دخترش زد و دوباره دست بلند كرد و به صورت او زد. پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: «اى عمر! دست نگهدار.» عمر رو به دخترش كرد و گفت: «اى دشمن خدا! پيامبر، غير از حقّ نمى‏گويد. سوگند به كسى كه او را مبعوث ساخته است، اگر مجلس او نبود و او مرا منع نمى‏كرد، آن قدر تو را مى‏زدم تا بميرى!»</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از آن‏جا برخاست و به غرفه‏اى رفت و در آن‏جا يك‏ماه ماند و در اين مدّت به هيچ‏يك از همسرانش نزديك نشد و در همان جا صبحانه و شام مى‏خورد. آن‏گاه خداوند آيات 31-28 سوره احزاب را نازل كرد.(37)</p>
<ol style="text-align: justify;" start="3">
<li>عايشه و شكستن ظرف غذا</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">روزى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم در اتاق عايشه بود كه خادم صفيّه، ظرف غذايى را براى پيامبر آورد. عايشه محكم بر دست خادم زد و كاسه افتاد و دو نيم شد و غذا بر زمين ريخت. پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم تكّه‏هاى ظرف را كنار هم گذاشت و طعام را جمع‏آورى كرد و در ظرف ريخت و فرمود: «كُلوا، غارتْ امّكم»؛ (بخوريد، مادرتان غيرتش به جوش آمده است.) و خادم را نگه داشت تا هنگامى‏كه از خوردن فارغ شد. آن‏گاه كاسه سالمى از اتاق عايشه به جاى كاسه شكسته، به خادم داد و كاسه شكسته شده را نگاه داشت.(38)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>نكته‏ها و مطالب:</strong></p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>اين قصّه با عبارت‏هاى مختلف در سنن بيهقى، صحيح بخارى، مسند احمد بن حنبل و همچنين در جوامع روايى شيعه آمده است.</li>
<li>اين داستان پس از نزول سوره‏احزاب و پس از جنگ خندق واقع شده است، چون در سوره احزاب، زنان پيامبر، مادرانِ مؤمنان دانسته شده‏اند. همچنين طبق روايتى كه صفيّه را تهيّه‏كننده غذا دانسته، حادثه پس از جنگ خيبر بوده است، زيرا صفيّه پس از اين جنگ، همسر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم شد.</li>
<li>پيامبر به جاى عصبانى شدن و نشان دادن عكس‏العملى تند، با گفتن جمله «غارت امّكم»، خشم خود را فرو نشاند.</li>
<li>پيامبر براى پايان دادن مسأله و تسكين صفيّه و جبران خسارت وارده و نيز مجازات شكننده ظرف، كاسه‏اى را از خانه عايشه به خادم داد تا به صفيّه بدهد.</li>
<li>زنى كه خود را به پيامبر بخشيد</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">1-4. عكس‏العمل حفصه</p>
<p style="text-align: justify;">در كافى از امام باقرعليه السلام نقل شده است: زنى از انصار نزد رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم آمد و عرض كرد: «يا رسول‏اللّه! زن هيچ‏گاه به خواستگارى مرد نمى‏رود، ولى من زنى بى‏شوهر و فرزند هستم. آيا نيازى به من دارى؟ اگر نيازى هست و اگر قبول كنى، من خودم را به تو بخشيدم.»</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: «خير است.» سپس برايش دعا كرد و فرمود: «اى خواهر انصارى! خداوند از ناحيه پيامبرش به شما جزاى خير دهد. مردان شما مرا يارى مى‏كنند و زنان شما به من رغبت دارند و متمايل مى‏باشند.»</p>
<p style="text-align: justify;">حفصه به آن زن گفت: «چقدر بى‏حيايى!» پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: «اى حفصه! بس كن. او بهتر از تو است! او به رسول خدا متمايل شده و رغبت پيدا كرده است، ولى تو او را سرزنش و از وى عيب‏جويى مى‏كنى؟!»</p>
<p style="text-align: justify;">سپس پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به زن گفت: «خداوند تو را رحمت كند! برگرد. خداوند به خاطر رغبتت به من براى تو بهشت را واجب كرد و به زودى فرمان من به تو مى‏رسد.» آن‏گاه خداوند اين آيه را نازل كرد: «و اگر زن مؤمنى خودش را به پيامبر ببخشد، پيامبر مى‏تواند با او ازدواج كند. اين حكم ويژه تو است و ربطى به ساير مؤمنان ندارد.»(39) بنابراين، خداوند، حلال‏شدن زنان از راه هبه را تنها براى او قرار داد.(40)</p>
<p style="text-align: justify;">2-4. واكنش عايشه</p>
<p style="text-align: justify;">در مجمع‏البيان آمده است: هنگامى‏كه زن، خود را به پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم هبه كرد، عايشه گفت: «زنان را چه شده است كه خود را بدون مهريه مى‏بخشند؟!» آن‏گاه آيه پيش‏گفته نازل شد.</p>
<p style="text-align: justify;">عايشه به پيامبر گفت: «خداوند تنها ميل و خواسته تو را زود مى‏دهد!» پيامبر فرمود: «تو نيز اگر خداوند را اطاعت كنى، خداوند ميل و خواسته‏ات را زود برآورده مى‏كند.»(41)</p>
<p style="text-align: justify;">بله، عايشه اظهار شگفتى كرد كه چرا خداوند هماهنگ با خواست پيامبر عمل مى‏كند و هر چه را او بخواهد، خدا نيز مى‏خواهد!</p>
<p style="text-align: justify;">نمونه‏ها در اين باب بسيار است و در هر موردى چندين خبر وجود دارد كه براى طولانى نشدن كلام از ذكر آنها خوددارى مى‏شود.</p>
<p style="text-align: justify;">اكنون نمونه ديگرى نقل مى‏شود تا روشن گردد اين امور گاه به خارج از خانه نيز كشيده مى‏شد و مزاحم كارهاى اساسى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم نظير تبليغ و تبيين دين مى‏گرديد.</p>
<ol style="text-align: justify;" start="5">
<li>مزاحمت عايشه با خلوت پيامبر(ص) و على(ع)</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">در شرح نهج‏البلاغه ابن‏ابى‏الحديد، از قول ابى‏مخنف آمده است: عايشه نزد امّ‏سلمه آمد تا او را براى خروج جهت خون‏خواهى عثمان فريب دهد، لذا به او گفت: «تو اوّلين همسر رسول‏اللّه هستى كه هجرت كرده‏اى. تو بزرگِ مادرانِ مؤمنان هستى و رسول‏اللّه قسمت شب‏خوابگى همسران را از خانه تو شروع مى‏كرد و فرود آمدنِ جبرئيل بيشتر در منزل تو بود.« امّ‏سلمه گفت: »براى چه اين حرف‏ها را مى‏زنى؟« عايشه گفت: »عبداللّه به من خبر داده است كه مردم، عثمان را توبه داده‏اند و پس از توبه، او را در ماه حرام و در حال روزه كشته‏اند و من براى خروج به سوى بصره مى‏روم و طلحه و زبير با من همراهند. تو نيز با ما خارج شو! شايد خداوند به واسطه و به دست ما اين مسأله را اصلاح كند.« امّ‏سلمه گفت: »تو ديروز عليه عثمان تحريك مى‏كردى و بدترين كلمات را درباره او به كار مى‏بردى و نزد تو نامى غير از نَعْثَل(42) نداشت و تازه، تو منزلت على بن‏ابى‏طالب را نزد رسول‏اللّه مى‏دانى، آيا مى‏خواهى برخى از آن امور را به يادت بياورم؟«، عايشه گفت: »آرى«.</p>
<p style="text-align: justify;">ام‏سلمه گفت: »آيا به ياد مى‏آورى روزى كه رسول‏اللّه در مسيرى مى‏رفت و ما با او بوديم، تا وقتى كه در نقطه قُدَيد فرود آمد و با على‏عليه السلام خلوت و با او نجوا كرد و به طول انجاميد و تو خواستى بر آنان هجوم برى و من تو را نهى كردم و تو گوش ندادى و به آنان هجوم آوردى و به سرعت، گريان برگشتى. گفتم: چه شد؟ گفتى: بر آنان در حالى‏كه نجوا مى‏كردند، هجوم آوردم و به على گفتم: »من از رسول‏اللّه در هر نُه روز يك روز سهم دارم. آيا روز مرا براى من وا نمى‏گذارى؟« رسول‏اللّه روى به من كرد و با صورتى برافروخته و غضبناك گفت: »بازگرد. به خدا سوگند! هر كس &#8211; چه از اهل بيت من و يا از ساير مردم &#8211; كينه على را به دل داشته باشد، از ايمان خارج است«، و تو پشيمان و سرافكنده برگشتى؟!«</p>
<p style="text-align: justify;">عايشه گفت: »آرى، به ياد مى‏آورم.«</p>
<p style="text-align: justify;">امّ‏سلمه گفت: »و باز به يادت بياورم كه من و تو با رسول‏اللّه‏صلى الله عليه وآله وسلم بوديم. تو سرش را مى‏شستى و من او را با روغن خوبى كه خوشش مى‏آمد، تدهين مى‏كردم و او فرمود: »اى كاش مى‏دانستم همراه شتر گنهكار كدام‏يك از شما است كه سگ‏هاى حَوْأَبْ به سوى او پارس مى‏كنند! او از راه راست منحرف است.« من از تدهين دست كشيدم و گفتم: »از آن واقعه به خدا و رسول پناه مى‏برم.« سپس دست بر پشت تو زد و گفت: مواظب باش تو آن شخص نباشى؟ &#8230; «</p>
<p style="text-align: justify;">عايشه گفت: »بله به ياد مى‏آورم.«(43)</p>
<p style="text-align: justify;">پيش از بررسى كلام ابن‏ابى‏الحديد، نكته‏اى را كه در مقدّمه بيان شد، يادآورى مى‏كنيم و آن اين‏كه: گاه شخصى با هدف و قصدى خاص كارى را انجام مى‏دهد، ولى چون زمينه‏اى براى بروز آن حالت ايجاد نمى‏شود، علّت و انگيزه آن كار و حادثه براى ديگران مخفى مى‏ماند. جلوگيرى عايشه از نشستن حضرت على‏عليه السلام در كنار پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و ايجاد مزاحمت براى نجواى آنان از همين‏گونه است. اگر جنگ جمل و دعوت عايشه از امّ‏سلمه پيش نمى‏آمد و امّ‏سلمه پرده از كارهاى عايشه برنمى‏داشت، درون وى كه از سابق، كينه على‏عليه السلام را در دل داشت، بر كسى روشن نمى‏شد.</p>
<p style="text-align: justify;">چه بسا حوادث فراوان ديگرى نيز در زندگى خصوصى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم رخ داده كه زمينه‏اى براى بيان و نقل آنها در تاريخ پيش نيامده است. بنابراين نبايد تصور شود كه مشكلات درونى زندگى پيامبر منحصر به نمونه‏هايى است كه در اين‏جا ذكر مى‏شود و يا تصوّر گردد تمامى آن مشكلات را از لابه‏لاى كتاب‏ها مى‏توان دريافت.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> بررسى و ارزيابى :</strong></p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>نكته مهمى كه از كلام ابن‏ابى‏الحديد روشن مى‏شود، اين است كه عايشه مى‏خواست از نجواى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم و حضرت على‏عليه السلام جلوگيرى كند و شايد گمان مى‏كرد كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم فقط براى زن‏دارى آمده و اكنون كه روز عايشه است، پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بايد كارهاى رسالتى خود را تعطيل كند و فقط در كنار او قرار گيرد.</li>
<li>از اين خبر بر مى‏آيد كه از راه‏هاى گوناگون بر عايشه اتمام حجّت شده بود، تا بداند سفرش به سوى بصره و خروجش عليه على‏عليه السلام معصيت و كينه او را به دل‏گرفتن خروج از ايمان است.</li>
<li>از جاى جاى تاريخ روشن مى‏گردد كه عايشه توانست فتواى قتل خليفه سوم، عثمان را صادر كند و به دنبال آن، مردم، عثمان را بكشند و اجازه ندهند در قبرستان مسلمانان دفن شود.</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">سپس فوراً چهره عوض كرد و عثمان را تائب و مظلوم جلوه داد و خود را خون‏خواه عثمان دانست و لشكر عظيمى را كه بتواند مقابل حكومت امام على‏عليه السلام بايستد، به راه انداخت و رهبرى لشكر از مكّه تا بصره و هجوم بر شهر بصره و رهبرى جنگ تا آخرين لحظات را به عهده گرفت. اينها، همه ثابت مى‏كند عايشه شخصيّت پيچيده‏اى داشت.</p>
<p style="text-align: justify;">مهم است كه بدانيم پيامبر اكرم چطور توانسته است در خانه، عايشه را كنترل كند و با توجّه به نقشه‏هاى متعدّد و رنگارنگ وى، طورى عمل كند كه همه همسران از دست حضرت راضى باشند و او نتواند بيت رسالت را به دلخواه خود بگرداند. در صفحات آينده، به نمونه‏هايى از كارهاى ماهرانه او و در كنار آن، راه‏هايى را كه پيامبر طى كرد تا مشكلى رخ ندهد، بر مى‏رسيم.</p>
<ol style="text-align: justify;" start="6">
<li>تجسّس از حالات زناشويى پيامبر(ص)</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">ابوبكر و عمر نزد امّ‏سلمه &#8211; همسر رسول‏اللّه &#8211; آمدند و به او گفتند: «اى امّ‏سلمه! تو پيش از پيامبر همسر مرد ديگرى بودى. در حالتِ تنهايى و امور مخفى خانوادگى چه فرقى بين رسول‏اللّه و آن مرد است؟» امّ‏سلمه گفت: «او نيز مانند ساير رجال است.» آنان از نزد امّ‏سلمه خارج شدند.</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر در حالى‏كه منتظر بود از آسمانْ امرى نازل گردد، وارد شد و امّ‏سلمه قضيه را برايش گفت. پيامبر ناراحت شد، به گونه‏اى كه عرق از صورت و بين چشم‏هايش سرازير گشت و در حالى‏كه عبايش را به زمين مى‏كشيد، از خانه خارج شد و بر منبر نشست. انصار فوراً با اسلحه حاضر شدند و حضرت‏صلى الله عليه وآله وسلم دستور داد لشكر آماده شود و پس از حمد و ثناى الهى فرمودند:</p>
<p style="text-align: justify;">چرا گروه‏هايى اسرار مرا دنبال مى‏كنند و از حال تنهايى من سؤال مى‏كنند؟ در حالى‏كه &#8211; به خدا سوگند! &#8211; از نظر حسب از همه شما باكرامت‏تر هستم و از نظر ولادت، نطفه‏ام از همه پاك‏تر است و خيرخواه‏ترين شما هستم! هر كس از شما درباره پدرش سؤال كند، خبر مى‏دهم. شخصى پرسيد: پدر من كيست؟ فرمود: فلان چوپان. ديگرى پرسيد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">انصار گفتند: «يا رسول‏اللّه! از ما درگذر، خداوند از تو درگذرد!»(44)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>نكته‏ها و مطالب :</strong></p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>چون پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم تنها از حضرت خديجه داراى فرزند بود و از زنان متعدّدى كه بعد از او گرفت، فرزندى به وجود نيامد و نسبت دادن نقص به حفصه و عايشه و ساير زنان سخت بود، آنان به دنبال راهى مى‏گشتند كه عيب‏ها را به پيامبر نسبت دهند و او را ناقص قلمداد كنند و مى‏خواستند كه امّ‏سلمه &#8211; كه از زنان مؤمن و مورد اعتماد بود &#8211; در اين راه با آنان همگام شود. اين توطئه با فرزنددار شدن پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم از ماريه قبطيه خنثى شد.</li>
<li>نوعاً زنان نازا نسبت به زنى كه داراى فرزند است، احساس حسادت مى‏كنند؛ همان‏طور كه عايشه مى‏گويد: «ما غِرْتُ على امرأة لرسول‏اللّه كما غِرْتُ على خديجة لكثرة ذكر رسول‏اللّه ايّاها»(45)؛ (براى هيچ زنى از زنان پيامبر غيرت به خرج ندادم آن مقدار كه براى خديجه به خرج دادم؛ از بس كه پيامبر او را ياد مى‏كرد و مدح مى‏نمود.)</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">البتّه او در اين‏جا نقطه ضعف خود را صريح بيان نساخته و فرزنددار بودن خديجه و عشق رسول‏اللّه به فاطمه را بيان نكرده است، ولى در ماجراى ماريه و انتساب ابراهيم (فرزند وى) به شخصى غير از رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم، اوج حقد و كينه خود را نشان داده است.</p>
<ol style="text-align: justify;" start="3">
<li>اساساً تحقيق و تفحّص در امور زناشويى ديگران ناپسند است و پيامبر اكرم بسيار باغيرت بود و نمى‏گذاشت به هيچ‏روى كسى از امور داخلى خانه حضرت، آگاه شود.</li>
<li>از اين روايت برمى‏آيد كه عايشه براى توجيه نازايى خود، دنبال چاره‏اى مى‏گشت و چون تنها دختر باكره‏اى بود كه پيامبر با وى ازدواج كرد و شوهرى قبل از پيامبر نداشت، احتمالاً مى‏خواست نازايى خود را به پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم نسبت دهد.</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">شايد حفصه نيز چنين فكرى مى‏كرد و اين فكر و نظر به گوش ديگران رسيده بود و آن قدر اين مساًله مهم بوده است كه ابوبكر و عمر به فكر تحقيق افتادند تا اگر چنين است، نقص و عيب را از دختران خود پاك كنند. حتّى عايشه در اين راه آن‏قدر جرأت به خرج داد كه ابراهيم فرزند رسول‏اللّه‏صلى الله عليه وآله وسلم را كه در مدينه متولّد شده بود، به ديگرى نسبت داد و گفت: «او فرزند جريح است!» معاذ اللّه!</p>
<ol style="text-align: justify;" start="5">
<li>چنين نيست كه اهل سنّت اين ادّعا و توطئه را قبول ندارند و داستان و اتّهام به ماريه فقط در كتب شيعه موجود باشد، زيرا اين داستان علاوه بر آن در كتب شيعه در ذيل آيه شش سوره حجرات آمده است، در كتب اهل سنّت نيز يافت مى‏شود؛ مثلاً ابن‏ابى‏الحديد در آن‏جا كه كينه‏هاى عايشه را عليه حضرت على‏صلى الله عليه وآله وسلم برمى‏شمارد، يكى از آن‏ها را، كشف همين مسأله از سوى حضرت على‏صلى الله عليه وآله وسلم و مبرّا بودن ماريه از فساد قلمداد مى‏كند.(46) او در شرح نهج‏البلاغه، از قول استاد خود، چنين نقل مى‏كند:</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم على را به خود نزديك كرد، به طورى‏كه او آمد و بين پيامبر و عايشه نشست، در حالى‏كه آن دو كنار هم بودند. عايشه فرياد زد: «براى نشيمنگاهت جايگاهى غير از ران من پيدا نكردى؟!»&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">فاطمه داراى اولاد زيادى شد؛ هم پسر و هم دختر، ولى عايشه اصلاً فرزنددار نشد و پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم فرزندان فاطمه را به جاى فرزند خويش مى‏دانست و مى‏فرمود: «پسر من! پسر من! چه‏كار كرد؟ مزاحم ادرار كردن پسرم نشويد، بگذاريد &#8211; ادرارش را هرچند بر دامان من &#8211; تمام كند.» چه گمان مى‏كنيد راجع به همسرى كه از شوهر خود فرزند نداشته باشد و آن شوهر بچّه‏هاى دختر خود را به فرزندى انتخاب كند و آنان را اكرام نمايد؟! آيا دوست او و فرزندان و شوهرش مى‏شود، يا دشمن آنان؟(47)</p>
<p style="text-align: justify;">&#8230; و براى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از ماريه، ابراهيم متولد شد و على‏عليه السلام از آن اظهار شادمانى زيادى كرد و از ماريه حمايت مى‏كرد و در نزد رسول خدا به امر او اشتغال مى‏ورزيد، به گونه‏اى كه روى گردانى از ديگران محسوب مى‏شد.</p>
<p style="text-align: justify;">و نظير اتهامى كه براى عايشه رخ داده بود براى ماريه رخ داد و على‏عليه السلام او را تبرئه كرد و بطلانش را برملا ساخت يا خداوند بطلانش را به دست او آشكار ساخت، به گونه‏اى كه با چشم قابل حس بود و منافقان نمى‏توانستند آن را منكر شوند و سخنان نظير آنچه كه پيرامون آيات رفع كننده اتهام، از عايشه گفتند، بگويند. همه اينها امورى بود كه سينه عايشه را از كينه پر مى‏كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">اين كلام از شيخ ابى‏يعقوب، يوسف بن اسماعيل لمعانى &#8211; كه استاد ابن‏ابى‏الحديد و سنّى معتزلى‏است &#8211; دلالت مى‏كند كه عايشه از بى‏فرزند بودن خود بسيار رنج مى‏برده است.</p>
<p style="text-align: justify;">اگرچه داستان اتهام به عايشه و اتهام به ماريه &#8211; كه در صفحات آينده به آن اشاره خواهد شد &#8211; متواتر و يا خبر همراه با قراين و مورد اتّفاق فرقه‏هاى مختلف مسلمانان نيست، ولى از مجموع آنها به طور يقين اين نكته ثابت مى‏شود كه زندگى خانوادگى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم از ناحيه برخى همسران حضرت، مواجه با مسايلى ناراحت‏كننده بوده است. اين حوادث، اجمالاً وجود روحيه ناسازگارى و پرخاشگرى را در بيت رسالت نشان مى‏دهد.</p>
<p style="text-align: justify;">تا اين‏جا در صدد بررسى ريشه اشكالات نبوديم. در اين قسمت، مهم آن بود كه نمونه‏هايى از ناسازگارى‏هاى زنان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را بيان كنيم، ولى در ضمن روشن شد كه با اين‏همه ناسازگارى، پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم به گونه‏اى برخورد كرد كه توانست همسران خود را تا آخرين روزهاى حيات، كنار خود نگه دارد و همه آنان از احتمال طلاق ناراحت شوند و گريه كنند و وقتى بين طلاق و بقاى همراه با زندگى ساده مخيّر شوند، همه به اتّفاق، ماندن نزد پيامبر اكرم را قبول نمايند.</p>
<p style="text-align: justify;">امّا پيامبر چگونه عمل مى‏كرد؟ چه سياست‏هايى را به كار مى‏برد كه اين اندازه همگان را به خود جلب مى‏نمود؟ اين مسأله را در بحث‏هاى بعدى پى مى‏گيريم.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>فصل دوم</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>تعدّد همسران پيامبر(ص) انگيزه‏ها و دستاوردها </strong></p>
<p style="text-align: justify;">الف. علّت تعدّد همسران پيامبر(ص)</p>
<p style="text-align: justify;">پيش از هرچيز لازم است درباره اين نكته بحث شود كه چرا پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم همسران متعدّد انتخاب كرد؛ شبهه‏اى كه مخالفان، بر آن بسيار پاى فشرده و آن‏را نقطه ضعفى در زندگى آن حضرت دانسته‏اند و گاه آن را با تعدّد زوجات در زمان ما &#8211; كه معمولاً ناشى از شهوت‏رانى و رسيدن به مال و منال پدرْزن و استعمار زنان براى كارهاى شخصى است &#8211; مقايسه كرده و نسبت‏هاى ناروايى به آن حضرت داده‏اند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>تعدّد همسران، دليلى بر بزرگوارى پيامبر(ص)</strong></p>
<p style="text-align: justify;">به هنگام بيان فلسفه تعدّد همسران پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم روشن مى‏شود آن حضرت به خاطر خواسته‏هاى شخصى يا رسيدن به مال و منال و يا براى استعمار زنان و بهره‏برى از آنان در كارهاى كشاورزى و دامپرورى ازدواج نكرده است. اساساً اين ديدگاه‏هاى منفى كه اكنون مطرح است، در آن زمان مطرح نبوده و به همين‏جهت، مخالفان فراوانى كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم در صدر اسلام داشت و بر هر كار پيامبر اشكال مى‏گرفتند و اهل بهانه‏جويى و اشكال‏تراشى بر حضرت بودند، هيچ‏كدام اين مسأله را به عنوان عيب و ايراد بر او وارد نكردند.</p>
<p style="text-align: justify;">ابوسفيان كه سخت‏ترين دشمن آن حضرت است، آن‏گاه كه حضرت‏صلى الله عليه وآله وسلم با دختر وى ازدواج مى‏كند، از فرط شادمانى مى‏گويد: «ذلك الفَحل لايرغم انفه»؛ (شكست و خوارى براين جوانمرد مباد!) اين سخن با كلام خواهر عَمْرو بن عبدود همانند است كه وقتى بر كشته برادرش وارد شد و ديد كشنده عَمْرو، زره و وسايل جنگى او را به غنيمت نبرده است، گفت: «مصيبت تو برايم آسان شد؛ چون به دست جوانمردى كشته شده‏اى كه مال‏دوست و مقام‏پرست نبوده است.» حال، ابوسفيان مى‏خواهد بگويد: پشت اين مرد (پيامبر اكرم) بر خاك مباد! شكست و خوارى بر او مباد! او چقدر بزرگوار است! ما با او مى‏جنگيم، ولى او چنان در حقّ ما رؤوف و مهربان مى‏باشد كه حاضر است دخترم را به همسرى بپذيرد.</p>
<p style="text-align: justify;">بله، اين ازدواج‏ها مشكلاتى براى پيامبر ايجاد مى‏كرد كه هر كسى حاضر به تحمّل چنين مشكلاتى نبود. تحمّل اين مشكلات، پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را در چشم مخالفان و دشمنان، كرامتى والا بخشيده است.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>تفاوت‏هاى عصر ما با صدر اسلام</strong></p>
<p style="text-align: justify;">جا دارد مقايسه‏اى بين دوران خود و آن روزگار بنماييم. اگرچه اذعان داريم كه هرچند تفاوت‏ها بيان شود، باز انسان نمى‏تواند خودش را كاملاً در آن وضع قرار دهد و آن اوضاع را به طور كامل احساس كند.</p>
<p style="text-align: justify;">در دوران ما زندگى شهرى، پيشرفته و داراى امكانات وسيع است. خانه‏ها نزديك يكديگرند و قواى نظامى و انتظامى حافظ امنيت شهر و كشور هستند و در صورت بروز هرگونه مشكلى، مسؤولان مربوط مطّلع مى‏شوند و نيروها و امكانات لازم در كمترين زمان به در خانه مى‏رسد.</p>
<p style="text-align: justify;">اگر خانه آتش گرفته، با يك تلفن آتش‏نشانى حاضر مى‏شود. آورد و بُرد محموله‏ها را پست انجام مى‏دهد. براى بيمارى، اورژانس و پزشك‏هاى خصوصى وجود دارد و با نصب دزدگير و امثال آن، همگان از اصابت يك سنگ به در منزل آگاه مى‏شوند. براى به دست‏آوردن پول، كارهاى مختلفِ شخصى و دولتى در داخل خانه و خارج آن بدون كمترين مشكلى موجود است و تقريباً براى زن و مرد، شغل يكسان وجود دارد و گاه مشاغل زنان بيش از مردان است. براى فراگرفتن علم، مدارس خصوصى و عمومى و اساتيد خصوصى و انواع امكانات آموزشى و كمك‏آموزشى پديد آمده است.</p>
<p style="text-align: justify;">مى‏توان گفت زن و مرد در چنين جامعه‏اى هريك بدون وجود ديگرى مى‏توانند بسيارى از كارهاى خود را انجام دهند و ازدواج فقط براى فرزنددار شدن و ارضاى قواى شهوانى است. در اين صورت، ظاهراً تعدّد زوجات دليل بر شهوت زياد و خروج از حدّ اعتدال است.</p>
<p style="text-align: justify;">امّا در آن زمان اولاً اعراب، مردمى بدوى بودند. «بَدوى» يعنى انسانِ خانه به دوش &#8211; نظير عشاير &#8211; كه هر جا آب پيدا مى‏كند، در كنار آن پهلو مى‏گيرد و اگر آب تمام شود، يا همان‏جا از تشنگى جان مى‏دهد و يا براى يافتن آب راهى بيابان‏ها مى‏شود. محيط سوزان و كم‏آب حجاز، زندگى بدوى اعراب و نبود كشت و زرع، انسان‏هايى ساخته بود كه به هيچ‏چيز غير از خود فكر نمى‏كردند. مثلاً دو برادر با فرزندان خود كنار بركه آبى قرار مى‏گرفتند. با نزديك شدن گرما و كم‏شدن آب مى‏ديدند هر دو نمى‏توانند تا اواخر پاييز &#8211; كه باران شروع به باريدن مى‏كند &#8211; با اين وضع زندگى كنند و آب، كفاف هر دو را نمى‏دهد. از سوى ديگر، زمان كوچ نيز گذشته است و بر فرض امكان كوچ، هر كسى به ديگرى مى‏گويد: تو بايد كوچ كنى. از اين رو، گاه جنگ درمى‏گرفت و چنان مى‏جنگيدند كه يكى نابود شود و ديگرى باقى بماند. به همين‏جهت ضرب‏المثل معروفى داشتند: «من و پسرعمويم با هم هستيم و ضدّ هم هستيم»؛ يعنى اگر قبيله ديگرى بر ما وارد شوند و با ما بجنگند، ما با هم هستيم و قبيله جديد را از آب و چراگاه خود مى‏رانيم، ولى پس از آن، ما نيز بايد با خود بجنگيم و يكى از ما ديگرى را از ميدان خارج كند.</p>
<p style="text-align: justify;">اين مسأله يا به خاطر نبود امكانات بود &#8211; كه سخن حقّى است &#8211; و يا به خاطر حسّ زياده‏طلبى كه اين نيز مسأله‏اى درخور توجّه است و حكايت از زياده‏خواهى انسان مى‏كند و يا انگيزه‏هاى ديگرى داشته كه فعلاً براى ما معلوم نيست.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>نهى قرآن از كشتن فرزندان</strong></p>
<p style="text-align: justify;">قرآن در چند آيه مردم آن عصر را از كشتن فرزندان نهى مى‏كند. بر اساس اين آيات معلوم مى‏شود در برخى موارد، كمى امكانات باعث مى‏شد مردم آن روزگار دختران و پسران را به مسلخ ببرند و آنان را از دم تيغ بگذرانند، زيرا بقاى خويش را در نبود غير خويش مى‏دانستند. قرآن به آنان بانگ مى‏زند: «اَلاّ تشرِكُوا بِهِ شَيئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ اِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيّاهُمْ»(48)؛ «به خدا هيچ‏گونه شرك نورزيد و به پدر و مادر احسان كنيد و به خاطر فقر، فرزندان خود را نكشيد. ما شما و آنها را روزى مى‏دهيم.»</p>
<p style="text-align: justify;">در آيه ديگر چنين آمده است: «وَ لا تَقْتُلُوا اَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ اِمْلاقِ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْئاً كَبِيراً»(49)؛ «فرزندان خود را به خاطر ترس از فقر نكشيد، ما آنان و شما را روزى مى‏دهيم. مسلّماً كشتن آنان خطاى بزرگى است.»</p>
<p style="text-align: justify;">اقتضاى نظم كلام و طبيعت صحبت اين است كه مانند سوره انعام بگويد: «نرزقكم و ايّاهم»؛ (به شما و آنان روزى مى‏دهيم.) چون اوّل، روزى به بزرگ‏ترها مى‏رسد و آنان مقدارى از طعام و غذا را به كودك مى‏دهند. ولى در سوره اسرا، نظم كلام را بر هم زد و فرمود: «نحن نرزقهم و ايّاكم»؛ «ما به آنان و شما روزى مى‏دهيم.» تا به انسان‏ها بگويد: شما از پرتو فرزندانتان روزى مى‏خوريد و چون مى‏خواهيم به آنان روزى دهيم، به شما نيز چيزى مى‏رسد. پس آنان ولى‏نعمت و اصل هستند و كشتن آنان كار خطرناكى است.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>اقتصاد عصر جاهليت به روايت نهج‏البلاغه</strong></p>
<p style="text-align: justify;">علاوه بر قرآن، مولاى متّقيان على‏عليه السلام نيز آن سرزمين را چنين توصيف مى‏كند:</p>
<p style="text-align: justify;">إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحمّداً&#8230; و أنتم مَعشَرَ العَرَبِ على شَرِّ دينٍ وَ في شَرِّ دارٍ، مُنيخُونَ بين حِجارَةٍ خشنٍ و حَيَّاتٍ صُمٍّ، تَشرَبُونَ الكَدِرَ وَ تَأكُلُونَ الجَشِبَ وَ تَسْفِكُونَ دِمائكُم و تَقطَعوُن ارحامَكُم، اَلأصْنامُ فيكم منصوبة و الآثامُ بِكم معصُوبَةٌ(50)</p>
<p style="text-align: justify;">خداوند در حالى محمّد را به پيامبرى برانگيخت كه شما گروه عرب بر بدترين دين و در بدترين سرزمين بوديد. در بين سنگ‏هاى سخت و مارهاى كر، رحل اقامت مى‏گشوديد. آب‏هاى لجن‏دار سياه مى‏نوشيديد. غذاهاى خشن مى‏خورديد. خون‏هاى يكديگر را مى‏ريختيد. قطع رَحِم مى‏كرديد. بت‏ها در ميان شما نصب شده و گناهان بر شما پيچيده شده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">مقصود از سنگ‏هاى سخت، سنگ‏هاى سياه و بسيار تيز حجاز است كه با اندك برخورد با بدن، آن‏را مجروح مى‏كرد. مراد از مارهاى كر، مارهاى خطرناكى است كه از هياهوى انسان‏ها نمى‏ترسند و فرار نمى‏كنند. مقصود از كَدِر، آب‏هاى بركه‏ها است كه مملو از لجن و ساير كثافات است و از كثرت آلودگى سياه‏رنگ بود. مقصود از خوراك‏هاى خشن، غذاهايى بود كه از آرد جو، آرد هسته خرما و سوسمار و امثال آن درست مى‏كردند. مراد از خونريزى و قطع رحم، وقايعى بود كه نمونه‏اى از آن پيش‏تر گفته شد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>سخن حضرت زهرا(س) درباره اقتصاد عصر جاهلى</strong></p>
<p style="text-align: justify;">حضرت زهراعليها السلام وضع آنان را اين طور بيان مى‏فرمايند:</p>
<p style="text-align: justify;">وَ كُنْتُمْ على شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ، مَذْقَةَ الشَّاربِ وَ نُهْزَةَ الطّامِعِ و قُبْسَةَ العَجلانِ وَ موطِى‏ءَ الاَقدام تَشْربونَ الطَّرَق و تقتاتوُنَ القَدَّ [الورق]، اَذِلَّةً خاسئينَ تَخافوُنَ أنْ يَتَخَطَّفَكُم النّاسُ مِن حَوْلِكُم(51)</p>
<p style="text-align: justify;">و شما بر لب پرتگاهى از آتش بوديد. نوشابه تشنگان و شكار طمع‏كاران و غارتىِ غارت‏گران و زيرپاى ره‏گذران. آب‏هاى كثيف مى‏نوشيديد. برگ درختان مى‏خورديد. ذليل و مطرود بوديد و مى‏ترسيديد كه مردم شما را بربايند.(52)</p>
<p style="text-align: justify;">ابتداى اين سخن، ضعف دينى و معنوى اعراب را بيان مى‏كند و انتهاى آن ضعف اجتماعى آنان را. هر كس مى‏خواست به قدرتى برسد و بر گروهى پيروز شود و جنگى راه بيندازد، از اعراب استفاده مى‏كرد و نيرو و شمشير عرب باديه‏نشين در اختيار رييس بود و فرمان، فرمان او.</p>
<p style="text-align: justify;">«تشربون الطرق»، وضع آب آنها را بيان مى‏كند. «طَرَق» به معناى گودال‏هايى است كه در وسط راه از آب باران پر شده و حيوانات مختلف از آن استفاده مى‏كنند و آب را آلوده مى‏كنند.</p>
<p style="text-align: justify;">و «تقتاتون القد يا تقتاتون الورق»، غذاى آنها را بيان مى‏كند كه پوست‏هاى دبّاغى نشده و يا برگ درختان بود،كه به هر حال بيانگر ضعف مادى آنان است. به گونه‏اى كه از چربى بسيار كم پوست حيوانات آبگوشتى درست مى‏كردند و مى‏خوردند.</p>
<p style="text-align: justify;">باقى‏مانده كلام، ضعف روحى آنان را مطرح مى‏سازد كه هيچ‏گاه در امان نبودند و پيوسته از اين سو و آن سو در هراس بودند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>وضع زنان پيش از اسلام</strong></p>
<p style="text-align: justify;">در چنين جامعه‏اى كه پسران را به خاطر ترس از گرسنگى مى‏كشند و آب و امكانات بسيار كم است و خويشاوند بر خويشاوند رحم نمى‏كند، زن به عنوان عضوى زايد، فردى كه قدرت جنگيدن، قدرت دفاع از آب و مرتع را ندارد و در جنگ‏ها ممكن است اسير شود، در هنگام كوچ از منطقه‏اى به منطقه ديگر، سرعت مردان را ندارد و كارى توليدى و مفيد انجام نمى‏دهد، بلكه مصرف‏كننده‏اى است كه آب و غذاى گران‏قيمتى را &#8211; كه براى هر قطره آن خون‏هاى زيادى ريخته مى‏شود &#8211; مصرف مى‏كند، مطرح است.</p>
<p style="text-align: justify;">به همين‏جهت بود كه آنان از خبر دختردار شدن، رنگشان كبود مى‏شد و به فكر بدبختى‏هاى پس از آن مى‏افتادند. قرآن مجيد، حال آنان را چنين بيان مى‏دارد:</p>
<p style="text-align: justify;">«وَ إذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالأُنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَ هُوَ كَظِيمٌ× يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ اَيُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ أَمْ يَدسُّه فِي التُّرابِ أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ»(53)</p>
<p style="text-align: justify;">وقتى به يكى از آنان خبر دختردار شدن برسد، صورتش كبود مى‏گردد و در حالى‏كه خشم خود را فرو مى‏خورد، به خاطر اين خبر بد از قوم خود متوارى مى‏شود و فكر مى‏كند آيا با سستى و خوارى او را نگه دارد يا او را در زير خاك، پنهان سازد. چه بد حكم مى‏كنند!</p>
<p style="text-align: justify;">آنان تصوّر مى‏كردند همه چيز در تيراندازى و غارت است و همه امكانات، منحصر در آب‏هاى بركه است. آيا خداوند نمى‏توانست باران بيشترى نازل كند، تا بركه بى‏آب نشود؟ آيا نمى‏توانست باد سوزان نفرستد تا زندگى آنان فلج نشود؟ و آيا واقعاً زن در آن زمان و مكان موجودى بى‏ثمر بود؟ آيا با نبود زن، امكان به وجود آمدن مرد هست؟! آيا واقعاً بعد از اسلام كه دختران را نكشتند و زنان را احترام كردند، از گرسنگى و تشنگى مردند، يا اين‏كه برعكس ثروت‏هاى فراوانى از جهان اسلام به آن سو سرازير شد؟!</p>
<p style="text-align: justify;">انسان، از روى جهالت، گمان مى‏كند كه مخلوقات خدا بايد همان استفاده‏اى را كه او در نظر دارد، داشته باشند وگرنه بى‏فايده‏اند و باز فكر مى‏كند امكانات جهان منحصر است به آنچه او كشف كرده؛ چنان كه، پشه يا كرمى كه درون سيب آشيانه كرده است، زمين و آسمان را همان سيب مى‏داند!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>توطئه طلاق‏دادن دختران پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم</strong></p>
<p style="text-align: justify;">از آنچه گذشت معلوم شد كه دختردارى و زن‏دارى چنان كار مشكلى بود كه عرب بدوى براى نجات از آن حاضر مى‏شد گاه بر عاطفه و مهر پدر و فرزندى پا بگذارد و آن‏را لگدكوب كند، تا خود زنده بماند. براى اين‏كه بيشتر با آن محيط آشنا شويم، داستان ذيل را از سيره ابن‏هشام نقل مى‏كنيم:</p>
<p style="text-align: justify;">قريش به يكديگر گفتند: شما محمّد را از اندوه مخارج آسوده خاطر كرده‏ايد. دخترانش را به او بازگردانيد تا به تأمين زندگى آنها سرگرم شود. در پى اجراى اين نقشه، به دامادهاى رسول خدا مراجعه كردند و از آنان خواستند دختران پيامبر را طلاق دهند و در عوض، قريشيان دو تن از بهترين دخترهايشان را به آنان بدهند. يكى از دامادهاى پيامبر به نام عُتبه گفت: اگر دختر ابان بن سعيد را به من مى‏دهيد، حاضرم. و او رقيّه دختر پيامبر را طلاق داد، ولى ابوالعاص &#8211; شوهر زينب &#8211; حاضر به طلاق‏دادن همسرش نشد.(54)</p>
<p style="text-align: justify;">اين واقعه تاريخى وضع زن را در آن سرزمين بيان مى‏كند و روشن مى‏سازد داشتن دختر در خانه و همچنين تهيّه نان و امكانات، براى زندگى زن و فرزندان چقدر مشكل بوده كه آنان طلاق داده شدن دختران وى و برگشتنشان به خانه آن حضرت را سدّى عظيم فرا روى تبليغ اسلام مى‏دانسته‏اند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>آثار متفاوت زندگى عصر ما با عصر پيامبر(ص)</strong></p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>تعصّب طايفه‏اى</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">1-1. در آن دوران، يك فرد &#8211; چه زن و چه مرد &#8211; خودش را كاملاً وابسته به قبيله و طايفه‏اش مى‏ديد، زيرا خودش نمى‏توانست هيچ يك از امكانات زندگى‏اش راتأمين كند و قوّت ديگران بود كه با نيروى او جمع مى‏شد تا از آب و مرتع و يا از حيثيت قبيله‏اش دفاع كند. از اين‏رو، افراد، تعصّب خاصّى نسبت به افراد قبيله و اسامى پدران و حفظ و بر شمردن آنها و شعر گفتن در وصف پدران و امثال آن داشتند؛ به طورى‏كه هر فرد نَسَب خود را تا بالاترين جَدّ و حتّى تا سام پسر نوح &#8211; كه نسل عرب به او مى‏رسيد &#8211; در خاطر داشتند، در حالى‏كه فرد معمولى زمان ما نوعاً نام پدر جَدّ خود يا جَدّ جَدّ خود را نمى‏داند و هيچ‏گونه افتخارى به او نمى‏كند.</p>
<p style="text-align: justify;">در آن روزگار، هيچ‏گاه فكر تخلّف از رييس قبيله به ذهن كسى خطور نمى‏كرد، تا چه رسد به اين‏كه به فكر كشتن او بيفتد. رييس قبيله هرچند پير و فرتوت مى‏شد، ولى باز احترام خود را در بين فرزندان و افراد قبيله داشت، ولى امروزه اين گونه نيست.</p>
<p style="text-align: justify;">2-1. در آن دوران، عشق وافر به قبيله و رييس آن باعث مى‏شد فكر، شمشير و تمامى نيروهاى قبيله در اختيار رييس قرار گيرد. اگر رييس قبيله اسلام مى‏آورد، تمامى و يا اكثر قبيله مسلمان مى‏شد و اگر بر ضدّ اسلام اعلام جنگ مى‏كرد، افراد، شمشير بر دست، با اسلام مى‏جنگيدند. نگاهى به جنگ‏هاى صدر اسلام از اين حقيقت پرده برمى‏دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">آيات بسيارى از قرآن، مشركان را به توحيد دعوت مى‏كند و آنان مى‏گويند: «ما پدران خود را اين‏گونه يافته‏ايم و ما پيرو آنان هستيم.» خداوند مى‏فرمايد: «وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما اَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما اَلْفَيْنا عَلَيْهِ آبائَنا»(55)؛ «و هنگامى‏كه به آنان گفته شد: پيروى كنيد آنچه را كه خدا نازل كرده است، گفتند: بلكه پيروى مى‏كنيم آنچه را كه پدرانمان را بر آن يافتيم.» اين خصلت عرب‏هاى جاهلى نشان مى‏دهد كه چقدر به قوم و قبيله خود وابسته بودند.</p>
<p style="text-align: justify;">قرآن در صدد از هم‏پاشيدن قبايل نيست، ولى در اين‏جهت گام برمى‏دارد كه فكر افراد را در درون آن مجموعه رشد دهد تا خوبى‏هاى قبيله را پيروى كنند، امّا از بدى‏ها دورى كنند. از اين‏رو، در ذيل همين آيه مى‏فرمايد: «أَ وَ لَوْ كانَ آبائهمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لاَيَهْتَدُونَ»؛ «حتّى اگر پدرانشان هيچ تعقّل نكنند و هيچ هدايتى نداشته باشند، باز اينان از آنان متابعت و پيروى مى‏كنند؟!»</p>
<p style="text-align: justify;">قرآن نشان مى‏دهد با زندگى قبيله‏اى مخالفتى ندارد؛ تنها مخالف نابخردى و گمراهى است.</p>
<ol style="text-align: justify;" start="2">
<li>ضمان جريره(56) و ضمان عتاق(57)</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">ضمان جريره و ضمان عِتاق، معلول همان‏گونه زندگى بود، ولى اكنون كه آن گونه زندگى‏ها وجود ندارد، اين‏گونه ضمان‏ها نيز وجود نخواهد داشت. در آن زمان، اگر فردى پيدا مى‏شد كه قبيله‏اى نداشت، مثلاً از جايى تبعيد شده بود، يا برده‏اى بود كه آزاد شده بود، مجبور بود با كسى پيمان ضمان جريره ببندد تا اگر جنايت يا خطايى مرتكب شد، او ضامن خطاهايش باشد. در واقع، در پناه او قرار مى‏گرفت. درصورتى كه اكنون يك فردِ تنها در جامعه مى‏تواند بدون ضمان جريره زندگى كند. اساساً اين لفظها براى جامعه ما ناشناخته است، زيرا هر فرد همه كارهاى خود را با توجّه به امكانات موجود در جامعه سر و سامان مى‏دهد و در مقابل خطرات احتمالى، خود را بيمه مى‏كند. انواع و اقسام بيمه‏ها، فرد را از اين‏كه بخواهد با كسى و قبيله‏اى پيمان ببندد تا حيثيت و شرفش منكوب نشود، بى‏نياز مى‏سازد.</p>
<p style="text-align: justify;">به همين جهت، در آن زمان، تبعيد مجازاتى بسيار شديد بود كه قرآن آن را براى محارب با خدا و مفسد فى‏الارض و در كنار مجازات‏هايى چون اعدام و قطع دست و پا قرار داده است، زيرا شخصِ تبعيدى از تمامى امكانات، محروم مى‏شد و براى به دست‏آوردن حتّى نان خود بسيار مشكل داشت.</p>
<p style="text-align: justify;">ولى در اين دوران تبعيد نمى‏تواند مجازات سختى قلمداد شود، زيرا زندگى‏كردن يك فرد در دورترين شهرها و در متفاوت‏ترين وضع به راحتى امكان‏پذير است.</p>
<ol style="text-align: justify;" start="3">
<li>ديه قتل خطايى و بيمه</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">پرداخت ديه خطايى توسط مردان قبيله نيز در همين راستا بود. اگرچه اين مسأله، فقهى است و بايد در جاى خود، دلايل آن مورد نقد و بررسى قرار گيرد، ولى فعلاً در اين‏جا نظر ما بيان واقعيت‏ها است، نه احكام.</p>
<p style="text-align: justify;">در آن زمان، افراد قبيله، يك واحد منسجم بودند و اگر فردى قتل خطايى انجام مى‏داد و قبيله مقتول مى‏خواست قاتل را به زور به دادن خون‏بها يا قصاص وادار كند، او در صدد مقابله برمى‏آمد و در اين صورت يا قبيله‏اش به حمايت وى مى‏شتافتند، كه صورت جنگ‏هاى قبيله‏اى پيش مى‏آمد، و يا قاتل را از قبيله مى‏راندند، كه در آن صورت يك شمشيرزنِ مدافع، كم مى‏گرديد و به حيثيت قبيله نيز آسيب وارد مى‏شد. هر راهى مشكل ايجاد مى‏كرد. از اين‏رو، بهترين راه، تعاون و همكارىِ آنان در پرداخت ديه بود، ولى اكنون، در زمان ما، نه كم شدن يك فرد از طايفه زيانبار است و نه در صورت همراهى او با طايفه، بار گرانى از دوش كسى برداشته مى‏شود.</p>
<p style="text-align: justify;">بنابراين اگر قتل خطايى انجام شود و دادگاه، مردان طايفه را جمع كند و ديه را بر عهده آنان بگذارد، فرياد همگان بلند مى‏شود و حاضرند قاتل را از خود برانند و يا نَسَب او را از خود قطع كنند و ديه سنگين را نپردازند!</p>
<p style="text-align: justify;">در اين زمان، تنها بيمه است كه با پول و يارى همگانى، در موارد لازم، مى‏تواند جواب‏گو باشد.</p>
<ol style="text-align: justify;" start="4">
<li>انتساب به قبايل</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">يكى از اثرات بسيار مهم زندگى آن دوران، انتساب به قبايل بود. مثلاً فردى كه از قبيله‏اى كوچك يا پَست بود، آرزويش اين بود كه به قبيله‏اى صاحب ثروت و مكنت و شرافت و وجاهت منتسب شود.</p>
<p style="text-align: justify;">براى نمونه زياد بن ابيه را بنگريد. وى استاندار حضرت على‏عليه السلام در فارس بود،(58) ولى چون نسب درستى نداشت، معاويه از همين نقطه ضعف استفاده كرد و پس از شهادت على‏عليه السلام از او خواست از يارى امام حسن‏عليه السلام دست بردارد و به صف معاويه بپيوندد و او در عوض زياد را به ابى‏سفيان منتسب سازد. وى به خاطر همين وعده، از يارى حضرت مجتبى‏عليه السلام دست برداشت و از حقّ و حقيقت چشم پوشيد. اين وعده براى او از ثروت ارزشمندتر بود و بالاخره نسب او تغيير كرد و زياد، فرزند ابوسفيان شد.(59)</p>
<p style="text-align: justify;">پس از فوت معاويه و به حكومت‏رسيدن يزيد و قيام امام حسين‏عليه السلام و دعوت كوفيان از آن حضرت و شروع درگيرى و نزاع در كوفه، يزيد به ابن‏زياد نامه نوشت كه بايد به هر وسيله‏اى شورش كوفه را بخوابانى و ما را از گرفتارى‏هاى ايجاد شده توسّط حسين بن على، بِرَهانى وگرنه تو را به نَسَب سابق، يعنى عبيداللّه پسر زياد پسر ابيه برمى‏گردانم و از نسب ابوسفيان جدا مى‏سازم.(60) ابن‏زياد، مصلحت را در كشتن امام حسين‏عليه السلام و باقى ماندن بر نسب ابوسفيان ديد.</p>
<p style="text-align: justify;">به هر حال، انتساب به يك قبيله، براى برخى، حتّى به قيمت كشتن فرزند پيامبر، داراى ارزش بود.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ازدواج، راهى براى پيوند قبايل</strong></p>
<p style="text-align: justify;">حال كه قبيله‏ها و انتساب افراد به آنها و اهميت انتساب به اين يا آن قبيله روشن شد، به راحتى، اهميت پيوند بين قبايل روشن مى‏شود و معلوم مى‏گردد اگر ازدواج با دختر رييس قبيله‏اى بتواند پيمانى عملى بين دو قبيله باشد، يا بتواند دوستى بين دو قبيله ايجاد كند و دو طايفه‏اى كه هر لحظه ممكن بود به جان هم بيفتند، به اين طريق در صلح و امنيت به سر برند، فلسفه برخى ازدواج‏هاى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم روشن مى‏شود.</p>
<p style="text-align: justify;">در صفحات آينده توضيح داده خواهد شد كه ازدواج پيامبر با جويريه، دختر رييس قبيله بنى‏مصطلق، باعث شد تا مسلمانان، آن قبيله را خويشاوندان پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم بدانند و تمامى اسيران آن قبيله را آزاد سازند و از خوشحالى ازدواج پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم با دختر رييس قبيله، تمامى افراد قبيله به اسلام گرويدند.</p>
<p style="text-align: justify;">از اين‏رو، روشن مى‏شود ازدواج‏هاى آن حضرت‏صلى الله عليه وآله وسلم بر مبناى خواسته‏هاى شخصى نبود تا آن‏را امرى زشت بدانيم، بلكه امرى عقلايى و عاطفى و نوعى شرافت‏دادن به زن بود؛ به نحوى كه يك زن مى‏توانست موجب آزادى صد اسير، مسلمان شدن يك قبيله و پايان‏دادن به كينه‏هاى قبيله‏اى بشود و بالاخره افتخار همسرى با بهترين مخلوق خدا را پيدا كند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ب. دستاوردهاى ازدواج‏هاى پيامبر(ص)</strong></p>
<p style="text-align: justify;">در بحث گذشته به بررسى علل تعدّد همسران پيامبر پرداختيم و آن‏را معلول اوضاع نابسامان و آشفته اقتصادى و فرهنگى آن زمان جزيرةالعرب دانستيم. همچنين نقش اين ازدواج‏ها را در پيوند بين قبايل مختلف و ايجاد وحدت بيشتر ميان مسلمانان بررسى كرديم. اينك به تفصيل، به بيان ثمرات و دستاوردهاى ازدواج‏هاى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مى‏پردازيم و به چند پرسش درباره زندگى خصوصى پيامبر خواهيم پرداخت.</p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>نخستين ازدواج</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">اوّلين همسرى كه پيامبر اكرم انتخاب كرد، خديجه دختر خويلد بود. پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در سنّ 25 سالگى با زنى چهل ساله و بيوه دو شوهر كه از آنان فرزندانى داشت، ازدواج كرد و از او صاحب شش فرزند شد.(61)</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم تا سن 52 سالگى كه حضرت خديجه فوت كرد، همسر ديگرى اختيار نكرد و پانزده سال قبل از رسالت و دوازده سال بعد از رسالت را تنها با او به سر برد. وى بهترين زن پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بود كه در صفحات آينده قسمتى از اوصافش از زبان عايشه بيان مى‏شود.</p>
<p style="text-align: justify;">اگر امورى نظير شهوت‏ران بودن پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم كه مغرضان يا ناآگاهان زمان ما مطرح مى‏كنند، وجود داشت، او به جاى حضرت خديجه كه بيوه‏زنى دو شوهر كرده بود، با يك دختر ازدواج مى‏كرد و يا در كنار او، همسران ديگرى انتخاب مى‏كرد، يا حدّاقل كلمه‏اى شهوانى بين او و خديجه‏عليها السلام ردّ و بدل مى‏شد.</p>
<p style="text-align: justify;">بله، در آن زمان، پيامبر اكرم وقت زيادى از عمر خود را در غار حرا و به چلّه‏نشينى مى‏گذراند و قبل از رسالت، علاوه بر جوان بودن، وقت بيشترى داشت تا ازدواج‏هاى مجدّد انجام دهد و حتى بعد از چهل سالگى كه كوشش حضرت به تبليغ رسالت معطوف بود، باز در مكّه هنوز حكومت و جنگ و صلح و روابط تجارى و اقتصادى و نزاع‏هاى انصار و مهاجران و بسيارى مسايل ديگر مطرح نبود. بنابراين، راحت‏تر مى‏توانست همسرهاى متعدد انتخاب كند.</p>
<p style="text-align: justify;">از نظر مادى نيز براى ازدواج‏هاى ديگر در مضيقه نبود، زيرا سابقه، طايفه و كرامت او نشان مى‏دهد كه او هيچ مشكلى در راه ازدواج مجدد نداشته است و حضرت خديجه نيز كاملاً تسليم او بوده و مشكلى ايجاد نمى‏كرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">بنابراين مسايل مادى و شهوانى، آن گونه كه امروزه براى مردان ازدواج مجدد كننده مطرح است، اساساً براى آن حضرت مطرح نبوده است.</p>
<p style="text-align: justify;">پس از فوت خديجه، حضرت‏صلى الله عليه وآله وسلم، تا آخر عمر، پيوسته به ياد خديجه بود و او را هنگام شنيدن نام يا با يادآورى خاطره‏اى از او تكريم مى‏كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">پس از خديجه‏عليها السلام پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم بايد همسرى انتخاب مى‏كرد تا هم از طرفى همسر وى باشد و هم زن خانه و هم مادر و يا هَم‏نَفَسى براى فاطمه زهرا. ولى بعيد بود كسى بتواند تمامى اين وظايف را انجام دهد و از طرفى مشاورى امين و ياور رسالت پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم باشد. افزون بر اينها، مسايل ديگرى پيش آمد كه ايجاب مى‏كرد حضرت، ازدواج‏هاى متعددى داشته باشد كه در ادامه روشن خواهد شد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>خديجه(س) از زبان عايشه</strong></p>
<p style="text-align: justify;">آرى، يافتن جايگزين براى خديجه بسيار مشكل بود؛ زنى كه عايشه او را اين گونه وصف مى‏كند:</p>
<p style="text-align: justify;">هرگاه پيامبر مى‏خواست از خانه خارج شود، به ياد خديجه مى‏افتاد و او را به نيكويى ياد مى‏كرد. روزى از ايّام، حسادتم تحريك شد و گفتم: «آيا او غير از زنى پير، چيز ديگرى هم بود؟ خداوند به جاى او بهترش را نصيبت كرده است.» پيامبر غضبناك شد، به‏طورى‏كه موهاى جلو سرش از شدّت غضب مى‏لرزيد و گفت: «نه، به خدا سوگند! بهتر از او را به من نداد. او به من ايمان‏آورد، در حالى‏كه مردم كفر ورزيدند. مرا تصديق كرد، در حالى‏كه مردم تكذيبم كردند. با مال خودش مرا يارى و همراهى كرد، در حالى‏كه مردم محرومم كردند و خداوند از او فرزندهايى روزى من كرده، در حالى‏كه مرا از فرزندان زنان ديگر محروم كرد.»</p>
<p style="text-align: justify;">[عايشه مى‏گويد: ]عهد كردم ديگر هيچ‏گاه از خديجه به بدى ياد نكنم.(62)</p>
<p style="text-align: justify;">2و3. ازدواج با عايشه و سوده</p>
<p style="text-align: justify;">به هر حال، پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم در سال وفات خديجه يا سال بعد با عايشه و سوده ازدواج كرد. خوله اين دو نفر را پيشنهاد داد و خودش نيز به خواستگارى رفت. عايشه در آن‏زمان شش‏ساله(63) و سوده زنى بيوه بود.(64)</p>
<p style="text-align: justify;">اگر عايشه از همان‏زمان عقد ازدواج &#8211; كه در مكّه صورت پذيرفت &#8211; به خانه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم راه يافته و در خانه ايشان سكنى گزيده باشد، با توجّه به اين‏كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم مراسم عروسى را با او در مدينه انجام داد، او دو يا سه سال در خانه پيامبر بود، بدون اين‏كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بتواند از او بهره زناشويى برد. بنابراين مسايل ديگرى غير از شهوت، مطرح بوده است.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> نكته‏هايى درباره ازدواج با عايشه :</strong></p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم تنها يك دختر را به ازدواج درآورد و آن عايشه بود. حضرت در آن هنگام بالاى پنجاه سال سن داشت و عايشه حدوداً شش‏ساله بود.</li>
<li>مراسم عروسى در مدينه و پس از نه ساله شدن عايشه انجام شد. بنابراين عايشه سه سال در عقد پيامبر اكرم بود. در آن‏زمان دخترهاى بالغ و زن‏هاى بيوه جوان نيز وجود داشتند. پس اگر ازدواج با عايشه به انگيزه زناشويى بوده باشد، بايد حضرت با يكى از آنان ازدواج مى‏كرد تا لازم نباشد سه سال صبر كند تا عايشه بالغ شود.</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">از اين‏رو، مى‏توان گفت كه هدف، امورى همانند نزديكى و پيوند با قبيله تميم، برداشتن مشكل از سر راه ابوبكر و دلگرم كردن بيشتر او به اسلام و يا امورى نظير يافتن دوست و همراهى براى فاطمه‏عليها السلام بوده است.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>يادآورى :</strong></p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>از تاريخ برمى‏آيد شوهردادن دختر در سنين كم، امر متداولى بوده است و زنان و مردان در آن محيط گرمسير رشد سريع داشتند و زنان در نه سالگى قابل ازدواج بودند. حضرت زهراعليها السلام نيز بنا به قول مشهور در نه سالگى به خانه شوهر رفتند.</li>
<li>از برخى تاريخ‏ها و نقل قول‏ها به دست مى‏آيد كه ازدواج پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم با عايشه به پيشنهاد و درخواست ابوبكر &#8211; پدر عايشه &#8211; بود.</li>
<li>ازدواج با حفصه، دختر عمر</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">همسر ديگرى كه رسول‏اللّه برگزيد، حفصه دختر عمر بن خطّاب بود. وى از زنانى بود كه به مدينه هجرت كرد و همسر خنيس بن حدافة سهمى، از مجاهدان بدر بود. چنان‏كه گفته‏اند پس از وفات شوهر حفصه، عمر به ابوبكر پيشنهاد كرد او را به همسرى بپذيرد، ولى او قبول نكرد و عمر غضبناك شد. بعد از وفات رقيه &#8211; همسر عثمان و دختر پيامبر &#8211; عمر، حفصه را به عثمان پيشنهاد كرد، او نيز قبول نكرد و عمر زبان شكايت نزد رسول‏اللّه‏صلى الله عليه وآله وسلم گشود.</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: »كسى كه بهتر از عثمان است، با حفصه ازدواج مى‏كند و عثمان با همسرى بهتر از حفصه ازدواج مى‏كند.« سپس پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم او را از پدرش خواستگارى كرد و با او ازدواج كرد. اين ازدواج در سال سوم هجرت رخ داد.(65)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>نكته‏ها و مطالب :</strong></p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>با توجّه به مباحث گذشته و مقايسه دوران جاهليت و عصر حاضر، روشن شد كه يك فرد &#8211; خصوصاً زن &#8211; در روزگار جاهليت نيازهاى گوناگونى داشت كه خود به تنهايى از عهده آنها برنمى‏آمد. مثلاً زن، نفقه و خوراك و پوشاك مى‏خواست كه در اوضاع صدر اسلام كه مسلمانان مكّه به مدينه هجرت كردند و مانند آوارگان بى‏پناه در روى سكويى بيرون مسجدالنّبى مسكن گزيدند و جايى براى استراحت، لباسى براى پوشيدن و غذايى براى خوردن نداشتند، تهيه نفقه زن، اعم از مسكن و پوشاك و خوراك بسيار مشكل بود. يادآور مى‏شويم كه گاه لباس اصحاب صفّه، تكه پارچه‏اى بود كه امكان پوشش دادن از ناف تا زانو را نداشت و به همين جهت پيامبر اكرم فرموده بود: «در نماز جماعت مردان قبل از زنان از سجده بلند شوند، تا خود را كاملاً بپوشانند.»(66)</li>
<li>براى زنان ممكن نبود همچون مردان در صفّه اجتماع كنند و حتماً مى‏بايست مسكنى كه داراى امنيت كامل باشد، برگزينند، زيرا اراذل و اوباشى در مدينه بودند كه پيوسته مزاحم زنان مى‏شدند؛ به طورى‏كه آيه‏هاى 59 و 60 سوره احزاب علاوه بر دستور حجاب به زنان، به منافقان و اوباش هشدار مى‏دهد كه اگر از مزاحمت زنان دست برندارند، درگير جنگ شديد با پيامبر و اخراج از مدينه خواهند شد.</li>
<li>زنان نمى‏توانستند چونان مردان از خود دفاع كنند؛ حتّى مردان به تنهايى نمى‏توانستند از خود دفاع كنند و همان‏طور كه پيش‏تر نيز بيان شد، هر فردى به كمك قبيله خويش مى‏توانست از خويش دفاع كند. پيوندهاى قبيله‏اى محكم‏ترين پيوندها بود و مردان و زنانى كه هجرت كرده بودند و در واقع از قبيله خود جدا شده و از آنها بريده بودند، هيچ‏گونه حامى و پشتيبانى نداشتند.</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم بين مردان مهاجر و انصار پيمان اخوّت بست و مشكل امنيت مردان را تا حدودى حلّ كرد، ولى مشكل امنيت زنان بى‏شوهر همچنان باقى ماند. در اين ميان، ازدواج با زنان بيوه تنها راه‏حلّ مشكل بود و پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم با اين ازدواج‏ها اوج فداكارى خود را نسبت به پيروانش نشان داد و ثابت كرد غمخوار اصحاب است. از جمله پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم مشكل بزرگى را كه براى عمر پيش آمده بود و ابوبكر و عثمان حاضر به همكارى و حل آن نبودند، حل كرد.</p>
<ol style="text-align: justify;" start="5">
<li>ازدواج با امّ‏سلمه</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">همسر ديگر رسول‏اللّه‏صلى الله عليه وآله وسلم امّ‏سلمه بود كه اسمش هند قبل از رسول اكرم نزد اباسلمه بود و براى او چهار فرزند به نام‏هاى سلمه، عمر، درّه و زينب به دنيا آورد. او از زنانى بود كه به حبشه و مدينه هجرت كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">پس از فوت ابى‏سلمه ابوبكر از او خواستگارى كرد، ولى وى قبول نكرد. پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم عمر را فرستاد تا او را براى حضرت خواستگارى كند. امّ‏سلمه گفت: «من زنى غيرتى هستم (نمى‏توانم همسران ديگر را تحمل كنم) داراى پسر هستم و هيچ‏يك از سرپرستان من در مدينه حاضر نيست [تا اجازه دهد].»</p>
<p style="text-align: justify;">عمر به رسول‏اللّه‏صلى الله عليه وآله وسلم خبر داد، حضرت فرمود به او بگو: «راجع به غيرت (حسادت) تو دعا مى‏كنم [از بين] برود. پسردار بودنت مشكلى ندارد و از آن ناحيه تأمين مى‏شوى. نبودن اوليائت اشكالى ندارد، چون هيچ‏كدام از چنين امرى كراهت ندارند و آن‏را ناپسند نمى‏شمارند.» امّ‏سلمه به فرزندش گفت: «بلند شو و مرا به ازدواج پيامبر درآور.»(67)</p>
<p style="text-align: justify;">پرسش: چرا ابوبكر پيشنهاد عمر را براى ازدواج با حفصه قبول نكرد، ولى به خواستگارى امّ‏سلمه رفت؟</p>
<p style="text-align: justify;">پاسخ: شايد ابوبكر از اخلاق تند حفصه خبر داشت، زيرا وى اخلاقى خشن داشت كه از پدر به ارث برده بود و به همين‏جهت ابوبكر به ازدواج با او تمايل نداشت. امّا امّ‏سلمه زنى مؤدّب و بااخلاق بود كه علاوه بر داستان شنيدنى هجرتش به مدينه، همين كلمات ردّ و بدل شده بين او و رسول خدا، اخلاقيات او را آشكار مى‏سازد.</p>
<p style="text-align: justify;">روحيات امّ‏سلمه</p>
<p style="text-align: justify;">الف. خودش به عيب خود اعتراف كرد و گفت: «من غيرت (حسادت) دارم و نمى‏توانم زنان ديگر را تحمّل كنم» و رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم نيز فرمود: «دعا مى‏كنم اين حالت از بين برود.»</p>
<p style="text-align: justify;">امّا چرا براى زنان ديگر چنين دعايى نكرد و تنها امّ‏سلمه مشمول اين دعا شد؟</p>
<p style="text-align: justify;">شايد پيامبر به اين خاطر چنين دعايى كرد كه امّ‏سلمه عيب خود را شناخت و به فكر اصلاح آن افتاد. هر كس عيب خود را فهميد و به فكر اصلاح آن افتاد، كوشش مى‏كند و مقدّمات آن‏را فراهم مى‏نمايد. اگر دعاى رسول‏اللّه‏صلى الله عليه وآله وسلم نيز ضميمه شود، آن صفت پليد از زندگى وى رخت برمى‏بندد، امّا كسى كه هنوز معيوب بودن خود را نمى‏داند و بر عيب خود اصرار مى‏ورزد، چگونه دعاى پيامبر آن را برطرف سازد!</p>
<p style="text-align: justify;">ب. جملات ديگرى كه امّ‏سلمه گفت، نشان آن است كه نمى‏خواست بارش بر دوش ديگران باشد و مزاحم ديگران شود، لذا بچّه‏دار بودن خود را عذرى مى‏دانست كه به نظرش مانع ازدواج بود. اگر به داستان هجرتش به مدينه بنگريم، روشن مى‏شود كه تا چه حدّ از مزاحمت براى ديگران گريزان بود. خود، آن واقعه را اين‏گونه بيان مى‏كند:</p>
<p style="text-align: justify;">وقتى خواستيم هجرت كنيم، ابوسلمه مرا و فرزندم را بر شترى سوار كرد و افسار آن را به دست گرفت، امّا طايفه من (بنى‏مغيره) آمدند و زمام شتر را از او گرفتند و گفتند: «تو خود مى‏توانى بروى، ولى اجازه نمى‏دهيم فردى از افراد طايفه ما را به همراه ببرى.»، طايفه شوهرم (بنى‏عبدالاسد) وقتى وضع را چنين ديدند، آمدند و بچّه‏ام را به زور گرفتند و بردند و گفتند: «نمى‏گذاريم فرزند ما نزد بنى‏مغيره بماند.» به هر حال، آنان مرا منع كردند و بين من و شوهرم و فرزندم جدايى افتاد. شوهرم به مدينه رفت. هر روز صبح خارج مى‏شدم و در اَبْطَح مى‏نشستم و مى‏گريستم، و يك‏سال گذشت تا يكى از پسرعموهايم بر من گذشت و دلش به حالم سوخت و به قبيله‏ام گفت: «چرا اين زن مسكين را رهانمى‏كنيد؟ چرا بين او و شوهرش و فرزندش جدايى افكنده‏ايد؟» آنان مرا رها كردند و گفتند: «اگر خواستى، به شوهرت ملحق شو.» طايفه بنى عبدالاسد نيز بچّه‏ام را دادند و شترم را سوار شدم و بچه‏ام را در دامنم گذاشتم. سپس به سوى مدينه خارج شدم. هيچ كس را همراه نداشتم. وقتى به تنعيم [محلّه‏اى نزديك شهر مكّه ]رسيدم، «عثمان بن ابى‏طلحه» را ديدم. گفت: «كجا مى‏روى؟» گفتم: «به سوى شوهرم در مدينه.» گفت: «كسى با تو هست؟» گفتم: «نه، سوگند به خدا! غير از خدا و فرزندم كسى با من نيست.» گفت: «به خدا سوگند! رهايت نمى‏كنم.» افسار شترم را گرفت و شتر را مى‏كشيد تا مرا به مدينه رساند. سوگند به خدا! كريم‏تر از او در بين عرب نديدم. هرگاه به منزلى مى‏رسيديم، شتر را مى‏خواباند و خودش زير سايه درختى مى‏رفت تا وقت سفر مى‏رسيد&#8230; . تا مرا به قبا رساند، گفت: «شوهرت در اين‏جا است.» و سپس خود به سوى مكّه برگشت.(68)</p>
<p style="text-align: justify;">روشن است كه چرا او تنها با فرزندش تصميم دارد راه طولانى چند روزه را بدون همراه بپيمايد. او دوستدار شوهر خود و علاقه‏مند به اسلام بود. او داراى اراده‏اى محكم و عزمى راسخ بود و در عين حال نمى‏خواست كسى را به زحمت اندازد. امثال اين ويژگى‏هاست كه او را در بين زنان ممتاز مى‏كند، تا ابوبكر براى خواستگارى او برود و يا خود وى در پيشگاه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم آن عذرها را بياورد.</p>
<p style="text-align: justify;">به هر حال، امّ‏سلمه ويژگى‏هاى خاصى داشت كه سزاوار بود همسر رسول‏اللّه‏صلى الله عليه وآله وسلم شود و در بيت نبوّت وارد گردد. اگر بركاتى كه در خانه پيامبر داشته و وصايايى كه نزد او گذاشته شده، چه از ناحيه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و چه از سوى امام حسين‏عليه السلام و علامت‏هايى كه براى كشته شدن حضرت اباعبدالله الحسين‏عليه السلام نزد او گذاشته و نيز نزول آيه تطهير در بيت او و نصيحت‏هايى را كه به عايشه كرده، جمع‏آورى شود، معلوم مى‏گردد او بايد به بيت نبوى راه مى‏يافت، تا همه اين بركات از او حاصل شود.</p>
<p style="text-align: justify;">افزون بر اينها، او داراى چهار فرزند يتيم بوده كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به عنوان رهبر امّت اسلامى بايد براى تغذيه و امنيت و سرپرستى آنها فكرى مى‏كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">وى وارد خانه نبى اكرم شد، ولى على‏رغم اين‏كه خود را غيور و حسود مى‏دانست، ديگران بودند كه بر او غيرت ورزيدند و او را مسخره كردند، تا آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَر قَومٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ»(69) آنان را از مسخره‏كردن بازداشت و با اشاره گفت: «امّ‏سلمه از آنان بهتر است» و در آخر آيه با صراحت بيشترى القاب ناپسندى را كه براى امّ‏سلمه به كار مى‏بردند، فسوق ناميد تا شايد ديگر چنين القاب بدى را براى او به كار نبرند.(70)</p>
<ol style="text-align: justify;" start="6">
<li>ازدواج با امّ‏حبيبه</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">يكى از همسران رسول‏اللّه‏صلى الله عليه وآله وسلم امّ‏حبيبه دختر ابوسفيان است. كه نامش رملة بود او همسر عبيداللّه بن جَحش بود. هر دو در مكّه مسلمان شدند و در اثر فشار مشركان و آزار و اذيّت آنان با گروهى از مسلمانان به حبشه هجرت كردند. در آن‏جا داراى فرزندى به نام حبيبه شدند، كه كنيه امّ‏حبيبه از همين فرزند گرفته شده است. در حبشه عبيداللّه مسيحيت را برگزيد و نصرانى شد و در همان‏جا از دنيا رفت.</p>
<p style="text-align: justify;">امّ‏حبيبه بدون همسر در كشورى غريب باقى ماند و روحيه وى در اثر اين دو حادثه تضعيف شد: شوهرش مسيحى شده و فوت كرده است و خود در غربت زندگى مى‏كند.</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم مصلحت ديد او را به ازدواج خود درآورد تا به گونه‏اى روحيه او را تقويت كند. از اين‏رو، به نجاشى نامه‏اى نوشت و از او خواست امّ‏حبيبه را براى ايشان خواستگارى كند، و او چنين كرد. آن‏قدر امّ‏حبيبه از اين خبر خوشحال شد كه تمامى النگوهاى خود را به غلامى كه اين خبر مسرّت‏بخش را به وى داد، بخشيد.(71)</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر با زنى ازدواج كرد كه نه او را مى‏توانست ببيند و نه در شهر او بود و نه رسيدن به وى برايشان ممكن بود. حال، با اين اوصاف، معلوم نيست چرا افرادى دانسته يا ندانسته، پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را نظير برخى افراد منحرف، شهوت‏ران، به حساب مى‏آورند.</p>
<ol style="text-align: justify;" start="7">
<li>ازدواج با زينب دختر جَحْش</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">او خواهر عبداللّه جحش و دخترعمّه پيامبر اكرم است كه از سابقان در اسلام بود. پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم او را به ازدواج زيد فرزند حارثه درآورد. او مدّتى نزد زيد &#8211; كه غلامى بود كه پيامبر او را آزاد كرده و سپس به فرزندى پذيرفته بود &#8211; ماند، امّا به خاطر اختلاف‏هاى سليقه‏اى و قبيله‏اى و شخصيّتى نتوانستند زندگى را ادامه دهند و زيد وى را طلاق داد.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتى كه عدّه زينب تمام شد، پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم زيد را فرستاد تا او را براى آن حضرت خواستگارى كند. زينب گفت: «تصميمى نمى‏گيرم، تا خدايم فرمان دهد.» به نمازخانه خود رفت و به عبادت پرداخت تا آيه قرآن نازل شد: «فَلَمَّا قَضَى زَيدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها»(72)؛ «وقتى زيد بهره خود را از او برگرفت، ما وى را به ازدواج تو درآورديم.»</p>
<p style="text-align: justify;">به همين‏جهت، رسول‏اللّه‏صلى الله عليه وآله وسلم بدون اذن بر او وارد شد و وى بر ساير زنان افتخار مى‏كرد كه خداوند او را به ازدواج پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم درآورده است. پيامبر در اين ازدواج با نان و گوشت وليمه داد.</p>
<p style="text-align: justify;">زينب از زنان نيكوكار و بخشنده بود. به بركت او، ازدواج با همسر پسرخوانده جايز شد و سنّت جاهلى شكست و آيه حجاب نازل شد.(73)</p>
<p style="text-align: justify;">درباره زينب و سبب ازدواج پيامبر با او و زمينه‏هاى قبلى آن بحث‏هاى گوناگونى مطرح است كه براى پاسخ به برخى پرسش‏ها، آيه 37 سوره احزاب را توضيح مى‏دهيم:</p>
<p style="text-align: justify;">«وَ اِذْ تَقُولُ لِلَّذي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ اَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللَّهَ وَ تُخْفي في نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْديهِ وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها لِكَىْ لا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ حَرَجٌ فِي أَزْواجِ اَدْعِيائِهِم إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً»(74)</p>
<p style="text-align: justify;">و يادآور هنگامى‏كه مى‏گويى به آن‏كس كه خدا به او نعمت داده است و تو به او نعمت داده‏اى، همسرت را براى خودت نگه دار و از خدا بترس. و در نفس خود چيزى را مخفى مى‏كنى كه خداوند ظاهركننده آن است و از مردم مى‏ترسى، در حالى‏كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسى. هنگامى‏كه زيد از او خواسته و آرزويش را برآورد، ما او را به ازدواج تو درآورديم، تا براى مؤمنان، ازدواج با همسران فرزندخوانده‏هايشان وقتى كه آنان به كاميابى خود پايان دادند سختى نداشته باشد، و امر و فرمان خدا انجام شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">از اين آيه نكته‏هاى زير استفاده مى‏شود:</p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>ازدواج بين پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و زينب را خداوند برقرار كرده و تصميم خداوند بر آن بوده است.</li>
<li>هدف از اين ازدواج شكستن رسم غلط حرمت ازدواج با همسر فرزندخوانده، پس از طلاق او از سوى فرزند خوانده، بود.</li>
<li>پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از مسأله‏اى خوف داشت كه خداوند به او مى‏فرمايد كه ترسى ندارد و بايد فرمان و خواست خداوند متعال مبنى بر ازدواج با زينب صورت پذيرد.</li>
<li>زيد كاميابى خود را از زينب به پايان رسانده و ديگر نمى‏خواست از او كامياب شود.</li>
<li>پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم چيزى را در درون خود مخفى مى‏كرد كه خداوند خواستار علنى‏شدن آن بود.</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;"><strong>خرافه‏هاى اسراييلى در تفسير آيه</strong></p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر چه چيز را مخفى مى‏كرد؟</p>
<p style="text-align: justify;">افسانه‏گويان و داستان‏سرايان، امورى را گفته‏اند كه از صدر و ذيل آيه، بطلان آن به طور كامل روشن مى‏شود.</p>
<p style="text-align: justify;">مثلاً گفته‏اند: هنگامى‏كه زينب و زيد نزاع خود را پيش پيامبر آوردند يا هنگامى كه حضرت به طرف خانه زيد رفت و از سوراخ در نگاه كرد، چشمش به زينب افتاد و محبّت او در دلش جاى باز كرد! و ايشان مى‏خواست به نحوى زيد او را طلاق دهد تا خودش با او ازدواج كند! و اين چيزى است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در درون مخفى مى‏كرده است!</p>
<p style="text-align: justify;">ولى اين حرف با دلايلى از آيه و غير آن مردود است:</p>
<p style="text-align: justify;">اوّلاً پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم معصوم است و نگاه‏كردن از سوراخ در خانه و امثال آن به درون خانه ديگران حرام است، و اين كار از معصوم سر نمى‏زند.</p>
<p style="text-align: justify;">ثانياً بر فرض محال كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم معصوم نباشد، اين‏گونه امور، خلاف اخلاق است. چنين كارهاى ضدّ اخلاقى از انسان‏هاى عادى نيز صادر نمى‏شود، چه رسد به پيامبر اكرم!</p>
<p style="text-align: justify;">ثالثاً آيه تصريح دارد كه خداوند، خود، اين ازدواج را ترتيب داده است. اگر شخصى گناهى شرعى و يا امرى خلاف اخلاق انجام دهد، خداوند او را طرد مى‏كند، نه اين‏كه خودش ازدواج را منعقد نمايد.</p>
<p style="text-align: justify;">رابعاً آيه تصريح دارد كه زيد، كاميابى خود را از زينب تمام كرده بود، نه اين‏كه به خاطر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم &#8211; با اين‏كه همسرش را دوست مى‏داشت &#8211; وى را طلاق داده باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">خامساً از لحاظ تاريخى روشن است كه زينب، دخترعمّه پيامبر بود و خودش پيشنهاد ازدواج به پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم را داده بود. اگر زيبايى و جمال و اين‏گونه امور مطرح بود، هنگامى‏كه او دختر بود، پيامبر مى‏توانست با او ازدواج كند.</p>
<p style="text-align: justify;">اساساً زينب مى‏خواست همسر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم باشد، ولى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم مى‏خواست كه او را به ازدواج زيد درآورد و زينب مخالفت كرد، تا اين آيه نازل گشت:</p>
<p style="text-align: justify;">هيچ مؤمنى را نرسد كه وقتى خدا و رسول خدا حكمى كردند، آنان خودشان اختيارْدار باشند.</p>
<p style="text-align: justify;">در آن هنگام بود كه زينب به ازدواج با زيد تن درداد. بنابراين اگر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم زينب را به جهت زيبايى و امثال آن مى‏خواست و اين مسأله‏اى بود كه مخفى مى‏كرد، روشن است كه قبل از ازدواجِ وى با زيد و در زمانى كه زينب دختر جوانى بود، پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مى‏توانست با وى ازدواج كند.</p>
<p style="text-align: justify;">سادساً آيه اصرار دارد ازدواج پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم براى سنّت‏شكنى است، نه به جهت زيبايى و مسايل شخصى.</p>
<p style="text-align: justify;">در نتيجه، اين ازدواج به خاطر مصالحى بود كه خدا مى‏خواست آن مصالح به انجام رسد و يكى از آن مصالح را در آيه بيان كرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">شايد چيزى كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مخفى مى‏كرد، اين بود كه خداوند قبلاً او را از اين مسأله باخبر ساخته بود كه زينب جزء همسرانش خواهد بود و چون پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم ديد زينب همسر پسرخوانده‏اش است، از اين مسأله بيم داشت و مى‏خواست زيد وى را طلاق ندهد تا زمينه ازدواج پيامبر فراهم نشود، ولى خداوند مى‏خواست اين امر محقّق شود.</p>
<p style="text-align: justify;">سابعاً آخرين جواب درباره اين ازدواج و شبهات آن اين است كه در سوره احزاب هم داستان زينب و زيد را مطرح شده &#8211; كه بيشترين خرافات را داستان‏سرايان در ذيل همين آيات بيان كرده‏اند &#8211; و هم بهترين آيات مربوط به پيامبر را نازل گرديده است، از جمله:</p>
<p style="text-align: justify;">«إِنّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبيِّ يا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْليماً»(75)</p>
<p style="text-align: justify;">همانا خدا و فرشتگان بر پيامبر درود مى‏فرستند. شما نيز، اى ايمان‏آورندگان! بر او درود بفرستيد و بر او به شيوه‏اى خاصّ سلام كنيد.</p>
<p style="text-align: justify;">همچنين در همين سوره آمده است:</p>
<p style="text-align: justify;">«لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(76)</p>
<p style="text-align: justify;">به تحقيق براى شما در (سيره و عمل) رسول اللّه اسوه و سرمشق نيكويى است.</p>
<p style="text-align: justify;">آنان كه خرافه‏هاى اسراييلى را ذيل برخى آيات اين سوره مطرح مى‏كنند، آيا فكر نمى‏كنند آن خرافه‏ها با اسوه‏بودن پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و نيز با درود خدا و فرشتگان بر وى سازگار نيست؟! پيداست همه اينها خيالاتى است كه دشمنان پروريده‏اند و دوستان، با غفلت تمام، در برخى كتاب‏هاى تفسيرى آورده‏اند، درصورتى كه قراين موجود در خود آيات و در كلّ سوره اين افسانه‏ها را ردّ مى‏كند.</p>
<ol style="text-align: justify;" start="8">
<li>ازدواج با جويريه</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">در غزوه بنى‏المصطلق، جويريه دختر حارث &#8211; رييس قبيله بنى‏المصطلق &#8211; همراه با عدّه‏اى از زنان و مردان اسير شد. جويريه در تقسيم غنايم، سهم ثابت بن قيس شد. جويريه با مولاى خود عقد كتابت نوشت؛ يعنى قراردادى نوشت كه در قبال پرداخت مقدار معيّنى از پول آزاد شود.</p>
<p style="text-align: justify;">او براى تهيه پول نزد پيامبر آمد و گفت: «من جويريه، دختر حارث، رييس قبيله بنى‏المصطلق هستم. بلاها و مصايبى كه به من رسيده، بر شما مخفى نيست. من عقد مكاتبه براى آزادى خود نوشته‏ام.» سپس سر خود را از خجالت پايين انداخت و بغض گلويش را گرفت و با صدايى حزين گفت: «مرا براى تهيه پول يارى كن!»</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: «يا بهتر و بالاتر از كمك براى تهيه پول؟» سپس پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم ادامه داد: «آيا حاضرى آن مقدارى را كه با ارباب خود مكاتبه كرده‏اى، بپردازم و تو را به ازدواج خود درآورم؟» جويريه گفت: «بله، حاضرم.» و رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم چنين كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتى خبر به مسلمانان رسيد، گفتند: پيامبر، داماد اين قبيله شد؛ پس در واقع ما خويشان رسول‏اللّه را به اسارت نزد خود گرفته‏ايم، عجب كار بدى است!! سپس هر چه اسير از قبيله بنى‏المصطلق نزد آنان بود، آزاد كردند و به اين ترتيب، حدود صد اسير آزاد شد.(77)</p>
<p style="text-align: justify;">نمى‏دانم انسان‏هاى منتقد و گاهى معترض، زنى بابركت‏تر از جويريه براى قبيله خود سراغ دارند؟!</p>
<p style="text-align: justify;">همان‏گونه كه روشن شد ازدواج پيامبر با جويريه، آزادى اسراى بنى‏المصطلق و سپس مسلمان شدن آن قبيله را به همراه داشت. شايان ذكر است كه جويريه قبل از پيامبر، همسر پسرعموى خود (ابن‏ذى‏الشفر) بود. او از رسول‏اللّه صاحب فرزند نشد.(78)</p>
<p style="text-align: justify;">بله، زن پاك و مؤدبى چون جويريه، با آن ادب و متانت و آزادى‏خواهى سزاوار هر خانه‏اى نيست و چه بهتر كه در خانه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم آداب اسلامى بياموزد.</p>
<ol style="text-align: justify;" start="9">
<li>ازدواج با صفيّه</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">يكى ديگر از همسران پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم صفيه، دختر حيى بن اخطب بود، كه در غزوه خيبر به اسارت مسلمانان در آمد. بلال پس از فتح خيبر، صفيه و دخترعمويش را به اسارت گرفت و آنان را نزد پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم آورد و آنان را در مسير، از كنار كشته‏شدگان يهود عبور داد. دخترعموى صفيه همين‏كه كشته‏ها را ديد، بر سر و صورت زد و خاك بر سر ريخت، ولى صفيه آرامش و وقار خويش را حفظ كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتى نزد پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم رسيدند، حضرت به بلال فرمود: «مگر رحمت و عطوفت از دلت رخت بربسته است؟ چرا آنان را از كنار كشته‏شدگان عبور دادى؟» پس از آن پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم دخترعموى صفيه را ديد كه شور و شيون سر داده و خاك بر سر ريخته است؛ از اين‏رو فرمود: «اين شيطان را از من دور كنيد.»</p>
<p style="text-align: justify;">در اين لحظه چشم حضرت به صورت كبودشده صفيه افتاد و پرسيد: «چرا صورتت كبود شده است؟» صفيه جواب داد: «شبى در خواب ديدم كه ماه در دامان من واقع شده است. صبحگاهان خواب خود را براى شوهرم &#8211; كنانة بن ابى‏حقيق &#8211; بيان كردم. او سيلى محكمى به صورتم زد و گفت: مثل اين‏كه آرزوى محمّد را در دل مى‏پرورى؟!»</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم به پاس جبران ضربه‏اى كه او خورده بود، فرمود: «اگر اسلام را قبول كنى، تو را به همسرى خود برمى‏گزينم و اگر بر يهوديت باقى باشى، تو را آزاد مى‏كنم، تا نزد قبيله‏ات برگردى.» صفيه جواب داد: «قبل از اين‏كه مرا به اسلام دعوت كنى، ايمان آورده‏ام و ماندن نزد رسول خدا برايم ارزشمندتر است.»(79)</p>
<p style="text-align: justify;">در صفحات آينده عشق وافر صفيه به پيامبر اكرم و گريه بى‏تابانه وى هنگام فوت آن حضرت و دعاى سوزناك او را &#8211; كه از صميم دل از خدا مى‏خواست دردهاى پيامبر را به جان او بيندازد و او به جاى پيامبر در بستر مرگ قرار گيرد &#8211; بيان خواهيم كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">زن فداكارى كه پيش از رسيدن لشكر اسلام به سرزمينشان ايمان مى‏آورد و دلش به عشق اسلام مى‏تپد، به طورى‏كه در آن راه سيلى مى‏خورد، سزاوار مرد ديگرى غير از پيامبر نيست.</p>
<p style="text-align: justify;">بانويى كه با بزرگوارى از كنار كشتگان طايفه خود عبور مى‏كند و اگرچه دلش آتش مى‏گيرد، ولى فرياد برنمى‏آورد و خطايى مرتكب نمى‏شود، سزاوار آن است كه در زمره همسران رسول خدا باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">علّت ازدواج پيامبر با صفيه، علاوه بر تمامى ثمرات عمومى كه ازدواج‏هاى پيامبر داشت &#8211; نظير ايجاد دوستى بين يهوديان و مسلمانان، تشويق و ترغيب يهوديان به پذيرش اسلام، رضايت دادن مسلمانان به اين‏كه اهل خيبر در آن‏جا بمانند و كشاورزى خيبر را به عهده بگيرند &#8211; داراى نكته ديگرى نيز بود:</p>
<p style="text-align: justify;">صفيه دختر رييس قبيله است. او نبايد همانند ساير زنان به اسارت رود و در هر جا و خانه هر كسى وارد شود، بلكه بايد شخصيت اجتماعى او لحاظ و حفظ شود. در احاديث اسلامى داريم كه «للامام صفو المال؛» (برگزيده مال، سهم امام است.) و در توضيح آن امور و اشياى كم‏نظير و غير قابل تقسيم و گرانبها را ذكر مى‏كنند.(80)</p>
<p style="text-align: justify;">بانويى همچون صفيه كه از رؤيايش روشن مى‏شود كه عشق اسلام را در سر داشته و در همان خيبر &#8211; در كنار كشته‏هاى پدر و اقوامش &#8211; مسلمان شده(81) و حتّى با عبور از كنار آنان &#8211; اگرچه قلبش غمگين شده &#8211; ولى فرياد و فغان راه نينداخته و وقتى پيامبر او را بين ماندن در خيبر يا اسلام‏آوردن و همسر پيامبر شدن مخيّر مى‏كند، دومى را انتخاب كرده است(82)، سزاوار نيست در خانه هر فردى قرار بگيرد؛ خصوصاً كه برخى مسلمانان، ضعيف‏الايمان يا منافق بودند و صفيه نمى‏توانست در آن‏جا اخلاق اسلامى را فراگيرد.</p>
<p style="text-align: justify;">محبّت‏هاى متقابل ميان پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم و صفيه</p>
<p style="text-align: justify;">در يكى از سفرهاى حجّ كه همسران پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم همراه وى بودند، شخصى شترهاى زنان پيامبر را با سرعت مى‏راند&#8230; در بين راه شتر صفيه به زانو درآمد و از راه رفتن ايستاد و او شروع به گريه كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم وقتى صدا را شنيد، آمد و با دست، اشك‏هاى او را پاك كرد. گريه صفيه شدّت يافت و حضرت وى را دلدارى داد تا او آرام شود، ولى او بيشتر گريه مى‏كرد. حضرت او را از گريه‏كردن بازداشت و به مردم دستور داد همان‏جا فرود آيند، در حالى‏كه تصميم به فرود آمدن در آن مكان نداشت.</p>
<p style="text-align: justify;">صفيه مى‏گويد: آن روز سهم من بود و پيامبر مى‏بايست پيش من باشد. وقتى كه خيمه رسول اكرم بر پا شد، ترسيدم كه در درونم كمى از او ناراحت باشم. پيش عايشه رفتم و گفتم: «مى‏دانى كه من روز و سهم خودم را به هيچ قيمتى نمى‏فروشم، ولى اكنون روزم را به تو مى‏بخشم، تا رسول‏اللّه را از من راضى كنى.»</p>
<p style="text-align: justify;">او قبول كرد و روسرى‏اى پوشيد كه آن‏را زعفرانى كرده بود. بر آن آب پاشيد تا بوى خوش آن بيشتر شود و لباس‏هايش را پوشيد و نزد رسول خدا رفت. پرده خيمه را بالا زد. رسول اكرم فرمود: «اى عايشه! چه شده است؟ امروز سهم تو نيست.» عايشه جواب داد: «ذلك فضل اللّه يؤتيه من يشاء»؛ (اين بخشش خداست. به هر كه خواست، مى‏دهد.)</p>
<p style="text-align: justify;">وقتى صبحگاهان شد، پيامبر به زينب بنت جحش گفت: «اى زينب! آيا خواهرت صفيه را بر شترت ميهمان مى‏كنى؟» زينب با تعجّب گفت: «من زن يهودى تو را ميهمان كنم؟!» پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم با شنيدن اين كلام غضبناك شد و با زينب قهر كرد، و تا مكّه و در ايّام منى و در بازگشت تا مدينه و در ماه‏هاى محرّم و صفر با او اصلاً حرف نزد و سهمى هم براى او قرار نداد.</p>
<p style="text-align: justify;">زينب كم‏كم مأيوس شد و فكر كرد پيامبر براى هميشه او را رها كرده است، ولى در ماه ربيع‏الاول پيامبر بر او وارد شد و با دست خويش خانه را مرتّب و زينب را خوشحال كرد.(83)</p>
<p style="text-align: justify;">نكته‏هاى اخلاقى &#8211; اجتماعى :</p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>در سفر و حضر زنان پيامبر سهم مشخّصى داشته، عدالت ميان آنان رعايت مى‏شد.</li>
<li>پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم با همه مشكلات و گرفتارى‏هايى كه يك رهبر دينى &#8211; سياسى داشت و علاوه بر آن مشكلات سفرهاى آن روز، باز از كوچك‏ترين امور غفلت نمى‏كرد و براى دلدارى صفيه شخصاً اقدام نمود و با پاك كردن اشك چشم و صحبت‏كردن با او و يك شب رحل اقامت گزيدن به خاطر او مهربانى زايدالوصف خود را نشان داد.</li>
<li>اين همسران پيامبر بودند كه مى‏خواستند پيش پيامبر باشند و آن‏را به هيچ قيمتى معامله نمى‏كردند.</li>
<li>صفيه ادب را در حضور پيامبر بسيار رعايت مى‏كرد و وقتى كمى از حضرت دلگير بود يا فكر مى‏كرد پيامبر از او دلگير است، سهم خود را به عايشه داد، به اين شرط كه عايشه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را از صفيه راضى كند.</li>
<li>زنان پيامبر حقّ داشتند نوبت خود را به يكديگر ببخشند.</li>
<li>پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم با ادب تمام از زينب مى‏خواهد صفيه را بر شتر خود سوار كند و صفيه را خواهر او قلمداد مى‏كند.</li>
<li>زينب به خاطر امورى از صفيه عصبانى است، كه عبارتند از: غيرت زنانه كه معمولاً همسران يك مرد نسبت به يكديگر دارند؛ ملاطفت‏هاى نبى اكرم به صفيه كه غيرت زينب را بيشتر تحريك كرده و او را به اهانت واداشته است؛ صفيه با اين‏كه ديرتر از ديگران به بيت پيامبر راه يافته، ولى ادب و اخلاق او براى وى جايگاه خاصّى باز كرده، آن چنان‏كه زينب را به عكس‏العمل وامى‏دارد.</li>
<li>با اين‏كه صفيه در همان لحظه اوّل اسارت، مسلمان شد و پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را برگزيد، ولى با اين‏حال عصبانيت زينب باعث مى‏شود او را يهودى بنامد و موجب ناراحتى پيامبر و محروميت خود بشود.</li>
<li>پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم با تكلّم نكردن با زينب و قهر كردن از او، وى را متوجّه اشتباه خود ساخت و درسى به او داد تا وى و ديگران دريابند و بدانند كه به هيچ صورت نبايد با آبروى مردم بازى كرد و با زبان، اسباب آزار و اذيت آنان را فراهم ساخت.</li>
<li>با اين‏كه پيامبر از زينب آزرده‏خاطر شد، ولى كلام نابهنجار يا خشم‏آلودى نفرمود و تنها با سكوت و قطع مراوده به تربيت او پرداخت، و اين يكى از راه‏هاى موفّق در تربيت بدگويان است.</li>
<li>پس از گذشت مدّتى كمتر از چهار ماه و ادب‏شدن زينب، پيامبر شخصاً به اتاقش رفت و آن‏را مرتّب كرد؛ نه اين‏كه منتظر باشد كسانى واسطه شوند و آنان را آشتى دهند و يا بخواهد كه با كبر و غرور از ادامه زندگى خوددارى كند و به خاطرِ داشتن همسران متعدّد، يكى را رها سازد.</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">صفيه و خاطره‏اى از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم</p>
<p style="text-align: justify;">تا حال شخصى را نيكوسيرت‏تر از رسول‏اللّه‏صلى الله عليه وآله وسلم نيافته‏ام. شبى مرا پشت سر خود روى شترش سوار كرده بود. داشتم كسل و خسته مى‏شدم. رسول‏اللّه با دستش مرا گرفت، تا نيفتم و آسيبى نبينم و گفت: مقدارى صبر كن، تحمّل كن، كم كم مى‏رسيم، اى دختر حيَّى! و گفت: اى صفيه! من از رفتارم با قوم تو عذرخواهى مى‏كنم. آنان به من چنان و چنان گفتند.(84)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>نكته‏ها و مطالب :</strong></p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>رسول اكرم حتّى بعد از فتح خيبر و به دست‏آوردن غنايم زياد، باز اين چنين نيست كه براى خود مركبى جدا و براى همسرش مركبى ديگر قرار دهد و او را بر مركب خود سوار مى‏كند و با دست او را نگهدارى و از افتادن او جلوگيرى مى‏كند.</li>
<li>در وقت جنگ به حكم وظيفه شرعى و رفع فساد، با مُفسدهاى خيبر مى‏جنگد و آنان را قلع و قمع مى‏كند، ولى در حيطه اخلاق از همسرش عذرخواهى و بيان مى‏كند اين قلع و قمع به خاطر حرف‏ها و كارهاى خود آنان بود.</li>
<li>صفيه انسان جهان‏ديده‏اى است. او دختر رييس قبيله است و قبلاً يهودى بوده و از تعاليم آنان آگاه است و مى‏داند كه طبق تعاليم يهود، توطئه پيمان شكنى و&#8230; مجازات‏هاى سنگينى دارد، پس اگر چه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم از بين‏برنده قوم او بود، ولى با اين‏حال او را داراى نيكوترين اخلاق مى‏داند. زيرا طبق قوانين دين يهود بايد با آنان برخوردى سخت‏تر از اين مى‏شد.</li>
<li>ماريه قبطيه در خانه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">ماريه و خواهرش شيرين را مقوقس مصرى &#8211; حاكم اسكندريّه و مصر &#8211; با اشيايى ديگر در سال هفتم هجرت به عنوان هديه براى پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم فرستاد و آنها در سال هشت هجرى به مدينه رسيدند.</p>
<p style="text-align: justify;">اين دو خواهر قبل از رسيدن به مدينه مسلمان شدند. پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم ماريه را براى خود گرفت و شيرين را به حسّان بن ثابت داد.(85)</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از ماريه داراى فرزندى به نام ابراهيم شد كه در ذى‏الحجّه سال هشتم متولّد شد و پس از شانزده يا هيجده ماه وفات يافت.</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم ماريه را به همسرى نگرفت. او به عنوان كنيز در بيت رسول‏اللّه بود، ولى حضرت او را زياد دوست مى‏داشت. از طرفى پيامبر اكرم غير از حضرت خديجه، از هيچ‏يك از همسرانش داراى فرزند نشد. تنها از ماريه فرزند يافت و او نيز در زمان رسول اكرم &#8211; تنها چند ماه قبل از وفات حضرت &#8211; از دنيا رفت.(86)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>عجايب زندگى انبيا</strong></p>
<p style="text-align: justify;">يكى از عجايب زندگى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم اين بود كه وى از خديجه شش يا هفت فرزند داشت كه عبارت بودند از: زينب، امّ‏كلثوم، فاطمه، رقيه، قاسم، طاهر و طيب.(87) ولى از ساير زنان &#8211; حتى از آنان كه از شوهرهاى قبلى خود فرزند داشتند و مى‏توانستند دوباره بچّه‏دار شوند &#8211; بچّه‏دار نشد.</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از آغاز تا انجام عمر از نظر مزاجى سالم بود و زنان پيامبر(88) نيز سالم بودند، چون از شوهر يا شوهرهاى قبلى صاحب فرزند شدند، ولى خداوند نخواست آنان از حضرت صاحب فرزند شوند؛ همان‏طور كه در مورد پيامبران قبلى نوع ديگرى را خواسته بود.</p>
<p style="text-align: justify;">مثلاً حضرت ابراهيم در دوران پيرى و كهولت سنّ از زنى پير و نازا بچه‏دار مى‏شود؛ زكريّا نيز همين‏طور. در قرآن كريم به هر دو واقعه اشاره شده است:</p>
<p style="text-align: justify;">«قالَتْ يا وَيلَتا َ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هذا بَعْلى شَيْخاً إن هذْا لَشَيْ‏ءٌ عَجِيبٌ»(89)</p>
<p style="text-align: justify;">همسر ابراهيم گفت: اى واى! آيا من مى‏زايم در حالى‏كه پيرزنى عاجزم و اين شوهر من است كه پير است. به حق اين خبر عجيبى است.</p>
<p style="text-align: justify;">«قالَ رَبِّ أَنّى يَكُونُ لِى غُلامٌ وَ كانَتِ امْرَأَتِي عاقِراً وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الكِبَرِ عِتِيَّا»(90)</p>
<p style="text-align: justify;">و زكريّا گفت: «اى پروردگار من! چطور من پسردار مى‏شوم، در حالى‏كه همسرم نازاست و من به پيرى مفرط دچارم.»</p>
<p style="text-align: justify;">و پيامبر ديگرى بدون پدر به وجود مى‏آيد و در گهواره سخن مى‏گويد، و پيامبر ديگرى را دشمنش نگاهدارى و محافظت مى‏كند.</p>
<p style="text-align: justify;">بودن ماريه در بيت رسالت، افزون بر برخى ثمرات عمومى كه پيش‏تر ذكر شد، براى نشان دادن امور ذيل نيز بوده است:</p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>شخصيت دادن به ماريه و با او معامله زن حرّ و آزاده كردن، با اين‏كه به عنوان كنيزى فرستاده شده بود.</li>
<li>ثابت‏شدن صحّت مزاجى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم تا آخرين سال‏هاى عمر شريفشان.</li>
<li>فرزنددار شدن از پيامبر قابليت خاصى را مى‏طلبد كه در هيچ‏يك از زنان متعدّد پيامبر در مدينه يافت نمى‏شد.</li>
<li>امتحان زنان پيامبر كه چگونه با ماريه و فرزند او برخورد مى‏كنند.</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;"><strong>خلاصه بحث</strong></p>
<p style="text-align: justify;">رمز تعدّد همسران پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم با توجّه به عوامل محيطى، جغرافيايى و اجتماعى روشن شد و معلوم گشت كه در آن وضع كه زنان سرپناه نداشته و موجودى مزاحم و بى‏ثمر تلقّى مى‏شدند، ازدواج با زنان متعدّد نه تنها ناپسند نبود و از ديد شهوانى مورد نظر و تحليل قرار نمى‏گرفت، بلكه نوعى شخصيت دادن به زن و رعايت حال او بود.</p>
<p style="text-align: justify;">نيز روشن شد كه ازدواج مى‏توانست پيوندهاى قبيله‏اى را مستحكم كند و از كينه‏توزى‏ها بكاهد و مشكلات اقتصادى افراد را برطرف كند. مسؤول جامعه در مدينه بايد فكرى به حال بيوه‏زنان فقيرى كه از فاميل و قبيله خود دور بودند بكند؛ به طورى‏كه آبرو و شخصيت و روحيّه آنان حفظ شود و احساس حقارت نكنند و لازم نباشد مانند مردان فقيرى كه در صُفه زندگى مى‏كردند، آن‏جا بروند. افزون بر اين، ازدواج پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم با هريك از همسرانش، اثراتى مثبت و گاه حياتى داشت.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> يادآورى</strong></p>
<p style="text-align: justify;">تا به اين‏جا همسران معروف پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم معرّفى شدند، ولى حضرت همسران ديگرى نيز داشته كه برخى در زمان خود او وفات يافته‏اند و برخى را پيامبر قبل از مراسم عروسى رها كرده است، كه چون در اين بحث حايز اهميت نبودند، از ذكر آنها خوددارى شد.</p>
<p style="text-align: justify;">ج. چند پرسش از زندگى خصوصى پيامبر</p>
<p style="text-align: justify;">در فصل اول نمونه‏هايى از ناسازگارى همسران پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم با آن حضرت را بيان كرديم و در اين فصل در صدد بوديم تا آن حوادث را با ديد ديگرى تجزيه و تحليل كنيم؛ از جمله اين كه اساساً چرا پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم همسران متعددى انتخاب كرد تا نياز باشد كه پيرامون شيوه همسردارى وى بحث شود كه اين مهم را نيز در بخش 1 و 2 از همين فصل بيان كرديم. اكنون سؤال‏هاى متعدد ديگرى مطرح است كه به برخى از آنها اشاره مى‏كنيم.</p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>چرا پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم در روزى كه سهم حفصه بود، كنار ماريه قبطيه قرار گرفت، تا حفصه به وى اعتراض كند و آن مسايل عجيب رخ بدهد؟</li>
<li>چرا به دنبال اعتراض حفصه، برخى از اخبار غيبى را در اختيار او گذاشت، تا وى آنها را با عايشه در ميان گذارد؟</li>
<li>چرا براى خوردن شربت عسل در غرفه زينب بنت جَحش بيشتر توقّف كرد، تا عايشه تحريك شود؟</li>
<li>چرا در روزى كه سهم عايشه بود، با حضرت على‏عليه السلام زياد صحبت كرد، تا عايشه دلتنگ گردد و اعتراض كند؟</li>
<li>چرا فرزندان حضرت زهراعليها السلام را زياد دوست مى‏داشت و آنان را فرزندان خود مى‏دانست تا موجب تحريك برخى همسران خود شود؟</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">در اين‏باره چند بحث مطرح است:</p>
<p style="text-align: justify;">يك. آيا اين چراها حدّ و نهايتى دارد؟</p>
<p style="text-align: justify;">دو. آيا به اين چراها بايد جواب كلامى داد يا پاسخ تاريخى؟</p>
<p style="text-align: justify;">سه. بر فرض اين‏كه بخواهيم جواب تاريخى دهيم، آيا تمامى حوادث تاريخى ثبت و ضبط شده است؟ و آيا تاريخ به طور كامل و صحيح براى ما نقل گشته است؟</p>
<p style="text-align: justify;">چهار. آيا در هنگام پاسخ‏دادن، بايد خواننده را فرد مسلمانى كه به نبوّت پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم و عصمت او معتقد است، فرض كرد يا كسى كه به هيچ‏يك از امور ذكرشده اعتقادى ندارد، در نظر گرفت؟</p>
<p style="text-align: justify;">بديهى است با انتخاب هريك از گزينه‏هاى فوق، نحوه جواب دادن به سؤال‏هاى مطرح‏شده، فرق مى‏كند.</p>
<p style="text-align: justify;">چون بحث اصلى در اين‏جا چيز ديگرى است و جواب گفتن تنها براى آماده كردن زمينه براى بحث اصلى، يعنى روش پيامبر در خانواده است، جواب اين سؤال‏ها و اعتراض‏ها را به اجمال مطرح مى‏كنيم؛ به طورى‏كه ذهن پرسش‏گر &#8211; از هر نوع كه باشد &#8211; به اقناع نسبى دست يابد، تا به فصل بعدى كه مهم‏ترين فصل نوشتار است، برسيم.</p>
<p style="text-align: justify;">در روابط اجتماعى و روابط خانوادگى هميشه چراها وجود دارد و انسان با اندكى دقّت مى‏يابد كدام چرا اصلى است و كدامين انحرافى. كدامين حادثه علّت است و كدامين معلول. با مثالى مطلب را ملموس‏تر مى‏كنيم: پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم و اصحاب، به ساختن مسجدالنبى مشغول بودند و هريك سنگ‏هايى را از فاصله‏اى نسبتاً دور براى بناى مسجد مى‏آوردند. عمّار كه فرد نيرومندى بود، هر بار دو سنگ مى‏آورد و مى‏گفت: يكى سهم خودم و ديگرى را به نيابت از رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم مى‏آورم. اصحاب كه قوّت و نيروى او را ديدند، بر پشت او سه سنگ مى‏گذاشتند تا بياورد و خودشان يك سنگ مى‏آوردند. عمّار نزد رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم شكايت برد و گفت: «اينان مى‏خواهند مرا بكشند.» پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: «تقتلك الفئة الباغية»؛ )تو را گروه تجاوزكار خواهد كشت.(91))</p>
<p style="text-align: justify;">اين جمله در ذهن اصحاب ماند، تا اين‏كه پس از حدود سى و پنج سال، جنگ صفّين آغاز شد و عمّار به دست لشكريان معاويه كشته شد. معلوم شد گروه معاويه فئه باغيه (گروه تجاوزگر) هستند، ولى معاويه و عمروعاص فوراً و مكّارانه گفتند: ما فئه باغيه نيستيم، بلكه لشكريان على فئه باغيه هستند، چرا كه اگر آنان عمّار را به ميدان نمى‏آوردند، كشته نمى‏شد.(92)</p>
<p style="text-align: justify;">با اندكى تأمّل روشن مى‏شود كه آوردن عمّار به ميدان جرم نيست، زيرا اوّلاً هر كسى در ميدان جنگ از تمامى امكانات خود استفاده مى‏كند؛ ثانياً عمّار با تشخيص خود در صف لشكريان حضرت على‏عليه السلام قرار گرفته است، نه اين‏كه او را آورده باشند؛ ثالثاً «تقتله»؛ (او را مى‏كشند)، ظهور در مباشرت دارد، نه در تسبيب.</p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه اين‏كه انسان قدرت دارد هر سخنى را توجيه كند و در كلمات مغالطه كند و&#8230; ولى اگر كسى واقعاً خواهان جواب باشد، درباره سئوال‏هاى مطرح شده دو جواب وجود دارد: 1. اجازه خداوند؛ 2. توافق و شرط با همسران.</p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>اجازه خدا به پيامبر</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">در مسأله تقديم و تأخير همسران پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم يا مهربانى بيشتر با يكى از آنها و امثال آن خداوند به حضرت اجازه داد كه حقّ هركدام از همسران را كه خواست، مقدّم بدارد و زنان در اين‏گونه موارد حقّ اعتراض نداشتند: «تُرجِي مَنْ تَشاءُ مِنْهُنَّ و تُؤوِي إِلَيْكَ مَنْ تَشاءُ وَ مَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلا جُناحَ عَلَيْكَ»(93)؛ «نوبت هركدام را كه مى‏خواهى، به تأخير بينداز و هركدام را كه مى‏خواهى، پيش خود جاى ده و بر تو باكى نيست كه هركدام را كه ترك كرده‏اى، [دوباره ]طلب كنى.»</p>
<p style="text-align: justify;">روشن است كه آيات سوره احزاب در اواخر سال پنجم و ششم هجرت نازل شده، در حالى‏كه آيات سوره تحريم مربوط به اواخر عمر پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم است و همان‏طور كه در تاريخ قرآن آمده، سوره احزاب نودمين سوره و سوره تحريم صد و هفتمين سوره است و طبق تمامى ترتيب قرآن‏ها، سوره احزاب پيش از سوره تحريم نازل شده است.(94)</p>
<p style="text-align: justify;">داستان ماريه كه بيش‏ترين بحث‏ها و اعتراض‏ها را برانگيخته، در آيات سوره تحريم ذكر شده كه پس از سوره احزاب نازل شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">بنابراين كارهاى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم از جمله فراخواندن ماريه نزد خود با اذن خداوند بوده است.</p>
<ol style="text-align: justify;" start="2">
<li>توافق زنان به تسليم محض بودن</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">وقتى كه آيه سوره احزاب نازل شد و پس از اين‏كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به امر خدا همسرانش را بين ماندن و زندگى نزد وى با امكانات كم و يا طلاق گرفتن مخيّر ساخت، همه زنان، جانب پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را برگزيدند. بنابراين پيامبر اگر حقّ هم‏خوابگى يكى از همسران را مقدّم يا مؤخّر مى‏داشت يا به يكى از آنان محبّت بيش‏ترى مى‏كرد، بر طبق شرطى بود كه بين آنان انجام شده بود. از اين‏رو، نه اعتراض حفصه وارد است كه چرا در روز او، پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم با ماريه بود، و نه اعتراض عايشه، كه چرا در روز او، حضرت، با على‏عليه السلام نجوا كرد، زيرا خودشان چنين قرارى گذاشته بودند.</p>
<p style="text-align: justify;">ابن‏جرير و ابن‏منذر و ابن‏ابى‏حاتم از محدّثان اهل سنّت و ديگران از ابى‏رزين نقل كرده‏اند كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم خواست زنانش را طلاق دهد و آنان چون چنين ديدند، گفتند: ما را طلاق مده و تو در امورى كه بين ما و شماست، اختيار كامل دارى. هر چه خواستى از خودت يا مالت براى ما قرار بده، آن‏گاه خداوند آيه «ترجى من تشاء&#8230;» را نازل كرد.(95)</p>
<p style="text-align: justify;">پس تمامى عمل‏ها و كارهاى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم با همسرانش و تقديم و تأخيرها، بر اساس شرطى بود كه بين حضرت و همسرانش بود، و خدا نيز به پيامبر خود اختيار چنين كارى را داده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">به هر حال، با توافق طرف‏هاى قرارداد (پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم و همسران) و تأييد خداوند، راه بر بسيارى از چراها بسته مى‏شود؛ اگرچه در جاى خود گفته شده است كه اخلاق كريمانه پيامبر ابا داشت از اين‏كه مساوات بين زنان را رعايت نكند. مواردى كه به خاطر مصلحتى مساوات را رعايت نكرده و در تاريخ نقل شده، بسيار انگشت‏شمار است.</p>
<p style="text-align: justify;">از سخن حفصه كه گفت: «در روز و اتاق من و با غير من؟!»(96) نيز از صفيّه كه خطاب به عايشه گفت: «امروز سهم من است، ولى چون احتمال مى‏دهم رسول خدا از من دلخور باشد، سهمم را به تو مى‏بخشم، به شرطى كه در رضايت رسول‏اللّه تلاش كنى.»(97) نيز از سخن پيامبر كه فرمود: «اى عايشه! امروز روز تو نيست» و همچنين از اجازه‏خواهى عايشه از ساير زنان هنگام بيمارى منجر به وفات حضرت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم، براى استراحت كردن آن حضرت در حجره وى، معلوم مى‏شود كه حضرت تا آخرين لحظات عمر سعى در رعايت تساوى بين زنان داشته است؛ على‏رغم اين‏كه زنانش او را در اين مسأله صاحب اختيار قرار داده و خداوند نيز آن‏را تأييد كرده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">امّا علت اين كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم مقدارى از خبرهاى غيبى را در اختيار حفصه قرار داد و او نيز با عايشه در ميان گذاشت و&#8230; اين بود كه عايشه و حفصه هر دو فاقد فرزند بودند و طبيعى است از اين مشكل بسيار رنج ببرند. برخى از رنج‏هاى آنان عبارت بود از: نداشتن فرزند، براى اين‏كه عاطفه مادرى را به پاى او بريزند و نسل و نام خود را به واسطه او زنده نگه دارند. از طرفى فكر مى‏كردند چون فرزندى ندارند، پس در دوران پيرى و درماندگى و پس از فوت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم حافظ و سرپرست و يا روزى‏رسانى ندارند؛ خصوصاً اين مسأله پس از نزول آيه ششم سوره احزاب كه در آن خداوند زنان پيامبر را مادران مؤمنان ناميد «وَ اَزْواجُهُ اُمَّهاتُهُمْ»(98) و ازدواج با آنان را حرام كرد «وَ لا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً»(99) شدّت يافت، زيرا آنان فهميدند پس از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم حقّ ازدواج ندارند.</p>
<p style="text-align: justify;">در زندگى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم نيز مال و منال چندانى به چشم نمى‏خورد تا به آن اميد ببندند. اين ناراحتى‏ها روح حفصه و عايشه را مى‏فشرد، و اگر بر اين مشكلات اين مسأله هم اضافه شود كه پيامبر فرزندان حضرت زهراعليها السلام و فرزند ماريه را ثمرات وجودى خود مى‏دانست و آنان را دوست مى‏داشت و روى زانوان خود مى‏نشاند، طبعاً دلخورى عايشه و حفصه را به دنبال داشت، كه جمله «فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما»(100)؛ «همانا دل‏هايتان انحراف پيدا كرده است» بيانگر مقدارى از حالات درونى آن دو است.</p>
<p style="text-align: justify;">در اوج اين مشكلات و ناراحتى‏ها، مسأله هم‏خوابگى با ماريه در روز حفصه مانند كبريتى انبار باروت حفصه را منفجر ساخت و از او موجودى ساخت كه حتى با سوگند خوردن پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم به ترك هميشگى همبستگى با ماريه نيز آرام نيافت و آتش غضب و ناراحتى هايش فروكش نكرد و مشكلات معيشتى خود پس از فوت پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم را مطرح ساخت و حضرت، براى دلدارى او، خبر به خلافت رسيدن پدر او را پس از پدر عايشه، به گوش او رسانيد.</p>
<p style="text-align: justify;">ولى براى اين كه خبر به گوش مردم نرسد و بر مردم، امر مشتبه نشود و گمان نكنند كه خبر غيبى دادن پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم دليل بر حقانيت خلافت آنان است، خواست تا حفصه اين راز را فاش نكند؛ امّا حفصه نه تنها فوراً آن را با عايشه در ميان گذاشت، بلكه با پدران خود نيز در ميان گذاشتند و براى رسيدن زودتر به مقام نيز نقشه هايى كشيدند كه خداوند پيامبرش را باخبر ساخت و حضرت نيز مقدارى از آنها را براى او بازگو كرد.(101)</p>
<p style="text-align: justify;">بنابراين در شرايط خاصى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم براى آرام كردن حفصه، رازى را براى او بيان كرده كه بيانش براى او، در صورتى كه به ديگرى انتقال نمى‏يافت، مشكلى نداشت و آشكار مى‏ساخت كه حفصه، يا عايشه، پس از وفات حضرت مشكل مالى نخواهند داشت و بنابراين اكنون نبايد زندگى را برخورد تلخ كنند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> فصل‏سوم</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong> بزرگوارى و اخلاقِ نيكوى پيامبر(ص)</strong></p>
<p style="text-align: justify;">هدف اصلى اين نوشتار، بيان سازگارى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم با همسرانش مى‏باشد؛ يعنى در صدد است كه روشن سازد كه آن حضرت چگونه با همسران خود برخورد مى‏كرده كه آنان از دست او راضى بودند و وقت چندانى از او نمى‏گرفتند، به گونه‏اى كه او فرصت داشته تا به عبادت و تهجّد، تبليغ دين، انجام رسالت الهى و حكومت بر مردم به نحو شايسته و مطلوب، برسد.</p>
<p style="text-align: justify;">براى اين‏كه كسى تصور نكند حتماً همسرهاى او بسيار خوب بوده‏اند و با هم نزاعى نداشته‏اند و بلكه دست در دست هم، او را در انجام وظايفش يارى مى‏كرده‏اند، در فصل اوّل و دوم نمونه‏هايى از ناسازگارى‏هاى آنان بيان شد و معلوم گرديد حتى همسران خوبى مثل زينب بنت جحش كه شربت عسل براى حضرت مهيّا مى‏كرد و يا بر زنان افتخار مى‏نمود كه صيغه عقد او را خداوند خوانده و&#8230; وقتى در سفر، شتر صفيّه از حركت باز مى‏ايستد و حضرت از زينب درخواست كرد كه صفيّه را بر مركب خود سوار كند، جواب داد: «آيا زن يهودى تو را سوار كنم؟ هيچ‏گاه چنين نخواهم كرد.(102)»</p>
<p style="text-align: justify;">بله، اين تنها يك نمونه و از سوى يكى از بهترين زنان پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم اتّفاق افتاده است؛ «تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل».</p>
<p style="text-align: justify;">حال، در بخش اول اين فصل، در صدد بيان چگونگى برخورد پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم باافراد خانواده هستيم و در بخش دوم نمونه‏هايى از برخوردهاى او با همسرانش را مطرح مى‏سازيم تا از آنها در زندگى خود درس زندگى بياموزيم.</p>
<p style="text-align: justify;">الف. نمونه‏هايى از برخورد پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم با مردم</p>
<p style="text-align: justify;">يكى از راه‏هاى شناخت شخصيت افراد، شناسايى دست‏پرورده‏هاى او است. اگر ما شخصيت رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم و بزرگوارى‏هاى او را از همين ديد، مورد بررسى قرار دهيم، به نتايج بسيار جالبى مى‏رسيم.</p>
<ol style="text-align: justify;">
<li>فداكردن جان، براى آرامش پيامبر</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">يكى از دست‏پرورده‏ها و عشّاق پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم ابورافع است. او برده عبّاس بن عبدالمطّلب عموى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بود. عبّاس او را به پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم هديه كرد و وى اسلام‏آورد. سپس به حبشه و بعد به مدينه هجرت كرد. او در بيعت‏هاى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم نيز حضور داشت و با ايشان عهد كرد و بالاخره وقتى او خبر اسلام‏آوردن عبّاس را به گوش پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم رساند، حضرت او را آزاد ساخت.</p>
<p style="text-align: justify;">ابورافع كه عاشق اخلاق و سجيّه‏هاى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم شده بود، حضرت را رها نكرد و پيوسته در خانه ايشان به خدمت‏گزارى مشغول بود و آن‏را بر آزادى ترجيح داد.</p>
<p style="text-align: justify;">روزى او بر پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم وارد شد. حضرت را در حال استراحت يافت و ديد كه مارى به سوى ايشان در حال حركت است. فكر كرد اگر بخواهد مار را بكشد، شايد پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از خواب بيدار شود و اگر اقدامى انجام ندهد، ممكن است مار پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را نيش بزند. از اين رو براى حفظ جان و خواب پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم، بين حضرت و مار خوابيد تا سپر بلاى حضرت شود. پس از لحظاتى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم، در حالى‏كه آيه «إنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُوله&#8230;» را تلاوت مى‏كرد بيدار شد و ابورافع را كنار خود ديد.</p>
<p style="text-align: justify;">پرسيد: «اين‏جا چه مى‏كنى؟ چرا اين‏جا خوابيده‏اى؟» ابورافع ماجرا را تعريف كرد. حضرت فرمود: »برخيز و مار را بكش.«(103)</p>
<p style="text-align: justify;">شايان ذكر است آيه «إنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُوله&#8230;» درباره ولايت حضرت على‏عليه السلام و از آيات سوره مائده است كه در اواخر عمر پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم نازل شده و اسلام‏آوردن عبّاس، حتماً قبل از اين زمان بوده است. بنابراين ابورافع در آن زمان برده نبوده و انسانى آزاد بوده و روشن است كه چنين انسانى حيات و زندگى خود را بر هرچيز مقدّم بدارد، زيرا تازه طعم آزادى و استقلال را چشيده است، ولى ابورافع نه تنها حفظ جان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را بر حيات خود ترجيح مى‏دهد، بلكه فكر مى‏كند بايد جان خودش را فداى لحظه‏اى از استراحت پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم نمايد، و به همين قصد بين مار و پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم فاصله مى‏شود، تا خود بميرد، ولى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم از خواب بيدار نشود.</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم چگونه رفتار مى‏كرد كه برده وى، يا به هر حال يك انسان، اين‏گونه عاشق او شده و حاضر است براى لحظه‏اى استراحت ايشان اين چنين جان‏فشانى كند، در حالى‏كه به هيچ‏روى نمى‏توان گفت امور دنيايى يا اميد به جايزه و امثال آن وى را به اين كار وا داشته است.</p>
<p style="text-align: justify;">در اين‏جا تنها به يك ويژگى از حضرت، كه در پس همين داستان به طور گذرا آمده است، اشاره مى‏كنيم:</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پاداش بزرگ در مقابل كار خوب</strong></p>
<p style="text-align: justify;">چنان‏كه گذشت ابورافع برده عبّاس بود كه او را به پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم بخشيد. وقتى ابورافع خبر مسلمان شدن عبّاس را به پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم رساند، حضرت او را آزاد كرد. از اين‏جا روشن مى‏شود كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم كار خوب را &#8211; هرچند كوچك باشد &#8211; ناديده نمى‏گرفت و در مقابل آن پاداش زيادى پرداخت مى‏كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتى خبر اسلام‏آوردن يك انسان پاداشى به اين بزرگى داشته باشد و از طرفى روشن است كه «انسان بنده احسان است»، معلوم مى‏شود چرا ابورافع عاشق پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم است.</p>
<p style="text-align: justify;">البتّه اين تنها يك علّت است كه در اين ماجرا از روى آن پرده‏بردارى شده و به دست ما رسيده است؛ مسلّماً آن حضرت ويژگى‏هاى فراوانى داشته كه ابورافع را عاشق خود ساخته است كه شايد در اين نوشتار بتوانيم به برخى از آنها اشاره كنيم.</p>
<p style="text-align: justify;">حال، هر كسى از خود مى‏پرسد: اگر خبر اسلام‏آوردن عبّاس، چنين پاداشى به همراه داشته، فاصله‏شدن بين مار و آن حضرت و كشتن مار، چه پاداشى داشته است؟ ابورافع چنين نقل مى‏كند: پس از اين كه مار را كشتم، پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم دست مرا گرفت و فرمود:</p>
<p style="text-align: justify;">«اى ابورافع! هنگامى كه گروهى با على مى‏جنگند و او بر حق است و آنان بر باطل، تو در چه موضعى هستى؟»</p>
<p style="text-align: justify;">از حضرت خواستم برايم دعا كند كه اگر دشمنان امام را ديدم، خداوند نيروى جنگ با آنان را به من عطا كند و ايشان نيز دعا كرد. سپس دست مرا گرفت و بين مردم آورد و فرمود: «هر كس مى‏خواهد به شخص مورد اعتماد من در مورد جان و اهل‏بيتم نگاه كند، به ابورافع بنگرد كه او امين بر جانم مى‏باشد.»(104)</p>
<p style="text-align: justify;">دو عمل از ابورافع &#8211; الف) حايل شدن بين پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و مار، ب) كشتن مار &#8211; و دو پاداش بزرگ از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم &#8211; الف) پيشگويىِ جنگى كه بين حضرت على‏عليه السلام و مخالفان رخ خواهد داد و بر حقّ بودن حضرت على‏عليه السلام و وجوب يارى او، ب) دعاى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در حقّ ابورافع &#8211; مضمون اين روايت است.</p>
<p style="text-align: justify;">از اين رو، ابورافع هماره در جنگ‏ها در خدمت حضرت على‏عليه السلام بود و پس از شهادت حضرت، خانه خود را در كوفه فروخت و به همراه امام حسن مجتبى‏عليه السلام به مدينه رفت و در خدمت آن حضرت بود.(105)</p>
<p style="text-align: justify;">اگر توجّه شود كه مردم در هر زمانى پيوسته خود را به آب و آتش مى‏زنند تا تأييدى از يك مقام عالى‏رتبه دريافت كنند، روشن مى‏شود پيامبر چه لطف و عنايت بزرگى، به ابورافع كرده است. ايشان در اواخر عمر شريفش و در حالى‏كه داراى حاكميّت وسيع در جزيرةالعرب بود و بر جان‏ها حكومت مى‏كرد، چنين تأييديّه مهمّى را به ابورافع داد و او را در جمع مردم به عنوان امين خود و اهل‏بيتش معرّفى كرد، و او نيز به جاى بهره بردارى مادّى و دنيايى از اين تأييديه، راه درست و صحيح را فرا گرفت و پيروى كرد.</p>
<ol style="text-align: justify;" start="2">
<li>زيد بن حارثه، از اسارت تا فرزندخواندگى</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">زيد، پسر حارثه، فرزند شراحيل و در خانواده‏اش بسيار محبوب بود. او به همراه مادرش «سُعدى» براى زيارت بنى‏مَعْن از قبيله طىّ (طايفه مادرش) رفته بود كه لشكريان بنى‏القَين بر بنى‏مَعْن يورش بردند و در بين افرادى كه به اسارت گرفتند او را نيز به اسارت گرفتند و در بازار عكّاظ در معرض فروش گذاشتند.</p>
<p style="text-align: justify;">حكيم بن حزام او را براى عمّه‏اش حضرت خديجه خريد و خديجه‏عليها السلام قبل از بعثتِ پيامبر او را كه هنوز پسربچه‏اى هشت ساله بود، به آن حضرت‏صلى الله عليه وآله وسلم بخشيد. پدرش در فقدان او اشعار غمناكى سرود كه ازعمق محبّت وى روشن مى‏شود:</p>
<p style="text-align: justify;">بَكيتُ على زَيدٍ وَ لَمْ اَدْرِ ما فَعَل</p>
<p style="text-align: justify;">أَحَيٌّ يُرجى أم أَتى دونه الأجَل</p>
<p style="text-align: justify;">فَوَاللَّهِ ما أدري و إِن كنتُ سائلاً</p>
<p style="text-align: justify;">أَغالَكَ سَهْلُ الأرضِ أَمْ غالَكَ الجَبَل</p>
<p style="text-align: justify;">فياليتَ شعري هَلْ لَكَ الدَّهر رَجعةٌ</p>
<p style="text-align: justify;">فَحَسبي مِنَ الدُّنيا رُجوعَكَ لي مَجَل.(106)</p>
<p style="text-align: justify;">بر «زيد» گريستم و نمى‏دانم كه چه كرد</p>
<p style="text-align: justify;">آيا زنده و گرفتار است يا مرگش رسيده است</p>
<p style="text-align: justify;">به خدا قَسم نمى‏دانم &#8211; اگر چه پرسيده‏ام -</p>
<p style="text-align: justify;">آيا زمين هموار تورا گرفته يا كوه‏ها تو را حبس كرده است</p>
<p style="text-align: justify;">اى‏كاش‏مى‏دانستم‏درطول‏زمان‏برگشتى‏برايت‏هست</p>
<p style="text-align: justify;">از دنيا تنها برگشتن تو برايم كافى است.</p>
<p style="text-align: justify;">زمانى گذشت تا اين‏كه گروهى از قبيله بنى‏كلب حجّ انجام دادند و زيد را ديدند و شناختند و او نيز آنان را شناخت و گفت: «مى‏دانم كه خانواده‏ام در فقدان من زياد جزع و فزع كرده‏اند.» و در ضمن، اشعارى، از سلامتى و راضى بودن خود سرود و خدا را ستايش كرد كه او را در خانه پيامبرى قرار داده كه اهل كَرَم و بزرگوارى است:</p>
<p style="text-align: justify;">فَإنّي بِحَمدِ اللَّهِ في خَيرِ اُسْرَةٍ</p>
<p style="text-align: justify;">كرامٍ مَعَدٍّ كابراً بَعد كابرٍ.(107)</p>
<p style="text-align: justify;">طايفه بنى‏كلب خبر زنده بودن او و موقعيتّش را به پدرش رساندند. پدر و عموى زيد براى فديه‏دادن و آزادساختن او خدمت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم آمدند و گفتند: «اى فرزند عبدالمطّلب!اى فرزند هاشم! اى فرزند سرور قوم خويش! آمده‏ايم تا در مورد فرزندمان كه نزد شماست، صحبت كنيم. بر ما منّت بگذار و احسان نما و فديه بگير و او را آزاد كن.»</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: «چه كسى را؟»</p>
<p style="text-align: justify;">گفتند: «زيد بن حارثه را.»</p>
<p style="text-align: justify;">فرمود: «چرا پيشنهاد ديگرى مطرح نمى‏كنيد؟»</p>
<p style="text-align: justify;">گفتند: «چه پيشنهادى؟»</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: «او را بخوانيد و مخيّر سازيد. اگر شما را انتخاب كرد، از آنِ شما باشد [و پول و فديه‏اى نمى‏گيرم ]و اگر مرا اختيار كرد، سوگند به خداوند، كسى كه مرا ترجيح دهد، او را به هيچ‏نحو و با هيچ‏چيزى معامله نمى‏كنم.»</p>
<p style="text-align: justify;">گفتند: «بيش از انصاف با ما سخن گفتى و احسان كردى!» پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم زيد را صدا كرد و فرمود: «اينان را مى‏شناسى؟»</p>
<p style="text-align: justify;">گفت: «بله. اين پدر من است و اين عموى من.»</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر فرمود: «من همانم كه شناخته‏اى و همنشينى مرا ديده‏اى. مرا يا آنان را اختيار كن.»</p>
<p style="text-align: justify;">زيد گفت: «آنان را نمى‏خواهم. من هيچ‏كس را بر تو ترجيح نمى‏دهم. تو براى من به جاى پدر و عمو هستى.»</p>
<p style="text-align: justify;">پدر و عمويش گفتند: «اى زيد! واى بر تو! آيا برده بودن را بر آزاد بودن و بر پدر و عمو و خانواده‏ات ترجيح مى‏دهى؟»</p>
<p style="text-align: justify;">زيد پاسخ داد: «بله، اين مرد ويژگى‏هايى دارد كه هيچ‏كس را بر او ترجيح نمى‏دهم.»</p>
<p style="text-align: justify;">وقتى رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم چنين ديد، او را به حِجر اسماعيل برد و اعلام كرد: «اى كسانى كه حاضريد! گواه باشيد كه زيد فرزند من است! از من ارث مى‏برد و من از او ارث مى‏برم.»</p>
<p style="text-align: justify;">وقتى پدر و عموى او چنين ديدند، دلشاد شدند و آسوده‏خاطر به ديار خود شتافتند.(108)</p>
<p style="text-align: justify;">از آنچه نقل شد روشن مى‏شود كه وى در خانواده‏اش محبوب بود؛ به طورى‏كه در رثاى او شعر مى‏سرودند و براى پيدا كردن وى افرادى را به اين‏طرف و آن‏طرف گسيل مى‏كردند و براى فديه‏دادن و خريدن او به التماس مى‏افتادند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> اهميّت نَسَب در عرب</strong></p>
<p style="text-align: justify;">اگر كارى كه زياد بن عبيد و پسر وى، عبيداللّه بن زياد، براى به دست‏آوردن حَسَب و نَسَب انجام دادند دوباره مرور بشود، و معلوم گردد كه آنان براى يافتن حَسَب و نسب حاضر به ترك دين و كشتن امام حسين‏عليه السلام شدند آن‏گاه ارزش و قدر حَسَب و نسب روشن مى‏شود و آن‏گاه با صراحت مى‏توان اعلام كرد ما هنوز از درك اخلاق، روش و منش پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم عاجزيم و نمى‏دانيم او چگونه چنين عاشقانى را تربيت مى‏كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">زياد فرزند زنى به نام سميّه بود كه به فحشا شهرت داشت و به همين جهت معلوم نبود پدر زياد كيست. آيا نامش عُبيد است يا نام ديگرى دارد؟ زياد شخصى مسلمان و يكى از استانداران حضرت على‏عليه السلام بود، ولى چون نَسَب درستى نداشت، پيوسته از بى‏هويّتى خود رنج مى‏برد.</p>
<p style="text-align: justify;">معاويه از اين نقطه ضعف استفاده كرد و به او گفت: اگر راه و روش خود را رها كنى و به طرف من بيايى، تو را به ابوسفيان ملحق مى‏كنم. زياد براى ملحق‏شدن به ابوسفيان و حَسَب پيداكردن حاضر شد حقّ را زير پا گذارد و به قيمت ترك مسير حقّ و پيوستن به معاويه، زياد بن ابى‏سفيان ناميده شود.(109) پس از قيام امام حسين‏عليه السلام، يزيد پسر معاويه، به عبيداللّه پسر زياد نامه نوشت كه يا اين غائله را پايان مى‏دهى و يا اين‏كه تو را به نَسَب اصلى خودت عبيد ملحق مى‏كنم.(110)</p>
<p style="text-align: justify;">ابن زياد براى باقى ماندن بر حَسَب و نَسَب ابوسفيان، به آن جنايت بزرگ دست زد و حاضر شد امام حسين‏عليه السلام و يارانش را از دم تيغ بگذراند، تا بر نَسَب ابوسفيان باقى بماند.</p>
<p style="text-align: justify;">به هر حال، حَسَب و نَسَب آن قدر براى مردم آن دوره مهم بود كه حتّى اعتقادات خود را در پاى آن فدا مى‏كردند و ننگِ كشتن فرزند پيامبر را مى‏خريدند. حفظ كردن نام پدران و اجداد و خواندن آن در جنگ‏ها و در ضمن اشعار، حكايت از اهميت نَسب مى‏كند.</p>
<p style="text-align: justify;">حال، اخلاق پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و محبّت‏هاى او به برده‏اى مانند زيد چقدر و چگونه بوده است كه او بردگى نزد ايشان و بى‏حسب و نسب شدن را بر آزادى و حَسَب و نَسَب ترجيح مى‏دهد! آيا اين بر اثر تعاليم اسلام بود يا اخلاق نيكوى پيامبر اكرم، يا چيزى ديگر؟ به هر حال، نقش آورنده مكتب و صفات و ويژگى‏هاى او قابل تأمّل است.</p>
<p style="text-align: justify;">از اشعارى كه زيد براى پدر و مادرش فرستاد، معلوم مى‏شود او شخصى فهيم و باعقل و ادراك قوى بوده است. بنابراين برگزيدن پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم و ماندن نزد آن حضرت، از روى احساسات و يا سادگى نبوده است.</p>
<p style="text-align: justify;">همچنين از جملاتى كه مقابل پدر و عمويش گفت، معلوم مى‏گردد واقعاً خصوصيات خوب و منحصر به فردى در حضرت ديده بود كه آن ويژگى‏ها بر همه‏چيز ترجيح داشت و با هيچ‏چيزى قابل تعويض نبود.</p>
<p style="text-align: justify;">شمّه‏اى از بزرگوارى‏هاى حضرت رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم در همين‏جا و در جريان فديه‏گرفتن براى زيد مشخص مى‏شود كه اشاره به آن خالى از لطف نيست.</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: «او را مخيّر كنيد. اگر شما را برگزيد، از آنِ شما باشد و اگر مرا برگزيد، نزد من باشد.» از اين‏جمله روشن مى‏شود اگر زيد پدر و طايفه خود را برمى‏گزيد، پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم از آنان فديه نمى‏گرفت و بدون گرفتن چيزى زيد را به آنان تحويل مى‏داد. به همين جهت آنان بسيار خوشحال شدند و گفتند: «زيادتر از انصاف با ما برخورد كردى و احسان نمودى.»</p>
<p style="text-align: justify;">وقتى زيد ماندن نزد حضرت را ترجيح داد، پيامبر تشخيص خوب زيد را بى‏پاسخ نگذاشت و در مقابل آن، چند احسان به او كرد: او را آزاد ساخت؛ او را در حضور جمعْ فرزند خود معرّفى كرد، به طورى كه از آن‏پس به او زيد بن محمّد گفته مى‏شد، تا در سال ششم هجرى آيه «اُدْعُوهُمْ لآبائِهِمْ»(111) فرمان داد آنان را به نام پدران اصلى بخوانند.</p>
<p style="text-align: justify;">همچنين پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم او را وارث خويش و خود را وارث او معرفى كرد، تا پسرخواندگى تشريفاتى نباشد، و اين حكم باقى بود تا اين‏كه آيه «وَ اوُلوُا الأَرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ»(112) نازل شد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ازدواج زينب با زيد</strong></p>
<p style="text-align: justify;">به عنوان نمونه‏اى ديگر از برخورد پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم با زيد و محبّت به او مى‏توان از داستان ازدواج زينب با وى سخن به ميان‏آورد. زينب، دختر عمّه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم بود. حضرت از وى براى ازدواج با زيد خواستگارى كرد، ولى زينب متمايل نبود، تا اين‏كه آيه «وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ و رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِيناً»(113)؛ «و هيچ‏مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و پيامبرش به كارى تصميم بگيرند، براى آنان اختيارى باشد و هركس خدا و رسولش را نافرمانى كند، قطعاً دچار گمراهى آشكارى گرديده است.» نازل شد و زينب به ازدواج راضى گشت.</p>
<p style="text-align: justify;">از اين‏جا روشن مى‏شود پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم به اين ازدواج اصرار داشت، به طورى‏كه آيه قرآن از آن به «قضى» (تصميم جدّى) تعبير مى‏كند. بنابراين در مى‏يابيم پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم زياد به زيد علاقه‏مند بود كه بر چنين‏كارى تصميم جدّى گرفته بود. البتّه اين علاقه به تصميم خدا بود و مصلحت‏هايى داشت كه در توضيح ازدواج پيامبر با زينب گفته شد.</p>
<p style="text-align: justify;">از ديگر محبّت‏هاى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم به زيد، اين بود كه حضرت، امّ‏ايمن را براى همسرى او برگزيد. امّ‏ايمن كنيزى بود كه عبداللّه پدر گرامى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم آزادش ساخت. نامش بَرَكة بود و حضانت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را بر عهده داشت.</p>
<p style="text-align: justify;">وى از كسانى بود كه در همان اوايل به اسلام گرويد و در دو هجرت حبشه و مدينه شركت داشت. امّ‏ايمن زنى بود كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به ديدنش مى‏رفت و از او در منزلش عيادت مى‏كرد. حضرت، چنين زن محبوب و داراى شخصيت را به ازدواج زيد درآورد و ثمره پربارى به نام اسامة بن زيد به وجود آمد كه هنگام وفات پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم حدود هيجده سال داشت و حضرت او را به فرماندهى لشكرى كه به شام مى‏فرستاد، برگزيد و بزرگانى چون ابوبكر و عمر را از افراد اين لشكر قرار داد(114)؛ تا برترى او را بر ديگران نشان دهد.</p>
<p style="text-align: justify;">نكته: وقتى زيد جوان بود و مى‏خواست براى اولين بار ازدواج كند، دايه خود بركه را كه در آن زمان بالاى پنجاه سال عمر داشت براى او برگزيد. زيرا اسامه هنگام وفات پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم هيجده سال داشته پس پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم در زمان تولّد اسامه &#8211; فرزند زيد و بركة &#8211; حدود چهل و پنچ سال داشته و شخصى كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را حضانت مى‏كرده حتماً چند سالى عمرش از حضرت بيشتر بوده است. پس عمر بركه هنگام ازدواج با زيد بالاى پنجاه سال بوده است.</p>
<p style="text-align: justify;">اما هنگامى كه زيد وارد مدينه شد و مى‏خواست همسر دوم انتخاب كند، حضرت، دختر عمه خود را كه دخترى جوان و از طايفه‏اى شريف بود براى او خواستگارى كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">اين كارهاى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم شايد به جهت شخصيت دادن به بردگان و موالى بوده و شايد به جهت خُرد كردن اعتبارات قبيله‏اى و غرورهاى كاذب بوده و شايد به جهت نياز زنان و مردان مهاجر به ازدواج بوده است.</p>
<p style="text-align: justify;">به هر حال، آنچه مهم است اين كه از ديد حضرت كفو بودن از نظر جوانى و پيرى، قرشى و غير قرشى و&#8230; اعتبارى نداشته است.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>محبّت‏هاى پيامبر(ص)</strong></p>
<p style="text-align: justify;">در اين‏جا بحث درباره زيد است، ولى برخوردهاى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم با امّ‏ايمن نيز بسيار راه‏گشاست، زيرا روشن مى‏سازد كه حضرت هر كسى را احترام مى‏كرد و گونه‏هاى مختلف لطف و محبّت را درباره آنان اعمال مى‏نمود؛ مثلاً با اين‏كه امّ‏ايمن كنيز آزادشده‏اى بيش نبود، ولى چون حضانت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را در كودكى به عهده گرفته بود، حضرت به ديدار او مى‏رفت و با او ديدار مى‏كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">اين سيره پس از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم نيز جارى بود و ابوبكر و عمر او را در خانه‏اش زيارت مى‏كردند. حضرت‏صلى الله عليه وآله وسلم درباره او فرمود: «امّ‏ايمن بعد از مادرم، مادر من است.»(115)، پيداست علّت اين‏گونه برخوردها، از خودگذشتگى و كاردانى و تواضع است. ايجاد محبّت در دل افراد، بسته به مال فراوان و انفاق و بخشش نيست، بلكه مربوط به قلبى است كه مالامال از عشق به مردم باشد و در مناسبت‏هاى مختلف، در قول و عمل و مناسب با شخصيّت و روحيّاتِ هر كسى بروز كند.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در اوج قدرت و مقام مادى و معنوى با زنى چون امّ‏ايمن كه از او بزرگ‏تر است، چنين برخورد كند و به عيادت او برود و او را مادر خود بداند و وقتى با زيد چنين برخورد كند و به فكر انتخاب همسرى براى او باشد و آن‏گاه كه با پدر و عموى زيد مواجه شود، پيشنهاد مخيّر ساختن زيد را مطرح كند و زمانى كه لياقت اسامه را ببيند، او را به فرماندهى برگزيند و&#8230; اينها همه نمونه‏هايى از بزرگوارى و اخلاق نيكو است. كه ديگران را به سوى حضرت جلب مى‏كند.</p>
<ol style="text-align: justify;" start="3">
<li>اَنَس بن مالك</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">نمونه ديگرى از اخلاق پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم برخورد او با اَنَس بن مالك است. وى حدود نُه سال در خدمت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بود. درباره او ويژگى خاصّ يا مدحى از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم نرسيده(116)، بلكه در كتاب‏هاى شيعه مذمّت‏هايى درباره او وارد شده است؛ مثلاً اين‏كه او كتمان شهادت كرد و به همين جهت مشمول نفرين حضرت على‏عليه السلام شد و به بَرَص مبتلا گرديد.(117)</p>
<p style="text-align: justify;">او درباره اخلاق پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مى‏گويد: «نُه سال به خدمت پيامبر اكرم مشغول بودم و هيچ‏گاه نگفت: &#8220;چرا چنين كردى؟&#8221; و هيچ‏گاه از من عيب‏جويى نكرد.»(118) او نقل مى‏كند:</p>
<p style="text-align: justify;">رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم دو خوردنى داشت كه با يكى افطار مى‏كرد و ديگرى براى سحر بود، و گاه تنها يك خوردنى داشت كه يا شير بود و يا نانى بود كه در آب، نرم شده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">شبى افطار پيامبر را آماده كردم، ولى براى حضرت مانعى پيش آمده بود كه تأخير كرد. گمان كردم برخى از اصحاب، او را دعوت كرده‏اند. به همين‏جهت، پس از تأخير حضرت، غذا را خوردم. حضرت ساعتى پس از عشا وارد شد. از برخى همراهان پرسيدم: &#8220;آيا پيامبر در جايى افطار كرده و كسى او را دعوت كرده است؟&#8221;، گفتند: &#8220;نه.&#8221; در غم و اندوه فرو رفتم كه اگر پيامبر از من غذا بخواهد، چه جواب دهم؟ پيامبر شب را گرسنه به صبح رساند و فردا را روزه گرفت و از آن زمان تا حال هيچ‏گاه درباره آن شب از من سؤال نكرده است.(119)</p>
<p style="text-align: justify;">بديهى است خوردن و آشاميدن ضرورى‏ترين نياز انسان‏هاست. حال اگر گرماى هواى مدينه و روزه‏دار بودن نيز بر آن اضافه شود، اين نياز چند برابر مى‏شود، ولى با اين‏حال حضرت از اَنَس نپرسيد غذايى دارد يا خير.</p>
<p style="text-align: justify;">به عبارت ديگر، نه تنها حضرت او را توبيخ نكرد، حتّى گرسنگى و تشنگى خود را كتمان كرد و اين در زمانى است كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم در مدينه حاكم است؛ چون خدمت‏گزارى انس در مدينه بوده است.</p>
<p style="text-align: justify;">باز در اين‏جا سجيّه ديگرى از رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم ظهور مى‏نمايد و آن رازنگهدارى و در عين حال باحيا بودن و عيب‏جويى نكردن است، كه انس را به شگفتى وا مى‏دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">نكته‏اى كه براى ما جالب مى‏نمايد غذاى ساده پيامبر است كه يا شير بود و يا نان خيسْ‏خورده، كه حضرت به يكى از اين دو اكتفا مى‏كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">در مورد ويژگى‏هاى اخلاقى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و نوع برخوردهاى وى سخن فراوان است؛ ولى همان‏طور كه قبلاً بيان شد، آنچه نقل مى‏شود، تنها به عنوان نمونه است.</p>
<ol style="text-align: justify;" start="4">
<li>مرد يهودى و پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">حضرت على‏عليه السلام نقل مى‏كنند كه مردى يهودى از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم چند دينار طلبكار بود و از حضرت آنها را خواست. حضرت فرمود: «اى مرد يهودى! فعلاً پولى ندارم كه پرداخت كنم.» يهودى گفت: «حال كه چنين است، تو را رها نمى‏كنم تا بدهى خود را پرداخت كنى.» پيامبر فرمود: «[اشكالى ندارد] كنار تو مى‏نشينم.« حضرت آن‏جا نشست و همان‏جا نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و نماز صبح روز بعد را خواند. اصحاب پيامبر، يهودى را تهديد كردند و ترساندند. نگاه رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم به آنان افتاد و فرمود: «چه مى‏كنيد؟» گفتند: «اى رسول خدا! آخر اين يهودى تو را حبس كرده است!» پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم فرمود: «خداوند &#8211; عزّ و جلّ &#8211; مرا مبعوث نكرده است تا بر شخصى ذمّى و يا غير او ظلمى روا دارم.»</p>
<p style="text-align: justify;">هنگامى‏كه مقدارى از روز گذشت، يهودى گفت: «اشهد أن لا إله الّا اللّه و أشهد أنّ محمّداً عبده و رسوله.» و سپس افزود: «نيمى از مال من در راه خدا مصرف شود.»(120)</p>
<p style="text-align: justify;">واقعاً عجيب است، نفس انسان وسوسه‏اش مى‏كند كه در سند يا دلالت اين‏گونه قصه‏ها خدشه كند، زيرا به هيچ نحو، با اخلاق و رفتار ما سازگار نيست. كدام مسؤول حكومتى يا حتى كدام عادى حاضر است پيامبر خدا را در محاصره خويش قرار دهد و يك شبانه‏روز او را معطل كند تا طلب خود را وصول كند؟!</p>
<p style="text-align: justify;">اگر قرار باشد اخلاق پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم را در جمله‏اى خلاصه كنيم، بهتر از اين كلام قرآن نخواهيم يافت: «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظّاً غَليظ القَلبِ لا نْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوكَّلْ عَلَى اللَّهِ إنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلينَ»(121)؛ »پس به بركت رحمت الهى، با آنان مهربان و نرم‏خو شدى و اگر تندخو و سخت‏دل بودى، قطعاً از پيرامون تو پراكنده مى‏شدند. پس، از آنان درگذر و برايشان آمرزش بخواه و در كار[ها]با آنان مشورت كن و چون تصميم گرفتى، بر خدا توكّل كن زيرا خداوند توكّل‏كنندگان را دوست دارد.«</p>
<p style="text-align: justify;">از «فاء» در «فَبِما رَحْمَةٍ» معلوم مى‏شود كه اين آيه مرتبط به آيات قبل است كه مربوط به جنگ اُحُد و بى‏نظمى برخى و فرار برخى ديگر و كارشكنى گروه سوم است و نرم‏خويى و خوش‏اخلاقى و مهربانى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم را با آنان ناشى از رحمت الهى مى‏داند و سپس با «لو» &#8211; حرف شرط امتناعى &#8211; مى‏فرمايد: «بر فرض محال اگر تو تندخو مى‏شدى، همه از گِردت پراكنده مى‏شدند.»</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از اين آيه دريافت &#8211; همچنان‏كه قبلاً همين‏طور بود &#8211; بايد با همگان حتّى اشخاص ضعيف‏الايمان و منافقان و فراريان از جنگ با نرم‏خويى و مهربانى برخورد كند. مهربانى حضرت با مرد يهودى مطابقِ مُفاد همين آيه است. به هر حال، اين آيه، تنها مربوط به برخورد در خانواده يا برخورد با برده و كنيز نيست، بلكه قبل از هرچيز، برخورد محبّت‏آميز با مخالفان را سفارش مى‏كند، و به دنبال آن مى‏فرمايد: در كارها نيز با آنان مشورت كن و از آنان نظر بخواه.</p>
<ol style="text-align: justify;" start="5">
<li>سوء قصد زن يهودى و برخورد پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم</li>
</ol>
<p style="text-align: justify;">از اين مهم‏تر داستان پيرزن يهودى است كه تصميم گرفت پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم را سمّ دهد. از اين‏رو، گوسفندى را كشت و آن‏را به سمّ آلوده كرد و چون دانست پيامبر كتف گوسفند را بيشتر دوست دارد، در آن‏جا سمّ بيشترى ريخت و گوشت را براى پيامبر آورد.</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم لقمه‏اى در دهان گذاشت و فوراً آن‏را بيرون انداخت و فرمود: »اين گوشت مى‏گويد من مسمومم.» بشر بن براء از آن گوشت لقمه‏اى خورد و در اثر آن جان داد. زن يهودى را حاضر كردند. حضرت از وى پرسيد: «چرا چنين كردى؟» گفت: «فكر كردم اگر پيامبر خدا باشد، سمّ به او ضررى نخواهد رساند و اگر مَلِك و پادشاه باشد، مردم را از دست او راحت كرده‏ام.» پيامبر از وى درگذشت و او را عفو كرد.(122)</p>
<p style="text-align: justify;">اين خبر سندهاى گوناگونى دارد و مى‏توان بر آن ادّعاى تواتر كرد. امّا آنچه در اين‏جا و از بُعد اخلاقى مهم است، اين است كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم در اوج قدرت و پيروزى بر يهوديان خيبر زنى را عفو مى‏كند كه كمر به قتل آن حضرت بسته و توطئه خود را عملى كرده است و در ظاهرِ شرع، همه دليل‏ها بر جواز، بلكه بر وجوب قتل آن زن دلالت مى‏كند.</p>
<p style="text-align: justify;">اينها نمونه‏هايى از بزرگوارى‏ها و كرامت‏هاى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در برخورد با افرادِ جامعه است.</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم در مهربانى و لطف و عطوفت به مردم، گوى سبقت را از همگان ربوده بود؛ به گونه‏اى كه خداوند او را با دو وصف از اوصاف خود ستود و فرمود: «لَقَدْ جائَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُم عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُم بَالمُؤمنينَ رَؤوفٌ رَحيمٌ»(123)؛ «قطعاً براى شما پيامبرى از خودتان آمد كه به سختى و رنج‏افتادن شما بر او دشوار است و به [هدايت]شما حريص و نسبت به مؤمنان، دلسوز و مهربان است.»</p>
<p style="text-align: justify;">مرحوم طبرسى در مجمع‏البيان مى‏نويسد:</p>
<p style="text-align: justify;">برخى از پيشينيان گفته‏اند: خداوند براى هيچ‏يك از اوليا و يا انبيائش بين دو اسم از اسمائش جمع نكرده است، مگر براى پيامبر ما حضرت محمّد كه فرمود: «بالمؤمنين رؤوفٌ رحيم»، و خداوند درباره خودش فرمود: «إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَحِيمٌ»(125).(124)</p>
<p style="text-align: justify;">او از بين مردم و از آنان بود. با دردها و گرفتارى‏ها و جهالت‏هاى آنان آشنا بود و بر او بسيار گران مى‏نمود كه مردم در سختى و رنج باشند. به همين‏جهت، تمام وقت خود را با تمامى امكانات، صرف هدايت آنان مى‏كرد و لغزش‏هاى كوچك و بزرگ آنان را مى‏بخشود و از توطئه‏گرانى كه چندين مرتبه نقشه قتل او را كشيدند، در گذشت و نه تنها زن يهودى را عقوبت نكرد، بلكه اجازه نداد نام توطئه‏گرانى كه تصميم داشتند شتر حضرت را در گردنه كوه بترسانند و به اين‏گونه حضرت را نابود كنند، بر كسى مشخص شود.(126)</p>
<p style="text-align: justify;">اكنون در جهان مرسوم است كه سازمان‏هاى مخوف اطّلاعاتى و امنيّتى با احتمال توطئه عليه شخص اوّل مملكت، افراد فراوانى را دستگير مى‏كنند و تحت انواع شكنجه‏ها قرار مى‏دهند. وقتى چنين وضعى را با حالات و خصال پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مقايسه كنيم، آن‏گاه عظمت كار پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم روشن‏تر مى‏گردد.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتى در فقه مى‏خوانيم: كسى كه به پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم دشنام دهد، بايد كشته شود، به طريق اَولى سم‏دهنده پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و قاتل ايشان بايد كشته شود، ولى با اين‏حال، پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم آنان را عفو مى‏كند، تا برترى عفو و بخشش را بر اجراى قانون به نمايش بگذارد؛ خصوصاً هنگامى‏كه حقِّ شخصى باشد و صاحبِ حقّ، داراى منصب و پُستى اجتماعى باشد كه عملش بتواند براى ديگران الگو شود.</p>
<p style="text-align: justify;">اين‏گونه برخوردها از سوى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم معيارهاى خوبى براى تشخيص رهبران واقعى اسلامى از ديگران است.</p>
<p style="text-align: justify;">در ادامه مى‏خواهيم برخوردهاى چنين پيامبرى را &#8211; كه شمّه‏اى از اخلاق او گذشت &#8211; در درون خانه با همسرانش مورد بررسى قرار دهيم، تا از او درس زندگى بياموزيم و به لطف خدا بتوانيم بسيارى از مشكلات خود و خانواده‏هايمان را حلّ و فصل نماييم.</p>
<p style="text-align: justify;">او با اخلاق نيكوى خود توانست با همسرانى كه برخى از نظر سنّ و سال با او تناسب نداشتند و يا از نظر روحيّات و ظرفيت‏ها، و يا از نظر فهم و درك امور شخصى و اجتماعى با او هم‏افق نبودند، بلكه تفاوت بسيارى داشتند، زندگى مسالمت‏آميز و همراه با محبّت و خوشى داشته باشد؛ به‏گونه‏اى كه همه آنان بودنِ با پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم را بر هرچيز ترجيح مى‏دادند؛ در حالى‏كه در خانه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از امكانات مادى و مال و متاع دنيا و نيز موقعيت اجتماعى و اميد به آينده‏اى سرشار از نعمت، خبرى نبود، چون آنان موظّف بودند در خانه و در وراى حجاب باقى بمانند و پس از فوت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم شوهر نكنند.</p>
<p style="text-align: justify;">باز اين چنين نبود كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم بيشتر وقتش را صرف همسران خويش و گفتگو با آنان يا صرف نشست و برخاست با آنان كند، زيرا حضرت افزون بر تبليغ رسالت و پيامدهاى فراوان آن، رهبرى مسلمانان را نيز به عهده داشت و حاكميت بر شهرى چون مدينه با توجّه به بافت قبيله‏اى آن بسيار وقت‏گير بود. افزون بر اينها عبادت‏هاى زيادى كه بر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم واجب بود، وقت ايشان را مى‏گرفت.</p>
<p style="text-align: justify;">به هر حال، جان سخن اين است كه او با امكانات و وقت كم، در سايه اخلاق خوب بر مشكلات فراوان فايق آمد، ولى در زمان ما بسيارى از پيروان آن حضرت پيوسته با مشكلات خانوادگى زيادى مواجهند، با اين‏كه در اين زمان امكانات و فرصت براى نشستن و گفتگو با خانواده بيشتر است. تنها مشكلى كه وجود دارد، نداشتن يا نبود شمّه‏اى از اخلاق پيامبر است.</p>
<p style="text-align: justify;">تمام سعى و كوشش نوشته حاضر اين است كه با بيان انواع سازگارى‏هاى حضرت با همسران، همگان را به فراگيرى راه زندگى از اين الگوى برتر رهنمون باشد. اميد كه زندگى‏ها شيرين‏تر و آمار طلاق و جدايى‏ها كمتر شود و نزاع‏هاى خانوادگى كاهش يابد و بچه‏هايى خوب و شايسته در كانون گرم و پرمحبّت خانواده تربيت شوند.</p>
<p style="text-align: justify;">ب. برخوردهاى پيامبر با همسران</p>
<p style="text-align: justify;">در بخش پيشين به بيان اخلاق و صفات پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم در برخورد با مردم پرداختيم و روش و منش ايشان را ذكر كرديم. اكنون به بيان سلوك و كردار پيامبر در خانه مى‏پردازيم، تا با شيوه‏هاى سازگارى و مداراى آن حضرت آشنا شويم.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>رعايت عدالت</strong></p>
<p style="text-align: justify;">يكى از ويژگى‏هاى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم رعايت مساوات بين همسران خود بود كه به مواردى از آن اشاره مى‏شود:</p>
<p style="text-align: justify;">الف. پيامبر مهريه هريك از زنانش را چهارصد درهم قرار داد (مهر السنّة) و فرقى بين عايشه، حفصه، امّ‏سلمه، سوده، ميمونه، زينب دختر جحش و زينب دختر خزيمة نگذاشت(127) و ملاحظاتى از قبيل قرشى و غير قرشى، جوان و غير جوان، بيوه و غير بيوه و امثال آن‏را در مهريه دخالت نداد. اين تساوى حتماً اثر مثبت خود را در ذهن زنان مى‏گذارد تا خود را از نظر شخصيت و ساير امور همانند يكديگر ببينند. اگر يكى از آنها ويژگى خاصّ يا وضعيت ويژه‏اى داشت، در آن وضعيت، پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به نحو ديگرى جبران فعاليت و ويژگى او را مى‏كرد و با زبان يا عمل به گونه‏اى رفتار مى‏نمود كه تساوى و برابرى، برترى شخصى را از بين نبرد، كه به مواردى از آن در آينده اشاره خواهد شد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>موارد استثنا</strong></p>
<p style="text-align: justify;">علىرغم اين‏كه هفت‏تن از همسران، داراى مهريه مساوى بودند، ولى براى صفيّه و جويريه چنين مهريه‏اى ذكر نشده است. شايد به اين‏جهت كه صفيه اسيرى بود كه به اسارت در آمد و حضرت او را براى خود انتخاب (اصطفا) كرد و به اين‏گونه افراد مهريه‏اى تعلق نمى‏گيرد و در واقع آزادى او مهريه‏اش بوده است. جويريه هم اسيرى بود كه سهم ثابت بن قيس انصارى شد و با او قرارداد نوشت كه در مقابل پرداخت پول به عنوان «مال‏الكتابة» آزاد شود. وى براى تهيه پول نزد پيامبر آمد و حضرت فرمود: «آيا بهتر از آن‏را نمى‏خواهى؟» پرسيد: «بهتر كدام است؟» فرمود: « مال‏الكتابه‏ات را پرداخت كنم و با تو ازدواج كنم؟» گفت: «آرى» و رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم مال‏الكتابه را پرداخت و با او ازدواج كرد.(128)</p>
<p style="text-align: justify;">به گمان قوى، مال‏الكتابه بيش از چهارصد درهم بوده كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم آن‏را پرداخت كرده است زيرا جويريه مالى نداشت، امّا پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم آن‏را به عنوان مهريّه قرار نداد تا او را بر ديگران برترى بخشيده باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">همسر ديگرى كه مهريه‏اش با ديگران تفاوت داشت، امّ‏حبيبه دختر ابوسفيان بود. او همراه شوهر خود به حبشه رفت و در آن‏جا شوهرش نصرانى شد. پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم نجاشى را وكيل كرد، تا او را به ازدواج حضرت درآورد و مهريه او چهارصد دينار بود.(129)</p>
<p style="text-align: justify;">از سيره ابن‏هشام و كامل ابن اثير معلوم نمى‏شود چه كسى اين مهريه را مشخص كرده است، ولى ابن عبدالبر در استيعاب تصريح مى‏كند: اين مقدار مهريه را نجاشى مشخص كرده است.(130) بنابراين اشكالى از اين ناحيه بر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم وارد نيست. اگرچه حتّى بر فرض اين‏كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم اين مهريّه را مشخص كرده باشد، باز اشكالى وارد نيست؛ زيرا امّ‏حبيبه در حبشه بود و علاوه بر مهريه نياز به نفقه هم داشت؛ پس مى‏توان مقدار اضافه را به حساب نفقه و براى تأمين هزينه زندگى‏اش گذاشت؛ چون هزينه زندگى به عهده شوهر است و پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم نيز بايد آن‏را مى‏پرداخت.</p>
<p style="text-align: justify;">ب. علاوه بر مهريه، از نظر نفقه و هزينه زندگى نيز پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم رعايت برابرى و تساوى را مى‏كرد؛ مثلاً پس از فتح خيبر به هركدام &#8211; طبق قول واقدى &#8211; صد وَسْق (هشتاد وَسْق خرما و بيست وسق جو) پرداخت.(131)</p>
<p style="text-align: justify;">ابن‏هشام در اين‏باره مى‏گويد: «و قُسِّم لَهُنَّ مِئَةُ وَسْقٍ وَ ثَمانينَ وَسْقاً»(132)، كه معلوم نيست آيا به برخى صد و به برخى هشتاد وَسق داده و يا به هر كدام مجموعاً صد وسق داده كه هشتادتاى آن از يك جنس و بقيه از جنس ديگرى بوده است، تا با عبارت مغازى تطبيق كند، و يا به هركدام صد و هشتاد وسق داده است.</p>
<p style="text-align: justify;">احتمال اخير درست نيست، چون در اين صورت كلمه وسق در عبارت زايد مى‏شود. احتمال اوّل نيز درست نيست، زيرا در اين صورت بايد تفصيل مى‏داد به كدام‏يك هشتاد و به كدام‏يك صد وسق داده است؛ همان‏طور كه او و واقدى درباره سهم ديگران تفصيل داده‏اند. بنابراين احتمال وسط صحيح‏تر است. به هر حال، واقدى كه داستان و حوادث جنگ‏ها را نوشته، بيان مى‏كند كه پيامبر سهم آنان را به طور متساوى پرداخت.</p>
<p style="text-align: justify;">هر وَسق، شصت صاع است(133) و صاع تقريباً سه كيلوگرم است. در نتيجه سهم هر زن هيجده تُن مى‏شود كه رقم نسبتاً بالايى است، ولى احتمال دارد صاع و وسق معانى ديگرى نيز داشته باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">ج. پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم در ساير امور نيز رعايت تساوى و برابرى را مى‏كرد؛ مثلاً صبحگاهان، پس از نماز به حجره يكايك همسرانش سر مى‏زد و از آنان احوال‏پرسى مى‏كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">د. او هر شب در اتاق يكى از آنان به سر مى‏برد و تساوى را كاملاً رعايت مى‏كرد؛ حتّى در دوران بيمارى‏اى كه به وفاتش منجر شد، رعايت تساوى را مى‏كرد، تا اين‏كه بيمارى بر او سخت شد و طبق نقلى، از همسرانش اجازه خواست تا در اتاق عايشه بماند.(134)</p>
<p style="text-align: justify;">شايد ماندن در خانه عايشه به اين‏جهت بود كه او جوان‏تر بود ومى‏توانست از عهده كارهاى منزل و مداواى حضرت برآيد، و شايد جهات ديگرى داشته كه بعداً مورد اشاره واقع خواهد شد.(135)</p>
<p style="text-align: justify;">ه. پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم حتّى در سفرها و جنگ‏ها رعايت تساوى را مى‏نمود و پيوسته قرعه مى‏كشيد و طبق آن يكى از زنان را همراه خود مى‏برد. شايان ذكر است چون زمان و مدّت غزوه‏ها معلوم نبود، راهى بهتر از قرعه‏كشيدن براى رعايت عدالت و برابرى وجود نداشت.</p>
<p style="text-align: justify;">جالب است بدانيم اين همه اصرار بر تساوى و برابرى بين همسران و حتّى اجازه‏خواستن از آنان در برخى موارد، از كسى سر مى‏زند كه خداوند به او اجازه داده است كه نوبت هركدام را خواست به تأخير اندازد</p>
<p style="text-align: justify;">«تُرْجي مَنْ تَشاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤْوِي إِلَيْكَ مَنْ تَشاءُ وَ مَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّن عَزَلْتَ فَلا جُناحَ عَلَيْكَ ذلِكَ أَدْنى أَنْ تَقَرَّ أَعْيُنُهُنَّ وَ لا يَحْزَنَّ وَ يَرضَيْنَ بِما ءاتَيْتَهُنَّ كُلُّهُنَّ»(136)؛</p>
<p style="text-align: justify;">نوبت هركدام از زن‏ها را كه مى‏خواهى، به تأخير انداز و هركدام را كه خواهى، پيش خود جاى ده. بر تو باكى نيست كه هركدام را كه ترك كرده‏اى، ]دوباره[ طلب كنى. اين نزديك‏تر است براى اين‏كه چشمانشان روشن گردد و دلتنگ نشوند و همگى به آنچه به آنان داده‏اى، خشنود شوند.</p>
<p style="text-align: justify;">اين اختيارات را خود همسران پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به او دادند. هنگامى‏كه او آنان را &#8211; طبق دستور و ارشاد خداوند &#8211; بين ماندن و تحمّل زندگى ساده پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و بين طلاق مخيّر ساخت، همگى ماندن نزد آن حضرت را با هر شرايطى كه پيامبر صلاح بداند، قبول كردند. آيات 28 و 29 سوره احزاب همين واقعه را بازگو مى‏كند. بنابراين رعايت نكردن تساوى، اجحافى در حقّ زنان نبود، بلكه همگى آن‏را قبول كرده بودند و آيه قرآن نيز بر اين مطلب تصريح دارد، ولى با اين‏حال پيامبر تمام سعى خود را براى رعايت تساوى و عدالت، به كار مى‏برد.(137)</p>
<p style="text-align: justify;">حتّى پيامبر اكرم در حال احرام نيز رعايت مساوات را مى‏كرد و هر شب را نزد يكى از آنان به سر مى‏برد. اگرچه بهره‏گيرى جنسى در حال احرام حرام است، ولى منافاتى با رعايت تساوى و همنشينى با آنان نداشت.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> پيروان غير پيرو</strong></p>
<p style="text-align: justify;">افراد و اشخاصى كه ازدواج‏هاى متعدّد مى‏كنند و خود را مسلمان و پيرو دين پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مى‏دانند، بايد بررسى كنند كه برخوردها و كارهاى آنان تا چه حدّى با برنامه‏ها و اعمال و رفتار و برخوردهاى آن حضرت سازگار است.</p>
<p style="text-align: justify;">اگر شخصى ببيند كه جوان بودن يك زن يا خوش‏سخن و زيبابودن او، وى را از ديگر همسرانش غافل كرده و در امور زندگى رعايت مساوات را نمى‏كند، بداند او از راه و روش پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بسيار فاصله دارد و حقّ ازدواج متعدّد را ندارد زيرا قرآن مى‏فرمايد: «فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ وَ إِنْ خَفْتُم اَلّا تَعْدِلُوا فَواحِدَةً»(138)؛ «با هرچه از زنان كه مورد پسندتان واقع شود، ازدواج كنيد؛ دوتا، سه‏تا، چهارتا، پس اگر بيم داريد كه به عدالت رفتار نكنيد، به يك زن اكتفا كنيد.»</p>
<p style="text-align: justify;">روشن است در آيه، ازدواج با بيش از يك زن مشروط به رعايت عدالت است و حتّى در صورت ترس از اين‏كه نتواند عدالت را برقرار كند، بايد به يك همسر اكتفا كند.</p>
<p style="text-align: justify;">از اين‏جا روشن مى‏شود كه كسانى كه ازدواج‏هاى متعدّد مى‏كنند و تنها در تعدّد ازدواج، خود را پيرو سنّت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مى‏دانند، امّا در حقوق همسران به عدالت رفتار نمى‏كنند، چقدر از قرآن و از سنّت او دور هستند و در واقع پيروان غير پيرو هستند. ازدواج‏هاى متعدّد سزاوار شخصى است كه خود را امتحان كرده باشد و بداند حوادث و حالات، او را تغيير نمى‏دهد و از عدالت باز نمى‏دارد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>محدوده رعايت عدالت بين همسران</strong></p>
<p style="text-align: justify;">البتّه خداوند ضعف و سستى ما را مى‏دانست كه نمى‏توانيم بين زنان به عدالت رفتار كنيم؛ از اين‏رو، ما را از كاملاً متمايل شدن به يك‏سو نهى كرده و فرموده است:</p>
<p style="text-align: justify;">«وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ فَلا تَمِيلُوا كُلَّ الْمَيْلِ فَتَذَرُوها كَالْمُعَلَّقَةِ وَ إِنْ تُصْلِحُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً»(139)؛</p>
<p style="text-align: justify;">و شما هرگز نمى‏توانيد ميان زنان به عدالت (رفتار) كنيد، هرچند [بر عدالت]حريص باشيد. پس به يك‏طرف يكسره تمايل نورزيد، تا آن [زن ديگر]را سرگشته [و بلاتكليف] رها كنيد و اگر سازگارى نماييد و پرهيزگارى كنيد، يقيناً خدا آمرزنده مهربان است.</p>
<p style="text-align: justify;">از «و لو حرصتم» (هرچند تمايل شديد به رعايت عدالت داشته باشيد) معلوم مى‏گردد كه مراد از عدالت در «و لن تستطيعوا أن تعدلوا»، عدالتى است كه از اختيار و توان آدمى خارج است. پس مى‏توان گفت: مراد از آن، عدالت در مودّت و محبّت است كه از امور قلبى است و اختيارى نيست.(140) بنابراين محدوده رعايت عدالت، كارها و اعمال و رفتارهاى ظاهرى است، ولى در مودّت و دوستى ممكن است برخى محبوب‏تر از برخى ديگر باشند.</p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه گفتار آن‏كه مردانى كه قدرت برقرارى عدالت ظاهرى بين زنان را ندارند و مال و امكانات خود را در اختيار برخى از همسران مى‏گذارند و بيشتر اوقات خود را با يكى از آنان سپرى مى‏كنند، حقّ ازدواج متعدّد را ندارند و در واقع از تعدّد زوجات مطرح شده در قرآن يا در سنّت نبوى، سوء استفاده مى‏كنند؛ نه استفاده درست و بهينه.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> رعايت روحيّه هريك از همسران</strong></p>
<p style="text-align: justify;">از ديگر ويژگى‏هاى پيامبر كه محبّت همسرانش را به همراه داشت، رعايت روحيات آنان و ابراز علاقه به تمامى آنان مناسب با شأن هريك بود؛ به طورى‏كه هيچ‏كدام احساس نمى‏كرد ديگرى نزد پيامبر محبوب‏تر از او است؛ مثلاً وقتى مى‏ديد عايشه زن جوانى است كه دوست دارد محبوب شوهر خود باشد، با الفاظى نظير «كلِّمينى يا حميرا» (اى حميرا! با من سخن بگو) محبّت او را به خود جلب مى‏كرد. هنگامى با امّ‏سلمه كه داراى فرزندانى بود و بچّه‏هايش را نيز بسيار دوست مى‏داشت، مواجه مى‏شد، احوال آنان را مى‏پرسيد و بر آنان اسم جديدى مى‏گذاشت كه نشانه اعتنا به آنان بود؛ مثلاً او دختر كوچكى داشت كه نامش زينب بود و پيامبر او را زُناب صدا مى‏زد و مى‏پرسيد: «زناب كجاست؟»</p>
<p style="text-align: justify;">يا وقتى در حجّةالوداع شتر صفيه از رفتن ايستاد و صفيه از شدّت ناراحتى گريه كرد، پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم با دست خود اشك‏هايش را پاك كرد و او را دلدارى داد و دستور داد قافله همان‏جا فرود آيد، در حالى‏كه تصميم به فرودآمدن در آن مكان نداشت.(141)</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم به خاطر اهانت زينب بنت جحش به صفيه، مدّتى با او قطع رابطه كرد، ولى پس از اين‏كه زينب از كار خود پشيمان شد، به غرفه او رفت و بستر او را مرتب كرد(142) و اين‏گونه محبّت خود را به وى ابراز نمود.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتى به برّة دختر حارث از بنى‏المصطلق كه در جنگ اسير شده بود، پيشنهاد ازدواج داد و او با خوشحالى پذيرفت، اسم او را جويريه نهاد(143) و با اين كارها محبّت او را كاملاً به خود جذب كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">روزى از روزها پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم بر جويريه گذر كرد و ديد مشغول عبادت است. پس از حدود نصف روز بر او گذر كرد و باز ديد مشغول عبادت است، فرمود: «آيا مى‏خواهى كلماتى به تو تعليم دهم تا آنها را بگويى؟» سپس به او ياد داد هريك از اين اذكار را سه مرتبه بگويد: «سبحان اللّه عَدد خلقه، سُبحان اللّه رضى نَفسه، سبحان اللّه زِنَةَ عرشِه، سُبحان اللّه مِدادَ كلِماتِه.(144)»</p>
<p style="text-align: justify;">در نزاع و اختلاف‏هايى كه بين حفصه و پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم وجود داشت و پيش‏تر اشاره شد؛ حضرت به او فرمود: آيا مى‏خواهى داورى بين ما قضاوت كند؟ و وقتى حفصه به داورى تن داد. حضرت به دنبال عمر بن خطاب (پدر حفصه) فرستاد. هنگامى كه عمر وارد شد، پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم به حفصه فرمود: مطالبت را بگو. حفصه گفت: تو بگو ولى راست بگو.</p>
<p style="text-align: justify;">عمر از همين يك حرف ناراحت شد و حفصه را كتك زد و گفت: اى دشمن خدا، پيامبر غير حق نمى‏گويد. پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم از كتك‏كارى عمر جلوگيرى كرد، ولى عمر گفت: «سوگند به كسى كه او را مبعوث ساخت، اگر مجلس او نبود و او مرا منع نمى‏كرد، آن قدر ترا مى‏زدم تا بميرى.»(145)</p>
<p style="text-align: justify;">به هر حال، وقتى حفصه مى‏بيند داور، پدر اوست، كه طبيعتاً بايد رعايت جانب او را بكند و در آن مجلس نيز پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از حفصه گله و يا شكايتى نمى‏كند، ولى لحن سخن خود حفصه، آن قدر گزنده است كه باعث مى‏شود از داور (پدر خودش) كتك بخورد و به دشمنى با خدا متّهم شود و باز مهر و محبّت پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم است كه او را از دست پدرش نجات مى‏دهد، با تمام وجود مى‏يابد كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم بسيار بيشتر از پدر، به او مهربان است و بدى‏هاى او را تحمل مى‏كند و عكس العملى نشان نمى‏دهد.</p>
<p style="text-align: justify;">باز وقتى حفصه مى‏فهمد كه پدرش حتى براى شوهر پيدا كردن براى او دچار مشكل بود و به دوست قديمى خود، ابوبكر، پيشنهاد ازدواج با حفصه را مى‏دهد و ابوبكر روى مى‏گرداند، به عثمان پيشنهاد مى‏كند و او مى‏گويد فعلاً قصد ازدواج ندارم، و عمر ناراحت و عصبانى شكايت آنان را نزد پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم مى‏برد، آن‏گاه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم با جمله‏اى زيبا، ناراحتى عمر را از بين مى‏برد و مى‏فرمايد: «يتزوج حفصة من هو خير من عثمان و يتزوج عثمان من هى خير من حفصة»(146) شخصى كه بهتر از عثمان است با حفصه ازدواج مى‏كند، و عثمان نيز با همسرى بهتر از حفصه ازدواج مى‏كند؛ سپس پيامبر اكرم با حفصه ازدواج كرد و به ناراحتى عمر پايان داد و عثمان نيز با ام‏كلثوم دختر پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم ازدواج كرد؛ در اين هنگام، حفصه باز مى‏يابد كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم، بهترين و باكرامت‏ترين افراد است.</p>
<p style="text-align: justify;">اين‏كه چرا كسى حاضر نمى‏شد حفصه را به همسرى بپذيرد، بحث ديگرى است كه نمى‏خواهيم به آن بپردازيم، و به آنچه پيش از اين (ص 77) به اجمال بيان كرديم بسنده مى‏كنيم ولى آنچه مهم است اين كه، وقتى حفصه و عمر اين همه بزرگوارى و محبّت را از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم مى‏بينند، شگفت‏زده مى‏شوند و به همين جهت وقتى حفصه با پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم نزاع‏ها و تندى‏هاى زيادى كرد و شايع شد كه حضرت، او را طلاق داده است، عمر بر سر خود خاك ريخت و گفت: «ما يعبأ الله بعمر و ابنته بعدها»(147)؛ «بعد از اين طلاق، ديگر، خدا به عمر و دخترش اعتنايى نمى‏كند.»</p>
<p style="text-align: justify;">به هر حال، از مجموع كلمات و رفتارى كه از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم نقل شد و در لابه‏لاى كتاب‏هاى روايى و تفسيرى نمونه‏هاى ديگر آن‏را مى‏توان پيدا كرد، فهميده مى‏شود اين برخوردها سبب جذب قلوب آنان مى‏شد.</p>
<p style="text-align: justify;">البتّه اين برخوردها در آن زمان براى زنان بسيار مهم بود، زيرا آن زمان نزديك به جاهليت بود كه زنان را يا مى‏كشتند و يا با آنان به گونه حيوان رفتار مى‏كردند و آنان را در ايّام عادت از خانه بيرون مى‏كردند، و مانند ساير اموال ميّت به ارث مى‏بردند، و نيز با زنان مشورت نمى‏شد و كسى به سخن آنان گوش نمى‏داد و&#8230; كه آيات قرآن مقدارى از اين برخوردها را بيان كرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">از سويى، تحمّل اين برخوردها براى جامعه آن روز بسيار سخت بود، زيرا جامعه قبول نمى‏كرد مردى به همسرش شخصيت اجتماعى دهد، به سخنان او گوش دهد، به او محبّت كند و حتّى اجازه دهد زن با او قهر كند و به تندى با وى سخن بگويد!</p>
<p style="text-align: justify;">برخى افراد، نظير عمر، منشأ همه گرفتارى‏هاى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم از سوى همسرانش را برخوردهاى خود حضرت مى‏دانستند و معتقد بودند اگر همان‏طور كه آنان با زنانشان رفتار مى‏كردند، پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم نيز رفتار مى‏كرد، زنان جسور نمى‏شدند و علاوه بر آن زنان آنان نيز جرأت نمى‏كردند روى حرف مردان حرف بزنند.(148) در مقابل همه اين حرف‏ها، پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم تبسّم مى‏كرد و شايد با اين تبسّم، بر ساده‏انديشى برخى تأسّف مى‏خورد و هدفش و راهش را كه در جاهاى ديگر با صراحت بيان كرده، در درون خود زمزمه مى‏كرد كه:</p>
<p style="text-align: justify;">   من نيامده‏ام تا با قهر و غلبه و قدرت نظامى و زور بر ديگران برترى يابم و حكومت كنم. من نيامده‏ام تا ديگران از من بترسند و همسرم در خانه به خاطر ترس از كتك يا ترس از طلاق از من اطاعت كند؛ بلكه آمده‏ام خِرَد انسان‏ها را پرورش دهم و به آنان بياموزم كه خودشان آزادانه راه حقّ را بيابند و در آن گام نهند. بنابراين اگر صد بار ديگر حفصه، عايشه و&#8230; ناسازگارى كنند، آنان را با زور تسليم نخواهم كرد؛ همان‏طور كه حضرت نوح و حضرت لوط همسرانشان را با زور به راه حقّ نكشاندند؛ زيرا «لا اكراه فى الدين»(149)، اصلى مسلّم و غير قابل تشكيك است.</p>
<p style="text-align: justify;">   اگر خدا مى‏خواست از راه زور و جبر همگان را هدايت كند، چنين مى‏كرد، ولى او خواست مردم اختيار داشته باشند. خدا راه را از چاه براى آنها بيان كرد، تا هر كسى هر مسيرى را خواست، انتخاب كند. «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما اَشْرَكُوا وَ ما جَعَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفيظاً وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ»(150)؛ «و اگر خدا مى‏خواست، آنان شرك نمى‏آوردند و ما تو را برايشان نگهبان نكرده‏ايم و تو وكيل [صاحب اختيار] آنان نيستى»؛ و در جاى ديگر فرمود: «فَذَكِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَكِّرٌ× لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ»(151)؛ «پس تذكر ده، كه تو تنها تذكردهنده‏اى و بر آنان تسلطى ندارى.» و درباره مردم فرمود: «وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ»(152)؛ «به آنان بگو: حقّ از جانب پروردگار است. پس هر كه بخواهد، ايمان بياورد و هر كس بخواهد، كافر شود.» و فرمود: «إِنّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمّا شاكِراً و إِمّا كَفُوراً»(153)؛ «ما راه را به او نموديم؛ يا سپاسگزار خواهد بود و يا ناسپاس.» بنابراين با سخن و عمل و با گفتار و كردار بايد مردم را به راه راست هدايت كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">روش و منش پيامبر چنين بود. او مى‏خواست همه مردم و از جمله همسرانش را به اين طريق به راه راست هدايت كند و با خود سازگار سازد و به آنها اخلاق اسلامى بياموزد. قهر و غلبه و زور در اين‏گونه موارد تأثيرى ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;">نكته‏اى كه در پايان اين قسمت بيانش خالى از لطف نيست، اين است كه حوادث را بايد در محدوده زمانى و مكانى خود بررسى كرد؛ يعنى وضع محيطى، اجتماعى و&#8230; را در نظر گرفت؛ مثلاً ازدواج با حفصه، پاك‏كردن اشك چشم صفيّه با دست مبارك خويش، سواركردن او بر مركب خويش و دل‏جويى از وى و&#8230; ممكن است امروزه امورى عادى جلوه كند، ولى اگر دقت كنيم كه اين كارها در زمانى اتفاق افتاده كه به زن به عنوان موجودى پست نگاه مى‏شد و مردان آن روزگار به طور كلّى از چنين كارهايى سر باز مى‏زدند، ارزش اين كارها بيشتر روشن خواهد شد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>مدارا كردن</strong></p>
<p style="text-align: justify;">ويژگى ديگر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مدارا كردن با همسران و عفو و گذشت از اشتباهات آنان بود. گاهى خطاهاى همسران، تجاوز به حقوق پيامبر بود. در اين صورت حضرت حتّى بدون يادآورى به آنان، از كنار اين قضيه مى‏گذشت و آنان متوجّه اشتباه خود مى‏شدند و سرافكنده مى‏گشتند.</p>
<p style="text-align: justify;">گاه خطاها و اشتباهات آنان در امور مربوط به ديگران بود، كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم با گفتار و كردارى مناسب، آنان را متوجّه مى‏كرد و اگر اشتباه آنان ناشى از جهالت بود، با بيانى خوش، اين نقيصه را برطرف مى‏كرد، زيرا تبليغ احكام و هدايت انسان‏ها يكى از وظايف انبياست.</p>
<p style="text-align: justify;">رجوع به بيشتر نمونه‏هاى مطرح‏شده مى‏تواند دليل خوبى براى اين ويژگى باشد؛ مثلاً وقتى عايشه به ايشان گفت: «دهانت بوى مغافير مى‏دهد، آيا مغافير خورده‏اى؟» حضرت فرمود: «خير. نزد زينب شربت عسل خورده‏ام.» حضرت هيچ تحقيقى نكرد كه آيا وى راست مى‏گويد يا نقشه‏اى كشيده، بلكه با سخت‏گيرى بر خود و محروم‏ساختن خود از خوردن عسل، مشكل را حل كرد و سوگند ياد كرد ديگر از آن ننوشد.</p>
<p style="text-align: justify;">يا هنگامى كه حفصه، از بودن پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم با ماريه برآشفت و نزاع به پا كرد و مشكلات فراوان به وجود آورد، به او نفرمود: تو چنين حقّى ندارى، زيرا خودت در آن روزى كه من طبق فرمان خداوند تو و ساير همسرانم را بين ماندن و با زندگى ساده ساختن، و يا طلاق‏گرفتن مخيّر ساختم(154)، اوّلى را اختيار كردى! و باز نفرمود: آيه قرآن به من اختيار داده كه نوبت هركدام از زنان را خواستم، به تأخير بيندازم و هركدام را خواستم، مقدّم بدارم.(155) حضرت بدون استفاده از حقّ قانونى خود و يا اشاره به ناسازگارى‏هاى برخى همسران، از تمامى اين امور با كمال بزرگوارى گذشت.</p>
<p style="text-align: justify;">مدارا، خويشتن‏دارى، كرامت و بزرگوارى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم در سومين شأن نزول مطرح شده ذيل آيات اول سوره تحريم بروز و ظهور بيشترى دارد و هر انسانى را شگفت‏زده مى‏كند و همگان را در مقابل اين چنين چشم‏پوشى‏ها و تغافل‏ها به خضوع مى‏كشاند.</p>
<p style="text-align: justify;">سومين شأن نزول اين گونه است: حفصه پس از اين‏كه فهميد ماريه نزد پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم بوده، به ناسازگارى و داد و فرياد پرداخت و سوگند پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مبنى بر تحريم ماريه نيز اثر نكرد و او بى‏فرزند بودن خود و حق شوهر نداشتن بعد از وفات پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و نداشتن آينده‏اى مشخص را بهانه كرد و به هيچ نحو آرام نگرفت. حضرت نيز بزرگوارى كرد و از هيچ كدام از حقوق الهى و اختياراتى كه زنانش به او داده بودند استفاده نكرد، بلكه تنها با بيان يك راز، يك خبر غيبى (به حكومت رسيدن ابوبكر و عمر پس از وفات خويش) در صدد برآمد كه به او بفهماند وضع زندگى او و ساير همسران پس از وفات وى بدتر نمى‏شود، بلكه بهتر نيز مى‏شود. امّا حفصه اين راز را با عايشه در ميان گذاشت.</p>
<p style="text-align: justify;">تا اينجاى داستان، مورد اتفاق شيعه و سنّى است و همگى قبول دارند، و مداراى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم با همسرانش روشن مى‏شود؛ ولى به نظر مى‏رسد و همچنين از آيات قرآن برمى‏آيد كه مسأله از اين حد نيز بالاتر بوده است. چون از يك طرف قرآن به حفصه و عايشه مى‏فرمايد: «فقد صغت قلوبكما؛» «واقعاً شما دو زن دلهايتان انحراف پيدا كرده است.» و از طرف ديگر مى‏فرمايد: «و ان تظاهرا عليه فان الله مولاه و جبريل و صالح المؤمنين و الملائكة بعد ذلك ظهير»(156)؛ «و اگر شما دو زن عليه او يكديگر را يارى دهيد، خدا سرپرست اوست و جبريل و صالح مؤمنان و فرشتگان نيز ياور اويند.»</p>
<p style="text-align: justify;">اين مطلب روشن مى‏سازد كه پشت پرده افشاى راز، امور ديگرى در حال شكل‏گيرى بوده كه اين دو زن يكديگر را در آن رابطه يارى مى‏كرده‏اند و پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم نيز نياز به يارى داشته است.</p>
<p style="text-align: justify;">از سوى ديگر، تناسب حكم و موضوع، و جزا و عمل نيز اقتضا مى‏كند كه مسايل خاص ديگرى نيز در كار باشد، زيرا يك افشاى راز، چنين توبيخ غلاظ و شدادى را به همراه ندارد. خصوصاً طبق آنچه تاكنون گذشت، عايشه به عنوان شنونده راز هيچ گناهى مرتكب نشده، زيرا حفصه موظف بوده راز را با كسى در ميان نگذارد نه اين‏كه عايشه هم موظف بوده نشنود. آن‏گاه توبيخ عايشه همراه حفصه، وجهى منطقى نخواهد داشت.</p>
<p style="text-align: justify;">مجموعه اين قراين نشان مى‏دهد كه به دنبال گفتن سرّ و راز پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم، آنان به فكر توطئه‏هاى گوناگونى افتادند كه آنها گناه و سزاوار توبيخ بوده است. شايد يكى از آن توطئه‏ها، نقشه مسموم ساختن پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم بوده كه در تفسير على بن ابراهيم به آن اشاره شده است.(157)</p>
<p style="text-align: justify;">در اين هنگام خداوند پيامبرش را از افشاى سرّ و توطئه‏هاى پيرامون آن خبر داد؛ ولى حضرت در گفتگو با همسرش فقط سخن از افشا شدن سرّ به ميان آورد و از توطئه‏ها سخنى به ميان نياورد و آن زن با تعجّب پرسيد: «چه كسى تو را باخبر ساخت؟» پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: «خداوند داناى آگاه به من خبر داده است.(158)»</p>
<p style="text-align: justify;">اساساً همين كه زن به گونه تعجب‏آميز از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم پرسيد: «چه كسى تو را باخبر ساخت؟»(159) نشان مى‏دهد كه آنان برنامه‏هاى مخفى‏اى تدارك ديده بودند كه على‏الظاهر نبايد هيچ كسى بر آن آگاهى مى‏يافت و ناگهان آن زن (حفصه) متوجه شد كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم از آن برنامه‏ها خبر دارد. و گرنه احتمال اين‏كه عايشه پس از شنيدن خبر از حفصه، خودش از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم پيرامون صحت و سقم آن تحقيق كرده باشد، بعيد نبود و بنابراين جايى براى پرسش متعجّبانه «من انبأك» باقى نمى‏ماند.</p>
<p style="text-align: justify;">نكته‏اى كه در بحث ما حايز اهميت است، اين است كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم پرده از روى تمامى برنامه‏ها و نقشه‏هاى آنان برنداشت. در اينجا مفسران حديثى نقل كرده‏اند: «ما اسْتَقصى كريمٌ قَطُّ»(160)؛ «هيچ‏گاه انسان كريم استقصا نمى‏كند و لغزش‏ها را پى‏گيرى نمى‏كند.» و يا گفته‏اند: «ما زالَ التَّغافُلُ مِن فِعلِ الكِرامِ»(161)؛ «از افعال انسان‏هاى باكرامت، تغافل و چشم‏پوشى است.» وقتى انسانى به اين مرحله از كرامت و بزرگوارى برسد كه حتّى نسبت به توطئه قتل خويش تغافل كند و هيچ‏سخنى از آن به ميان نياورد، خصوصاً وقتى كه انسان متوجّه شود توطئه از سوى كسانى است كه او بيشترين لطف و عنايت را به آنان داشته است، بزرگوارى و كرامت او بيشتر جلوه‏گر مى‏شود.</p>
<p style="text-align: justify;">به هر حال، اين عمل پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم چونان ساير اعمال او الگويى براى همگان است. مردى كه در خانه مى‏خواهد نسبت به خانواده خويش مديريت داشته باشد و معلمى كه مى‏خواهد كلاسى را اداره كند و حاكمى كه خواهان اداره جامعه است، بايد بيش از هرچيز به اصل تغافل و چشم‏پوشى فكر كند. مگر نه اين است كه پيامبر با توطئه قتل خود، با گذشت و چشم‏پوشى برخورد كرد و همه را شرمنده خويش ساخت؟ لااقلّ مرد خانه بايد از پيامبر بياموزد كه گاه در مقابل بى‏اعتنايى‏ها و سخنان نسنجيده و نظاير آن با تغافل برخورد كند.</p>
<p style="text-align: justify;">در مورد برخوردهايى كه همسران با يكديگر داشتند و نزاع و درگيرى‏هايى كه بين آنان به وجود مى‏آمد، نيز رفتار و گفتار بسيار راه‏گشاست. موارد زيادى از مداراى پيامبر با عايشه در بحث‏هاى گذشته مطرح شد. جاهايى كه عايشه نسبت به خديجه بى‏احترامى مى‏كرد،(162) مزاحم ملاقات‏هاى خصوصى پيامبر با حضرت على مى‏گشت،(163) در هنگام نماز شب خواندن پيامبر به توهّم اين‏كه حضرت نزد ساير زنانش رفته، به تفحّص مى‏پرداخت(164) و حتّى يك‏مرتبه پيامبر را در حال مناجات زير پا گرفت و&#8230; موارد زيادى است كه حضرت، با مدارا و تغافل، از كنار مسأله گذشت.</p>
<p style="text-align: justify;">نظير اين موارد و حتّى بيشتر از اين را حفصه مرتكب مى‏شد و پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم مدارا مى‏كرد. حال چه شده است كه مردان روزگار ما كوچك‏ترين ناراحتى و مشكل از سوى زنان را تحمّل نمى‏كنند و به ضرب و شتم و تهديد و ارعاب مى‏پردازند؟! چرا به جاى برخورد عاطفى و محبّت‏آميز مى‏خواهند با زور بر همسر خويش پيروز شوند؟ چرا مرد و زن به جاى اين‏كه با محبّت و عشق هم‏ديگر را جذب كنند، به راه‏هايى نظير مهريه سنگين و شروط ضمن عقد متوسل مى‏شوند؟! چرا مسؤولان امر به جاى آموزش درس عشق و محبّت و تربيت انسان‏هاى فرهيخته و مهرپرور، به فكر دادگاه حمايت از خانواده و قوانين خشك و بى‏روح افتاده‏اند؟!</p>
<p style="text-align: justify;">البته ناگفته نماند كه تشكيل دادگاه و تصويب قوانين حمايت از خانواده خوب است، ولى درس عشق و محبّت، كاربرد بيشترى دارد و بهتر است.</p>
<p style="text-align: justify;">خصوصيت ديگر پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم، زبان اعتذار داشتن است. ايشان در جاهايى از كار خويش عذرخواهى مى‏كرد كه هر شخص منطقى و باانصافى، حكم به برائت آن حضرت مى‏داد. صرف‏نظر از اين‏كه پيامبر معصوم است و گناهى انجام نمى‏دهد و گذشته از اين‏كه او از فكرى سرشار و قدرت تصميم‏گيرى بالا برخوردار است و آنچه انجام مى‏دهد، نه تنها صلاح امّت اسلامى، بلكه صلاح جامعه بشريت است، با اين‏حال، از كارهاى خود كه ضررى متوجّه شخص خاصى مى‏نمود، عذرخواهى مى‏كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">در جنگ خيبر، پدر، عمو، شوهر و برخى خويشان ديگر صفيه كشته شدند و مقصّر اصلى خود آنان بودند. كارشكنى‏ها و آزارهايشان امر پوشيده‏اى نيست، ولى پيامبر در مورد كشته‏شدن آنان از صفيه عذرخواهى كرد و فرمود: «از تو عذرى مى‏خواهم كه خويشانت كشته شدند، ولى آنان بودند كه عليه من توطئه كردند.»(165) اين عذرخواهى از ويژگى‏هايى است كه اثر بسيار مثبتى در زندگى زناشويى و رفع اختلافات دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">از ويژگى‏هاى ديگر پيامبر، عذرپذيرى ايشان بود. آن‏قدر پيامبر عذرها را قبول مى‏كرد كه حتّى منافقان سخن را از حدّ گذراندند و گفتند: «او زودباور است و هرچيزى كه به او گفته شود، قبول مى‏كند.» آيه قرآن در صدد دفاع از پيامبر برآمد و فرمود:</p>
<p style="text-align: justify;">«وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةٌ لِلّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ»(166)</p>
<p style="text-align: justify;">و از ايشان [منافقان]كسانى هستند كه پيامبر را آزار مى‏دهند و مى‏گويند: او زودباور است. بگو: زودباورى‏اش به نفع شماست. او به خدا ايمان دارد و در جهت نفع شما [خبرها را]باور مى‏كند و براى كسانى از شما كه ايمان‏آورده‏اند، رحمت است.</p>
<p style="text-align: justify;">پيامبر در زندگى خانوادگى همين‏گونه بود و در صدد تحقيق برنمى‏آمد كه عذر طرف مقابل، واقعى است يا ظاهرى. سوده مى‏گويد:</p>
<p style="text-align: justify;">بعد از جنگ بدر وقتى به اتاقم برگشتم، سهيل بن عمرو را ديدم كه در گوشه‏اى از حجره‏ام دست‏هايش را با طناب به گردنش بسته است. گفتم: «با دست خودتان ذلّت را پذيرفتيد! چرا با بزرگوارى مرگ را پذيرا نشديد؟!»</p>
<p style="text-align: justify;">ناگهان كلام رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم مرا متنبّه ساخت كه فرمود: «اى سوده! آيا بر خدا و رسول او تحريك و ترغيب مى‏كنى؟!»</p>
<p style="text-align: justify;">گفتم: «اى رسول خدا! سوگند به آن كه تو را بحقّ مبعوث كرد، هنگامى‏كه سهيل بن عمرو را به اين حالت ديدم، اختيار از كفم بيرون رفت و گفتم آنچه را كه گفتم.»(167)</p>
<p style="text-align: justify;">روشن است كه به مجرّد عذرآوردن، پيامبر راضى شد و ديگر دنبال قضيه را نگرفت كه آيا واقعاً بى‏اختيار اين سخن از دهان سوده خارج شد يا قصد تحريك داشته است. اگر قبول عذر در خانواده‏ها وجود داشت، ديگر نيازى به اين‏همه پرونده در دادگسترى نبود.</p>
<p style="text-align: justify;">مناسب است كه عنان سخن را به ملّاى رومى بسپاريم و سپس به كمك آيات و روايت آن‏را توضيح دهيم:</p>
<p style="text-align: justify;">«زُيِّنَ‏للنّاس» حقّ آراسته است</p>
<p style="text-align: justify;">زآنچه‏حقّ‏آراست،چون‏دانندجَست؟</p>
<p style="text-align: justify;">چون پى «يسكن اليها» ش آفريد</p>
<p style="text-align: justify;">كى تواند آدم از حوّا بريد؟</p>
<p style="text-align: justify;">رستم زال ار بُوَد وز حمزه بيش</p>
<p style="text-align: justify;">هست در فرمان، اسير زال خويش</p>
<p style="text-align: justify;">آن كه عالم مست گفتش، آمدى</p>
<p style="text-align: justify;">«كلِّمينى يا حُميرا» مى‏زدى</p>
<p style="text-align: justify;">آب غالب شد بر آتش از نهيب</p>
<p style="text-align: justify;">زآتش او جوشَد، چو باشد در حجاب</p>
<p style="text-align: justify;">چون كه ديگى حايل آمد هر دو را</p>
<p style="text-align: justify;">نيست كرد آن آب را، كردش هوا</p>
<p style="text-align: justify;">ظاهراً بر زن چو آب ار غالبى</p>
<p style="text-align: justify;">باطناً مغلوب و زن را طالبى</p>
<p style="text-align: justify;">اين چنين خاصيتى در آدميست</p>
<p style="text-align: justify;">مهر، حيوان‏را كم است،آن‏ازكميست</p>
<p style="text-align: justify;">گفت پيغمبر كه زن بر عاقلان</p>
<p style="text-align: justify;">غالب آيد سخت و بر صاحب‏دلان</p>
<p style="text-align: justify;">باز بر زن جاهلان چيره شوند</p>
<p style="text-align: justify;">ز ان كه ايشان تند و بس خيره روند</p>
<p style="text-align: justify;">كم بودشان رقّت و لطف و وَداد</p>
<p style="text-align: justify;">ز ان كه حيوانى است غالب بر نهاد</p>
<p style="text-align: justify;">مهر و رقّت وصف انسانى بود</p>
<p style="text-align: justify;">خشم و شهوت وصف حيوانى بود</p>
<p style="text-align: justify;">پرتو حقّ است، آن معشوق نيست</p>
<p style="text-align: justify;">خالق است آن گوييا مخلوق نيست.(168)</p>
<p style="text-align: justify;">مولوى در اوّلين بيت علّت تمايل مرد را به زن با استفاده از آيه قرآن بيان مى‏كند. خداوند مى‏فرمايد: «زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِينَ وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ»(169)؛ «دوست داشتن خواستنى‏ها[ى گوناگون اعم] از زنان، فرزندان و اموال فراوان [اعم] از طلا، نقره و&#8230; براى مردم آراسته شده است.»</p>
<p style="text-align: justify;">روشن است وقتى خداوند حسّ زيبايى را در سرشت انسان نهاده است، و از طرف ديگر، اين امور نيز تزيين شده و در برابر انسان، زيبا نمودار مى‏شوند، انسان طبعاً به سوى آنها متمايل مى‏شود. اساساً اگر اين حبّ و آرايش نبود، هيچ‏گاه خانواده‏اى به وجود نمى‏آمد و نسلى توليد نمى‏شد و هيچ‏گاه پدر و مادر اين همه سعى و كوشش را در راه به هدف رسيدن فرزندان خود به كار نمى‏گرفتند و علم و صنعت به پيش نمى‏رفت و بنايى بر پا نمى‏شد و مالى به دست نمى‏آمد.</p>
<p style="text-align: justify;">پس فطرت و سرشت آدمى به سوى خوبى متمايل است و نيروهايى الهى يا غير الهى، اين امور مادى را براى انسان زينت مى‏دهند و اينها همه نتيجه كشش درونى است كه از آن گريزى نيست.</p>
<p style="text-align: justify;">مولوى در بيت بعدى به آيه ديگرى از قرآن اشاره مى‏كند كه هدف از آفرينش زنان را بيان مى‏كند؛ خداوند مى‏فرمايد:</p>
<p style="text-align: justify;">«وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنّ فِي ذلِكَ لآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»(170)</p>
<p style="text-align: justify;">از نشانه‏هاى او اين است كه از ]نوع [خودتان همسرانى براى شما آفريد، تا بدان‏ها آرام گيريد و ميانتان دوستى و رحمت نهاد. آرى، در اين ]نعمت [براى مردمى كه مى‏انديشند، قطعاً نشانه‏هايى است.</p>
<p style="text-align: justify;">اين آيه نشان مى‏دهد كه زن و مرد همجنس‏اند و زن آفريده شد تا مرد در كنار او آرامش يابد. در اين‏جهت كه مردان نياز به آرامش و همسر دارند، فرقى بين پيامبران و ديگران نيست و همه در راه تحقّق هدف الهى و تشكيل خانواده كوشا هستند.</p>
<p style="text-align: justify;">چون نكاح، عقدى نظير عقد بيع و امثال آن است، عزم بر كلاه‏بردارى و فريب، قصد نپرداختن مهريه و تصميم به زور و ارعاب در هنگام انعقاد عقد، به صحّت آن ضربه مى‏زند و انجام هريك از اين امور پس از عقد، مِهر و محبّت و صميميت را از بين مى‏برد. در چنين ميدانى، صداقت و محبّت و امورى از اين قبيل، بيشتر كارساز است و به همين‏جهت مولوى گفته است: اگرچه شخص رستم زال و يا حمزه سيّدالشّهدا باشد، در اين جا اسير و تحت فرمان همسر خويش است.</p>
<p style="text-align: justify;">او با مثال ديگرى نياز و احتياج را به بهترين نحوى پى مى‏گيرد و مى‏گويد: پيامبر كه همه جهانيان عاشق گفتار اويند و گفتارش همگان را مدهوش مى‏كند و از زبانش سخنان وحى ادا مى‏شود، وقتى با عايشه روبه‏رو مى‏شود، به او مى‏گويد: «كلِّمينى» (با من سخن بگو) و به عبارت صريح‏تر، تمامى عالم محتاج نطق او و او محتاج سخن‏گفتن عايشه است. البتّه اشتباه نشود اين دو نوع نياز، كاملاً با يكديگر متفاوت و مختلف‏اند؛ مردم به نطق پيامبر نيازمندند تا تكامل يابند و راهى به جهان معنويت يابند، امّا پيامبر به نطق عايشه نيازمند است تا از جهان معنويت به جهان ماديت بيايد و با موجودات اين جهان همنشين شود.</p>
<p style="text-align: justify;">در اين‏جا ناگهان شبهه‏اى در ذهن ملّاى رومى خلجان مى‏كند: مسلّماً مرد از قوّت بازو و زور بيشترى برخوردار است و امكانات مادّى بيشترى در دست اوست؛ چطور ممكن است او محتاج باشد و زن بى‏نياز؟! چگونه ممكن است مرد اسير زن باشد و او صاحب اختيار؟ درصورتى كه مرد مى‏تواند با زور و تدبيرهاى مردانه او را تسليم خود سازد و از وى هرگونه بهره‏اى ببرد و حتّى از او بيگارى بكشد!</p>
<p style="text-align: justify;">به همين جهت، فوراً، با مثالى به پاسخ‏گويى مى‏پردازد و مى‏گويد: آب نيز از لحاظ زور و نهيب‏زدن بر آتش غلبه دارد و آن را خاموش مى‏كند، ولى وقتى حجاب و پرده‏اى بين آنان وجود داشت و آب به وسيله ظرفى روى آتش قرار گرفت، نه تنها آتش را خاموش نمى‏كند، بلكه آتش آن را به جوشش مى‏آورد و حتّى آن را بخار و فانى مى‏كند. اگر تنها جنبه حيوانى انسان مطرح باشد و سخنى از علم و فرهنگ و معنويت و اخلاق و&#8230; در كار نباشد، مردان بر زنان غالب و پيروزند و زنان را به سكوت و تسليم واداشته، حتّى آنان را نابود مى‏كنند و از وجود زنان بهره برده نمى‏شود؛ همان‏گونه كه آتش با آب خاموش مى‏شود و از وجودش نفعى حاصل نمى‏شود، ولى اگر صفات انسانيّت موجود باشد، مانند حايلى بين مرد و زن واقع مى‏شود و در اين صورت چيرگى از آنِ زن است و او مرد را با عشق خود گرم مى‏كند و به زندگى معنا مى‏بخشد.</p>
<p style="text-align: justify;">مولوى با الهام از آيه قرآن كه فرموده: «وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً»(171) مى‏گويد: مهر و رقّت وصف انسانى است؛ پس از ديد يك عارف به زن نگاه مى‏كند و مى‏گويد: او پرتوى از پرتو خداوند سبحان است و به همين‏جهت قدرت خلاقيّت دارد و مى‏تواند آرامش ايجاد كند و چونان او خالقيّت دارد و به كانون خانواده مِهر و محبّت و صفا و صميميّت مى‏بخشد، كه ناخودآگاه انسان تصوّر مى‏كند او خالق غير مخلوق است، در حالى‏كه خالقيّت او ناشى از پرتوِ خالق بودن اوست، نه استقلال داشتنش.</p>
<p style="text-align: justify;">نتيجه اين‏كه سازگارى با همسر و در خانواده، سنّت رسول است و خواست خداوند و حلّ‏كننده مشكلات متعدّد در زندگى انسان‏ها. پس برماست كه از اين الگوى الهى كمال استفاده را ببريم و با اخلاق نيكو، همراه با تغافل و مدارا، زندگى درون خانه را رضايت‏بخش و تسكين دهنده كنيم و قبل از بهشت برين، هم‏اكنون همين‏جا را بهشت پرطراوت و شاداب قرار دهيم، تا زمينه‏اى براى ورود به بهشت پرطراوت آخرت باشد. ان‏شاءاللّه.</p>
<p style="text-align: justify;">و آخر دعوانا ان الحمد للّه رب العالمين</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>   احمد عابدينى، 82/11/17</strong></p>
<p style="text-align: justify;">1) مستدرك‏الوسائل، ج11، ص187، روايت 12701.</p>
<p style="text-align: justify;">2) احزاب(33)، آيه 21.</p>
<p style="text-align: justify;">3) حجر (15)، آيه 9.</p>
<p style="text-align: justify;">4) اسراء(17)، آيه 110. ترجمه: «بگو خدا را بخوانيد يا رحمان را، هر كدام را بخوانيد نام‏هاى نيكوتر براى اوست.»</p>
<p style="text-align: justify;">5) انعام(6)، آيه‏هاى 12 و 54.</p>
<p style="text-align: justify;">6) حمد(1)، آيه 4.</p>
<p style="text-align: justify;">7) انبياء (21)، آيه 107.</p>
<p style="text-align: justify;">8) سوره طه آيه (121 )20.</p>
<p style="text-align: justify;">9) احزاب (33)، آيات 29 &#8211; 28؛ همچنين تمامى تفاسير ذيل اين آيه‏ها، از جمله ر.ك: تفسير قمى، ج2، ص172.</p>
<p style="text-align: justify;">10) قلم (68)، آيه 4. ترجمه: «به راستى كه تو را خويى والاست.»</p>
<p style="text-align: justify;">11) سيره ابن‏هشام، ج 3 و 4، ص 412، دارالمعرفة، بيروت.</p>
<p style="text-align: justify;">12) تحريم(66)، آيات 4-1.</p>
<p style="text-align: justify;">13) در اين‏كه آن زن چه كسى بود، نيز اختلاف است. برخى گفته‏اند زينب دختر جحش و برخى گفته‏اند سوده، و برخى امّ‏سلمه و برخى گفته‏اند حفصه.</p>
<p style="text-align: justify;">14) مغافير گياهى بد بو است.</p>
<p style="text-align: justify;">15) مجمع‏البيان، ذيل آيه؛ الدرّالمنثور، ذيل آيه؛ بحارالانوار، ج22، ص228.</p>
<p style="text-align: justify;">16) بحارالانوار، ج22، ص229، الدرالمنثور. ذيل آيه؛ روح المعانى، ج 15، ص 224.</p>
<p style="text-align: justify;">17) تفسير علىّ بن ابراهيم قمى، ج2، ص375؛ بحارالانوار، ج22، ص239؛ روح المعانى، ج15، ص224.</p>
<p style="text-align: justify;">18) احزاب(33)، آيات 29 &#8211; 28.</p>
<p style="text-align: justify;">19) مشربه امّ‏ابراهيم: منزل مسكونى ماريه همسر پيامبر.</p>
<p style="text-align: justify;">20) تفاسير شيعه و سنى، ذيل آيه.</p>
<p style="text-align: justify;">21) وسائل‏الشيعه، ج15، ص267، المكتبة الاسلامية (تهران).</p>
<p style="text-align: justify;">22) وسائل‏الشيعه، ج15، ص267، المكتبة الاسلامية (تهران).</p>
<p style="text-align: justify;">23) كنزالعمّال، ج9، ص661، شماره 27870، مؤسسة الرسالة (بيروت).</p>
<p style="text-align: justify;">24) همان، شماره 27871، مؤسسة الرسالة (بيروت).</p>
<p style="text-align: justify;">25) همان، شماره 27872، مؤسسة الرسالة (بيروت).</p>
<p style="text-align: justify;">26) همان، شماره 27874، مؤسسة الرسالة (بيروت).</p>
<p style="text-align: justify;">27) احاديث اهل سنت، همگى از پيامبراكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم روايت شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">28) بحار الانوار، ج59، ص118، روايت 33 و 34 و 35.</p>
<p style="text-align: justify;">29) تحريم(66)، آيه 5.</p>
<p style="text-align: justify;">30) حجرات(49)، آيه 11.</p>
<p style="text-align: justify;">31) مجمع‏البيان، ج9، ص135. همچنين ر.ك روح المعانى و تفسير المقياس، تفسير ابن عباس، ذيل آيه.</p>
<p style="text-align: justify;">32) مجمع البيان، همان. همچنين ر.ك تفسير قمى، ج2، ص321.</p>
<p style="text-align: justify;">33) شرح نهج‏البلاغه، ج9، ص159.</p>
<p style="text-align: justify;">34) ر.ك: تفسير قمى، ذيل آيه «ان جائكم فاسق بنبأٍ&#8230;». همچنين ر.ك: تفسير الميزان، ذيل آيات «افك» در اوايل سوره نور.</p>
<p style="text-align: justify;">35) تحريم (66)، آيه 4.</p>
<p style="text-align: justify;">36) الدارالمنثور، ج6، ص243. همچنين ر.ك الميزان، ذيل سوره تحريم، ج19، صص340-339، به نقل از جوامع روايى اهل سنّت.</p>
<p style="text-align: justify;">37) مجمع‏البيان، ذيل آيات سوره احزاب. ر.ك: روح المعانى و الدرالمنثور، ذيل همين آيات بحث كتك زدن ابوبكر به عايشه و عمر به حفصه نقل شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">38) السنن الكبرى، البيهقى، ج6، ص96، دار المعرفة (بيروت).</p>
<p style="text-align: justify;">39) احزاب (33)، آيه 50.</p>
<p style="text-align: justify;">40) الميزان، ج16، ص342؛ كافى، ج5، ص568.</p>
<p style="text-align: justify;">41) مجمع‏البيان، ج7 و 8، ص365، ذيل آيه 51 سوره احزاب. فقالت عايشة: ما ارى الله تعالى الّا يسارع فى هواك. فقال رسول الله‏صلى الله عليه وآله وسلم: و انك ان اطعت الله سارع فى هواك.</p>
<p style="text-align: justify;">42) نَعْثَل، پيرمردى مصرى &#8211; يهودى بود كه ريشى بلند داشت و چون عثمان نيز ريش بلندى داشت،       عايشه او را نَعْثَل خطاب مى‏كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">43) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج6، ص217.</p>
<p style="text-align: justify;">44) كافى، ج5، ص565، روايت 41.</p>
<p style="text-align: justify;">45) صحيح بخارى، ج6، ص193.</p>
<p style="text-align: justify;">46) شرح نهج‏البلاغه ابن‏ابى‏الحديد، ج9، ص195.</p>
<p style="text-align: justify;">47) همان.</p>
<p style="text-align: justify;">48) انعام (6)، آيه 151.</p>
<p style="text-align: justify;">49) اسراء (17)، آيه 31.</p>
<p style="text-align: justify;">50) نهج‏البلاغه، تصحيح صبحى صالح، خطبه 26.</p>
<p style="text-align: justify;">51) بحارالانوار، چاپ قديم، ج8، ص108. همچنين احتجاج طبرسى (انتشارات اسوة) ج1، ص253.</p>
<p style="text-align: justify;">52) چون اين خطبه در بر دارنده بسيارى از تشبيهات، استعاره‏ها و كنايه‏هاست مناسب است كه به شرح‏هاى اين خطبه به ويژه كتاب »خطبه حضرت زهراعليها السلام« كه درس‏هايى از فقيه عاليقدر حضرت آية الله منتظرى مدظله‏العالى است، مراجعه شود.</p>
<p style="text-align: justify;">53) نحل (16)، آيات 59 &#8211; 58.</p>
<p style="text-align: justify;">54) سيره ابن‏هشام، ج1و2، ص652. همچنين ر.ك: نقش عايشه در تاريخ اسلام، سيّد مرتضى عسكرى، ج1، ص53.</p>
<p style="text-align: justify;">55) بقره (2)، آيه 170.</p>
<p style="text-align: justify;">56) اگر فردى قبيله نداشت با فردى معتبر نظير رييس قبيله پيمان مى‏بست تا در مقابل تعهداتى كه مى‏سپارد، رييس قبيله از او حمايت كند و ضامن امورى نظير جنايات خطايى او شود كه ضمان جريره نام داشت.</p>
<p style="text-align: justify;">57) اگر برده‏اى آزاد مى‏شد، مولاى او كه او را آزاد ساخته بود جنايت‏هاى خطايى او و نظاير اين امور را متكفل مى‏شد كه ضمان عتاق نام داشت.</p>
<p style="text-align: justify;">58) شرح نهج‏البلاغه ابن‏ابى‏الحديد، ج 16 &#8211; 15، ص182.</p>
<p style="text-align: justify;">59) همان، ص184 تا ص187.</p>
<p style="text-align: justify;">60) تاريخ يعقوبى، ج2، ص242، دار صادر (بيروت).</p>
<p style="text-align: justify;">61) سيره ابن هشام، ج 4 &#8211; 3، ص643؛ اسد الغابة، ج7، ص80.</p>
<p style="text-align: justify;">62) نقش عايشه در تاريخ اسلام، ج1، ص86. و منابع ديگر از اهل سنّت.</p>
<p style="text-align: justify;">63) همان، ج1، ص187.</p>
<p style="text-align: justify;">64) همان، ص158.</p>
<p style="text-align: justify;">65) كنزالعمّال‏ج13، ص697.</p>
<p style="text-align: justify;">66) علل الشرايع ص344، باب50.</p>
<p style="text-align: justify;">67) اسدالغابة، ج7، ص329؛ ر.ك: نقش عايشه در تاريخ اسلام، ج1، صص330 &#8211; 329.</p>
<p style="text-align: justify;">68) اسدالغابة، ج7، ص329؛ ر.ك: نقش عايشه در تاريخ اسلام، ج1، صص330 &#8211; 329.</p>
<p style="text-align: justify;">69) حجرات(49)، آيه 11. ترجمه: »اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، نبايد قومى، قوم ديگر را ريشخند كند، شايد آنها از اينها بهتر باشند و نبايد زنانى زنان را. شايد آنها از اينها بهتر باشند.«</p>
<p style="text-align: justify;">70) ر.ك: همين نوشته، فصل اول، نمونه سوم، ص42.</p>
<p style="text-align: justify;">71) اسدالغابة، ج7، ص303؛ ر.ك: نقش عايشه در تاريخ اسلام، ص303.</p>
<p style="text-align: justify;">72) احزاب (33)، آيه 37.</p>
<p style="text-align: justify;">73) اسدالغابة، ج7، ص126.</p>
<p style="text-align: justify;">74) احزاب (33)، آيه 37.</p>
<p style="text-align: justify;">75) احزاب (33)، آيه 56.</p>
<p style="text-align: justify;">76) همان، آيه 21.</p>
<p style="text-align: justify;">77) اسدالغابة، ج7، ص126؛ ابن‏اثير، الكامل، ج1، ص578.</p>
<p style="text-align: justify;">78) ابن‏اثير، الكامل، ج1، صص578 و 579.</p>
<p style="text-align: justify;">79) طبقات ابن‏سعد، ج8، ص120.</p>
<p style="text-align: justify;">80) وسائل‏الشيعه، ج6، ص365.</p>
<p style="text-align: justify;">81) طبقات ابن‏سعد، ج8، ص120.</p>
<p style="text-align: justify;">82) طبقات ابن‏سعد، ج8، ص120.</p>
<p style="text-align: justify;">83) مسند احمد حنبل، ج6، صص338 &#8211; 337؛ اسدالغابة، ج7، ص169.</p>
<p style="text-align: justify;">84) كنزالعمّال، ج13، ص637، حديث 37609.</p>
<p style="text-align: justify;">85) الكامل فى التاريخ، ج1، ص601؛ اسدالغابة، ج7، ص253.</p>
<p style="text-align: justify;">86) فرهنگ دهخدا، ج1، ص237.</p>
<p style="text-align: justify;">87) اسدالغابة، ج7، ص82؛ الكامل فى التاريخ، ج1، ص665.</p>
<p style="text-align: justify;">88) بيشتر زنان پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم قبل از ازدواج با آن حضرت شوهران ديگرى داشته‏اند و از آنان فرزنددار شده‏اند كه سلامتى آنان را نشان مى‏دهد. تنها عايشه بود كه از كودكى به همسرى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم درآمد و به همين جهت روشن نشد كه آيا همانند ساير همسران سالم بوده است يا خير؟ زيرا قبل از ازدواج با پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم شوهر ديگرى نداشت و پس از وفات پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم نيز حق شوهر كردن نداشت.</p>
<p style="text-align: justify;">89) هود (11)، آيه 72.</p>
<p style="text-align: justify;">90) مريم (19)، آيه 8.</p>
<p style="text-align: justify;">91) سيره حلبى، ج2، ص77؛ سيره ابن هشام، ج 1-2، ص496.</p>
<p style="text-align: justify;">92) مسند احمد، ج2، صص161 و 206.</p>
<p style="text-align: justify;">93) احزاب (33)، آيه 51.</p>
<p style="text-align: justify;">94) تاريخ قرآن، محمود راميار، چاپ دوم، چاپخانه سپهر، صص679 &#8211; 674.</p>
<p style="text-align: justify;">95) تفسير روح‏المعانى، ج12، ص89، دارالفكر؛ مجمع‏البيان، ج8 &#8211; 7، ص36، دارالاحياء.</p>
<p style="text-align: justify;">96) تفسير مجمع‏البيان، ج10 &#8211; 9، ص314.</p>
<p style="text-align: justify;">97) مسند احمد، ج6، ص338.</p>
<p style="text-align: justify;">98) احزاب (33)، آيه 6.</p>
<p style="text-align: justify;">99) احزاب (33)، آيه 53.</p>
<p style="text-align: justify;">100) تحريم (66)، آيه 4.</p>
<p style="text-align: justify;">101) ر.ك: تفسير قمى، ج2، صص375 و 376.</p>
<p style="text-align: justify;">102) ر.ك: مسند احمد، ج 6، ص337؛ و اسدالغابة، ج7، ص169.</p>
<p style="text-align: justify;">103) معجم رجال‏الحديث، ج1، صص176 &#8211; 175؛ رجال نجاشى، ص3.</p>
<p style="text-align: justify;">104) معجم رجال‏الحديث، ج1، ص176.</p>
<p style="text-align: justify;">105) همان، ج1، صص177 &#8211; 176.</p>
<p style="text-align: justify;">106) استيعاب، ترجمه، رقم 848؛ الاصابه، ترجمه، رقم 2897؛ سيره ابن‏هشام، ج1، ص248؛ طبقات، ج3، ص28.</p>
<p style="text-align: justify;">107) اصابه، ص2897؛ استيعاب، ص848؛ طبقات، ج3، ص28.</p>
<p style="text-align: justify;">108) اُسدالغابة، ج2، صص252 &#8211; 250.</p>
<p style="text-align: justify;">109) اُسدالغابة، ج2، صص 337 &#8211; 336.</p>
<p style="text-align: justify;">110) تاريخ يعقوبى، ج2، ص242.</p>
<p style="text-align: justify;">111) احزاب (33)، آيه 5.</p>
<p style="text-align: justify;">112) همان، آيه 6. ترجمه: و خويشاوندان ]طبق[ كتاب خدا، برخى ]نسبت[ به برخى اولويت دارند؟</p>
<p style="text-align: justify;">113) احزاب (33)، آيه 36.</p>
<p style="text-align: justify;">114) اسدالغابة، ج1، ص194 و ج7، ص291.</p>
<p style="text-align: justify;">115) اسدالغابة، ج7، ص291.</p>
<p style="text-align: justify;">116) همان، ج1، ص295.</p>
<p style="text-align: justify;">117) معجم رجال‏الحديث، ج3، صص240 و 241.</p>
<p style="text-align: justify;">118) بحارالانوار، ج16، ص230.</p>
<p style="text-align: justify;">119) بحارالانوار، ج16، ص247.</p>
<p style="text-align: justify;">120) بحارالانوار، ج16، ص216.</p>
<p style="text-align: justify;">121) آل‏عمران (3)، آيه 159.</p>
<p style="text-align: justify;">122) بحارالانوار، ج16، ص265؛ مجمع‏البيان، ج9، ص122.</p>
<p style="text-align: justify;">123) توبه (9)، آيه 128.</p>
<p style="text-align: justify;">124) حج(22)، آيه 65؛ بقره(2)، آيه 143.</p>
<p style="text-align: justify;">125) مجمع البيان، ج5، ص86، ذيل آيه 128 سوره توبه؛ بحارالانوار، ج16، ص303.</p>
<p style="text-align: justify;">126) حذيفه نام آن افراد را مى‏دانست.</p>
<p style="text-align: justify;">127) سيره ابن‏هشام، ج4، صص647-644؛ بحارالانوار، ج22، صص197-193 و 205-201.</p>
<p style="text-align: justify;">128) سيره ابن‏هشام، ج4، ص645.</p>
<p style="text-align: justify;">129) الكامل فى التاريخ، ج1، ص656.</p>
<p style="text-align: justify;">130) استيعاب، ج4، ص1930.</p>
<p style="text-align: justify;">131) مغازى، ج2، ص693.</p>
<p style="text-align: justify;">132) سيره ابن‏هشام، ج4، ص352.</p>
<p style="text-align: justify;">133) فرهنگ دهخدا، ج14، ص20498.</p>
<p style="text-align: justify;">134) سيره ابن‏هشام، ج4، ص643؛ الكامل فى التاريخ، ج2، ص5.</p>
<p style="text-align: justify;">135) در بحارالانوار، ج22، ص467 آمده است: عايشه از زنان ديگر اجازه خواست پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم در حجره او به استراحت بپردازد.</p>
<p style="text-align: justify;">136) احزاب (33)، آيه 51.</p>
<p style="text-align: justify;">137) بحارالانوار، ج22، ص243.</p>
<p style="text-align: justify;">138) نساء (4)، آيه 3.</p>
<p style="text-align: justify;">139) همان، آيه 129.</p>
<p style="text-align: justify;">140) روايتى در نورالثّقلين &#8211; ذيل آيه &#8211; اين نكته را بيان مى‏كند.</p>
<p style="text-align: justify;">141) اسدالغابة، ج7، ص169.</p>
<p style="text-align: justify;">142) همان؛ مسند احمد، ج6، ص337.</p>
<p style="text-align: justify;">143) اسدالغابة، ج7، ص58.</p>
<p style="text-align: justify;">144) همان، ص59.</p>
<p style="text-align: justify;">145) مجمع البيان، ذيل آيات 28 تا 33 سوره احزاب.</p>
<p style="text-align: justify;">146) اسدالغابة، ج7، ص67.</p>
<p style="text-align: justify;">147) همان، ص68.</p>
<p style="text-align: justify;">148) نمونه‏هايى از آن سخنان را در بخش دوم از فصل اوّل مى‏توان ملاحظه كرد.</p>
<p style="text-align: justify;">149) بقره(2)، آيه 256.</p>
<p style="text-align: justify;">150) انعام (6)، آيه 107.</p>
<p style="text-align: justify;">151) غاشيه (88)، آيه‏هاى 22 &#8211; 21.</p>
<p style="text-align: justify;">152) كهف (18)، آيه 29.</p>
<p style="text-align: justify;">153) دهر (76)، آيه 3.</p>
<p style="text-align: justify;">154) اشاره به آيات 28 و 29 از سوره احزاب است.</p>
<p style="text-align: justify;">155) اشاره به آيه 51 سوره احزاب است.</p>
<p style="text-align: justify;">156) تحريم(66)، آيه 4.</p>
<p style="text-align: justify;">157) تفسير على بن ابراهيم قمى، ذيل آيه.</p>
<p style="text-align: justify;">158) سوره تحريم، آيه 3.</p>
<p style="text-align: justify;">159) همان؛ «من انباك هذا»</p>
<p style="text-align: justify;">160) روح المعانى، ج15، ص223، دارالفكر (بيروت).</p>
<p style="text-align: justify;">161) همان.</p>
<p style="text-align: justify;">162) نقش عايشه در تاريخ اسلام ج 1، ص 86.</p>
<p style="text-align: justify;">163) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 9، ص 195.</p>
<p style="text-align: justify;">164) مفاتيح الجنان، اعمال شب پانزدهم شعبان.</p>
<p style="text-align: justify;">165) كنز العمال، 637/13، حديث 37609.</p>
<p style="text-align: justify;">166) توبه (9)، آيه 61.</p>
<p style="text-align: justify;">167) سيره ابن‏هشام، ج1، ص645.</p>
<p style="text-align: justify;">168) مثنوى معنوى، تصحيح عبدالكريم سروش، ج1، صص111 &#8211; 110.</p>
<p style="text-align: justify;">169) آل‏عمران (3)، آيه 14.</p>
<p style="text-align: justify;">170) روم (30)، آيه 21.</p>
<p style="text-align: justify;">171) روم(30)، آيه 21.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://ammre.ir/%d8%b4%db%8c%d9%88%d9%87-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%be%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%a8%d8%b1%d8%b5/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شرح صدر پیامبر(ص)</title>
		<link>https://ammre.ir/%d8%b4%d8%b1%d8%ad-%d8%b5%d8%af%d8%b1-%d9%be%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%a8%d8%b1%d8%b5/</link>
		<comments>https://ammre.ir/%d8%b4%d8%b1%d8%ad-%d8%b5%d8%af%d8%b1-%d9%be%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%a8%d8%b1%d8%b5/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Feb 2015 19:08:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[تاریخ اسلام]]></category>
		<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">https://ammre.ir/?p=213</guid>
		<description><![CDATA[پیامبر(ص) در محیطی مبعوث به رسالت شد که دوره افتاده از علم و تمدن بود، خرافات و بت پرستی بر افکار و اعتقادات مردم حاکم شده و آداب و رسوم ناشایست در بین آنها رایج بود. روشن است که چنین مردمی در مقابل هر سخن تازه ای که مخالف باورهای آنها باشد، بدون اینکه هیچ ...]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_215" style="width: 250px" class="wp-caption alignleft"><a href="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2015/02/Untitled-21.jpg"><img class="  wp-image-215" src="https://ammre.ir/wp-content/uploads/2015/02/Untitled-21.jpg" alt="حسین نصراصفهانی" width="240" height="345" /></a><p class="wp-caption-text">حسین نصراصفهانی</p></div>
<p style="text-align: justify;">پیامبر(ص) در محیطی مبعوث به رسالت شد که دوره افتاده از علم و تمدن بود، خرافات و بت پرستی بر افکار و اعتقادات مردم حاکم شده و آداب و رسوم ناشایست در بین آنها رایج بود. روشن است که چنین مردمی در مقابل هر سخن تازه ای که مخالف باورهای آنها باشد، بدون اینکه هیچ دلیل و منطقی داشته باشند مقاومت نموده و با آن مقابله کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">بر همین اساس مردم مکه و عربستان در مقابل دعوت پیامبر(ص)  به توحید و اخلاق شایسته ایستاده و با آن حضرت به مقابله و مبارزه پرداختند و در این مبارزه نامردیها نموده و سختیهایی را برای او و دعوتش به وجود آوردند تا آنجا که پیامبر(ص)  فرمود: ما اوذی احد مثل ما اوذیت فی الله (میزان الحکمه، ج1، ص 67): هیچ کس مانند من در راه خدا اذیت نشد.</p>
<p style="text-align: justify;">برای آنکه رسول خدا(ص) بتواند پیام حق را به مردم برساند باید بر این مشکلات و سختیها غلبه کند. آنچه موجب موفقیت پیامبر(ص) در این مبارزه سخت شد شرح صدر آن حضرت در مقابل مشکلات بود. در واقع به سبب همین شرح صدر بود که پیامبر(ص) آن همه سختی و نامردی را با گشاده رویی تحمل کرد و آزارها، فشارهاو مصیبتها نتوانست او را از میدان مبارزه در راه حق و هدایت خلق خارج کند و این شرح صدر از عطایای خداوند متعال به آن حضرت بود.</p>
<p style="text-align: justify;">الم نشرح لک صدرک (انشراح؛ 1): آیا ما سینه تو را برایت نگشودیم. شرح در لغت به معنای بسط و گسترش دادن چیزی است. شَرَحَ الشئ یعنی وَسَعَه. منظور از شرح صدر گسترش آن به وسیله نور الهی و سکینه و آرامش خدادادی می باشد. آری، شرح صدر یک حقیقت روحی است که موجب ظرفیت وسیع و تحمل انسان در مقابل مشکلات می شود. همانطور که ضیق صدر موجب کم ظرفیتی و تحیّر در تصمیم و درماندگی در کار می شود. امیرمومنان(ع) فرمود: من ضاق صدره لم یصبر علی اداء الحق (کنزالفوائد؛ ج1؛ ص278): کسی که سینه اش تنگ باشد برای ادای حق صبر نکند (تاب نیاورد)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ثمرات شرح صدر:</strong></p>
<ol>
<li style="text-align: justify;">1<strong>. تحمل شدائد و سختیها:</strong>تاریخ گواهی می دهد که پیامبر(ص) برای رساندن پیام حق به مردم شدائد فراوانی را تحمل نمود. او را ساحر خواندند- نسبت جنون به او دادند- آزارهای جسمانی نسبت به او روا داشتند و &#8230; اما او در اداء رسالت خود ذره ای سست نشد و با استقامت راه خود را ادامه داد.</li>
<li style="text-align: justify;"><strong> گشادگی چهره در مقابل مردم:</strong>از اصحاب آنحضرت نقل شده: &#8221; او متبسم ترین مردم و گشاده رو ترین آنان بود&#8221;</li>
<li style="text-align: justify;"><strong> عطوفت و لطف:</strong>شرح صدر بیانگر گستردگی وجود انسان است و چنین کسی نسبت به همگان عطوفت و مهربانی پیدا می کند. انس بن مالک درباره پیامبر(ص) گفته است: کان رسول الله(ص) من اشدّ النّاس لطفاً بالنّاس (حلیه الاولیاء؛ ج 6؛ ص 26): پیامبر(ص) بیش از هر کس نسبت به مردم لطف و مهربانی داشت. آری او در مقام مدیر جامعه، قلب خود را نسبت به رعیت مملو از رحمت و محبت و لطف نموده بود.</li>
<li style="text-align: justify;"><strong> عیب پوشی:</strong>انسانی که شرح صدر دارد هرگز پرده دری نمی کند، کسی را رسوا نمی نماید. پیامبر(ص) در مدیریت خود با آنکه همه چیز را به خوبی می فهمید بسیاری از مسائل را به روی خود نمی آورد تا آنکه اسرار مردم از پرده برون نیفتد و افراد شایسته ی تربیت و هدایت از فیض هدایت او محروم نشوند. امیرمومنان(ع) در نامه خود به مالک اشتر برای اداره درست جامعه به او یادآور می شود: فانّ فی النّاس عُیوباً الوالی احقُّ من ستَرَها: مردم عیوبی دارند که زمامدار برای استتار و پوشاندن آن از همه سزاوارتر است. مدیر اگر توان عیب پوشی داشته باشد اداره ی قلبها را دردست می گیرد و می تواند با شرح صدر خود کینه ها و بدبینی هائی را که محیط را ناسالم و اداره ی جامعه را سخت می کند، برطرف کند.</li>
<li style="text-align: justify;"><strong> بردباری و شکیبائی:</strong>انسانی که شرح صدر می یابد، بردبار و شکیبا می شود. رسول خدا (ص) در اداره ی امور و هدایت مردم بیشترین بردباری و شکیبائی را داشت. از امیرالمومنین (ع) نقل شده: مجلسه مجلس حلم (عیون اخبار الرضا؛ ج 1، ص 318): مجلس آن حضرت مجلس حلم و بردباری بود. بعد از جنگ احد چون عدّه ای از او خواستند تا قریش و مشرکان را نفرین کند، فرمود: انّی لم اُبعث لعّاناً و لکنّی بعثت داعیاً و رحمة: من برای لعن و نفرین مبعوث نشده ام بلکه برای برای دعوت به حق و به عنوان رحمت بر انگیخته شده‌ام.</li>
</ol>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://ammre.ir/%d8%b4%d8%b1%d8%ad-%d8%b5%d8%af%d8%b1-%d9%be%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%a8%d8%b1%d8%b5/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
