زوایاى ناپیداى نهضت امام حسین (ع)

احمد عابدینی

احمد عابدینی

مقدمه

این کتاب مجموعه چند مقاله است که وجه مشترک همه آنها این است که نگاهى جدید به نهضت امام حسین‏علیه السلام دارد و سؤال‏هایى را پاسخ مى‏دهد که قبلاً یا مطرح نشده و یا اگر مطرح شده پاسخ‏هاى تعبّدى به آنها داده شده است که نسل جدید معمولاً از این‏گونه جواب‏ها گریزان است. نسل امروز، اعم از جوان و پیر، همه خِرَدگرا گشته‏اند و در همه امور به دنبال تحلیلى واقعى مى‏گردند. مثلاً آنان مى‏پرسند که چرا امام حسین‏علیه السلام ترور نشد؟ چرا یزید، همانند پدرش معاویه، شیوه ترور و مسموم ساختن را در پیش نگرفت تا راحت‏تر و کم هزینه‏تر باشد؟ چرا امام حسین‏علیه السلام به عنوان یک فرد سیاسى، دور اندیش و باغیرت اجازه داد خانواده‏اش همراه او راهى کربلا شوند؟

روشن است که هر فرد دوراندیش در مواقع خطر، یا احتمال خطر، زن و فرزند خود را از کانون خطر دور نگه مى‏دارد. مثلاً امام هشتم‏علیه السلام، با این‏که از سوى حکومت مأمون به مرو دعوت شد، با ملاحظه احتمال خطر، خود به تنهایى به سوى مرو رهسپار شد. چرا امام حسین‏علیه السلام چنین نکرد؟

و یا مى‏پرسند: بر فرض که امام‏علیه السلام مجبور بود خانواده‏اش را همراه ببرد، چه تدابیر و راهکارهایى اندیشید تا آنان را از ظلم، غارت، تجاوز و… دور نگه دارد؟

پاسخ‏هاى کلى و اجمالى از این قبیل که »خدا خواسته حسین‏علیه السلام را کشته و خانواده‏اش را اسیر ببیند و…« افزون بر این‏که با الگو و سرمشق بودن نهضت آن امام بزرگوار ناسازگار است، خِرَدپذیر نیز نمى‏باشد. بنابراین باید تحلیل دیگرى ارائه داد و از زوایاى دیگرى به مسأله نگریست.

تلاش جهت دستیابى به این گونه تحلیل‏ها و واکاوى زوایاى مغفول و ناپیداى نهضت امام حسین‏علیه السلام دستمایه تهیّه و انتشار کتاب حاضر را پدید آورد.

تلاش نگارنده آن بود که مباحث کتاب داراى ترتیب منطقى باشند ولى با این حال، نمى‏توان آنها را چونان فصل‏هاى یک کتاب دانست، زیرا هر یک از بحث‏ها، مقدمات خاصّ خود را مى‏طلبید که باید در جاى خود آورده مى‏شد. برخى از این مقدمات، حوادث تاریخى بود که در آن زمانها اتفاق افتاده است. آنگاه ذکر آن حادثه در یک قسمت و نتیجه‏گیرى از آن در قسمت‏هاى دیگر، بدون بیان دوباره آن حادثه افکار را قانع نمى‏ساخت. پس از مشورت‏هاى متعدد تصمیم بر این شد که برخى حوادث ضرورى براى تحلیل، دوباره تکرار شود.

بله، همان‏گونه که قرآن کریم به عنوان اسوه و الگوى ما و به عنوان معجزه جاوید داستان‏هاى مربوط به حضرت موسى‏علیه السلام، حضرت ابراهیم‏علیه السلام و… را در موارد متعدد تکرار کرده و هرجا از آن نتیجه‏اى گرفته است. اشکالى ندارد که ما نیز حوادثى را ذکر کنیم تا توضیح دهیم چرا امام حسین‏علیه السلام ترور نشد و باز مقدارى از همان حوادث و وقایع را تکرار کنیم تا روشن سازیم چرا امام‏علیه السلام خانواده را به همراه برد.

از سوى دیگر حذف این مقدّمات، به درک راحت مطالب که مورد نظر نگارنده بوده است، لطمه مى‏زد. )به‏ویژه وقتى که فردى یکى از سؤالها، برایش بیشتر جذاب باشد و نخواهد قسمت قبلى کتاب را بخواند.(

مطالب کتاب، پیش‏تر در مجله پیام زن و حوزه اصفهان به چاپ رسیده که اکنون با بازبینى مجدّد و ویرایش جدید ارائه مى‏شود. آخرین قسمت کتاب، اختصاص دارد به ترجمه و توضیح خطبه‏اى از کتاب تحف‏العقول، منسوب به امام حسین‏علیه السلام که در آن از دانشمندان غیر متعهد انتقاد مى‏کند و به مردم نسبت به خطر آنان هشدار مى‏دهد. باشد که سخنان این سبط شهید، در عالِم و عامى مؤثر واقع شود و همه از آن بهره بگیریم، و تفاوت وضع موجود را از وضع مطلوب به‏خوبى دریابیم و براى رسیدن به آن خود را مهیّا سازیم.

در خاتمه از تمامى عزیزانى که به نحوى در به وجود آمدن این اثر، تلاش نمودند سپاس‏گزارى مى‏کنم و از خداوند منّان براى آنان توفیق روزافزون طلب مى‏نمایم.

چرا امام حسین‏ علیه السلام ترور نشد؟

بیان مسأله

هر تحلیل‏گرى که حادثه دردناک کربلا را مطالعه مى‏کند و یا از گویندگان و وعّاظ مى‏شنود این سؤال در ذهنش خلجان مى‏کند که چرا حکومت بنى‏امیه به گونه دیگرى با امام حسین‏علیه السلام معامله نکرد؟

اگر واقعاً قصد آنان کُشتن امام‏علیه السلام بود چرا او را در مدینه، مکه، یا بین راه یا…ترور نکردند؟ چه مصلحتى وجود داشته که حکومت اموى به خاطر آن، با این وضع فجیع، امام‏علیه السلام – یعنى فرزند پیامبرشان که خود در اذان نام مبارک آن پیامبر را بر زبان جارى مى‏کردند – را به شهادت رساند؟

آیا حکومت اموى و در رأس آن یزید، پسر معاویه، فکر نمى‏کرد که کُشتن فرزند پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم با این وضع فجیع ممکن است احساسات مردم را جریحه‏دار سازد و بر علیه حکومتش بشوراند؟

آیا فکر نمى‏کرد که راه ساده‏ترى براى از بین بردن مخالفانش، از جمله امام حسین‏علیه السلام وجود دارد؟ آیا نمى‏توانست او را مخفیانه ترور کند یا مسموم سازد یا همراه چند صد نفر از یارانش در دهکده نینوا در حصر و تبعید نگه دارد؟

یک تحلیل‏گر به زودى متوجه مى‏شود که حکومت یزید بدترین گزینه را پیرامون امام حسین‏علیه السلام و خانواده و یارانش انتخاب کرد؛ گزینه‏اى که به هیچ نحو، هیچ کس، چه دشمن، چه دوست، چه شیعه، چه سنى، چه بنى‏امیه، چه بنى‏مروان نتوانستند و نخواهند توانست از آن دفاع نمایند.

اگر یزید سیاستمدار بود، سیاستمدارى شیوه عمل دیگرى را اقتضا مى‏کرد؛ اگر دنیاطلب بود، دنیاطلبى و دنیادارى راه و روش دیگرى را مى‏طلبید.

به هر حال، مسأله کربلا و اعمال یزید چگونه قابل تحلیل است؟ ممکن است کسى با دیدى جانبدارانه از کارهاى یزید بگوید که او نخواست امام‏علیه السلام را ترور کند، زیرا ترور عملى ناجوانمردانه است، بلکه خواست تا در میدان جنگ واقعى، برترى‏هاى بنى‏امیه بر بنى‏هاشم را به تمامى جهانیان بنمایاند و به همین جهت از ترور، مسموم‏سازى و… اجتناب کرد و نگه‏دارى آنان در حصر را به مصلحت ندانست، زیرا از نامه‏پراکنى آنان و تضعیف حکومت خود به دست آنان در امان نبود. بنابراین تصمیم گرفت اکنون که تعداد طرفداران هر دو گروه مشخص شده‏اند، اکثریت مطلق، اقلیّت بسیار کم و حتى کمتر از یک درصد نسبت به کل جمعیت مسلمانان را از سر راه بردارد.

ولى این تحلیل بسیار مخدوش است و فاصله‏اش تا واقعیت از فاصله مشرق تا مغرب افزون‏تر، زیرا اگر یزید این قدر جوانمرد بود، بستن آب بر روى دشمنِ کمتر از یک درصدى وجهى نداشت و افزون بر آن با وقایع تاریخى که قصد یزید را بر کُشتن امام‏علیه السلام آشکار مى‏سازد و با اجبار کوفیان و فرستادن آنان به جنگ علیه امام‏علیه السلام و لگدکوب کردنِ بدن کُشتگان ناسازگار است. جوانمردى یزید، اگر بر فرض محال مورد قبول واقع شود، حکومت معاویه را که بر ترور استوار بود مخدوش مى‏سازد و آن گاه حکومت یزید که دنباله آن است، به خودى خود مخدوش مى‏شود.

بنابراین نخست باید روشن ساخت که آیا یزید مى‏خواست امام‏علیه السلام را ترور کند یا اساساً با ترور و کارهاى تروریستى مخالف بود؟

اگر ثابت شد یزید مى‏خواست امام‏علیه السلام را ترور کند و بر آن اصرار داشت ولى چون ممکن نشد به کُشتن او به طور رسمى و در میدان جنگ تن در داد آن گاه نوبت به این بحث مى‏رسد که امام‏علیه السلام چه راه و روش‏هایى را در پیش گرفت که دشمن با آن همه امکانات و افراد توطئه‏گر و نقشه‏کش نتوانست امام را ترور کند.

پیش فرض‏ها

  1. تحلیل‏ها باید با واقعیت‏هاى خارجى منطبق باشد.

حکومت یزید بیش از دو سال و هشت ماه دوام نیافت. وى در سال اول حکومت خود واقعه کربلا را به وجود آورد و در سال بعد واقعه حرّه(۱) را و در سال سوم مکه را محاصره کرده و کعبه را به آتش کشید و…

نباید پنداشت که چنین حکومتى براساس منطق و مبانى عقلانى و محاسبه نفع و ضرر و… بر پا بوده است. احتمال تصمیم‏هاى نابخردانه، جاهلانه و تعصّب‏آمیز در حکومت یزید نه تنها منتفى نبوده بلکه نقش اساسى را داشته است. شاید اگر به جاى یزید یک بچه شیرخوار یا یک جسم بى‏جان را بر کرسى خلافت مى‏نشاندند حکومت دوام بیشترى مى‏یافت.

به عبارت دیگر، همیشه کارهاى حاکمان در جهت منافع حکومت یا حتى نفع شخصى خودشان نیست بلکه گاهى سکوت یا سکون یا ترک هرگونه فعالیت منافع بیشترى را عایدشان خواهد ساخت.

  1. معیار درستى یا نادرستى هر تحلیل، علاوه بر صحت مستندات، وابسته به توانمندى در اقناع خردمندان است.

در بحث حاضر، وقتى در برابر این پرسش قرار مى‏گیریم که چرا امام حسین‏علیه السلام ترور نشد؟ تحلیل مبتنى بر جوانمردى یزید، با توجه به آنچه بیان شد، قانع‏کننده نیست؛ همان‏گونه که تحلیل مبتنى بر این که امام‏علیه السلام به خاطر علم غیبش، از راه‏هایى حرکت مى‏کرد که ترورش ممکن نباشد نیز اقناع‏کننده نیست، زیرا در هنگام تحلیل، اعمال خود شخص، صرف‏نظر از علم غیب و نیروهاى غیبى… مورد تحلیل واقع مى‏شود و مطرح ساختن علم غیب و به صحنه کشاندن آن، در واقع تعبّدى دانستن امور و بستن راه تحلیل و الگوگیرى است و نه اقناع خردمندان.

  1. در تحلیل‏ها باید به دنبال زوایاى مخفى رفت و نقطه‏ها و رازها را با دقت تمام کشف کرد.

این بدان دلیل است که حکومت‏ها با تکیه بر قدرت و نیروهایى که دارند همیشه کارهاى خود را زیبا جلوه مى‏دهند و خطاهاى خود را مى‏پوشانند و حتى با پرونده‏سازى، جعل اسناد، دروغ‏پردازى و… سعى در تخریب طرف مقابل و ناحق جلوه دادن او دارند. در تمامى نزاع‏هاى حکومت‏ها با افراد و در بیشتر نزاع‏هاى سرمایه‏داران و کارتل‏ها با زیردستان، ظاهر پرونده‏ها، همه، حکایت از حقانیت طرف قدرتمند و ناحق بودن طرف فقیر و مخالف حکومت دارد.

دیدگاه «الملک عقیم» به معنى«حکومت آشنا نمى‏شناسد» در تمامى حکومت‏ها و همه حاکمان سریان و جریان دارد و نباید به ظاهر خوب و اسلامى و عنوان خلیفهاللهى قانع شد.

در فرض مورد بحث، با دقّت در زوایاى کار امام‏حسین‏علیه السلام باید کشف شود که حضرت چگونه عمل کرد که ترور نشد؛ نه این که از دید حکومتى‏ها به مسأله نگاه کرد و گفت که اساساً حاکم، رعیّت خود را ترور نمى‏کند یا کسى که قدرت دارد نیازى به ترور و مخفى‏کارى ندارد یا جوانمردى یزید مانع از تفکر تروریستى شد.

  1. طرح این بحث از یک سو جدید و بى‏سابقه است و پیش از این کسى آن را مطرح نساخته و از سوى دیگر با کمبود مستند تاریخى روبروست.

کمبود مستندات تاریخى بدان دلیل است که دوران پس از حضرت على‏علیه السلام تا اواخر بنى‏امیه از دوران‏هاى سیاه و تاریک تاریخ است و خبرها و حوادث، بسیار کم، ناقص، بدون سند صحیح و… ذکر شده و از بسیارى حوادث اصلاً نامى به میان نیامده است؛ به ویژه نقشه ترورهاى نافرجام حکومت‏ها، کمترین انعکاسى نیافته است.

در این گونه مباحث، بهترین راه جهت دستیابى به حقیقت، راه «انباشت دلیل»، یعنى جمع کردن قراین و مستنداتى است که هر یک به خودى خود بر مطلب دلالت ندارند ولى وقتى مجموع آنها در کنار یکدیگر قرار گیرد انسان را تا حدودى مطمئن و خردمندان را قانع مى‏نماید.

پرسش اصلى

پس از بیان پیش فرض‏ها یک بار دیگر پرسش اصلى را طرح مى‏کنیم. پرسش این است: چرا یزید امام حسین‏علیه السلام را ترور نکرد و او را با آن وضع فجیع به قتل رساند؟

پاسخ اجمالى

براى راحتى خواننده محترم خلاصه پاسخ را در همین آغاز بحث بیان مى‏کنیم؛ مشروط بر این که خواننده، بدون پیش‏داورى، نوشته را به پایان برساند و قراین انباشته شده بر ادعاهاى نگارنده را با دقّت نظاره کند.

پرسش فوق ترکیبى از دو پرسش است که دو پاسخ جداگانه مى‏طلبد.

در پاسخ پرسش نخست مى‏توان گفت که یزید تلاش وافرى براى ترور امام‏علیه السلام انجام داد ولى برنامه‏ریزى‏هاى دقیق امام‏علیه السلام مانع از انجام مقاصد و خواست‏هاى یزید گشت.

در پاسخ پرسش دوم نیز مى‏توان گفت که محبوبیّت امام‏علیه السلام در بین اهل کوفه و متمایل بودن دل‏هاى آنان به سوى او و اجتناب هر یک از رویارویى جدّى براى کشتن وى، نقش مهمى در قتل فجیع امام‏علیه السلام داشت.

روشن شدن پاسخ‏ها نیازمند توضیح فراوانى است که – ان شاء اللَّه – بیان خواهد شد.

پاسخ تفصیلى

حکومت‏ها معمولاً تلاش مى‏کنند مخالفان خود را از سر راه بردارند و کمتر به فکر مى‏افتند که آنان را به موافق تبدیل کنند یا با آنان کنار بیایند و به آنان آزادى‏هاى لازم را اعطا کنند، زیرا وقتى قدرت از در وارد شد عقل از پنجره مى‏گریزد.

تنها پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم است که در مى‏یابد که باید بین شرک و مشرک تفاوت قایل شد و هدف نابودى شرک است نه مشرک، و با نابودى شرک است که مشرک دیروزى به موحّد امروزى تبدیل مى‏گردد ولى با نابودى شخص مشرک، تنها یک فرد از افراد انسانى کم مى‏شود، نه این که به موحّدان افزوده گردد. به همین جهت، پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم تا آخرین لحظه تلاش مى‏کرد که مخالفان و مشرکان به موافقان و مسلمانان تبدیل شوند و درصدد ریشه‏کنى شرک بود، نه ریشه‏کنى مشرک.

حکومت‏هاى پس از رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم چون چنین درک عمیقى نداشتند، به جاى تبدیل مخالف به موافق، فکر حذف فیزیکى مخالف را در سر پروراندند.

از نمونه‏هاى مهم مى‏توان به ترور حضرت على‏علیه السلام به دست خالد بن ولید با برنامه‏ریزى ابوبکر و عمر اشاره نمود؛ هر چند ابوبکر در نماز متوجه اشتباه خود شد و فهمید که ترور علنى حضرت على‏علیه السلام در مسجد و پس از نماز، ممکن است او را با خطر جدى مواجه سازد و از این کار اجتناب ورزید.

ابوبکر با خالد وعده کرده بود که پس از سلامِ نماز، وى، حضرت على‏علیه السلام را ترور کند ولى قبل از سلام دادنِ نماز گفت: « یا خالد لاتفعل ما امرتک به»(۲)؛ اى خالد آنچه را به تو دستور داده بودم انجام نده. حضرت على‏علیه السلام نیز متوجه شد که حکومت‏مداران براى حفظ موقعیت خویش از هیچ کارى، حتى کشتن آن حضرت، که مبارزترین فرد مسلمان و آگاه‏ترین فرد به احکام دین بود ابا ندارند، به همین جهت از حکومت و حواشى آن به کلى کناره‏گیرى کرد و به کار حفر چاه و پرورش درخت خرما مشغول شد.

دیگر مخالفى که چند بار نقشه ترورش ریخته شد و سرانجام نیز ترور شد، سعدبن‏عباده بود. او که رقیب جدّى ابوبکر و عمر به شمار مى‏رفت و در سقیفه، قبل از ورود ابوبکر و عمر و ابوعبیده جراح، بیشترین شانس خلیفه شدن را داشت، پس از بیعت اولیه اهل سقیفه با ابوبکر، چیزى نمانده بود که به عمد زیر دست و پا لگدمال شود. عمر نیز مشوّق مردم در لگدمال کردن او بود. البته سعد از این واقعه جان سالم به در برد.(۳)

سعد بن عباده، برخلاف حضرت على‏علیه السلام، صحنه را کاملاً براى مشتاقان حکومت خالى نکرد. به همین جهت، از میان برداشته شد. البته چون کُشتن علنى او به صلاح نبود، سرانجام، مخفیانه ترور شد و کشته شدنش به جنّیان منتسب گشت!(۴) تا ساحت مقدس خلافت، از این گونه خطاهاى بسیار بزرگ، مطهر و پاک بماند.

گاهى هم ترورها علنى انجام مى‏شد تا دیگران عبرت بگیرند، همچون «فجائه» که در بقیع آتش زده شد تا دیگر مرتدان از عاقبت کارشان با خبر شوند و دیگر هیچ کس جرأت نکند مانند او با نیرنگ خود را در صفوف مسلمانان جا زند و براى دفاع از اسلام اسلحه دریافت کند و سپس به گردنه‏زنى مشغول گردد. البته عکس‏العمل این کار چنان گریبانگیر خلیفه شد که در آخر عُمْر از این کار ابراز ندامت و پریشانى کرد.(۵)

از طرفى، مسلمانانى که در معرض جوخه‏هاى ترور بودند، روز به روز آب دیده‏تر مى‏شدند و راه‏هایى را طى مى‏کردند که از تیررسِ ترور به دور باشند.

حضرت على‏علیه السلام نه تنها با اشتغال به کشاورزى خود را از لیست افراد مستحق ترور خارج ساخت بلکه با این کار به دیگران نیز راه نجات و فرار را آموخت. حتى او به شیعیانش که ممکن بود پس از وى به دست معاویه و امثال او گرفتار شوند پیشنهاد کرد که حاضر شوند حتى به على‏علیه السلام دشنام دهند و خود را از خطرات برهانند.(۶)

امام حسین‏علیه السلام به عنوان فردى که – صرف‏نظر از امامت و علم لدنّى – سابقه‏اى شصت ساله در اسلام داشت، از همه توطئه‏ها و راه‏هاى خنثى‏سازى آنها با خبر بود و به همین جهت امکان نداشت به راحتى ترور شود.

وقتى اواسط ماه رجب خبر مرگ معاویه توسط پیک حکومتى به حاکم مدینه رسید و در ضمن آن از خلافت یزید و لزوم بیعت‏گیرى از امام حسین‏علیه السلام و عبداللَّه بن زبیر و عبداللَّه بن عمر سخن رفته بود، حاکم مدینه، یعنى ولید، با مروان بن حکم، فرماندار سابق مدینه، در همان اولین شب رسیدن نامه مشورت کرد. مروان پیشنهاد کرد که همین شبانه، قبل از پخش شدن خبر مرگ معاویه، این سه نفر را احضار کند و از آنان بیعت بگیرد.

فرستاده ولید، همان شب، امام حسین‏علیه السلام و عبداللَّه بن زبیر را در مسجد النبى‏صلى الله علیه وآله وسلم یافت و گفت: فرماندار شما را مى‏خواهد. عبداللَّه بن زبیر از این که در آن وقت شب به فرماندارى احضار مى‏شد وحشت کرد؛ ولى امام‏علیه السلام به او فرمود: «ارى انّ طاغیتهم قد هلک»(۷)؛ به نظرم طاغوتشان (معاویه) هلاک شده است و ما را براى گرفتن بیعت احضار کرده‏اند. سپس امام‏علیه السلام با سى تن از خویشان و اصحابش به سوى فرماندارى حرکت کرد، تا آنان بیرون آن جا آماده باشند و در صورت لزوم وارد شوند.(۸)

همین قطعه از تاریخ، ظرافت، زیرکى و تیزبینى امام حسین‏علیه السلام را نشان مى‏دهد. امام ضمن دلدارى ابن زبیر، تحلیلى واقعى از امور حکومتى بیان مى‏نماید و مى‏فرماید که معاویه مُرده و ما را براى بیعت احضار کرده‏اند. در بُعد عملى نیز بى‏مهابا به فرماندارى نمى‏رود بلکه سى تن از اصحاب و خویشان را به همراه مى‏برد تا از ترور مصون بماند و یا به زور از او بیعت گرفته نشود. از سوى دیگر، از حرکت‏هاى داغِ احساسى زودگذر، نظیر اشغال فرماندارى، اخراج فرماندار و… یا امثال این امور اجتناب مى‏ورزد. براى امام‏علیه السلام روشن است که نه جوّ مدینه آماده این گونه کارهاست و نه با مُردن یک نفر حکومت متزلزل مى‏شود و نه این که کارهاى ارهابى مفید است.

امام‏علیه السلام در فرماندارى با همان زیرکى خاص خود، به ولید مى‏گوید:

«بیعت کردن من در نیمه شب و دور از چشم مردمان چه فایده‏اى دارد، شما هم به این بیعت رضایت نمى‏دهید.»

و با این کلمات ولید را از تصمیم خود منصرف مى‏کند؛ به گونه‏اى که امام را در این سخن تحسین مى‏نماید.

امام نه هراسى به دل راه داد، نه شبانه فرار کرد و نه به بیعت تن داد. امّا مروان با این که نمک‏پرورده امام حسین‏علیه السلام بود(۹) به جاى نمک‏شناسى و رعایت حریم امام حسین‏علیه السلام به ولید گفت: به خدا سوگند، اگر اکنون از دستت خلاصى یابد دیگر به این راحتى و بدون کشت و کشتار بر او دست نمى‏یابى، او را زندانى کن، تا فردا در حضور مردم بیعت کند.

امام از جا جست و فرمود: «یابن الزرقاء أنت تقتلنى أم هو؟ کذبت واللَّه و أثمت»(۱۰)

مراد حضرت یا این است که: «اگر خواست مرا حبس کند و امتناع کردم تو مرا مى‏کُشى یا او؟» و یا این است که: «اگر مرا حبس کرد و فردا در حضور جمع بیعت نکردم تو حکم قتل مرا صادر مى‏کنى یا او؟» و یا درصدد بیدار کردن حسّ استقلال‏طلبى ولید است که: «اى ولید! بالاخره پیرامون کار من، تو که حاکم هستى تصمیم‏گیرنده‏اى یا مروان؟» و بالاخره این که: «گناه کشتن من و مسؤولیتش را چه کسى قبول مى‏کند؟»

به هر حال، آنچه مهم است این است که مسأله تصمیم به کشتن حضرت در آن شب و یا فرداى آن، در صورت بیعت نکردن، مسأله‏اى جدّى بوده است. حتى از برخى نقل‏هاى تاریخى به دست مى‏آید که کلمات تندترى نیز بین امام‏علیه السلام و ولید و مروان رد و بدل شده است و حتى امام فرموده:

«اى امیر، ما اهل بیت نبوّتیم و معدن رسالت و محل رفت و آمد ملائکه و… و یزید شرابخوار، انسان‏کُش و… مى‏باشد و کسى چون من با کسى چون او بیعت نمى‏کند.»(۱۱)

و چون کلمات تند و با صداى بلند بین آنان رد و بدل مى‏شود، یاران حضرت درصدد ورود به جلسه و کشیدن اسلحه بر مى‏آیند که امام فوراً نزد آنان مى‏رود و سرانجام همه به منازلشان بر مى‏گردند.(۱۲)

از آنچه گذشت معلوم شد که نه تنها امام‏علیه السلام احتیاط را رعایت کرد تا ترور نشود، احتیاط جانب دیگر را نیز رعایت کرد تا یارانش به جلسه وارد نشوند و به فرماندار یا مروان و یا دیگران آسیبى نرسانند.

اهتمام حکومت یزید به ترور امام حسین‏ علیه السلام

آنچه از این مختصر روشن شد این که حکومت یزید، اهتمام جدّى به ترور امام حسین‏علیه السلام داشت، زیرا:

  1. به ولید، فرماندار مدینه، نوشت:

«خذ الحسین و عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن زبیر اخذاً شدیداً لیس فیه رخصه حتى یبایعوا»

«در بیعت گرفتن از حسین، عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن زبیر شدت عمل به خرج بده و در این رابطه هیچ رخصت و فرصتى به آنان مده.»(۱۳)

  1. وقتى امام‏علیه السلام تصمیم گرفت به مجلس ولید رود عبداللَّه بن زبیر به او گفت:

«من مى‏ترسم که تو را حبس کنند و از تو دست برندارند تا بیعت کنى یا تو را بکُشند.»(۱۴)

  1. امام‏علیه السلام احتمال مطرح شده از سوى ابن زبیر را رد نکرد و در مقام چاره‏جویى فرمود:

«من تنهایى به آن مجلس وارد نمى‏شوم.»(۱۵)

  1. امام‏علیه السلام سى نفر از خویشان، یاران و خدمتگزاران خود را به همراه برد؛ اگر احتمال خطر نمى‏داد بردن آن افراد کار لغوى بود.
  2. از همه مهم‏تر آیه‏اى است که امام حسین‏علیه السلام هنگام خروج از مدینه آن را تلاوت کرد:

«فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّب قالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمین»(۱۶)

این آیه مربوط به قصه حضرت موسى‏علیه السلام است که پس از دفاع از شخص سبطى (بنى اسرائیلى) و به قتل رساندن شخص قبطى (مصرى) مورد تعقیب حکومت فرعون قرار گرفت و به همین جهت ترسان و نگران از شهر بیرون رفت و در حال بیرون رفتن با خداى خود گفت: «پروردگارا، مرا از دست گروه ستمگران نجات بده.»

این که امام‏علیه السلام نیز همین آیه را تلاوت کرده براى نشان دادن شرایط بحرانى خود به دیگران بوده است تا در طول تاریخ معلوم گردد امام‏علیه السلام به دلخواه خود و در شرایط عادى مدینه را رها نکرده است.

حرکت امام حسین‏ علیه السلام به سوى مکه

امام‏علیه السلام تصمیم گرفت به سوى مکه حرکت کند و دوستان و یارانش نیز با این تصمیم موافق بودند چون اولاً تا آن زمان خبر بیعت نکردن حضرت به نواحى مختلف مى‏رسید و عکس‏العمل آنان روشن مى‏گشت؛ ثانیاً چون مکه حرم امن الهى بود احتمال ترور حضرت در مکه، کمتر از جاهاى دیگر بود؛ ثالثاً چون ماه رجب، ماه حرام بود و ماه‏هاى حرام نیز همچون حرم در نزد عرب‏ها احترام داشت، چند روز باقیمانده این ماه فرصتى به حضرت مى‏داد که به تهیه لوازم سفر بپردازد.

با تمام شدن ماه رجب، حضرت، مُحرم شد و در مصونیت احرام قرار گرفت.

لازم به یادآورى است که احترام حرم، احرام و ماه‏هاى حرام قبل از این که اسلامى باشد عربى بود و عرب‏ها، از هر دین و عقیده، حتى مشرکان، احترام ماه‏هاى حرام و حرم را داشتند. بنابراین احتمال خطر براى امام حسین‏علیه السلام در سفر به مکه به مراتب کمتر از خطرهاى احتمالى ماندن در مدینه یا سفر به جاهاى دیگر بود؛ خصوصاً این که زایر مکه بلافاصله پس از خروج از مدینه مُحرم مى‏شود و نفس مُحرم شدن نیز، خود، مصونیت خاصى ایجاد مى‏کند.

بالاخره اگر امام در مدینه مى‏ماند، از دست مزدوران حکومت، مروانیان و نیروهاى احتمالى اعزامى یزید مصونیتى نداشت، ولى با خارج شدن از مدینه، مصونیت احرام را داشت و پس از ورود به حرم مصونیت حرم را نیز داشت.

امام‏علیه السلام در مدت حضورش در مدینه مصونیت ماه‏هاى حرام را داشت و در این مدت وسایل سفر به سوى مکه را تهیه کرد. با نزدیک شدن ماه شعبان و اتمام ماه حرام، حضرت، در مسجد شجره محرم شد و از مصونیت احرام برخوردار گردید. بنابراین انتخاب امام حسین‏علیه السلام انتخابى صحیح و بلکه بهترین انتخاب بود.

در این قسمت هیچ کس به امام پیشنهاد دیگرى نداد، جز مزدوران حکومت که پیشنهاد سازش مى‏دادند.

از احتیاطهاى امام‏علیه السلام این بود که به محمد حنفیه فرمود:

«در مدینه بمان و دیده‏بان من باش و هیچ یک از امور آنان را بر من مخفى مساز.»(۱۷)

این جمله نشان مى‏دهد که حضرت احتمال مى‏داده آنان توطئه کنند و کاروان دیگرى به قصد مکه و انجام عمره به راه بیندازند و در مسیر مدینه – مکه به حضرت آسیبى برسانند، یا گروهى تروریست حرفه‏اى را به کار گمارند و یا توطئه‏هاى دیگرى بنمایند که امام‏علیه السلام باید از آنها آگاهى یابد.

حضرت سپس وصیّت خود را نوشت و نزد محمد حنفیه گذاشت و در آن شهادت به یگانگى خدا، شهادت به رسالت پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم و اعتقاد به معاد را مطرح ساخت و بعد از آن هدف از حرکت خود را بیان نمود و فرمود که حرکتش به خاطر طغیان و سرکشى یا خوشگذرانى و یا ظلم و فساد نیست بلکه هدفش اصلاح امّت پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم است و همچنین اعلام کرد که سیره و روش پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم و حضرت على‏علیه السلام را در پیش مى‏گیرد.(۱۸)

حضرت با این کار درصدد بود جلوى توطئه‏هاى احتمالى، از قبیل اتهام خارجى بودن را از خود بزداید، زیرا خوارج نیز علیه حکومت‏ها قیام مى‏کرده‏اند ولى سیره آنان سیره نبوى و علوى نبود، بلکه مظلومان را مى‏کُشتند، کارهاى خشونت‏آمیز مى‏کردند و همه از آنان متنفّر بودند. به همین جهت، حضرت، خطّ سیر حرکت خود را کاملاً مشخص کرد تا معلوم شود نه جزء آنان است، نه با آنان و نه هم هدف و هم روش آنان.

حضرت با این وصیّت، حرکت خود را، هم در زمان خودش و هم در دوران‏هاى بعدى، از خطرات حفظ نمود، زیرا ممکن بود در همان زمان، حکومت‏مداران با تبلیغ فراوان، حضرت را به عنوان فردى از خوارج معرفى کنند و همراهان ایشان را نیز از خوارج قلمداد نمایند و در چنین حالى مبارزه با حضرت، راحت‏تر مى‏شد و چون مردم از خوارج ضربه‏هاى زیاد و جنایات بى‏شمارى دیده بودند، احتمال این که گروه‏هایى از مردم داوطلب شوند که حضرت و کاروانش را مورد هجوم قرار دهند زیاد بود. حضرت با نوشتن وصیّت و اعلام آن، از چنین توطئه احتمالى پیش‏گیرى کرد؛ همان گونه که با همین وصیت از منحرف شدن نهضت پس از شهادتش نیز جلوگیرى نمود.

در مرحله حرکت از مدینه به مکه نیز امکان ترور حضرت از حکومت بنى‏امیه گرفته شد، زیرا:

  1. خواندن آیه«فَخَرَج مِنها خائفا یترقّب…» و با خبر شدن مردم از آن، خودش یکى از عوامل جلوگیرى از ترور بود، زیرا ترورها معمولاً مخفیانه انجام مى‏شد و حضرت با اعلام خوف و نگرانى خود احتمال ترور شدن خودش را مطرح ساخت.
  2. استفاده از امنیّت حَرَم و احرام، حضرت را تا حدودى از ترور بیمه نمود، زیرا اکثر اعراب براى حَرَم و احرام، احترام قایل بودند و پیدا کردن فرد بى‏دین و هتّاکى که به این حرمت‏ها بى‏احترام باشد و امام‏علیه السلام را ترور کند به آسانى ممکن نبود.
  3. محمد حنفیه خطرهاى احتمالى را به امام گوشزد مى‏کرد و در ترور نشدن امام‏علیه السلام مؤثر بود.

بنابراین اگرچه ما قراین و شواهدى از طرف امویان مبنى بر قصدشان براى ترور امام‏علیه السلام در راه مدینه – مکه نداریم ولى از اقدامات امام‏علیه السلام روشن مى‏شود که امام‏علیه السلام احتمال ترور مى‏داده و به همین جهت پیشگیرى‏هاى خاصى را انجام داده است.

همان گونه که در آغاز بحث بیان شد، اولاً حکومت یزید، مانند سایر حکومت‏ها، معمولاً کارهاى سیاسى، امنیتى خود را مخفى مى‏ساخت؛ خصوصاً مسأله ترور امام‏علیه السلام که یگانه فرزند باقى مانده از رسول‏اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم و داراى محبوبیّت زیادى در بین مردم بود. بنابراین اگر برنامه‏اى براى ترور او بوده حتماً بسیار مخفى و حساب شده بوده است.

ثانیاً دوران حکومت یزید و پس از آن تا حدود سى سال، سیاه‏ترین دوران تاریخ است و در این دوران سیاه، یزیدیان، هر چه توانستند جنایت مرتکب شدند و به همان میزان آثار جرمشان را مخفى ساختند. پس نباید انتظار داشت به راحتى مدارک تصمیم بر ترور حضرت، در این مسیر به دست آید.

ثالثاً خانواده‏هایى که در سفر مدینه تا مکه همراه حضرت اباعبداللَّه‏علیه السلام بودند تمام یا بیشتر مردانشان به شهادت رسیدند و زنانشان به مصیبت اسارت گرفتار شدند و آن قدر خبر و حادثه براى گفتن داشتند که تحرکات مذبوحانه ترور نافرجام در مقابل آن بسیار کم اهمیت بوده است. بنابراین اگر آنان فرصتى مى‏یافتند وقایع عاشورا را توضیح مى‏دادند و مجالى براى بیان برنامه‏هاى ترور در راه مدینه تا مکه نداشتند.

به این دلایل، اخبارى از ترور در این مسیر در دست نداریم ولى قراین ذکر شده براى احتمال ترور کافى و اقدامات امام‏علیه السلام براى پیشگیرى از آن شایان اهمیّت و دقّت است.

حضور در مکه

در مکه اشخاص زیادى با امام حسین‏علیه السلام رفت و آمد و صحبت کردند. آنان از پیش‏گویى‏هایى که از پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم شنیده بودند و امثال آن سخن‏هاى فراوانى به میان آوردند. از جمله این افراد عبداللَّه بن عمر بود که به همراه عبداللَّه بن عباس نزد حضرت رفت و از هر درى سخن گفت و بالاخره به امام‏علیه السلام پیشنهاد کرد که به مدینه برگردد و در منزل بنشیند و از آن خارج نشود و بیعت نیز نکند. حضرت در جواب فرمود:

«آنان مرا رها نخواهند کرد تا هنگامى که از روى اکراه بیعت کنم و یا مرا به قتل برسانند.»(۱۹)

و پس از سخنان زیاد دیگرى رو به ابن عباس کرد و با او نیز سخنان فراوانى گفت، از جمله این که:

«من در این حرم مى‏مانم و آن را وطن خویش مى‏گیرم تا هنگامى که اهل آن مرا دوست بدارند و مرا یارى کنند اما هرگاه مرا خوار کردند، دیگران را به جاى آنان بر مى‏گزینم.»(۲۰)

از این سخنان پیداست که امام‏علیه السلام براى حفظ جان خویش، بسیار اهمیت قایل بوده و این طور نبوده که راضى باشد خود را به راحتى به کُشتن بدهد. بر همین اساس بازگشت به مدینه را که احتمال خطر در آن وجود داشت نپذیرفت و حضور در مکه را که حرم امن است برگزید؛ آن هم تا وقتى که مردم از او دفاع کنند و او را دوست بدارند.

بنابراین وجود هدف مقدّسى، نظیر بیعت نکردن با یزید و یا مبارزه بى‏امان با حکومت او، باعث نمى‏شود که حضرت حاضر باشد به راحتى در این راه جان ببازد، بلکه تمام تلاش حضرت این است که در عین پیش بردن هدف و بیعت نکردن با یزید، خودش سالم بماند و آسیبى را متحمل نشود. در واقع، حفظ نفس براى حضرت یک استراتژى جدّى بوده است.

چرا حرکت به سوى کوفه؟

امام‏علیه السلام مانند هر انسان عاقل دیگرى بر حفظ جان خویش و خانواده و یارانش اهتمام خاصى داشت ولى آنچه مهم است این که امام‏علیه السلام بین محافظت از جان خویش و اهل‏بیتش با دفاع از راه و مسیر صحیح و حرکت به سوى هدف، ناسازگارى نمى‏دید. از یک سو بیعت نمى‏کرد و از سوى دیگر از مدینه بیرون مى‏آمد تا ترور نشود، خویشانش آزار نبینند و خبر فعالیتش به سایر مسلمانان برسد و به یارى او برخیزند و…

حال، پرسش این است که چرا حضرت وقتى در مکه احساس ناامنى کرد به سوى کوفه حرکت نمود؟ مگر حضرت، سابقه آنان در یارى رساندن به پدرش، حضرت على‏علیه السلام را از یاد برده بود؟ مگر سخنان حضرت على‏علیه السلام در مذمّت کوفیان به گوشش نخورده بود؟ مگر ملاقات کنندگان با او، هر یک گوشزد نکردند که این مسیر خطرناک است؟ مگر به او گفته نشد که پناه بردن به کوه‏ها و بیابان‏ها براى جان حضرت امنیت بهترى ایجاد مى‏کند؟

به هر حال، این شبهه وجود دارد که اگر امام‏علیه السلام براى حفظ جان خویش اهمیّت ویژه‏اى قایل بود باید مسیر دیگرى غیر از کوفه را انتخاب مى‏نمود و همین انتخاب نشان مى‏دهد که حضرت، خواهان کشته شدن خود و اسارت زن و فرزندانش بوده است.

ولى مى‏توان پاسخ داد که اتفاقاً امام براى پى‏گیرى هدف و همچنین حفظ جان خویش و یارانش تا آخرین حدّ امکان، کوفه را برگزید. به عبارت دیگر کوفه، بهترین گزینه‏اى بود که حضرت مى‏توانست برگزیند، تا در عین پیشبرد هدف، جان خود را نیز حفظ کند.

اگر حضرت، سر به کوه و بیابان مى‏گذاشت یا به شهر و روستاى دوردستى مى‏رفت، بیعت نکرده بود، ولى با مخفى ساختن خود و دورى از مرکز، عملاً سدّ را از جلوى راه یزید برداشته بود، زیرا هدف از بیعت گرفتن از امام‏حسین‏علیه السلام چیزى جز مخالفت نکردن حضرت با حکومت یزید و ظلم و فحشاى او نبود.

به هر حال، وقتى شخصى با حکومتى بیعت مى‏کند، در واقع، حمایت خویش از حکومت و حمایت حکومت از خویش را امضا مى‏کند، و وقتى دو گروه با هم قرار متارکه جنگ مى‏گذارند، هر یک از تعرّض دیگرى در امان مى‏ماند.

رفتن امام‏حسین‏علیه السلام به کوه‏ها و شهرهاى دور، عملاً متارکه نزاع است. او با این کار، اگر چه حمایتى از حکومت نمى‏کند، حمایتى نیز از حکومت انتظار ندارد. اینها امورى است که حکومت اموى خواهان آن بود، یعنى یزید مى‏خواست کسى مزاحم حکومتش نشود و امام‏علیه السلام با رفتن به شهرهاى دوردست و کوه‏ها، در عمل، عدم مزاحمت خود را اعلام مى‏کرد و این براى یزید خوشحال‏کننده بود؛ تازه مى‏توانست در فرصت مناسب در همان بیابان‏ها نیز حضرت را از پاى درآورد و هیچ کس هم با خبر نشود.

حرکت به سوى شهرهاى بزرگى که از مرکز دور بود، نظیر یمن، خراسان یا…. نیز با چندین اشکال مواجه بود:

این‏که معلوم نبود استقبال چندانى از امام‏علیه السلام صورت بگیرد، زیرا یمنى‏ها گرچه دوستدار حضرت على‏علیه السلام بودند و از قضاوت‏هایش در زمانى که رسول‏اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم او را به آن مناطق گسیل داشت خوشحال بودند ولى در دوران طولانى حکومت خلفاى سه گانه و مدت زمان حکومت معاویه، تبلیغى از حضرت على‏علیه السلام و اولادش نشده بود بلکه تبلیغات منفى فراوانى علیه حضرت و فرزندانش صورت گرفته بود. اساساً یمنى‏ها از زیر و بم امور سیاسى آگاهى نداشتند. به همین جهت، هیچ یک از آنان نامه‏اى ننوشت تا از امام‏علیه السلام یا از اهل مدینه بپرسد که با یزید بیعت کنیم یا خیر؟ و هیچ یک از آنان از حرکت امام به مکه آگاه نشد و نامه‏اى در حمایت از ایشان یا دعوت از ایشان ننوشت. آنان در واقع، از حکومت و سیاست به دور و به زندگى روزمره خود مشغول بودند. حتى فرماندار یمن کاروانى از حلّه‏هاى یمنى و اشیاى قیمتى تهیه دید و به سوى شام گسیل داشت که امام‏علیه السلام آن را مصادره کرد(۲۱) و این نشان مى‏دهد که آنان همچون گذشته طرفدار حکومت بوده‏اند.

بنابراین رفتن به سوى آنان هیچ اثر مثبتى نمى‏داشت و هیچ دلیلى یافت نمى‏شود که آنان، همه یا دست کم اکثریت‏شان، به حمایت از امام‏علیه السلام بر مى‏خاستند و بر فرض که چنین بود و آنان همه از حکومت مرکزى سر مى‏پیچیدند و امام حسین‏علیه السلام با کمک آنان حکومتى تشکیل مى‏داد، باز ضربه چندانى متوجه حکومت مرکزى نمى‏شد، چون خود امام حسین‏علیه السلام مى‏دانست با حکومت یک ایالت دوردست نمى‏توان با حکومت مرکزى مبارزه کرد و پدرش حضرت على‏علیه السلام در اواخر عمر و برادرش در چند ماه حکومتش با این که علاوه بر یمن، شهرهاى کوفه، بصره، مکه، مدینه، طائف، تمام ایران فعلى و… را داشتند ولى مجموعه رزمندگان این شهرها – به علل مختلف – توان مقابله با لشکر شام را نداشتند و به همین جهت امام حسین‏علیه السلام قبول کرد که حکومت را موقتاً به معاویه واگذار کند. اکنون نیز یک ایالت چون یمن در برابر حکومت پهناور، حیله‏گر و مقتدر مرکزى کارى از پیش نمى‏برد.

خلاصه، رفتن به یمن، نه حمایت ابتدایى از امام‏علیه السلام را تضمین مى‏کرد و نه حمایت‏هاى بعدى را و بر فرض حمایت کامل یمنى‏ها از حضرت، تضعیفى در حاکمیت شامیان بر سایر مناطق به وجود نمى‏آمد و این امر بسان جدا شدن یک ایالت مرزى از حکومت مرکزى قلمداد مى‏شد. در واقع، امام با سفر به یمن، نه در راه هدفش گام برمى داشت و نه براى سلامت خود و فرزندانش تضمینى مى‏یافت.

حرکت به سوى سایر شهرها، نظیر بصره، مصر یا شهرهاى ایران نیز همین گونه بود و تازه از هیچ شهرى نامه‏اى به امام‏علیه السلام نرسیده و اعلام آمادگى و یارى نشده بود و شاید مردم سایر شهرها آن قدر به مسایل سیاسى بى‏اعتنا بوده یا در جهل و بى‏خبرى به سر مى‏برده‏اند که تفاوتى بین حکومت معاویه و یزید نمى‏دیده‏اند و از روى جهالت و یا به جهت تبلیغات فراوان، هر دو را جانشین به حق رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم مى‏دانسته‏اند.

علاوه بر اینها، کوفه یک شهر استثنایى بود که هیچ شهرى در آن دوره همانند آن یافت نمى‏شد. کوفه یک شهرک نظامى نوبنیاد بود که در زمان خلیفه دوم بنا نهاده شده بود و افراد آن را رزمندگان طوایف و قبایل مختلف تشکیل مى‏دادند. همه قبایل از همه شهرها در آنجا خانه و مسکن داشتند و در واقع رزمندگان اسلام در شهر کوفه متمرکز بودند.

اگر رزمندگان یک ملّت که در یک شهرک نظامى یا در یک پادگان بسیار بزرگ مستقرند، از فردى سیاسى و مبارز و مخالف حکومت مرکزى دعوت کنند و بر فرض مردم شهرهاى دیگر نیز دعوت‏هایى انجام دهند، راه عاقلانه، انتخاب کدام طرف است؟

هر عقل سلیمى مى‏گوید مردم شهرهاى دیگر اگر هم بخواهند از امام‏علیه السلام دفاع کنند، امکانات دفاعى ندارند و افرادشان نظامى نیستند ولى کوفه قدرت دفاعى و نیروى آن را داشت.

اما این که در زمان حضرت على‏علیه السلام یا زمان امام حسن‏علیه السلام مردم کوفه کم‏کارى کردند، آن کم‏کارى به خاطر بى‏علاقگى به امام‏علیه السلام یا بى‏دینى نبود، بلکه جنگ‏هاى مستمرْ آنان را خسته و وامانده کرده بود. ولى اکنون هیچ دلیلى وجود نداشت که پس از بیست سال باز نخواهند بجنگند، به ویژه که در طول این بیست سال انواع آزارها و شکنجه‏ها را از سوى حکومت شام لمس کرده بودند و به دنبال مُنجى مى‏گشتند. بنابراین بهترین گزینه‏اى که امام‏علیه السلام مى‏توانست انتخاب کند و انتخاب کرد، کوفه بود.

این توهّم که اگر امام‏علیه السلام به کوفه نمى‏رفت و یا اگر به کوفه مى‏رفت و مردم کوفه از او حمایت مى‏کردند از دست حکومت یزید نجات پیدا مى‏کرد و کشته نمى‏شد بى‏جاست، زیرا از بحث‏هاى گذشته روشن شد که سفر به جاهاى دیگرى – جز کوفه – با هدف امام که بیعت نکردن و اعلام نارضایتى از وضع موجود بوده ناسازگارى داشت و افزون بر آن، هیچ تضمینى هم براى دفاع از هدف یا زنده ماندن حضرت و خانواده‏اش نیز نبود.

اگر امام‏علیه السلام به کوفه مى‏رسید و کوفیان از او حمایت مى‏کردند – گرچه وضع خیلى تفاوت مى‏کرد – باز معلوم نبود که امام‏علیه السلام به دست حکومت یزیدیان گرفتار نشود و آنان او را ترور نکنند یا با جنگى تمام عیار، تمامى رزمندگان کوفه و از جمله امام‏علیه السلام را به شهادت نرسانند.

به عبارت دیگر، زمانى که حکومت معاویه، مستقر و تثبیت نشده بود و تازه از امام على‏علیه السلام سرپیچى کرده بود توانست بیست ماه مقابل حضرت على‏علیه السلام بجنگد و با هر حیله‏اى جنگ را به نفع خود پایان دهد. این در حالى بود که همه شهرهاى مصر، بصره، کوفه، عراق عجم، مکه، مدینه، یمن، خراسان، فارس و… زیر نظر حکومت حضرت على‏علیه السلام بود. اینک پس از بیست سال که معاویه، علاوه بر شهرهاى شام و توابعش، تمامى ایالات را تحت سیطره خود داشت و در هر جا با تبلیغ، پول، تزویر و زور تمام یا عدّه زیادى را فریب داده و از همه براى یزید بیعت گرفته و چون احساس خطر مى‏کرده لشکریان زیادى را مجهز کرده بود، در چنین شرایطى، مسلماً پس از ورود امام‏علیه السلام به شهر کوفه، لشکر شام حرکت مى‏کرد و کوفه را محاصره مى‏نمود و کوفیان را تماماً سرکوب مى‏کرد. همان گونه که پس از شهادت امام حسین‏علیه السلام و پشیمان شدن مردم کوفه و تشکیل گروه توابّین در اندک زمانى لشکر شام آنان را شکست داد و همگى کشته و تارومار شدند.

بنابراین امام‏علیه السلام، نه تنها از طریق پیش‏گویى‏هاى پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم و خواب‏هایى که خود حضرت مى‏دید به شهادت خود و اسارت زن و فرزندش یقین داشت، بلکه از طریق عادى و تحلیل سیاسى نیز به همین نتیجه مى‏رسید.

گزینه بهترى هم وجود نداشت و چاره‏اى نبود مگر این که با یزید بیعت مى‏کرد. تازه، ذلّت‏هاى عبداللَّه بن عمر نشان مى‏دهد که بیعت نیز سلامت کامل حضرت را تضمین نمى‏کرد.

بنابراین نمى‏توان و نباید حرکت امام حسین‏علیه السلام را داراى دو جنبه باطن و ظاهر که هر یک مخالف دیگرى هستند تفسیر کرد. نمى‏توان گفت که او در ظاهر همانند موسى‏علیه السلام عمل مى‏کرد و در باطن همانند خضر؛ باطن کارها را بر اساس علم غیب عمل مى‏نمود و ظاهر کارها را براساس ظاهر حال. خیر، او با تحلیل دقیق مسایل، به همان چیزى مى‏رسید که در خواب مى‏دید یا از سوى پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم و حضرت على‏علیه السلام خبردار شده بود و اگر خوابى هم نمى‏دید یا پیش‏گویى نیز وجود نداشت باز همین اقدامات را انجام مى‏داد، زیرا عقل سلیم و تحلیلگرش او را این گونه راهنمایى مى‏کرد.

پس حرکت به سوى کوفه به معناى تسلیم مرگ و قتل نبود، بلکه مسیرى عاقلانه و بلکه بهترین مسیرى بود که مى‏بایست انتخاب مى‏شد تا احتمال زنده ماندن حضرت را براساس محاسبه‏هاى دقیق عقلى بیشتر مى‏نمود و به هدفش که بیعت نکردن با حکومت یزید بود نیز دست مى‏یافت.

به عبارت دیگر، در مدینه احتمال ترور وجود داشت، به همین دلیل، حضرت به مکه رفت و حدود چهار ماه از این نگرانى فارغ بود و در این مدت خبرِ بیعت نکردن و هجرتش به مکه به شهرهاى مختلف رسید و اخبار شهرهاى مختلف نیز به حضرت رسید.

با نزدیک شدن ایام حج، امام‏علیه السلام از طریق گزارش‏هاى مختلف، احساس نمود که گروهى درصدد ترور حضرت، در حال احرام هستند. یزید و عُمّالش درصدد بودند از امنیت حرم و احرام و ماه‏هاى حرام، سوء استفاده و امام‏علیه السلام را در یکى از مَشاعِر الهى ترور کنند. آنان مى‏دانستند که از نظر شرعى و عرفى در حرم و در حال احرام حمل سلاح و اظهار آن حرام است و بالطبع یاران حضرت نمى‏توانند گرداگرد حضرت باشند و از او مراقبت کنند. از سوى دیگر، کثرت جمعیت در ایام حج، مجال مراقبت ویژه را از همگان مى‏گیرد و در چنین شرایطى، ترور حضرت، کار بسیار راحت و کم‏هزینه‏اى بود.

به همین جهت حضرت مجبور شد مکه را رها کند و به سوى جایى که احتمال رسیدن به هدفش بیشتر و احتمال ترور شدنش کمتر باشد حرکت نماید، آن مکان جایى جز کوفه نبود.

خطر رفتن به جاهاى دیگر به مراتب از خطر رفتن به کوفه بیشتر بود. البته کوفه نیز خالى از خطر نبود و حضرت خودش این را مى‏دانست و دیگران نیز به او یادآورى کردند اما این نکته نیز نباید مخفى بماند که رفتن امام‏علیه السلام به کوفه براى حکومت یزید نیز بسیار ناخوشایند بود. به همین جهت، فرماندار مکه، به هر وسیله تلاش مى‏کرد که از خارج شدن امام از مکه و رفتنش به سوى کوفه جلوگیرى کند.

همین که امام‏علیه السلام از مکه خارج شد یحیى بن سعید، به همراه گروهى، از سوى برادرش، عمرو بن سعید، فرماندار مکه، مأموریت یافت که امام را بگیرد و او را به مکه برگرداند و حتى تازیانه‏هایى نیز بینشان ردوبدل شد.

از سوى دیگر، عبداللَّه بن جعفر، شوهر زینب، که محبتش نسبت به امام‏علیه السلام برکسى پوشیده نیست، دو فرزندش را با نامه‏اى به سوى امام‏علیه السلام گسیل داشت و او را دعوت به برگشتن به شهر مکه کرد و از امام خواست تا در رفتن به کوفه عجله نکند تا او نیز به امام برسد و فوراً خودش را به عمرو بن سعید رساند و از او براى امام‏علیه السلام امان‏نامه خواست. عمرو که منتظر چنین فرصتى بود و خودش خواهان برگشتن امام بود به عبداللَّه گفت: »هر چه خواستى بنویس و بیاور تا امضا کنم.« عبداللَّه نیز نامه‏اى نوشت و در آن با کمال احترام، وعده احسان و پاداش و هدیه و امان به امام‏علیه السلام داد و براى اطمینان پیدا کردن امام‏علیه السلام از عمرو خواست که برادرش یحیى را نیز به همراه او بفرستد و او نیز چنین کرد. آنان خدمت امام رسیدند، یحیى امان‏نامه را خواند ولى امام از بازگشت سرباز زد و فرمود:

«من رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم را در خواب دیدم؛ او مرا به کارى فرمان داد که آن را انجام مى‏دهم؛ چه به نفعم باشد، چه به ضررم.»(۲۲)

عبداللَّه پرسید: «آن خواب چه بود؟» حضرت فرمود:

«تا حال به کسى نگفته‏ام و تا زنده‏ام به کسى نخواهم گفت.»(۲۳)

جلوه‏ اى از مظلومیت امام‏ علیه السلام

عبداللَّه بن جعفر از روى دلسوزى و عشق به امام حسین‏علیه السلام مى‏خواست همان کارى را انجام دهد که فرماندار مکه و برادرش با زور و اجبار در پى انجام آن بودند. مظلومیت امام‏علیه السلام آن گاه ظاهر مى‏شود که دوست و دشمن درباره او به یک تحلیل مى‏رسند و حضرت نمى‏تواند دست کم دوست و خویشاوند خود را از توطئه پشت پرده آگاه کند.

امان‏نامه از سوى عمرو بن سعید صادر شد، یعنى همان کسى که نماینده حکومت یزید و به احتمال قوى مسئول ترور حضرت بوده است. امّا امام نمى‏توانست آن را علنى سازد و شاید اگر از طرح ترور پرده بر مى‏داشت عبداللَّه نمى‏توانست به راحتى بپذیرد.

دقّت در پاسخى که امام به نامه عمرو داده است مسأله را تا حدود زیادى روشن مى‏سازد. حضرت در بخشى از پاسخ خود فرموده است:

«وعده امان و احسان و صله داده‏اى، در حالى که بهترین امان، امان خداست و خداوند در قیامت به کسى که در دنیا نترسد، امان نمى‏دهد. از خداوند مسألت داریم که در دنیا ترس از خودش را به ما بدهد تا در آخرت از امانش بهره‏مند شویم. پس اگر از نوشتن نامه نیت صله و احسان دارى در دنیا و آخرت جزاى خیر یابى.»(۲۴)

از جمله «اگر…» معلوم مى‏شود که در نیّت خیر او شک وجود دارد. به نظر مى‏رسد امام یقین دارد که او نیّت خیرى ندارد وگرنه چرا ابتدا برادرش را مأمور کرد تا امام را به زور برگرداند؟ مگر صله و احسان اجبارى هم مى‏شود؟!

جمله «هر کسى در دنیا از خدا نترسد خداوند در قیامت به او امان ندهد»، تعریض به «عمرو» است که وى ترسى از خدا ندارد و درصدد قتلِ امام‏علیه السلام در حال احرام است.

به هر حال، از آنچه گذشت به نظر مى‏رسد، امام از توطئه ترور خود کاملاً خبر داشت و حرکتى را شروع کرد که آن ترور محقق نشود ولى افرادى نظیر عبداللَّه بن جعفر از این موضوع خبر نداشتند و در راهى گام بر مى‏داشتند که حکومت یزید خواهان آن بود و امام هم نمى‏توانست آنان را بیش از این آگاه کند.

امام‏علیه السلام در جواب نامه عبداللَّه که توسط پسرانش به حضرت رسید، نوشت:

«سوگند به خدا، اى پسرعمو، اگر در لانه پرنده‏اى هم مخفى شوم مرا بیرون مى‏کِشند و مى‏کُشند. سوگند به خدا، اى پسر عمو، بر من ظلم و تعدّى مى‏کنند همان گونه که یهود بر روز شنبه تعدّى کردند و حرمتش را شکستند.»(۲۵)

حال، یا نامه به دست عبداللَّه نرسید، یا از سوگندهاى امام اطمینان پیدا نکرد، یا فکر کرد کسان دیگرى غیر از یحیى و عمرو ترور حضرت را عهده‏دار شده‏اند و امان‏نامه این افراد، جان امام را حفظ مى‏کند.

رؤیا و حقیقت

پرسش: حضرت اباعبداللَّه‏علیه السلام در برخى موارد کارهاى خود را براساس استدلال و منطق بیان کرده و در برخى موارد به رؤیاهاى خود استناد کرده است. این دوگانگى براى چیست؟ آیا این دوگانگى بیانگر آن نیست که کارهاى امام‏علیه السلام ظاهر و باطنى جداى از یکدیگر داشته است؟

پاسخ: از آنچه گذشت آشکار گردید که گاهى حتى خویشان نزدیک و یاران صمیمى نیز از توطئه‏هاى دشمن بى‏خبرند و راهى را مى‏پیمایند که واقعاً از روى دلسوزى است، اما مصلحت دشمن در آن است و دشمن با تمام نیرو خواستار آن مى‏باشد.

از سوى دیگر، شاید آن گونه که ما امروزه امام معصوم‏علیه السلام را قبول داریم و قولش را حکایت‏گر حقیقت و سخنش را حجّت مى‏دانیم، آن زمان، این گونه نبوده است و به همین جهت با این که حضرت، در مقابل عبداللَّه بن عباس یا عبداللَّه بن جعفر، خبر از حوادث آینده مى‏دهد و آنان را از وضع آگاه مى‏کند آنان نمى‏توانند عمق مطلب را دریابند و یا شاید عشقشان به امام‏علیه السلام موجب مى‏شود که احساساتشان بر عقلشان غلبه کند و با این که مى‏دانند حقیقت همان است که امام‏علیه السلام مى‏فرماید و عمل مى‏کند ولى از روى احساسات، سخن دیگرى بر زبان جارى مى‏سازند.

به هر حال، در چنین حالتى، وقتى امام‏علیه السلام نمى‏تواند از راه‏هاى معمولىِ تفهیم و تفهّم و از راه استدلال آنان را قانع سازد، به راه تعبّد و راهى که آنان آن را قبول دارند تمسّک مى‏کند و از خواب‏هاى خود سخن به میان مى‏آورد و مسأله را برایشان به گونه تعبّدى حل مى‏نماید.

ناگفته نماند که پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم نیز، تبلیغ، حکومت، جنگ و روش و منش خود را بر طبق امور عقلى و عقلایى تنظیم مى‏کرد و در جنگ و صلح بر همین منوال حرکت مى‏نمود و وحى تنها وقتى وارد میدان مى‏شد که او یا سایر عاقلان متحیّر بودند و باید افقى برتر به رویشان گشوده مى‏شد.

بله، در چنین مواقعى، چون وظیفه هدایت و پرورش افراد به عهده امام است، او تلاش مى‏کند از راه‏هاى عادى و بیان استدلال و تحلیل اوضاع، افراد را پرورش دهد، اما جایى که افراد کشش ندارند یا بیان برخى امور همانند اسرار نظامى است و موجب مى‏شود که امام نتواند برنامه خود را پیش ببرد از خواب‏هایى که دیده استفاده مى‏کند و مردم را با استفاده از آن، هدایت مى‏نماید.

پرسش: آیا خواب آن میزان حجیّت دارد که امام‏علیه السلام خود و فرزندانش را به موجب آن به سوى قتلگاه و مرگ ببرد؟

پاسخ: اولاً: رؤیاهاى پیامبران و ائمه اطهارعلیهم السلام صادق‏اند و شیطان، نه در بیدارى و نه در خواب، بر آنان مسلّط نمى‏شود تا حقایق را برایشان وارونه جلوه دهد. بنابراین اگر خواب دیدند که چیزى واقع شده، حتماً واقع شده و اگر در خواب دیدند که چیزى واقع مى‏شود حتماً واقع مى‏شود و حتى آنان وظیفه مهمى چون ذبح فرزند را به واسطه خواب انجام مى‏دهند.(۲۶)

البته خواب‏هاى آنان نیز گاهى نیاز به تأویل دارد، مثلاً امام حسین‏علیه السلام در شب عاشورا در رؤیا شمر مبتلا به برص را به صورت سگ سیاه و سفید مى‏بیند که بیش از دیگران به حضرت آزار مى‏رساند(۲۷) و بر همین اساس امام قبل از روز عاشورا فرمود یکى از آنان که به من حمله مى‏کنند به مرض پیسى (برص) مبتلا مى‏باشد. یا پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم حکومت بنى‏امیه را در عالم رؤیا «به شکل بالا رفتن بوزینه‏ها از منبر خود» مى‏بیند.

همچنین قرار نیست که خواب آنان در اوّلین فرصت محقّق شود، ممکن است در زمان‏هاى بعدى محقق شود. مثلاً پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم در خواب دید که وارد مسجدالحرام شده و طواف مى‏کند و… و خواب را به مسلمانان گفت و همه آماده شدند و با احرام به سوى مکه رهسپار شدند ولى آن سال اجازه ورود نیافتند ولى به صلح حدیبیه منجر شد و سال بعد به مکه مشرّف شدند.(۲۸)

ثانیا:ً همان گونه که قبلاً بیان شد، تحلیل حوادث، حضرت را به این نتیجه حتمى رسانید که باید راه کوفه را در پیش گیرد. حضرت هنگام مواجهه با کسانى که سخن و تحلیل وى را در مى‏یافتند با زبان منطق، تحلیل و گفتگو برخورد مى‏کرد امّا هنگام مواجهه با آنان که درک صحیحى از اوضاع سیاسى و سخنان آن حضرت نداشتند، با توجه به خواب‏هایى که دیده بود، آنان را قانع مى‏ساخت.

ثالثاً: امکان گفتن تمامى حقایق، خصوصاً در شرایط حادّ و شرایط نظامى، براى همه فراهم نیست و اسرارى وجود داشته که فاش ساختن آن به ضرر نهضت بوده است و به همین جهت امام‏علیه السلام به عبداللَّه بن جعفر فرمود: «خواب دیده‏ام»، و وقتى عبداللَّه از محتواى آن پرسید، امام فرمود:

«محتواى آن را به کسى نگفته‏ام و تا زنده‏ام نیز نخواهم گفت.»

توجه به این نکته لازم است که هیچ گاه نباید توهّم شود که امام‏علیه السلام خوابى ندیده و تنها به جهت مصلحت فرموده: «خواب دیده‏ام»، زیرا:

اولاً: چنین مسأله‏اى کذب صریح است و از افراد باتقواى کم نیز چنین کارى صادر نمى‏شود، چه رسد به امام معصوم.

ثانیاً: بسیار تجربه شده و شنیده شده که وقتى مسأله‏اى ذهن انسان را کاملاً مشغول ساخت همان را نیز در عالم رؤیا مى‏بیند. و چون پیشگویى‏هاى رسول‏اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم در ذهن امام‏علیه السلام بود و اصحاب و یاران نیز پیوسته آن را متذکر مى‏شدند به طور طبیعى باید امام‏علیه السلام در خواب، پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم را مى‏دید.

ثالثاً: افراد معصومى چون امام حسین‏علیه السلام مورد تأیید خداوند هستند و ممکن است براى اطمینان بیشتر رؤیاهاى صادقى نیز ببینند تا بر یقینشان افزوده شود.

خلاصه بحث

پرسش نخست در آغاز بحث این بود که «چرا امام حسین‏علیه السلام ترور نشد؟» از مطالب گذشته روشن شد که امام‏علیه السلام با هوشیارى و ذکاوت فوق‏العاده خویش و با توجه به تجربه‏اى که در شصت سال زندگى خود کسب کرده بود، به ویژه که در مدت عمر او حوادث زیادى به وقوع پیوسته بود و او از تمامى آنها آگاه بود و درسهاى تجربى فرا گرفته بود، توانست تمامى توطئه‏ها را قبل از اجرا خنثى سازد.

بسیارى از افراد اصرار داشتند حضرت در مکه بماند یا حدّاقل حج را انجام دهد و سپس از مکه خارج شود و اگر امام‏علیه السلام پنج روز دیگر در مکه مى‏ماند اعمال حج تمام مى‏شد، ولى امامى که صد و سى روز در مکه مانده بود، احساس کرد که ماندن این پنج روز هم کشته شدن او را به همراه دارد و هم از بین رفتن حرمت حَرَم و حرمت خانه خدا را.

این خروج سریع حضرت از مکه، براى شتاب به کوفه نبود، چون در راه آن قدر معطّل کرد که بسیارى از اصحاب و یارانش پس از انجام مراسم حج، در مسیر، با حضرت ملاقات کردند. پس تنها و تنها، خنثى‏سازى توطئه ترور بود که حضرت را به ترک فورى مکه وادار ساخت.

به هر حال، اگر چه نتوانیم از نظر تاریخى اثبات کنیم که فلان فرد قصد داشت در فلان مکان امام‏علیه السلام را ترور کند، نوع سخنان امام‏علیه السلام و نوع عمل او، ما را از وجود توطئه ترور آگاه مى‏سازد و نیازى به شواهد تاریخى نداریم. زیرا همان گونه که قبلاً بیان شد، زورمداران و حکومت‏هاى جائر، بسیارى از امور را مخفى مى‏کنند، به گونه‏اى که به آسانى نمى‏توان آنها را کشف کرد.

علل کشته شدن امام حسین ‏علیه السلام با وضع بسیار فجیع

پرسش دوم این بود که چرا حکومت اموى، با چنان وضع فجیعى حضرت را به شهادت رساند؟

از آنچه بیان شد روشن گشت که مردم کوفه با مردم سایر شهرهاى مملکت اسلامى آن روز تفاوت‏هاى اساسى داشته‏اند، از جمله:

  1. در هنگامى که همه مردم شهرهاى دیگر در خوابِ غفلت به سر مى‏بردند یا به خاطر تبلیغات بنى‏امیه، معاویه و یزید را خلیفه‏هاى به حق رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم مى‏دانستند و پس از فوت معاویه، بدون چون و چرا خلافت یزید را پذیرفتند، مردم کوفه با یزید بیعت نکردند، بلکه مترصّد فرصتى بودند که علیه حکومت او شورش کنند.

آنان بیش از دیگران در جریان مسایل سیاسى بودند و همین که از بیعت نکردن امام حسین‏علیه السلام با خبر شدند، نامه‏هاى فراوانى در تأیید حرکت امام حسین‏علیه السلام و دعوت از او براى ورود به کوفه نوشتند، در حالى که مردم شهرهاى دیگر چنین کارهایى نکردند. مثلاً حضرت به برخى از سران بصره نامه نوشت و پیکى به سویشان گسیل داشت ولى یکى از سران بصره (منذر بن جارود) با این احتمال که این مسأله توطئه‏اى از ناحیه خود عبیداللَّه بن زیاد باشد، نامه و نامه‏رسان را نزد ابن زیاد برد. ابن زیاد نیز نامه‏رسان را به دار آویخت و سپس بر منبر رفت و مردم بصره را از ملحق شدن به امام حسین‏علیه السلام ترسانید و فرداى آن روز به سوى کوفه رهسپار شد.(۲۹) ببین تفاوت افراد از کجا تا به کجاست؟

  1. کوفه شهرى نوبنیاد و همانند شهرک‏هاى نظامى بود و مردانش همه رزمنده بودند و بر فرض که امام حسین‏علیه السلام به کوفه مى‏رسید همه در خدمت او بودند ولى وقتى ابن زیاد بر کوفه مسلّط شد تهدیدها و بگیر و ببندهایش موجب شد که بسیارى از شمشیرزن‏ها در خدمت او قرار گرفتند. این کار البته با زور و اجبار انجام گرفت. کوفیان، همانند ارتش یک کشور که اگر در جنگ شکست بخورند یا کودتایشان نافرجام بماند، یا همه کشته و اسیر مى‏گردند و یا به عنوان نیروى رزمنده در خدمت ارتش پیروز قرار گرفته و تحت سرپرستى آنان به کار مشغول مى‏شوند، در خدمت ابن زیاد قرار گرفتند. البته در این بین آنان که مى‏توانستند فرار مى‏کردند ولى با بسته شدن درهاى کوفه و کنترل رفت و آمدها، این امکان، از بسیارى از آنها سلب شده بود.

بیشتر کوفیان جنگجو بودند. آنان در سال‏هاى آخر حکومت معاویه به تنگ آمده بودند و به ویژه پس از مرگ معاویه، در مدت بیش از پنج ماه، خودشان را براى رزم در خدمت امام حسین‏علیه السلام آماده کرده بودند ولى همین که یزید از توطئه آنان باخبر شد و ابن زیاد را به فرماندارى کوفه منسوب کرد، او توانست با انواع حیله، مسلم بن عقیل و هانى را به شهادت برساند و رؤساى قبایل را یا زندانى نماید و یا با تهدید و تطمیع با خود همراه گرداند. مسلّم بود که او از همین نیروها علیه امام حسین‏علیه السلام استفاده مى‏کند.

با این وجود، عبیداللَّه جانب احتیاط را به خوبى رعایت کرد و فرماندهان ارشد و نیمه ارشد خود را از بنى‏امیه و موافقان صد در صد حکومت یزید قرار داد و حتى براى آنان و براى توده رزمندگان جاسوسانى گماشت که از هر مسأله احتمالى پیشگیرى نماید؛ مثلاً شمر، علاوه بر فرماندهى پیاده نظام، مواظب کارهاى عمر سعد (فرمانده لشکر) نیز بود و کارهاى او را گزارش مى‏کرد.(۳۰) یا وقتى یاران امام حسین‏علیه السلام در روز عاشورا نام برخى از افراد را مى‏خواندند و مى‏گفتند: مگر شما نامه ننوشتید؟ آنان چون نمى‏خواستند تکذیب کنند – زیرا واقعاً دعوت کرده بودند و واقعاً به امام‏علیه السلام معتقد بودند – و از سوى دیگر نمى‏توانستند یارى و حمایت خود را از امام‏علیه السلام زبانى و عملى به اثبات برسانند – زیرا به مجرد کوچک‏ترین اظهار موافقتى با امام حسین‏علیه السلام دستگیر و یا کشته مى‏شدند – به همین جهت، براى رهایى از تمامى گرفتارى‏ها معمولاً به امام مى‏گفتند: «شما تسلیم شوید، ما نمى‏گذاریم به شما آسیبى برسد»(۳۱) و با این سخن، به خیال خود، نه نرمشى نشان داده بودند که گرفتار لشکر عمر سعد شوند و نه نامه خود را تکذیب کرده بودند.

پرسش: چرا حرّ بن یزید ریاحى توانست بگریزد و به صف لشکر امام حسین‏علیه السلام بپیوندد؟ این نشان مى‏دهد که دیگران نیز مى‏توانسته‏اند.

پاسخ: بله، صحیح است. اگر کوفیان هیچ گونه امکانى براى فرار نداشتند که مؤاخذه و عقاب نمى‏شدند و در زیارت‏نامه‏ها مورد نفرین واقع نمى‏گردیدند. با این وجود، بین حرّ و آنان تفاوت‏هاى زیادى بود؛ حرّ جزء نامه‏نویسان به امام‏علیه السلام نبود، بنابراین حساسیّت چندانى روى او نبود. از سوى دیگر، یک فرمانده ارشد بود و نیز با سدّ کردن راه امام حسین‏علیه السلام و جلوگیرى از ورودش به کوفه یا بازگشتش به جاى دیگر، وفاداریش را به بنى‏امیه نشان داده بود و راحت‏تر از دیگران مى‏توانست به لشکر امام‏علیه السلام بپیوندد. تازه او نیز به بهانه آب دادن اسب از لشکر جدا شد و بالاخره این که ایمان و شجاعت حرّ باعث گردید که او نقش کامل خود را ایفا نماید و در یک لحظه از لشکر عمر سعد جدا شود و به صف حسینیان بپیوندد.

  1. اگر بنا بود لشکریان کوفه یا به طور کلى لشکر شام با امام حسین‏علیه السلام مردانه بجنگند، شاید، یک دهم نیروهاى اعزام شده به کربلا براى کشتن امام حسین‏علیه السلام و یارانش کافى بود و نیاز به گسیل لشکرى به این عظمت نبود.

فرستادن چند ده هزار نیرو، براى مصاف با حسین و طول کشیدن چندین ساعته جنگ، از نکات قابل توجه و تأمل در این مسأله است. این مسأله مى‏تواند به دلایل ذیل صورت گرفته باشد:

الف. امویان امکان فرار رزمندگان کوفه و پیوستن به صف لشکر حسین‏علیه السلام را منتفى نمى‏دانسته‏اند و به همین جهت نیروى زیادى اعزام مى‏کردند تا اگر برخى به حسین‏علیه السلام ملحق شوند برخى دیگر براى مقابله با امام وجود داشته باشند.

ب. همه مردم را در کشتن حسین‏علیه السلام شرکت دهند تا همه از این کار شرمنده باشند و کسى بنى‏امیه را توبیخ نکند.

ج. براى جبران شرمندگى خود در کشتن امام‏علیه السلام، همه، یک‏دل و یک‏جان، به دفاع از حکومت اموى بپردازند و تنها بنى‏امیه کشندگان امام‏علیه السلام معرفى نشوند بلکه تمامى مردم کشنده او قلمداد شوند. همان گونه که گاهى مرثیه‏سرایان چنان کار مردم کوفه را قبیح و بد جلوه مى‏دهند که در ضمنش به طور دلالت التزامى، بى‏گناهى بنى‏امیه استشمام مى‏شود.

د. با کشته شدن امام حسین‏علیه السلام به دست تمامى کوفیان این امکان وجود داشت که بنى‏امیه بتوانند همیشه بنى‏هاشم و خصوصاً آل على‏علیه السلام را تحقیر کنند و بگویند که همه امید شما و مرکز تمام فعالیت‏هاى شما کوفه بود و با این حال تمامى کوفه متحداً به جنگ شما آمدند و حسین فرزند على‏علیه السلام را کشتند و زن و فرزندش را اسیر کردند و این نشان مى‏دهد که آل على‏علیه السلام در حکومت‏دارى و مردم‏دارى کاملاً ضعیف هستند.

ه . ممکن است اعزام نیروى فراوان به میدان جنگ بدان سبب بوده که ابن زیاد و عمر سعد و سایر فرماندهان بتوانند جنگ را بسیار عظیم جلوه دهند تا بتوانند از یزید جایزه‏هاى کلان و دهان پُرکنى دریافت کنند؛ خصوصاً که یزید در جهان اسلام آن روز، دشمن داخلى قوى‏تر از امام حسین‏علیه السلام نداشت.

نتیجه

از آنچه گذشت معلوم گشت که توده نیروهاى اعزام شده از کوفه به کربلا هیچ علاقه‏اى به جنگ با امام نداشتند بلکه خود را مقصّر مى‏دانستند. بنابراین حداکثر تلاششان در نجنگیدن و به صلح و سازش کشاندن امام حسین‏علیه السلام بود. فرمانده لشکر، یعنى عمر سعد نیز انگیزه‏اش به دست آوردن حکم فرماندارى شهر رى بود که در صورت تسلیم ساختن امام حسین‏علیه السلام نیز مى‏توانست به مقصود خود نایل آید و بنابراین انگیزه‏اى نداشت که حتماً امام‏علیه السلام، یعنى فرزند دختر رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم کشته شود.

آنان راه تسلیم ساختن امام‏علیه السلام و یارانش را قطع امکانات، بستن آب، محاصره، زدن سنگ به حسین و یارانش، جولان فراوان اسب‏ها اطراف لشکر امام حسین‏علیه السلام به هدف مرعوب ساختن زن و فرزند و طبعاً فشار آنان بر امام جهت تسلیم شدن و امثال این گونه شکنجه‏هاى روحى و جسمى قرار دادند تا امام‏علیه السلام تسلیم شود. امّا امام‏علیه السلام که هدفش مشخص و راهش معیّن بود و مى‏دانست که نتیجه تسلیم، جز از بین رفتن هدف و کشته شدن وى دست‏آورد دیگرى ندارد، در برابر تمامى این فشارها ایستاد و آنها را به جان خرید تا بالاخره به شهادت رسید.

شواهدى وجود دارد که نشان مى‏دهد بیشتر لشکر کوفه قصد جنگیدن جدّى با امام‏علیه السلام را نداشتند. از آن جمله مى‏توان این موارد را برشمرد:

الف. جنگ بین لشکر چند ده هزار نفرى کوفه و گروه کوچک هفتاد نفرى امام‏علیه السلام یک روز تمام به طول انجامید، در حالى که محاصره و هجوم به این گروه، چند ساعت بیشتر وقت نیاز ندارد؛ همان گونه که عمر سعد، عصر تاسوعا آمده بود تا در همان فاصله زمانى کوتاه کار را یکسره کند.

ب. افراد لشکر امام حسین‏علیه السلام تقریباً به ترتیب شهید شدند. تا هنگامى که یاران حضرت زنده بودند نگذاشتند نوبت به خویشان حضرت برسد و خویشان دور حضرت نیز معمولاً زودتر از نزدیکان به شهادت رسیدند و دو نفرى که براى آخر مانده بودند امام‏علیه السلام و پرچمدارش، حضرت عباس‏علیه السلام بودند. در صورتى که اگر لشکر کوفه مى‏خواستند واقعاً بجنگند باید از اصحاب، خویشان و فرزندان در تمامى مراحل جنگ به یک نسبت کشته مى‏شدند و حتى ممکن بود امام‏علیه السلام اول از همه کشته شود، خصوصاً با توجه به این که او چندین مرتبه براى سخنرانى در مقابل دشمن قرار گرفت و به موعظه آنان پرداخت. اگر قصد آنان جداً کشتن امام‏علیه السلام بود همان ابتدا این کار را مى‏کردند و پس از آن شیرازه لشکر از هم مى‏پاشید و بقیه را اسیر مى‏گرفتند، یا ابتدا پرچمدار را مى‏کُشتند؛ همان گونه که در جنگ جمل، حضرت على‏علیه السلام فرمود: «شتر را بیندازید» و با پى کردن شتر، شیرازه لشکر از هم پاشید.

ج. اولین حمله عمومى با تیراندازى عمر سعد به خیمه‏ها شروع شد و مدتى ادامه یافت ولى افراد زیادى از لشکر امام حسین‏علیه السلام شهید نشدند. به نظر مى‏رسد که آنان تیرها را به هوا یا به بالاى چادرها شلیک مى‏کردند تا رعب ایجاد کنند و امام و یارانش تسلیم شوند، نه این که کشته شوند.

د. یاران و خویشان امام‏علیه السلام معمولاً جنگ تن به تن کردند و بسیارى از آنان قبل از جنگ خطبه خواندند، نصیحت کردند و… اگر واقعاً لشکر کوفه مى‏خواست با امام بجنگد مجال سخنرانى و خطبه به هیچ کس نمى‏داد.

البته روشن است که فرماندهان اموى و مزدورانى که حضرت از آنان تعبیر به «ملئت بطونکم من الحرام» مى‏کرد، خواستار جنگ واقعى با امام‏علیه السلام و یارانش بودند. بنابراین تیر نخوردن امام‏علیه السلام و کشته نشدن تا آخرین لحظات، علاوه بر امور ذکر شده، مى‏تواند ناشى از شجاعت، شهامت و زیرکى او باشد که این ویژگى‏ها را از پدرش به ارث برده بود و همچنین مى‏تواند ناشى از این جهت باشد که فرماندهان نیز تلاش داشتند حتى‏المقدور امام‏علیه السلام را زنده دستگیر کنند تا جایزه بیشترى دریافت دارند. بله، وقتى توان دستگیرى امام‏علیه السلام را پیدا کردند که بر فرض هم دستگیر مى‏شد حتى امید زنده به کوفه رساندنش موجود نبود. پس سر او را براى گرفتن جایزه بیشتر بریدند و بردند و جسدش را از روى کین با سُم اسب لگدمال کردند.

به هر حال، محبوب بودن امام در نزد توده لشکریان کوفه و شرافت داشتن و داراى اهمیت بودنش در نزد سران و فرماندهان لشکر باعث شد که هر دو گروه یک هدف را تعقیب کنند و آن به تسلیم کشیدن امام‏علیه السلام بود و در این راه از هیچ کوششى دریغ نکردند ولى در آخر چون امام‏علیه السلام تسلیم فشارهاى آنان نشد، او را شهید کردند و به همین جهت بود که امام‏علیه السلام با بدترین وضع و فجیع‏ترین صورت شهید شد و لکه ننگین همیشگى بر دامان کُشندگانش افکند.

کیفیت کُشتن امام حسین‏علیه السلام یک عمل فردى و یک طرفه نبود تا یزید به تنهایى تصمیم بگیرد که حضرت را چگونه به شهادت برساند بلکه یک عمل اجتماعى بود که در آن امور مختلف، از جمله تصمیم‏ها و اعمال امام حسین‏علیه السلام نقش تعیین‏کننده داشته است.

اگر کار تنها به دست یزید بود ترور کردن مخفیانه یا مسموم ساختن امام حسین‏علیه السلام را انتخاب مى‏کرد ولى کار، تنها به دست او نبود بلکه طرف دیگرى به نام امام حسین‏علیه السلام با عمرى حدود پنجاه و هفت سال وجود داشت که پنجاه سالش را در مبارزه گذرانده بود و از زمان وفات جدّش رسول‏اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم و شهادت مادرش در جریان تمامى مسایل سیاسى بود و از توطئه‏هاى حریفش آگاه بود و یکى پس از دیگرى آنها را خنثى مى‏ساخت. بنابراین ترور او در مدینه یا در حال احرام یا در حرم یا در جاهاى دیگر ممکن نشد و هر توطئه‏اى را با نقشه‏اى و با عملى آگاهانه خنثى ساخت تا بالاخره حریفش، تنها چاره را روبه‏رویى مستقیم و جنگ رو در رو با وى دید. در این جنگ نیز حضرت به گونه‏اى سنجیده عمل کرد که دشمن نتواند با محاصره کامل آنان را اسیر کند، و باز کارى نکرد که جنگ تمام عیار در همان ساعات اولیّه شعله‏ور شود. مثلاً شب را براى راز و نیاز فرصت خواست، صبح روز جنگ براى مردم خطبه خواند و سخنرانى کرد و در ضمن آن اعلام نمود:

«اى مردم کوفه! شما مرا دعوت کرده‏اید، اگر نمى‏خواهید، رهایم کنید تا به جاى دیگرى بروم.»(۳۲)

که این سخن معناى متارکه جنگ مى‏داد.

از سوى دیگر، زن و فرزند امام‏علیه السلام نیز همراه حضرت بودند و دشمن خیال مى‏کرد با فشارِ بر حضرت و بستنِ آب یا زدن سنگ و چوب، حضرت تسلیم مى‏شود.

از طرفى، لشکر یزید تصور مى‏کرد زنده دستگیر کردنِ امام‏علیه السلام علامت قدرت بیشتر است و موفقیت کامل‏تر را نشان مى‏دهد تا بعداً یزید تصمیم بگیرد که دشمنِ اسیر شده را بکشد یا زندان کند و یا… و بالاخره در این صورت امکان اعطاى هرگونه جایزه‏اى به فرماندهان وجود داشت ولى بر فرض کُشتنِ امام‏علیه السلام، ممکن بود یزید بگوید شما که قدرت زنده دستگیر کردن او را داشتید چرا او را کُشتید. اینها عواملى بود که دست در دست هم مى‏داد که امام کشته نشود بلکه فشارهاى زیادى را متحمل شود تا بالاخره زنده دستگیر شود.

اگر بر این عوامل، این عامل نیز اضافه شود که مردم کوفه چون مسلمان و از یاران حضرت على‏علیه السلام بودند براى امام حسین‏علیه السلام دعوت‏نامه نوشتند ولى اکنون به زور و ارعاب وارد صحنه نبرد با امام‏علیه السلام شده بودند و روحیه جنگیدن نداشتند و براى نکُشتنِ امام‏علیه السلام از هر شیوه، طرح و تاکتیکى استفاده مى‏کردند و گناه‏هاى کوچک‏تر از قتل امام‏علیه السلام را مرتکب مى‏شدند تا شاید غائله ختم شود و به کشته شدن امام‏علیه السلام منجر نشود، آن گاه معلوم مى‏گردد که دوست و دشمن امام‏علیه السلام در لشکر کوفه، به یک نتیجه رسیده بودند و آن تسلیم ساختن امام‏علیه السلام به هر وسیله ممکن بود.

طرف دیگر این نزاع نیز امام حسین‏علیه السلام بود که مردى متدیّن و معتقد و سیاستمدارى ورزیده بود که در طول دوران عمرش سرنوشت تسلیم شدگانى که به قتل رسیده بودند و از جمله سرنوشت مسلم بن عقیل و هانى بن عروه را خوب مى‏دانست و از سوى دیگر مى‏دید که با تسلیم شدنش، هدف والایى را که در پى آن بود ناکام مى‏ماند و چهره کریه یزیدیان آن گونه که باید و شاید شناخته نمى‏شود و به همین جهت، نه عقلش او را به تسلیم شدن فرمان مى‏داد و نه دینش او را به تسلیم در برابر عهدشکنانِ آدم‏کُش ترغیب مى‏نمود، به همین دلیل، مقاومت کرد.

آنان چون مى‏دانستند میزان مقاومت امام‏علیه السلام چقدر است، فشار را هر لحظه بیشتر کردند ولى امام که الگوى مقاومت بود آن قدر ایستاد تا بالاخره بزرگ‏ترین فاجعه عالَم به وقوع پیوست و فرزند رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم و آخرین باقى‏مانده آل‏عبا با فجیع‏ترین وضع به قتل رسید و ننگ ابدى بر دامان کشندگانش باقى ماند.

باید تأکید کرد که همه کُشندگان امام حسین‏علیه السلام از لحاظ شقاوت و از لحاظ گناه همانند نیستند؛ همان گونه که توده مردم شهر کوفه از مردم سایر شهرها، نظیر مدینه، مکه، بصره، طائف، یمن، ایران و… بدتر نبوده‏اند، زیرا آنان در متن جریانات سیاسى بودند و مسایل را مى‏فهمیدند، نیّتشان یارى امام‏علیه السلام بود، از او دعوت کردند و… ولى در اثر سهل‏انگارى و توطئه ظریف دشمن، کارشان به تفرقه گرایید، سرانشان زندانى شدند، مسلم و هانى کشته شدند و … و بالاخره نتوانستند به عهد خود وفا کنند، نه این که واقعاً از روى علم و عمد و قصد، پیمان‏شکنى کرده باشند.

مردم شهرهاى دیگر، اساساً فهم درستى نداشتند، به همین جهت، نه قول دادند و نه وفا کردند، و چون خداوند به کارها و نیت‏ها پاداش مى‏دهد نیت و کار مردم کوفه در آغاز خوب بود و در هنگام حمله و کشتن امام حسین‏علیه السلام اکثریت آنان مجبور و یا مُکرَه بودند و پس از کشته شدن امام حسین‏علیه السلام از تائبان بودند و با لشکریان شام و امویان کوفه جنگ‏هاى فراوانى کردند.

بله، پاداش این گونه کارها را نباید نادیده گرفت و نباید این شیعیان را حتى از سنى‏هاى آن زمان و حتى از مردم شام آن زمان بدتر دانست. این بحث خود مجال و مقال دیگرى مى‏طلبد که – ان شاء اللَّه – در جاى خود به آن پرداخته خواهد شد.

الگوهاى فرهنگى‏ تربیتی نهضت امام حسین‏ علیه السلام

نهضت حسینى از زوایاى مختلف قابل نظر، تأمل و درس‏آموزى است. این حادثه شگفت تاکنون بیشتر از زاویه ظلم‏ستیزى، زیر بار زور نرفتن و تن به ذلّت ندادن بررسى شده و ارزش الگویى آن به عنوان مبارزه‏اى تمام عیار که در آن تمامى مقررات جنگى و تاکتیک‏هاى نظامى رعایت شده و در طى آن، سپاه امام، با نیروى اندک (کمتر از ۱% نیروى دشمن) ساعت‏ها مقاومت کرده و زیر بار خفّت و خوارى نرفته، مطرح گردیده است.

اکنون در نظر داریم از دیدگاه دیگرى به نظاره این حادثه سرشار از عبرت بپردازیم و جایگاه حجاب و کرامت زن را در این واقعه بررسى کنیم.

  1. تدابیر امام حسین‏علیه السلام

الف. کندن خندق

حضرت دستور داد چادرها و خیمه‏ها را به هم نزدیک کنند و در اطراف خیمه‏ها خندقى حفر کنند و در درون آن خاشاک، هیزم و نِى بریزند تا هنگام شروع جنگ، خندق‏ها را مشتعل سازند و دشمن، تنها از یک طرف با آنها بجنگد. به هر حال، مسأله حفر خندق و یا ریختن خاشاک، در آن وضع بحرانى و با تعداد نفرات کم، افزون بر نشان دادن تاکتیک‏هاى نظامى حضرت اباعبداللَّه‏علیه السلام، نشانه دقت ایشان در حمایت از اهل‏بیت خویش است.

شیخ مفید مى‏نویسد:

«حضرت اباعبداللَّه دستور داد هیزم‏ها و نى‏ها را از پشت خیمه‏ها به درون خندقى که حفر شده بود بریزند و آن را به آتش بکشند تا دشمن نتواند از پشت سر بیاید.»(۳۳)

آیا خندق، در شب عاشورا کنده شده یا پیش از آن؟ آیا به دست لشکریان حضرت کنده شده یا از قبل آماده بوده است؟ اینها از عبارت ارشاد معلوم نمى‏شود. شاید خندق از قبل وجود داشته و مسیر سیلاب و امثال آن بوده و حضرت آنجا را براى خیمه زدن انتخاب کرده تا در موقع مناسب از آن استفاده کند و ممکن است آن خندق در همان چند روز یا تنها در شب عاشورا حفر شده باشد، که در هر دو صورت، حاکى از قوت، عزم، اراده و زحمت طاقت‏فرساى حضرت و اصحابش است.

ب. برپا ساختن خیمه‏ ها

حضرت از حفظ امنیت خیمه‏ها لحظه‏اى غافل نشد. ایشان علاوه بر آن که دستور داد هیزم‏هاى درون خندق در هنگام حمله دشمن آتش بزنند، در شب عاشورا فرمان داد تا خیمه‏ها را به هم نزدیک کنند تا دشمن نتواند از لابه‏لاى آنها رد شود.

شیخ مفید این حادثه را از قول حضرت سجادعلیه السلام چنین نقل مى‏کند:

در شب عاشورا نشسته بودم و عمه‏ام زینب به پرستارى من مشغول بود. پدرم و جُوْیَنْ – که قبلاً غلام ابوذر بود – به کنارى رفتند و او شمشیر پدرم را اصلاح مى‏کرد و پدرم اشعار یا «دَهْرُ اُفٍّ لَکَ مِنْ خَلیلِ …» را مى‏خواند و تکرار مى‏کرد. من مراد پدرم را دریافتم [اشعار از بى‏وفایى دنیا و کشته شدن افراد خبر مى‏داد] و دانستم که بلا نازل شده است. عمه‏ام نیز شنید و به گریه افتاد و از جا پرید. در حال حرکت جامه‏اش به زمین کشیده مى‏شد، به نزد حسین‏علیه السلام شتافت و سر به گریه و ندبه گذاشت. حضرت نگاهى به او کرد و فرمود: «اى خواهر، شیطان بردبارى تو را نرباید» و چشم‏هاى پدرم پر از اشک شد… سپس حضرت بر صورت زینب آب پاشید و… آن‏گاه حضرت از نزد خواهرش به نزد اصحاب رفت و به آنان دستور داد تا خیمه‏ها را به هم نزدیک کنند و طناب‏ها را در یکدیگر داخل کنند و خودشان بین چادرها واقع شوند و با دشمن از یک طرف مواجه شوند؛ در حالى که خیمه‏ها پشت سرشان و جانب چپ و راستشان واقع شود و آنان را احاطه کرده باشد مگر از طرفى که دشمن به سوى آنان مى‏آید.(۳۴)

روشن است که تاکتیک نظامى، بسیار دقیق بوده است، زیرا علاوه بر خندق که مانع از تجاوز دشمن به خیمه‏ها مى‏شده، طناب‏هاى چادرها تو در تو قرار داده شده بود تا دشمن نتواند از بین آنها عبور کند و محدوده میدان را نیم‏هلالى قرار داده و خودشان نیز در دهانه آن نیم‏هلال واقع شده بودند. بدین سان تنها از یک سو با دشمن مواجه شدند و در همین حال خیمه‏ها نیز از هر گونه گزند و تجاوز در امان مى‏ماند.

ج. سخنان حضرت‏علیه السلام در قتلگاه

پس از شهادت اصحاب و نزدیکان، سپاه دشمن به سوى خود حضرت اباعبداللَّه‏علیه السلام حمله‏ور شد. هر کس جلو مى‏آمد از حضرت شکست مى‏خورد تا این‏که عمر سعد فریاد زد: «این مرد فرزند على است. او فرزند شجاع‏ترین مرد عرب است.» و سپس دستور داد تا از هر طرف به حضرت حمله کردند و بین او و خیمه‏ها فاصله انداختند.

در این هنگام امام حسین‏ علیه السلام فریاد کشید و فرمود:

«ویحکم یا شیعه آل ابى‏سفیان! ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد، فکونوا احراراً فى دنیاکم و ارجعوا الى احسابکم اذ کنتم اعراباً. فناداه شمر فقال: ما تقول یا ابن‏فاطمه؟ قال: اقول انا الّذى اقاتلکم و تقاتلونى، و النساء لیس علیهن جناح فامنعوا عتاتکم عن التعرض لحرمى ما دمت حیاً.»(۳۵)

«واى بر شما اى پیروان آل ابى‏سفیان! اگر دین ندارید و از معاد هراسى ندارید، در دنیایتان آزادمرد باشید و به حسب و شرافت خود نگاه کنید، چون شما عرب هستید. شمر ندا برآورد که چه مى‏گویى فرزند فاطمه؟ حضرت فرمود: مى‏گویم من با شما مى‏جنگم و شما با من، زنان گناهى ندارند. تا من زنده‏ام طغیان‏گران خود را از حرم و اهل‏بیت من بازدارید.»

آرى، حضرت با این‏که مى‏داند تا لحظه‏اى دیگر هیچ مدافعى براى اهل‏بیتش نیست و تنها مدافع آنان نیز تا لحظاتى دیگر از پا درمى‏آید، باز حاضر نیست ببیند اهل‏بیتش مورد هجوم دشمن واقع شوند. بدین منظور شرافت عربى سپاه دشمن را گوشزد مى‏کند تا شاید بدین وسیله آنان را از تعرّض به زنان بازدارد. آیا این عمل حضرت، درس حمیّت، غیرت و دفاع از خانواده براى تمام مردان جهان نیست؟ آیا دوستداران حضرت نباید براى حفظ خانواده از تعدّى دیگران تلاش کنند؟

د. واکنش امام‏  علیه السلام به شایعه دشمن

در کتاب مناقب آل ابى‏طالب، داستانى نقل شده که مضمون آن چنین است:

«حضرت اباعبداللَّه‏علیه السلام پس از تنهایى و کشته شدن اصحاب و یاران، براى رفع تشنگى و تجدید قوا براى جنگیدن، به سوى فرات رفت. صف دشمن را شکافت و خود را به آب رساند. همین که با اسب در شریعه قرار گرفت و دست به سوى آب دراز کرد، یکى از لشکریان عمر سعد فریاد زد:

یا اباعبداللَّه! تتلذّذ بشرب الماء و قد هتکت حرمک؟! فنفض الماء من یده و حمل على القوم فکشفهم فاذا الخیمه سالمه(۳۶)

اى حسین، آیا از نوشیدن آب بهره‏مند شده و لذت مى‏برى، در حالى که اهل‏بیت تو مورد تعرّض واقع شده‏اند؟! حضرت آب را از دست ریخت و بر قوم حمله کرد، صف آنان را درید و خود را به خیمه رسانید، دید خیمه‏ها سالم است و مورد هجوم واقع نشده است.»

درست است که حضرت مى‏توانست یک لحظه درنگ کند و آب بیاشامد و سپس به سراغ خیمه‏ها رود، ولى این عمل (ریختن آب و برگشتن با سرعت) نشانگر اوج اهتمام حضرت به حفظ حریم خویش از تعرّض بیگانگان است، به طورى که آشامیدن آبى که با رنج فراوان خود را به آن رسانیده، در نظرش کم‏اهمیت جلوه مى‏کند و مهم‏تر این‏که دشمن نیز از این روحیه امام آگاه است و از آن سوءاستفاده مى‏کند و به دروغ شایع مى‏کند به خیمه‏ها حمله شده است ولى این مسأله آن‏قدر درنظر حضرت مهم است که شایعه آن نیز حضرت را از آشامیدن آب منصرف مى‏کند و به سوى خیمه‏ها مى‏کشاند.

  1. نقش اهل حرم (زنان، دختران و …)

اهل حرم، یعنى مجموعه زنانى که همراه امام حسین‏علیه السلام در کربلا شرکت داشتند، اصرار زیادى بر حفظ حجاب خویش در برابر نامحرمان مى‏ورزیدند و در آن هواى گرم و سوزان و آن تشنگى و گرسنگى طاقت‏فرسا، هیچ گاه از پوشش و حجاب غافل نمى‏شدند که گوشه‏اى از تلاش آن پاسداران حجاب به عنوان نمونه ذکر مى‏شود.

الف. فاطمه صغرا و مسأله حجاب

علامه مجلسى در بحارالانوار، حادثه‏اى را از زبان فاطمه صغرا، دختر امام حسین‏علیه السلام به این مضمون نقل مى‏کند:

«جلوى خیمه ایستاده بودم و بر بدن پدر و اصحابش که قطعه قطعه شده بودند و مانند گوشت‏هاى قربانى بر زمین ریخته بودند و اسب‏ها بر بدن‏هاى آنان مى‏تاختند، نظر مى‏کردم و فکر مى‏کردم که بنى‏امیه بعد از کشته شدن پدرم با ما چگونه رفتار مى‏کنند؟ آیا ما را مى‏کشند؟ اسیر مى‏کنند؟ … ناگهان مردى را دیدم بر اسبى سوار است و با ته نیزه، زنان را مى‏راند و آنان به یکدیگر پناه مى‏برند، و چادرها، مقنعه‏ها و … آنها برداشته شده است و فریاد وا محمداه، وا علیاه، وا جداه، وا ابتاه و … بلند است. قلبم فرو ریخت و بدنم به لرزه افتاد. از ترس آن مرد، شروع کردم به دنبال عمه‏ام ام‏کلثوم به این طرف و آن طرف دویدن. در همین حال، ناگهان دیدم که آن سوار به طرف من آمد. با سرعت تمام پا به فرار گذاشتم. فکر مى‏کردم از دست او نجات مى‏یابم. دیدم به طرف من مى‏آید. از خود بى‏خود شدم. ناگهان ته نیزه او به کتفم خورد. با صورت به زمین خوردم. مقنعه‏ام را کشید، پرّه گوشم را پاره کرد و گوشواره‏هایم را برد و خون بر گونه‏هایم جارى شد و آفتاب بر سرم مى‏تابید. او به طرف خیمه‏ها برگشت و من بى‏هوش شدم. ناگهان عمه‏ام را دیدم که در کنار من قرار گرفته و گریه مى‏کند و مى‏گوید: بلند شو برویم ببینیم بر سر خواهران و برادر بیمارت چه آمده است! بلند شدم و گفتم:

اى عمه! آیا پارچه‏اى هست که با آن سرم را از دید تماشاچیان بپوشانم؟ فرمود: عزیزم عمه تو نیز همانند توست. نگاه کردم دیدم سرش برهنه است و دستش از کتک سیاه شده است. وقتى به خیمه برگشتیم دیدم خیمه و آنچه در آن بوده غارت شده و برادرم على بن‏الحسین با صورت روى زمین افتاده و از شدت گرسنگى، تشنگى و مرض، طاقت نشستن ندارد. با مشاهده حال او، ما بر او مى‏گریستیم و او بر حال ما مى‏گریست.»(۳۷)

آرى، فاطمه صغرا که تا آن لحظه گرسنه و تشنه بود و پس از شهادت امام حسین‏علیه السلام کسى به او و دیگر بازماندگان، آب و غذا نداده بود بلکه خیمه‏هاى آنان را آتش زده بودند و آنان با حالت تشنگى فرار مى‏نمودند، هیچ شکوه‏اى از تشنگى و گرسنگى نکرد بلکه در اولین لحظه‏اى که به هوش آمد درخواست پارچه‏اى براى پوشش خود نمود.

ب. درخواست بازگرداندن پوشش‏ها

مرحوم مفید، از حمید بن مسلم نقل مى‏کند:

«به خدا سوگند، مکرر مى‏دیدم زنى از زنان یا دختران یا اهل بیت امام حسین‏علیه السلام را که چادرش از پشت سر گرفته مى‏شد و کشیده مى‏شد تا بالاخره زن مغلوب مى‏شد و چادر یا لباسش به غارت مى‏رفت؛ تا سرانجام به على بن‏الحسین که بسیار مریض بود و در میان رختخواب خفته بود رسیدیم … و عمر بن سعد آمد. زنان در مقابل او فریاد کشیدند و گریه کردند. لذا او به یارانش گفت: هیچ کدام حق ندارید بر خیمه‏هاى این زنان وارد شوید و متعرّض این جوان مریض – على بن الحسین – نشوید.

زنان از او درخواست کردند که لباس‏هاى غارت شده آنان برگشت داده شود تا خودشان را بپوشانند. عمر سعد دستور داد که هر کس از وسایل اینان چیزى برده برگرداند. ولى به خدا سوگند، هیچ کس چیزى برنگرداند.»(۳۸)

باز روشن است که زنان اهل بیت تقاضاى آب، نان و هیچ چیز مادى ندارند و تنها حجاب‏هاى خود را مى‏خواهند تا خود را بپوشانند و عمر سعد نیز دستور مى‏دهد که لباس‏هاى آنان را برگردانند ولى یا دستور جدى نبوده و یا آنان دستور را جدّى تلقى نکرده‏اند به هر حال، حجاب اهل بیت به آنان برگردانده نمى‏شود و آنان را مانند اسراى کافر، بدون حجاب، وارد کوفه مى‏کنند.

ج. نپذیرفتن صدقه

مسلم جصاص(گچ کار) مى‏گوید:

«به تعمیر فرماندارى کوفه اشتغال داشتم که ناگهان صداى فریادهاى فراوانى از اطراف کوفه به گوشم رسید. از مستخدمى که به خدمت مشغول بود پرسیدم: چه خبر است و این صداها و فریادها براى چیست؟

گفت: همین الآن سر طغیانگرى را که بر یزید خروج کرده است وارد کوفه کرده‏اند. گفتم آن خروج‏کننده اسمش چیست؟ گفت: حسین بن على!

هنگامى که مستخدم بیرون رفت، بر سر و صورت‏زنان، دست‏هایم را شستم و از در پشت فرماندارى خارج شدم و خود را به کُناسه – دروازه ورودى کوفه – رساندم.

در آن حال که آنجا ایستاده بودم و مردم در انتظار آمدن اسرا بودند، چهل شتر که زنان اهل بیت و اولاد فاطمه بر آنها سوار بودند وارد شدند… و اهل کوفه به کودکانى که بر محمل‏ها سوار بودند تکه‏هایى از نان، خرما و گردو مى‏دادند که ام‏کلثوم فریاد زد: اى اهل کوفه صدقه بر ما حرام است.

و سپس نان و خرماها را از دست و دهان اطفال گرفت و به زمین انداخت.»(۳۹)

اگر این حادثه و گرسنگى بچه‏ها و خوردن نان و خرما و عمل حضرت ام‏کلثوم را کنار عمل دیگرى که باز در کوفه اتفاق افتاد و اسرا چادر و مقنعه‏هاى اعطایى را قبول کردند بگذاریم، شاید حقیقت بیشتر روشن شود، داستان از این قرار است:

د. پذیرفتن چادر و مقنعه

سیّد بن طاووس نقل مى‏کند:

«عمر بن سعد اسراى اهل بیت را به کوفه برد. هنگامى که نزدیک کوفه رسیدند، اهل کوفه براى تماشاى اسرا اجتماع کردند. یکى از زنان کوفى که بر سطحى ایستاده و بر آنان مشرف بود، پرسید: شماها از کدامین اسرا هستید؟

جواب دادند: ما اسراى آل محمد هستیم.

زن از سطح پایین آمد و هر چه چادر، مقنعه، روسرى و پارچه داشت جمع کرد و به آنان داد و آنان خود را پوشانیدند.»(۴۰)

سؤال مهم و قابل تأملى که در این‏جا مطرح مى‏شود این است که چرا اهل بیت با آن‏که گرسنه بودند نان و خرما را قبول نکردند و حتى آن را از دهان اطفالى که تکلیف هم ندارند، بیرون کشیدند و بر زمین انداختند ولى چادر و مقنعه‏ها را قبول کردند؟(۴۱) آیا نمى‏خواهند بفهمانند که حجاب اهمیتش بسیار زیاد است و حتى مى‏توان عطیّه‏ها، بخشش‏ها و یا حتى پوشش‏هاى صدقه‏اى دیگران را قبول کرد و با آن خود را از دید نامحرم حفظ نمود؟!

آیا این مسأله زنان ما را به رعایت حجاب، در هر حال و هر موقعیت و با هر وسیله، دعوت نمى‏کند؟!

پرواضح است که حجاب نشانه کرامت و ارجمندى زن مسلمان است و زنان عاشورایى و زینب‏گونه که پیامبران حریّت و آزادگى و آیات عصمت و عفّت بوده و هستند، حفظ کرامت و شخصیت خود را بر همه چیز مقدم مى‏دارند.

  1. دورى از نگاه بیگانگان

پس از چند روزى که اسرا در کوفه ماندند، آنان را به سوى شام روانه کردند. در هنگام حمل و نقل اسرا از مکانى به مکان دیگر، آنان را همانند اسراى کفار و گاه بدون پاسداشت حرمت آنان، از نظر امکان حفظ کامل حجاب، انتقال مى‏دادند. این کار، اعتراض اهل بیت‏علیهم السلام و حضرت سجادعلیه السلام را برانگیخت. اهل بیت براى حفظ حجاب از هیچ کوششى فرو گذار نمى‏کردند و حتى اگر لازم بود به خواهش و تمنّا نیز متوسل مى‏شدند، در حالى که هیچ سراغ نداریم که امام حسین‏علیه السلام یا اهل بیت‏علیهم السلام براى امور مادى به دشمن متوسل شده یا التماس کرده باشند و حتى یک مورد هم پیدا نمى‏شود که مثلاً امام حسین‏علیه السلام از دشمن طلب آب کرده باشد و باز هیچ موردى نمى‏یابید که اهل‏بیت‏علیهم السلام پس از اسارت از دشمن تقاضاى نان، آب و سایر امور مادى را داشته باشند.

دقت در حوادث شام، اصرار اهل‏بیت بر حفظ پوشش و حجاب و دور نگه داشتن خود از انظار تماشاچیان را روشن مى‏کند. پیشتر تقاضاى زنان از عمر سعد در صحراى کربلا را بنا به نقل شیخ مفید ذکر کردیم، و گفتیم «زنان از عمر سعد خواستند تا آنچه از آنان گرفته شده بازگردانده شود تا خود را با آن بپوشانند.»(۴۲) چون آن خواسته اثرى نداشت و دستور عمر سعد کارساز نشد و کسى چادرها و مقنعه‏ها را بازنگرداند، این بار زنان اهل بیت تقاضاى خود را به‏گونه‏اى دیگر و به فردى دیگر ابراز کردند.

این تقاضا را ضمن نقل چگونگى ورود اسرا به شام بیان مى‏نماییم.

الف. تقاضاى دور نگه داشتن سرها از کجاوه‏ها

سید بن طاووس نقل مى‏کند:

«چون اسرا به دمشق نزدیک شدند، ام‏کلثوم به شمر نزدیک شد و گفت: از تو درخواستى دارم. شمر گفت: درخواستت چیست؟ گفت: هنگامى که خواستى ما را به شهر وارد کنى از دروازه‏اى که تماشاچیان آن کمتر باشند وارد کن و به مأموران پیشنهاد کن سرها را از بین کجاوه‏ها بیرون ببرند و از ما دور کنند، زیرا ما از بس در چنین حالتى و چنین وضعى مورد دید واقع شدیم، خوار و ذلیل شدیم. شمر [در پاسخ به این تقاضا و از آن جا که بسیار ظالم و یاغى بود،] دستور داد تا سرها را بر نیزه‏ها در بین کجاوه‏ها قرار دادند و آنان را با همان حال از بین تماشاچیان عبور داد.»(۴۳)

از این حوادث، علاوه بر مظلومیت اهل بیت‏علیهم السلام و اصرار آنان بر پاکدامنى و دورى از نگاه ناظران، پلیدى، خباثت و کفر و کینه بیش از حد مخالفان آنان نیز روشن مى‏شود و آشکار مى‏گردد که آنان به کشتن امام و غارت اموالش اکتفا نکردند و با شکستن حریم و آسیب رساندن به حیثیت خاندان وحى، اندوه اسیران را بیشتر کردند. آنان در صدد محو آثار اسلام بودند و با این هدف تلاش مى‏کردند حجاب و پوشش شرعى را که یکى از ره‏آوردهاى اسلام براى حفظ صیانت شخصیت زن مسلمان بود بى‏ارزش و منسوخ نشان دهند. از این‏روست که با تقاضاى ام‏کلثوم مخالفت کردند.

ب. تقاضاى حضرت سکینه از سهل بن سعد

صاحب مناقب، از سهل بن سعد نقل مى‏کند:

«در مسیر بیت‏المقدس، به شام رسیدم. دیدم مردم شادند و به یکدیگر بشارت مى‏دهند. زنان به دف‏زنى و پایکوبى مشغولند. پیش خود گفتم: اهل شام عیدى ندارند که ما ندانیم. از گروهى که کنارى ایستاده بودند از علت این شادمانى سؤال کردم… گفتند: این سر حسین است که از عراق به شام هدیه شده است. گفتم: عجیب است! سر حسین را مى‏آورند و مردم چنین شادى مى‏کنند!… ناگهان اسب‏سوارى را دیدم که بر نیزه‏اش سرى بود که بسیار شبیه سر رسول‏اللَّه‏صلى الله علیه وآله وسلم است و ناگهان پشت سر او زنانى را دیدم که بر شتران بدون جهاز سوار بودند. به اولین نفر آنان نزدیک شدم و عرض کردم: اى دخترک، تو کیستى؟« گفت: من سکینه دختر حسینم. گفتم: حاجتى دارى؟ من سهل بن سعد هستم. جدّ تو را دیده‏ام و سخنش را شنیده‏ام. گفت: اى سعد! به کسى که این سر به دست او است بگو سر را جلوتر ببرد تا مردم مشغول تماشاى آن شوند و چشمشان به اهل‏بیت رسول‏اللَّه‏صلى الله علیه وآله وسلم نیفتد. سهل مى‏گوید: نزد صاحب سر رفتم و گفتم خواسته‏اى دارم که اگر برآورى چهارصد دینار به تو خواهم داد. گفت: خواسته‏ات چیست؟ گفتم: این سر را از کجاوه جلوتر ببر. او چنین کرد و من آنچه وعده داده بودم به او دادم.»(۴۴)

هر دینار، معادل یک مثقال طلا بوده است و بنابراین چهارصد دینار بیش از هزار و پانصد گرم طلا خواهد شد. از این‏که کسى این مقدار طلا مى‏بخشد تا تنها بعضى از زنان اهل‏بیت رسول‏اللَّه‏صلى الله علیه وآله وسلم کمتر مورد نظاره واقع شوند، اهمیت حفظ حجاب به خوبى روشن مى‏شود.

ج. اعتراض به سلب پوشش از اهل بیت

اسراى اهل‏بیت‏علیهم السلام را وارد شام کردند و آنان را به مجلس یزید بردند و او با تکبّر به بیان افتخارات و پیروزى‏هاى خود پرداخت. برخى از اهل‏بیت‏علیهم السلام در پاسخ او سخنانى گفتند. آن‏گاه حضرت زینب‏علیها السلام به‏پاخاست و با بیان آیاتى از قرآن، استهزاى یزید را ناشى از تکذیب آیات الهى و مهلت دادن خداوند به او را براى افزون شدن گناهان او و گرفتار شدنش به عذاب الهى دانست و سپس فرمود:

«اَمِنَ العَدلِ یا ابنَ الطُلَقاءِ تَخدیرُکَ حَرائِرَکَ وَ امائَکَ وَ سَوقُکَ بَناتِ رسولِ اللَّه‏صلى الله علیه وآله وسلم سَبایا قَد هُتِکَت سُتُرُهُنَّ وَ اُبدِیَت وُجُوهُهُنَّ تَحدو بِهِنَّ الاعداءُ مِن بَلَدٍ اِلى بَلَد.(۴۵)

آیا این عدل است – اى فرزند آزاد شدگان(۴۶) – که تو زنان و کنیزکان خود را در پشت پرده و حجاب نگاه دارى و دختران رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم را در حالت اسیرى، در حالى که پوشش‏هاى آنان برداشته شده و چهره‏هاى آنان آشکار گردیده از شهرى به شهر دیگر برانند؟»

نکته مهمى که زینب‏علیها السلام به آن تصریح مى‏کند و از آن سخت آزرده است این است که زنان یزید پوشیده‏اند و او و زنان دیگر پوشش کامل ندارند و به همین جهت نمى‏گوید زنان تو در کاخ و اسیران در کوخند یا زنان تو سیر و اسیران گرسنه‏اند، بلکه تنها و تنها بر حجاب اصرار مى‏کند و این یکى از مهم‏ترین درس‏هایى است که بانوان ما مى‏توانند از نهضت امام حسین‏علیه السلام بیاموزند.

امام حسین‏ علیه السلام و علل همراه بردن خانواده به کربلا

طرح پرسش

یکى از پرسش‏هایى که معمولاً ذهن هر شیعه – بلکه هر مسلمان یا هر انسان آگاه از حادثه کربلا – را به خود مشغول مى‏سازد این است که چرا امام حسین‏علیه السلام زنان، فرزندان خردسال و خواهران و… خودش را همراه خود به کربلا برد، با این‏که افراد در سختى‏ها، خود سپر بلا مى‏شوند و زنان را از حوادث سخت و تلخ دور نگه مى‏دارند. خصوصاً افرادى که غیور هستند و نمى‏خواهند زن و فرزندانشان در معرض دید نامحرم یا مورد آزار و اذیّت دیگران قرار گیرند، با کوچک‏ترین احتمال خطر، خانواده خود را به منطقه خطر خیز نمى‏برند یا اگر در منطقه خطر واقع شدند از هر راهى که شده تلاش مى‏کنند خانواده خود را از آن منطقه دور سازند. اما مى‏بینیم که در حادثه کربلا این چنین نشد. اگر علم غیب امام‏علیه السلام و پیشگویى‏هاى پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم و حضرت على‏علیه السلام و رؤیاهاى شخص امام حسین‏علیه السلام درباره کشته شدن او در نزدیکى کوفه را کنار بگذاریم و نادیده بگیریم، باز از نظر تحلیل سیاسى و رعایت احتیاط که یک مبارز سیاسى و یک رهبر و فرمانده معمولى باید داشته باشد، پذیرفتنى نیست که چنین کارى صورت بگیرد. احتیاط ایجاب مى‏کرد که امام‏علیه السلام در این سفر که احتمال خطر وجود داشت زن و فرزندان خود را از محیط خطر دور مى‏ساخت.

بنابراین حتماً در این کار امام حسین‏علیه السلام رمز و رازهایى نهفته است و مطالبى وجود دارد که باید مورد بررسى دقیق قرار گیرد. بدان امید که زوایاى بحث تا اندازه‏اى، مورد کنکاش قرار گیرد و برخى از نکات آن آشکار گردد و راهى فراروى پژوهشگران باز شود.

مقایسه قرآن و عترت

  1. مشترکات

قرآن، به عنوان کتاب الهى و به عنوان «ثقل اکبر» که رسول اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم آن را در بین امت وانهاد و به دیار باقى شتافت،(۴۷) نیاز به تفسیر دارد و مفسّران فراوان و صاحب دیدگاه‏هاى متفاوت عرفانى، فلسفى، روایى، ادبى و… در هر عصرى به تفسیر آن پرداخته‏اند و دیگران با استفاده از داشته‏هاى گذشته و پیشرفت‏هاى عصر خود، باز به تفسیر جدیدى دست زده‏اند، ولى با این حال، هیچ کس نتوانسته ادعا کند که مقصود خداوند را فهمیده و تفسیر او کامل‏ترین و بهترین تفسیر است.

عمل امام حسین‏علیه السلام به عنوان «ثقل اصغر»، همچون قرآن، نیاز به تفسیر و تحلیل دارد و نه تنها دانستن تاریخ کربلا به تنهایى براى جواب به تمامى سؤال‏ها کافى نیست بلکه تحلیل‏هاى گذشتگان نیز ما را از تحلیل و تفسیر جدید بى‏نیاز نمى‏نماید و در هر زمان و در هر شرایط باید عمل ثقل اصغر، چونان آیات ثقل اکبر، مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد.

در این جا نیز هیچ کس نمى‏تواند تحلیل و تفسیر خود را بهترین و یا بى‏نقص بداند. باز همان گونه که قرآن داراى تأویل و داراى بطن یا بطون گوناگون است، عمل امام حسین‏علیه السلام نیز داراى تأویل و بطن است.

همان گونه که بسیارى از احادیث در ذیل آیاتى از قرآن وارد شده و مطالبى را بیان داشته که قرینه لفظى بر خلاف یا وفاق آن وجود ندارد و از باب بیان مصداق نیز نمى‏باشد و مفسّران، آن روایات را از تأویلات یا بطون مى‏دانند، در نهضت امام حسین‏علیه السلام نیز از این گونه روایات و اعمال وجود دارد. مثلا عبارت «قتیل العبرات» مى‏تواند حاکى از بطون حرکت امام حسین‏علیه السلام باشد، زیرا هیچ کس قیام نمى‏کند و کشته نمى‏شود تا بر او بگریند بلکه این جمله حقایق دیگرى را در نظر دارد. فدا ساختن طفل شیرخوار با آن شکل مخصوص نیز همین گونه است.

بنابر این نباید تصور کرد که با تحلیل‏هاى ما، عمق نهضت حسینى کشف خواهد شد بلکه امور و رموزى در نهضت حضرت وجود دارد که تنها راه دسترسى به آن، سخنان ائمه اطهارعلیهم السلام یا پرده‏بردارى حضرت حجت عجل اللَّه تعالى فرجه مى‏باشد.

  1. تفاوت‏ها

قرآن و عترت هر دو در حجّت بودن، در نیاز به تفسیر داشتن، در ورود بر حوض کوثر و در هدایت‏گرى مشترکند، اما تفاوت‏هاى متعددى نیز دارند که ما به برخى از آنها که به بحث‏هاى آینده ارتباط بیشترى دارد اشاره مى‏کنیم.

الف: قرآن عبارت از الفاظى است که بدون تحریف، بدون کم و زیاد و بدون جابه‏جایى به ما رسیده است. بنابراین اگر با توجه به تمامى مبانى تفسیرى، اعم از ادبیات، دلیل‏هاى متصل عقلى و نقلى و… از آیه‏اى مطلبى فهمیدیم همان براى ما حجت است؛ اگر چه با فهم دیگران در آن زمینه مخالفت کرده باشیم.

براى فهم بیشتر قرآن باید در استدلال‏هاى آن، خودِ کلمات، جاى استعمال آن، حروف اضافه، ضمایر، اشارات و لطایف آن دقت کنیم. به هر حال، وصول به ژرفاى قرآن در گرو دقت در الفاظ قرآن و رعایت قوانین فن، با توجه به اندوخته‏هاى بیرونى است.(۴۸)

اما در فهم سنت و از جمله حادثه کربلا، اوّلاً ما با الفاظ مواجه نیستیم بلکه حرکت امام حسین‏علیه السلام از مدینه تا کربلا و همراه‏سازى خانواده با خود، یک عمل است. بنابراین طریقه تحلیل آن با طریقه تفسیر قرآن متفاوت مى‏باشد، زیرا در تفسیر، رعایت قواعد ادبى، صرفى، نحوى، و…. لازم است، اما در تحلیل عمل، رعایت آن قواعد جا ندارد بلکه تحلیل ما باید عاقلانه و قابل دفاع منطقى باشد و از نظر سیاسى تحلیلى باشد که عاقلان و خردمندان آن را بپذیرند.

ثانیاً بسیارى از الفاظى که در نهضت امام حسین‏علیه السلام با آن مواجهیم از نظر سندى قابل اشکال است و معلوم نیست که همین الفاظ از امام‏علیه السلام صادر شده باشد؛ خصوصاً حادثه‏اى که افراد بسیار کمى از آن جان سالم به در برده‏اند و حوادث اتفاق‏افتاده، معمولاً از زبان دیگرانى که در صحنه نبوده‏اند نقل شده و گاهى در طول زمان با خرافات نیز مخلوط گشته است. البته همراهى زن و فرزند با آن حضرت قابل تشکیک نیست؛ اگر چه جزئیات آن قابل اثبات نباشد.

ب: در تفسیر قرآن، مى‏توان یک سوره یا یک پاراگراف از یک سوره را بدون در نظر گرفتن کل قرآن مورد تجزیه و تحلیل قرار داد و امور زیادى از آن فهمید ولى در بررسى سنّت، خصوصاً نهضت امام حسین‏علیه السلام که یک عمل اجتماعى و برخاسته از یک سرى تغییر و تحولات اجتماعى بوده، به راحتى نمى‏توان به یک گوشه خاص از حادثه پرداخت و شرایط اجتماعى آن روز، دیدگاه‏هاى مردم، وضع و رفتارهاى خلفاى سابق و… را نادیده گرفت.

اگر بدون در نظر گرفتن امور پیرامونى، به یک حادثه نظر شود، تفسیر بسیار ناقصى به دست خواهد آمد. بنابراین در بررسى هر نکته از نهضت امام حسین‏علیه السلام به ناچار باید اجمالاً حوادث متعدد مرتبط با آن توضیح داده شود و شرایط آن روزگار به تفسیر کشیده شود تا تحلیل صحیح به‏دست آید.

ج: قرآن در آیات فراوانى انسان را به تدّبر و تفکر در خود فرا خوانده و معمولاً پس از بیان هر حکمى از احکام، علّتى و حکمتى براى آن ذکر کرده و یا با جمله‏هاى «لعلّکم تعقلون»، «لعلکم تتفکرون»، «لعلکم تتذکرون»، و… عقل انسان را به کار گرفته است. بر این اساس هیچ کس نمى‏تواند برداشت‏هاى تعبّدى صرف و بى‏دلیل خود به حکمى از احکام را، به قرآن نسبت دهد.

ولى سنّت، خصوصاً قیام امام حسین‏علیه السلام، چون یک عمل است و عمل زبان و لفظ ندارد و همچنین ادراک تصمیم‏هاى امام و عملش از سطح فکر ما بالاتر است، مى‏توان «تعبّد» را به عنوان یکى از مبانى تحلیل در آن دخالت داد. بر همین مبنا، افرادى خواسته‏اند این امر را امرى تعبّدى جلوه دهند و با تمسّک به جملاتى نظیر «ان اللَّه شاء ان یراک قتیلا«(۴۹) »خداوند خواسته تو را کشته ببیند» یا «ان اللَّه شاء ان یراهن سبایا»(۵۰) «خداوند خواسته اهل بیت تو را اسیر ببیند» یا با نقل روایاتى مبنى بر این‏که پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم تکلیف هر یک از امامان را قبلاً مشخص کرده و در نامه‏اى مهر و موم شده به هر یک داده و آنها نیز طبق مضمون نامه عمل کرده‏اند، خواسته‏اند اعمال ائمه اطهارعلیهم السلام را تعبّدى صرف قرار دهند.(۵۱)

در صورتى که اگر عمل آنان امورى صرفاً تعبّدى و از پیش تعیین شده باشد و طبق عقل و شرایط روزگار تصمیم نگرفته باشند، چه بسا کارشان براى ما درس‏آموز نخواهد بود، زیرا اگر اکنون حوادثى مشابه رخ دهد ولى رؤیاى صادق یا نامه مکتوب مهر شده‏اى براى ما نیامده باشد دیگر عترت و سنّت، راهنما نخواهند بود و تمسّک به آنان معناى محصّلى نخواهد داشت.

بنابراین براى آن‏که بتوانیم از زندگى ائمه اطهار و خصوصاً امام حسین‏علیه السلام درس فرا گیریم و به فرمایش خودش «لکم فىّ اسوه» )براى شما در عمل من سرمشق است( جامه کاربردى و اجرایى بپوشیم، باید اولاً علم غیب‏ها و اخبار غیبى که آن حضرت داشته و ما به آن دسترسى نداریم را به کنارى وانهیم. ثانیاً جملاتى نظیر «ان اللَّه شاء ان یراک قتیلا» را جوابى اقناعى براى طرف مقابل بدانیم و بگوییم چون اسرار نظامى، طرح‏هاى عملیاتى و بسیارى از حوادث آینده و استراتژى و تاکتیک‏ها، نباید قبل از عمل، بیان مى‏شد و گرنه احتمال بهره‏بردارى دشمن از آن وجود داشت، امام با بیان رؤیاى خود به‏گونه سربسته، طرف مقابل را قانع ساخته و راه بحث و گفتگوى بیش از حد نیاز را در آن زمان بسته است، ولى این کار لزوماً به معناى بستن فکرها و عقل‏ها، پس از اتّفاق افتادن آن واقعه و گذشت چندین سال از آن، نخواهد بود و گرنه روشن است که بدون تحلیل و بررسى عقل‏مدارانه و خردپذیرانه نمى‏توان از آن حادثه درس آموخت.

درس‏ آموزى از حوادث گذشته

روشن است که فعلاً مراد ما انکار یا اثبات علوم اهل بیت نیست بلکه مقصود این است که اگر بر فرض محال، هیچ علم غیبى و یا خبرى از پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم درباره حوادث کربلا به امام حسین‏علیه السلام نرسیده بود، باز ایشان، به عنوان یک سیاستمدار و یک رهبر عاقل و باهوش، حوادث و امورى را که در ذیل بیان خواهیم کرد مى‏دانسته و مى‏توانسته آنها را مورد بهره‏بردارى قرار دهد. تعدادى از آن حوادث آن قدر مهم و حیرت‏انگیز بوده که پیوسته در خاطرها و ذهن‏ها بوده و هیچ سیاستمدارى نمى‏توانسته آنها را از صحنه ذهن خود دور سازد. مثلاً موضوع ترور حضرت على‏علیه السلام یا حادثه غصب فدک و برخورد با حضرت زهراعلیها السلام از امورى است که خواهى نخواهى در ذهن فرزندان آن دو بزرگوار باقى مانده و از آن درس‏هایى آموخته‏اند. سایر حوادثى که در ذیل نقل مى‏شود نیز از همین قبیل است.

  1. مرتدسازى و مرتدکشى

یکى از حوادث ناگوارى که پس از رحلت پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم اتفاق افتاد ایجاد کارخانه مرتدسازى بود. ایجاد این کارخانه، زمینه قبلى داشت، زیرا بسیارى از کسانى که در سال‏هاى آخر عمر شریف پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم به اسلام گرویدند شناخت چندانى از اسلام نداشتند و حتى گروه‏هایى نیز به خاطر ترس از آینده و احتیاط در مقابل حمله‏هاى احتمالى مسلمانان، در ظاهر به اسلام گرویدند ولى اسلام از زبانشان به درون قلبشان راهى باز نکرده بود. به همین جهت، پس از رحلت رسول خدا، احساس آرامش کردند و زبان را با قلب هماهنگ ساختند و راه احتیاط گذشته را رها ساختند و صریحاً به بت‏پرستى سابق رو آوردند و خود را براى مبارزه علیه اسلام آماده ساختند که مقابله با آنان و نشان دادن قدرتى از ناحیه مسلمانان و این‏که با رحلت پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم دین او و راه و روش او تضعیف نشده است، کار بسیار خوب، بجا و پسندیده‏اى بود و هر مسلمان عاقل و دلسوزى با آن موافقت مى‏نمود.

اما حاکمان آن روز و برنامه‏ریزان و نقشه‏کشان، این زمینه را موقعیتى خوب براى سرکوب هر نغمه مخالف دانستند و با اسم مبارزه با ارتداد، هر مخالفى را سرکوب کردند و حتى کسانى را که نماز مى‏خواندند، روزه مى‏گرفتند و پرداخت زکات را قبول داشتند، ولى در این‏که آیا آن را به خلیفه بپردازند یا به شخص دیگر، یا خود، آن را به مصارف تعیین شده در قرآن برسانند تردید داشتند، نیز به ارتداد محکوم شدند و مورد هجوم همه‏جانبه واقع‏گردیدند.

مؤمنان واقعى پس از آزمون و خطاهاى متعدد فرا گرفتند که چگونه عمل کنند و سخن بگویند تا در عین برمَلا ساختن خطاکارى‏هاى خلفا و حکومت، هیچ‏گاه برچسب ارتداد به پیشانیشان نچسبد و زمینه‏اى براى بدنام‏سازى آنان فراهم نگردد.

  1. موج اعدام و ترور

برخى افراد داراى ایمان قوى و سابقه طولانى در اسلام و جهاد بودند که به هیچ نحو، برچسب ارتداد بر پیشانى آنان نمى‏چسبید و با خلیفه وقت نیز مخالف بودند. براى آنان نیز باید فکرى مى‏شد.

اینان خود دو گروه بودند:

  1. گروهى که زمینه خلیفه شدن در آنان وجود داشت و احتمال مى‏رفت که اگر مردم از خلیفه روى گردان شوند، به سوى آنان متمایل گردند؛ نظیر حضرت على‏علیه السلام، سعدبن عباده خزرجى و….
  2. گروهى که زمینه خلیفه شدن نداشتند؛ چون سلمان فارسى، مقداد، عمار، ابوذر، ابن مسعود و… بسیارى از افراد این گروه، برده‏هاى آزاد شده‏اى بودند که دارى ایمان کامل بودند و خلیفه را فاقد صفات لازم براى خلافت مى‏دانستند.

حاکمان فکر کردند که اگر گروه اول مورد تهدید جدى یا ترور واقع شوند، اولاً بدیلى براى خلیفه باقى نمى‏ماند و ثانیاً چشم گروه دوم نیز به خط حساب مى‏افتد. آنان براى این‏که هر دو گروه احساس کنند که تهدید جدّى است، به اِعمال خشونت دست زدند، از جمله:

الف. همان لحظه اول، پس از فوت پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم، ابوبکر را به خلافت برگزیدند. استدلال آنها این بود که اسلام در خطر است و ممکن است روم و ایران به بلاد اسلام حمله کنند و یا این که افرادى از دین برگردند و در شهرها آشوب به پا شود. بنابراین درنگ جایز نیست و اختلاف در امر حکومت و شورایى کردن آن و «منّا امیر و منکم امیر»(۵۲) گفتن، براى اسلام و مسلمانان زیانبار است و… پس باید شخصى که هم سن و سال و همراه و یار غار پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم بوده است را به خلافت برگزینیم.

با چنین فضاسازى‏هایى، خلیفه رسول خدا را مشخص کردند ولى مى‏بایست در همان جلسه، به سعد بن عباده گوشمالى داده مى‏شد تا دیگر براى همیشه فکر خلافت از سرش بیرون رود و بفهمد که دور از چشم مهاجران تشکیل جلسه دادن و برنامه حکومتى ریختن و خود را نامزد خلافت دانستن، هزینه سنگینى دارد. به همین جهت، در همان جلسه، سعد را که از فرط بیمارى خود را در پارچه‏اى پیچیده بود و در گوشه‏اى نشسته بود پایمال و لگدکوب کردند، به گونه‏اى که نزدیک بود جان دهد. هنگامى که گفته شد: «مواظب باشید، کشتیدش»، عمر گفت: «خدا او را بکشد.»(۵۳)

با این کار، چشم افراد زیادى به خط حساب افتاد. حتى خود سعد که گفته بود: »تا آخرین تیر در ترکش با شما مى‏جنگم« در عمل چنین کارى را نکرد، تنها عزلت کامل گزید و در جماعت و جمعشان حاضر نشد.

ب. امیرالمؤمنین على‏علیه السلام که اولین فرد ایمان‏آورنده به پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم و شجاع‏ترین، مبارزترین، عالم‏ترین و فعّال‏ترین شخص در میان مسلمانان بود و به خاطر سابقه و همچنین معرفى در «غدیر خم» شایسته‏ترین فرد براى خلافت رسول خدا بود، در حین انتخاب خلیفه به غسل و کفن و دفن پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم مشغول بود. او نیز یا باید تسلیم محض مى‏شد و عملاً تسلیم بودنش را نشان مى‏داد، یا چونان سعد ضربه‏اى مى‏خورد که تا آخر، فکر رویارویى با خلیفه یا دسترسى به آن مقام را از سر بیرون کند!

حضرت على‏علیه السلام که نتیجه معکوس مبارزه مستقیم و صریح سعد بن عباده را دیده بود و افزون بر آن، دلیل‏هاى دیگرى نیز داشت که نمى‏خواست با خلیفه درگیر شود، تنها از بیعت با او خوددارى کرد و با عذر اشتغال به کفن و دفن پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم، جمع‏آورى قرآن و… از شرکت در جماعت آنان خوددارى کرد و در جمع‏هاى کوچک، سزاوارتر بودن خود به امر خلافت را گوشزد مى‏نمود.

حاکمان، ظاهراً، براى فهمیدن میزان التزام حضرت به اوامر حکومت و روشن‏تر شدن موضع وى، فدک را از همسرش حضرت زهراعلیها السلام غصب کردند و کارگران وى را از آن‏جا بیرون انداختند تا اگر صداى مخالفت حضرت على‏علیه السلام بلند شد وى را به دنیاخواهى و مال‏دوستى متهم سازند و بگویند در زمانى که مبارزه با کافران و مرتدان نیاز به کمک مالى دارد، او از آن دریغ مى‏ورزد و بدین سان زمینه را براى تحقیر و توهین او فراهم نمایند و اگر مقاومت کرد، او را در هم بشکنند.

اما حضرت على‏علیه السلام در این رابطه سکوت کرد و حضرت زهراعلیها السلام خود به دنبال استیفاى حق خود رفت و با خطبه معروفش ابوبکر و حکومت نوبنیادش را به چالش کشید.(۵۴)

پس از رفت و آمدهاى مکرّر حضرت زهراعلیها السلام و استدلال و ارائه شاهد و گرفتن نامه‏اى از ابوبکر مبنى بر مالکیت فدک، و باز پس گرفتن آن نامه توسط عمر و پاره کردن آن، حضرت على‏علیه السلام وارد معرکه شد و در جمع مهاجران و انصار در مسجد با ابوبکر به گفتگو پرداخت و برخى از کارهاى خلاف شرع او را روشن نمود.

این‏جا بود که آنان به این نتیجه رسیدند که باید حضرت على‏علیه السلام را از سر راه بردارند و به همین منظور به کارهایى دست زدند که نیازى به بازگو کردن آنها نیست.(۵۵)

ج. حاکمان و سلاطین پیوسته نشان داده‏اند که «الملک عقیم». حتى برخى از آنان این مطلب را با صراحت اعلام کرده‏اند. آنان براى آن‏که حکومت از دستشان خارج نشود حتى اگر به فرزندانشان شک مى‏کردند آنان را نابود مى‏ساختند. بر این اساس، طبیعى بود که حاکمان، وجود مخالفانى چون حضرت على‏علیه السلام و سعد بن عباده را بر نتابند، خصوصاً سعد که به هیچ گاه در نماز آنان شرکت نمى‏کرد و حتى در حج با آنان وقوف و کوچ نمى‏نمود(۵۶) این بود که این بار مخفیانه و به دور از چشم مردم به فکر ترور او افتادند. آنان سعد را ترور کردند و با استفاده از سادگى مردم که خیلى از جن سخن مى‏گفتند و کارهاى جنّیان در ذهنشان عجیب و خارق العاده بود، ترور سعد را به جنیان نسبت دادند و از زبان جنیان شعرى سرودند و در شهر مدینه، در شب تار خواندند:

نحن قتلنا سید الخزرج سعد بن عباده

و رمیناه بسهمین فلم نخطأ فوآده

«ما رییس قبیله خزرج، سعد بن عباده را کشتیم، به قلب او دو تیر نشانه رفتیم و در آن خطا نکردیم.»

این شعر در کتاب‏ها نیز به عنوان سروده جنیان نقل شده‏است.(۵۷)

بله، برخى افرادِ با نفوذ را مخفیانه و با انواع حیله و برخى افراد معمولى را علنى و در پیش چشم مردم کشتند. مثلاً خلیفه اول دستور داد که «فجائه» را در پیش چشم مردم در بقیع به آتش کشیدند و چون عکس‏العمل منفى مردم را دید در آخر عمر، اعلام پشیمانى کرد و گفت:

«وددت انّى لم اکن حرقت الفجائه و اطلقته نجیحاً او قتلته صریحاً»(۵۸)

«دوست داشتم که فجائه را آتش نمى‏زدم؛ یا او را رها مى‏ساختم و یا مى‏کشتم.»

این گونه چنگ و دندان نشان دادن‏ها موجب شد که مؤمنان، راه مبارزه را عوض کنند و به فکر چاره دیگرى بیفتند. مؤمن کسى است که از یک سوراخ دوبار گزیده نمى‏شود،(۵۹) او کسى است که دیگران موجب عبرت و درس آموزى وى مى‏شوند،(۶۰) او کسى است که در مقابل حوادث چون منافق، چوب خشک نیست تا شکسته شود بلکه چونان شاخه گیاه نرم و مستقیمى است که همراه توفان‏هاى سهمگین سر فرود مى‏آورد و پس از بر طرف شدن توفان، دوباره، مستقیم و استوار راه خود را ادامه مى‏دهد(۶۱) و همو است که با چراغ دین و دانش راه صحیح را مى‏پیماید.

امام حسین‏علیه السلام، به عنوان یک مؤمن، از این حوادث فرا گرفت که باید به گونه‏اى عمل کند که هیچ‏گاه زمینه ترور او فراهم نشود، همان گونه که مواظب بود هیچ‏گاه زمینه تهمت ارتداد به وى نیز فراهم نگردد و طورى عمل نکند که جاهلان ر ا علیه او بشورانند و علیه او جنگ مذهبى به راه بیندازند.

یکى از دلایل نوشتن وصیت‏نامه توسط حضرت و گواهى او به وحدانیت خدا، رسالت پیامبراکرم، حقّانیت قیامت، صراط و… پیشگیرى از بروز هرگونه شبهه بى‏دینى و ارتداد از دامن خود و اهل بیتش بود.

حرکت کردن از راه‏هاى اصلى و به صورت علنى از مدینه، و انتخاب مکه – حرم امن الهى – به عنوان اولین اقامتگاه، افزون بر سایر فوایدى که در کتاب‏هاى مختلف بیان شده، مى‏تواند براى جلوگیرى از ترور نیز باشد، تا نتوانند مخفیانه و دور از چشم دیگران او را ترور کنند و به جنّیان یا حرامیان راهزن نسبت دهند که در قسمت اوّل همین کتاب، مفصّل بحث شد.

بنابراین چون امام حسین‏علیه السلام حوادث قبلى، اعم از ترور علنى و مخفى، نسبت ارتداد و… را دیده است، در عمل سعى کرده به گونه‏اى رفتار کند که هیچ زمینه‏اى براى هیچ یک از آن رفتارها پیش نیاید.

  1. محصورسازى در مدینه

یکى از شیوه‏هایى که برخى خلفاى پس از پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم، به ویژه خلیفه دوم، از آن استفاده مى‏کردند، محصور ساختن مخالفان دانشمند و بانفوذ در شهر مدینه بود. آنان پیوسته از مطرح شدن فضایل خاندان پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم و به‏ویژه فضایل حضرت على‏علیه السلام ترس و وحشت داشتند.

به همین جهت، به عنوان صیانت قرآن از تحریف، نشر و کتابت احادیث را ممنوع کردند و این ممنوعیت تا زمان عمر بن عبدالعزیز ادامه یافت. آنان حتى روزى را به عنوان روز سوزاندن غیر قرآن اعلام کردند و با تبلیغ فراوان، مردم را به سوزاندن حدیث‏هاى دست نویس خود ترغیب کردند و حتى خود خلیفه، حدیث‏هاى دست نویس خود را آورد و در پیش چشم دیگران از بین برد.(۶۲)

همچنین از مسافرت و تبلیغ حافظان قرآنى که متمایل به خاندان پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم بودند جلوگیرى کردند و آنان را در مدینه نگه داشتند؛ گاهى به عنوان مشاوران خلیفه و اهل حلّ و عقد، زمانى به عنوان نیاز عاصمه اسلام به تبلیغ و رشد و… و اگر زمانى مجبور مى‏شدند یکى از آنها را به سرزمینى گسیل کنند، افزون بر تأکیدهاى عمومى، گاهى خود خلیفه، در مراسم بدرقه و تودیع شرکت مى‏کرد و باز سفارش مى‏نمود که مردم را از قرآن باز نگیرید و به سنّت و حدیث مشغول نسازید!(۶۳)

این گونه برخوردها تا زمان معاویه ادامه داشت. برگشتن امام حسن‏علیه السلام و امام حسین‏علیه السلام به مدینه و نبودن هیچ خبر و حدیثى از آن بزرگواران در طول دو دهه نتیجه همین سیاست بود.

این دو امام همام، در این دوره نسبتاً طولانى، به تربیت و پرورش فرزندان و خانواده خویش پرداختند؛ اگر چه آنان ائمه‏علیهم السلام را درون خانه نیز آزاد نمى‏گذاشتند و تطمیع «جعده»، همسر امام حسن‏علیه السلام، و تحریک او جهت سم خورانیدن به حضرت مجتبى‏علیه السلام نشان از عمق توطئه‏ها و جوّ خفقان ایجاد شده، از سوى بنى‏امیه دارد.

وجود افرادى مقاوم در نهضت کربلا و حوادث پس از آن و تسلیم دشمن نشدن هیچ یک از آنان و سخنان سنجیده و منطقى هر یک در میدان مبارزه و در طول اسارت و صبر و تحمل و سکوت و فریاد آنان، همه و همه، حکایت از آن دارد که امام حسن‏علیه السلام در دهه آخر عمر و امام حسین‏علیه السلام در دو دهه آخر عمر – یک دهه همراه با برادر و دهه دیگر پس از شهادت برادر – به انسان سازى و پرورش روحى افراد پرداخته و کارى که اولین رسالت پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم بود، یعنى «و انذر عشیرتک الاقربین»(۶۴) «و خویشان نزدیکت را هشدار ده» را به بهترین نحو انجام داده‏اند.

دعاى عرفه امام حسین‏علیه السلام، نمونه‏اى از درس‏هاى روحى است که آن حضرت در همین دوره به خانواده خویش و برخى از یاران بسیار نزدیک یاد داده است. در این دعا، رگ و پوست و یکایک شریان‏ها و ذره ذره وجود حضرت به یگانگى خدا شهادت مى‏دهد و خداوند را پیوسته و در هر حال رقیب خود مى‏داند و غیر خدا را در مقابل خدا هیچ مى‏انگارد و حبّ خدا را بزرگ‏ترین نصیب انسان از زندگى مى‏داند و چنان اوج مى‏گیرد که نیکویى‏هاى خود را در مقابل عظمت پروردگار، بدى قلمداد مى‏کند و وجود خود را در مقابل او هیچ مى‏داند.(۶۵)

  1. شکنجه، آزار، تبعید و قطع حقوق

از شیوه‏هاى دیگر برخورد برخى حاکمان با مخالفان، شکنجه، تبعید، قطع حقوق…بود. ابن مسعود، ابوذر، عمار و… قربانى این گونه برخوردها شدند و حتى ابن مسعود در این راه پهلویش شکست و در حال فقر و نادارى، در حالى که حقوقش نیز قطع شده بود، در خانه جان داد. البته در آخرین لحظات عمرش، عثمان به بالینش آمد و به نوعى از گذشته معذرت خواهى کرد و خواست حقوق قطع شده او را بپردازد ولى ابن مسعود از گرفتن آن امتناع نمود و گفت: «وقتى که بدان نیاز داشتم نپرداختى و اکنون دیگر بدان نیازى ندارم.» ابوذر، علاوه بر ضرب و شتم و قطع حقوق، تحمّل تبعید به شام و احضار به مدینه و سرانجام تبعید به ربذه را نیز پذیرا شد و در اوج فقر و بى‏کسى در آن‏جا جان داد.

این شیوه‏ها براى مخالفینى به کار مى‏رفت که زمینه اجتماعىِ خلیفه شدن برایشان نبود، چرا که برده بودند و به برکت اسلام آزاد شده و طایفه و عشیره و حامیان نَسَبى قوى نداشتند تا از آنان حمایت کنند. در حالى که در آن محیط این ویژگى‏ها حرف اوّل را مى‏زد.

در این هنگام، وظیفه گروه اول (مدعیان خلافت)، تنها دعوت شکنجه شدگان و تبعید شدگان به صبر بود. البته گاهى مراجعه به خلیفه و مناقشه‏اى بسیار آرام با او و یارى اندک به افراد قطع حقوق شده نیز توسط آنها انجام مى‏شد. خلیفه معمولاً تحمّل انتقاد تند را نداشت. حتى عثمان از این‏که کسانى، ابوذر را براى رفتن به تبعیدگاهش، ربذه، بدرقه کنند نیز ناراحت بود و بدرقه جمع چهار نفرى حضرت على‏علیه السلام، عقیل، امام حسن‏علیه السلام و امام حسین‏علیه السلام را بر نتافت و به درگیرى کشیده شد.(۶۶)

  1. مسموم‏سازى

مسموم سازى شیوه‏اى بود که در حکومت معاویه شروع شد و اولین بار «مالک»، سردار رشید حضرت على‏علیه السلام، به این شیوه – با عسل – مسموم شد و از پاى در آمد. این شیوه، از آن جا که امکان اجراى آن به دست افراد مخلص ولى ناآگاه وجود داشت و همچنین بسیار مخفیانه بود و مى‏شد در بین عوام، آن را به دست تقدیر و خواست خدا، نسبت داد روشى بود مناسب، با این روش آنان به جاى آن‏که بخواهند مستقیماً کسى را بکشند تا تبعاتش دامنشان را بگیرد، یا جنّیان را قاتل نشان دهند تا کسى قبول نکند، این امکان را داشتند که از لفظ تقدیر خدا و خواست او و اجابت دعاى شامیان در مسجد استفاده کرده و علاوه بر از بین بردن دشمن، معاویه را نیز شخصى مستجاب‏الدعوه قلمداد نمایند.

این طرح آن قدر مؤثر و بى‏خطر بود که معاویه تصمیم گرفت، رقیب اصلى خود، امام حسن مجتبى‏علیه السلام را نیز با همین شیوه از پاى در آورد. فریفتن «جعده»، همسر حضرت‏علیه السلام، براى زهر دادن به حضرت، در همین راستا بود.

اما همان گونه که طرح‏هاى قبلى به رسوایى گرایید و بیش از یکى دو مورد کارایى نداشت، طرح مسموم سازى نیز عقیم ماند و دست معاویه رو شد. امام حسین‏علیه السلام نیز در برابر این توطئه هوشیار بود و معاویه براى پیدا کردن راه دیگرى جهت از بین بردن امام‏علیه السلام و برداشتن تمامى موانع از سر راه حکومتِ یزید، فرصت نیافت و مرگ او فرا رسید.

  1. اتهام خارجى بودن

یکى دیگر از توطئه‏هایى که از زمان حاکمیت مطلق معاویه شروع شد و تا سال‏ها پس از او نیز وجود داشت و حساب‏هاى شخصى زیادى را با آن تصفیه کردند مارک «خارجى بودن» بود.

نطفه خوارج در جنگ صفین و با قرآن بر سر نیزه کردن معاویه بسته شد. آنان از لشکریان حضرت على‏علیه السلام بودند و با شجاعت مى‏جنگیدند، اما متعصّب و جاهل بودند.

پس از وفات پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم کسى درصدد انسان سازى نبود. خلفا نه توان آن را داشتند و نه نیاز آن را حس مى‏کردند، آنان بیشتر درصدد کشورگشایى یا تحکیم موقعیت خود بودند. حضرت على‏علیه السلام نیز امکاناتى در اختیار نداشت و شعاع‏هاى پرفروغش در مدینه و در جمع محدودى محصور شده بود. پس از به خلافت رسیدنش نیز انواع مشکلات، از جمله دو جنگ جمل و صفین و خرابکارى‏هاى به جاى مانده از سابق، تمام توان و نیروى او را گرفت.

از سوى دیگر، طبیعتِ کار فرهنگى و انسان‏سازى، نیازمند زمان طولانى و فراغت بال است. به همین جهت، جمع زیادى از لشکریان حضرت على‏علیه السلام شمشیر زنانى ناآگاه بودند که نه صحابه پیامبراکرم بودند تا از محضر او کسب دانش کرده باشند و نه در دوران خانه‏نشینى حضرت على‏علیه السلام توانسته بودند از چشمه‏سار علم او استفاده کنند و نه پس از به خلافت رسیدنش چنین فرصتى به دست آورده بودند.

به همین جهت در بحبوحه جنگ، وقتى معاویه قرآن‏ها را بر سر نیزه کرد، دست از جنگ کشیدند و گفتند: »ما با قرآن نمى‏جنگیم« و نتوانستند توطئه بودن این عمل را درک کنند. آنان نه تنها جنگ نکردند، بلکه ادامه جنگیدن حضرت على‏علیه السلام را خلاف شرع دانسته و او را به دست کشیدن از جنگ مجبور ساختند.

پس از جریان حکمیت و توطئه عزل حضرت على‏علیه السلام و بر حکومت ماندن معاویه، خوارج متوجه اشتباه اول خود شدند ولى دوباره دستى ناپیدا(۶۷) از ناآگاهى آنان استفاده کرد و توطئه دوم را رقم زد. این بار آنان گفتند که چون حضرت على‏علیه السلام حکمیت را پذیرفته، گناهى مرتکب شده و باید توبه کند! این توطئه جدید شمشیر دو لبى بود که هر دو لبه آن متوجه حضرت على‏علیه السلام بود و خوارج از آن غافل بودند. اگر حضرت، به حرف آنان عمل مى‏کرد، آن دست ناپیدا مطرح مى‏ساخت که توبه کردن، اعتراف ضمنى به گناه است و باید در مقابل گناهى که انجام داده محاکمه و محکوم شود و اگر توبه نمى‏کرد – همان گونه که نکرد – به جرم این‏که گناه کرده و بر گناه خود اصرار دارد کافر و مستحق مرگ شمرده مى‏شد. و نه تنها خود حضرت مستحق مرگ بود بلکه هر کسى که حکومت او را قبول داشت یا ذره‏اى محبت على‏علیه السلام را به دل داشت گناهکار و سزاوار مرگ بود.

با همین توجیهات، شکنجه و کشتار دوستان و یاوران حضرت على‏علیه السلام در هر کجا که امکان داشت آغاز شد و چنان ترس و وحشتى از این گروه در دل مردم ایجاد شد که هر کجا اسم خوارج شنیده مى‏شد لرزه بر اندام مردم مى‏افتاد.

امیرالمؤمنین‏علیه السلام چشم این فتنه را کور کرد و آنان را که به هیچ صراطى مستقیم نبودند از دم تیغ گذراند و پیشگویى‏هاى رسول اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم را به همه نشان داد ولى پس از آن واقعه فرمود:

«لا تقاتلوا الخوارج بعدى فلیس من طلب الحق فأخطأه، کمن طلب الباطل فأدرکه»(۶۸)

«پس از من با خوارج جنگ نکنید، زیرا کسى که خواستار حق باشد اما خطا کند همانند کسى که باطل را طلب کند و به آن برسد، نیست.»

حضرت با این جمله نشان داد که دشمن اصلى، معاویه و یاورانش هستند که خواستار باطل هستند و با نقشه‏هاى شیطانى خود به آن مى‏رسند، نه خوارج که خواستار حقند ولى جهالت و ناآگاهى، آنان را به کارهاى خلاف مى‏کشاند.

با این‏که حضرت فرمود: «از آنان بیش از ده نفر زنده نمى‏مانند و از شما بیش از ده نفر کشته نمى‏شوند و قتلگاهشان این سوى نهر است»(۶۹) و دیدند که سخن حضرت على‏علیه السلام در مورد کشته‏ها و قتلگاه درست درآمد، باز حکومت‏هاى جائر از مسأله جنگ با خوارج بیشترین بهره را بردند و افراد زیادى را به همین عنوان از پاى درآوردند.

پس از شهادت حضرت على‏علیه السلام؛ خصوصاً که آن حضرت به دست یکى از خوارج به شهادت رسید، ترس عجیبى سراسر جامعه اسلامى را فرا گرفت و حکومت معاویه از این حربه بزرگ‏ترین استفاده را کرد و هر گروه مخالفى را به اسم خوارج سرکوب نمود.

برچسب خارجى براى معاویه ارزشى بالاتر از برچسب ارتداد براى خلیفه اول و دوم پیدا کرد و اساساً تنها برچسب مفید براى کشتار و قلع و قمع، برچسب خارجى بود. این اتهام در زمان‏هاى بعدى نیز کاربرد زیادى داشت، به حدى که یزید نیز تلاش کرد شهداى کربلا را در کوفه و شهرهاى مسیر راه تا شام خارجى جلوه دهد.

نتیجه

تا این‏جا راه‏هایى که خلفاى حکومت‏ها براى برخورد با مخالفان خود مورد استفاده قرار داده بودند، به طور بسیار فشرده مطرح شد و معلوم گشت که آنان از ترور، شکنجه، اتهام ارتداد، اتهام خارجى بودن، محصورسازى و مسموم‏سازى استفاده کرده‏اند و هرگاه توطئه‏اى کشف شده و حربه‏اى از دستشان افتاده، به حربه جدیدى متوسل شده‏اند. هر یک از آنان از تجربه قبلى استفاده کرده، و علاوه بر آن، راه جدیدى براى برخورد با مخالفان ابداع و اختراع نموده‏اند. ابداع راه جدید، معمولاً معلول این بوده که توطئه سابق کشف شده و افراد، خود را در برابر آن به نحوى صیانت کرده‏اند.

حال، به بیان چگونگى برخورد امام حسین‏علیه السلام، به عنوان یک مخالف که مشروعیتى براى حکومت اموى قایل نیست، مى‏پردازیم، مخالفى که بتواند انتقاد خود را بیان کند، راه و روش صحیح را آموزش دهد و از توطئه‏هاى گوناگون در امان بماند.

در ذهن هر مبارز سیاسى و هر تحلیل‏گر، تمامى احتمالات جمع مى‏شود و معمولاً احتمال‏هاى قوى‏تر، در مرحله عمل، طلایه‏دار میدان خواهد شد. افراد دقیق، هوشیار، توانمند و خواستار پیروزى قطعى، تلاش مى‏کنند، حتى‏المقدور، تمامى احتمالات را به حساب آورند و در هنگام عمل، از آنها غافل نشوند تا از راهى که هیچ فکرش را نکرده‏اند، ضربه نخورند.

حکومت یزید و گزینه ‏هاى پیش رو

حکومت یزید ممکن است از تجربه گذشتگان استفاده کند و هر یک از طرح‏هاى ترور، مسموم ساختن، شکنجه، اتهام ارتداد، خارجى بودن و محصور ساختن را در مورد امام حسین‏علیه السلام به کار برد یا چند طرح را با یکدیگر به اجرا گذارد و به هر حال به گونه‏اى عمل کند که بتواند با نابودسازى امام حسین‏علیه السلام، خود را مسلمان، پیرو قرآن و داراى وجاهت قانونى قلمداد کند و در این راه از تمامى مشاوران قوى و پخته که در طول نیم قرن در سیاست حضور داشته‏اند استفاده کند و نقشه‏اى بسیار دقیق براى نابودى امام‏علیه السلام طراحى کند.

از سوى دیگر، ممکن است به مقتضاى جوانى، ناپختگى و سرمستى قدرت، دستور قتل صریح و بى‏پرده مخالفان خود، از جمله امام حسین‏علیه السلام را صادر کند، تا هم به نداى درونى خود در کینه‏توزى بنى‏امیه با بنى‏هاشم پاسخ مثبت دهد و هم براى انجام هر جنایت و گناهى در آینده آزاد باشد و هیچ منتقدى را در مقابل نداشته باشد.

در فرض دوم، نه تنها امام حسین‏علیه السلام به نحوى کشته مى‏شود، بلکه خانواده و زن و فرزند او نیز از تعرّض در امان نمى‏مانند.

جنگ‏هاى قبیله‏اى، در بین اعراب بادیه نشین داراى سابقه‏اى طولانى بوده است. دردناک‏ترین حادثه براى اعراب این بود که علاوه بر مغلوب شدن در میدان نزاع و کشته شدن مردان، زنان آنان اسیر شوند و به دست دشمن بیفتند. به همین جهت، اعراب جاهلى، از دختردار شدن متنفر بودند و آنها را مى‏کشتند یا زنده به گور مى‏کردند تا زنى موجود نباشد که در جنگ‏ها به دست دشمنان اسیر شود!

امام حسین‏علیه السلام نیز این احتمال را از نظر دور نمى‏دارد که قدرت حاکمه به کشتن او اکتفا نکند، بلکه به خانه و کاشانه آن حضرت نیز تجاوز کند و به خاطر عمق کینه و نفرتى که از بنى‏هاشم دارد بر زن و فرزند او نیز هر جنایتى را روا دارد.

بنابراین، امام حسین‏علیه السلام باید برنامه‏ریزى بسیار دقیقى انجام دهد؛ به گونه‏اى که در صورت استمرار سیاست معاویه، بتواند انتقاد خویش و خلاف قانون و مفاد صلح‏نامه بودن حکومت یزید را بیان کند و اعلام نماید که طبق صلح‏نامه امام حسن‏علیه السلام و معاویه قرار شد که معاویه کسى را جانشین خود قرار ندهد و امر خلافت به دست مردم باشد.(۷۰) و در صورتى که حکومت یزید راه مخالفت و قتل و غارت علنى را برگزیند، بتواند، حتى المقدور، خود و خانواده‏اش را حفظ کند و در جنگ با حکومتى مقتدر و داراى امکانات فراوان، کمترین هزینه را پرداخت کند و در عین حال بیشترین فعالیت را در راه معرفى اسلام صحیح، معرفى مفاسد حکومت، روشن‏گرى مردم و … انجام دهد.

جالب‏ترین قسمت بحث زندگى امام حسین‏علیه السلام آن است که روشن گردد امام، در تمامى فعالیت‏ها، از اول تا آخر، همه احتمال‏ها را در نظر مى‏گرفت و به گونه‏اى عمل مى‏کرد که راه احتیاط را از دست ندهد و در عین حال، دشمن در هر لحظه بتواند از کرده‏هاى خویش پشیمان شود و راه صلاح را بپیماید و همچنین مردم در جانبدارى از او، پیوستن به او و یا گسستن از وى آزاد باشند.

عمل امام حسین‏علیه السلام و سخن او هیچ گاه نشان نمى‏دهد که چون حکومت چنین و چنان کرده، دیگر صلح با او امکان ندارد و تنها حاکم، شمشیر است و یا چون دیگر لشکر و نیرویى ندارد، تنها راه تسلیم است، بلکه پیوسته جا را براى تمامى احتمالات باز گذاشته است.

از نخستین جلسه‏اى که با حاکم مدینه داشت تا آخرین لحظه، پیوسته، همه احتمالات را در نظر مى‏گرفت و براى تک تک آنها به مقتضاى حال و مقال و زمان و مکان برنامه ریزى دقیق مى‏نمود.

واکنش امام در مدینه

مرگ معاویه در نیمه ماه رجب سال ۶۰ ه.ق واقع شد و به سرعت خبر آن از سوى یزید به ولید فرماندار مدینه رسید. یزید از ولید خواسته بود که از عبدالرحمن پسر ابوبکر،(۷۱) عبداللَّه پسر عمر، عبداللَّه پسر زبیر و حسین پسر على براى وى بیعت بگیرد. فرستاده ولید این افراد را در مسجد مدینه، کنار قبر پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم یافت و احضاریه را به آنان ابلاغ کرد. از آن جمع، تنها امام حسین‏علیه السلام بر ولید وارد شد.(۷۲)

در گفتگو با ابن‏زبیر در باره این‏که چرا احضار شده‏اند امام‏علیه السلام فرمود: »به نظرم طاغوتشان ]معاویه [هلاک شده است«. امام‏علیه السلام احتمال این‏که خبر مهم دیگرى اتفاق افتاده باشد را نیز منتفى ندانست.

طبق احتمال اول، احضار امام‏علیه السلام و ابن‏زبیر و … براى بیعت گرفتن است و باید برنامه‏ریزى براى بیعت نکردن صورت پذیرد و به گونه‏اى عمل گردد که فرماندار نتواند مخفیانه و با تهدید بیعت بگیرد. و طبق احتمال دوم، باید دید چه حادثه‏اى است تا عکس العمل مناسب صورت گیرد.

ابن‏زبیر، تنها یک طرف احتمال را گرفت و طبق آن عمل کرد، او گفت: «من غیر از مرگ معاویه احتمال دیگرى نمى‏دهم.»(۷۳) بنابراین در جلسه شرکت نکرد و همان شب به فکر آماده‏سازى مقدمات سفر شد و از راه‏هاى فرعى با برادرش به سوى مکه رفت.(۷۴)

اما امام حسین‏علیه السلام اعمال احتیاطى را انجام داد، نزد فرماندار رفت، سى نفر از اصحاب و یارانش را همراه خود برد و به آنان دستور داد که اسلحه‏هایشان را مخفى سازند و بیرون فرماندارى آماده باشند تا اگر امام از آنان یارى خواست وارد شوند.

امام بر ولید وارد شد و به فرماندار با عنوان فرماندار، سلام کرد و چون مروان را آن‏جا دید و خبر از نزاع آن دو با یکدیگر داشت از نشست آنان با یکدیگر ابراز خرسندى نمود و فرمود: «دوستى و ارتباط بهتر از دورى و جدایى است، خداوند نزاع‏هاى شما را اصلاح کند.»(۷۵) آنان جوابى به این سخن حضرت ندادند. سپس ولید نامه‏اى که خبر مرگ معاویه و فرمان گرفتن بیعت از او بود را برایش خواند.

امام، پس از تسلیت خبر مرگ معاویه، فرمود: «افرادى همانند من که مخفیانه بیعت نمى‏کنند و شما نیز به آن اکتفا نمى‏کنید بلکه مى‏خواهید تا علنى شود و همه مردم بدانند. بنابراین هرگاه که در اجتماع مردم حاضر شدى و آنان را به بیعت دعوت کردى همه متساوى خواهیم بود.»

ولید گفت: «پیشنهاد خوبى است. کار را به فردا و در حضور مردم واگذار مى‏کنیم.» اما مروان به ولید گفت: «یا همین الآن بیعت کند یا گردنش را بزن، یا او را حبس کن تا فردا در حضور مردم بیعت کند.»(۷۶) و سرانجام سخنان تندى بین آنان مطرح شد و امام از فرماندارى بیرون آمد.

مقایسه واکنش امام‏ علیه السلام و دیگران

مقایسه برخورد امام‏علیه السلام با مسأله مردن معاویه و گرفتن بیعت براى یزید و برخورد عبداللَّه بن زبیر با همین مسأله در همین ابتداى کار، روش‏ها و خطمشى‏ها را مشخص مى‏سازد.(۷۷)

امام فرمود: «به نظرم طاغوتشان هلاک شده باشد.» پسر زبیر گفت: «من غیر این گمان دیگرى ندارم.«»و چون هر کس طبق عقیده‏اش عمل مى‏کند و عقل عملى از عقل نظرى یارى مى‏جوید، ابن‏زبیر، چون احتمال دیگرى در ذهنش جاى نمى‏گیرد، طبعاً یقین پیدا مى‏کند که او را براى بیعت احضار کرده‏اند و باز چون یقین دارد که اگر به آنجا رفت و بیعت نکرد، زندانى یا کشته مى‏شود، از رفتن به فرماندارى خوددارى مى‏کند و پس از این‏که چندین مرتبه، مأمور، در خانه‏اش مى‏آید، برادرش را مى‏فرستد(۷۸) و او با کلک و وعده دروغ، خانه را از محاصره مأموران در مى‏آورد و شبانه و مخفیانه، بدون زن و فرزند، همراه با برادرش جعفر، از راه فرعى به سوى مکه مى‏رود. او در مواجهه با این مسأله هم به دروغ متوسل شد، هم با شبانه حرکت کردن و از راه فرعى رفتن فرار خود را بر مَلا ساخت و …

اما امام حسین‏علیه السلام با این‏که خودش اولین کسى بود که احضاریه نابهنگام را تحلیل کرد و فرمود: «گمان مى‏کنم طاغوتشان هلاک شده»، ولى در عمل، احتمال دیگر را منتفى ندانست و هنگام ورود به فرماندارى و سلام بر فرماندار، سخنى از مرگ معاویه به میان نیاورد بلکه با سلام کردن به امیر و فرماندار(۷۹)، نه شخص ولید، به نوعى بر فرماندار بودن وى یا قبول داشتن آن اشاره کرد و سپس سخن از صلح و دوستى به میان آورد و ارتباط را بهتر از قطع رابطه دانست، «الصله خیر من القطیعه»(۸۰) و در مورد بیعت فرمود: «افرادى همانند من مخفیانه بیعت نمى‏کنند و شما نیز بیعت مخفیانه به دردتان نمى‏خورد بلکه مى‏خواهید تا پیش چشم مردم و به صورت علنى باشد.»[تا سایر مردم نیز بیعت کنند یا به بیعت خود دلگرم شوند.]

پاسخ مثبت به احضاریه و حضور در فرماندارى، سلام به عنوان فرماندار، سخن از دوستى گفتن و تشویق به آن و دعا براى اصلاح دعواهاى مروان و ولید، همگى براى اعتناى عملى به احتمال دیگر – ارتباط نداشتن احضاریه با مرگ معاویه – مى‏باشد.

تفاوت سازگارى با سازش‏کارى

مناسب است تفاوت سازگارى با سازش‏کارى بیان گردد و روشن شود که این دو مفهوم با قاطعیت و تعصّب بیجا چه رابطه‏اى دارند؟

سازش‏کارى آن است که انسان به خاطر دیگران و به هر دلیل از مواضع اصولى خود عدول کند و به خاطر آنان از عقاید و اصول اخلاقى خود دست بکشد ولى سازگارى آن است که انسان در عین رعایت امور اعتقادى و اخلاقى و باورهاى اساسى خود، در عمل و رفتار تا آنجا که ممکن است، با دیگران هماهنگ شود و تلاش کند که آنان را از خود نرنجاند، بلکه علاوه بر آن، تلاش کند رضایت آنان را نیز به دست آورد.

فرض کنید چند نفر با هم به مسافرت مى‏روند. برخى از آنان مى‏خواهند در این مسافرخانه غذا بخورند ولى فعلاً یک نفر میلى به غذا خوردن ندارد اما براى همراهى با آنان در آن‏جا غذا مى‏خورد، استراحت مى‏کند و… این به معناى سازگارى است و امرى پسندیده و ممدوح است. اما گاهى آنان مى‏خواهند در این مهمانخانه غذا بخورند و شخص مى‏داند که غذاى این‏جا فاسد است و به هر دلیل نمى‏تواند یا نمى‏خواهد بگوید این غذا فاسد است یا اگر بگوید از وى قبول نمى‏کنند. در این صورت، همراهى کردن با آنان و غذا خوردن، سازش‏کارى است و مورد مذمت مى‏باشد.

از آن سو، همراهى نکردن در صورت اول، لجبازى، تعصّب بیجا و یک‏دندگى، و همراهى نکردن در صورت دوم، دفاع از مواضع اصولى، قاطعیت، حق‏مدارى و … نام دارد.

از مشکلات بحث‏ها این است که معمولاً افراد، تفاوتى بین سازگارى با سازش‏کارى و همچنین بین یک‏دندگى و دفاع از مبانى اساسى نمى‏گذارند.

مثلاً در بحث ما ممکن است یک شخص – صرف نظر از شیعه بودن – قاطعیت ابن‏زبیر در نرفتن به مجلس ولید و بى‏اعتنایى به احضاریه‏هاى وى و سرانجام با فریب از شهر خارج شدن را قاطعیت به حساب آورد و یا رفتن امام حسین‏علیه السلام در آن مجلس و سلام بر امیر کردن را نوعى سازش بداند و چون امام حسین‏علیه السلام را شخصى مبارز و سازش‏ناپذیر مى‏داند در صدد تکذیب این امور برآید.

ولى اگر متوجه شود که راهبرد اصلى در این مرحله و هدف اصلى بیعت نکردن با یزید است و این موضع، باید حفظ شود، آن گاه روشن مى‏شود که امام حسین‏علیه السلام و ابن‏زبیر هر دو بر موضع اصلى پاى فشرده‏اند ولى امام‏علیه السلام علاوه بر قاطعیت، سازگارى نیز داشته و اخلاقى کریمانه و بزرگوارانه را به نمایش گذارده است. امام‏علیه السلام از رفع نزاع بین دو انسان خبیث و وابسته به حکومت اموى استقبال مى‏کند و مردن فردى مانند معاویه را تسلیت مى‏گوید. ولى عمل پسر زبیر این سازگارى‏ها را ندارد و در برخى موارد نوعى لجبازى نیز از آن ظاهر مى‏شود. اما در مقابل این هر دو، عمل پسر عمر که از مواضع اصولى دست برداشت و حاضر شد با حکومت امویان و حتى با پلیدترین کارگزار آنان، حجاج بن یوسف، بیعت کند و حتى به جاى بیعت با دست، پاى حجاج را ببوسد، سازش‏کارى نام دارد و مذموم است.

انتخاب مکه

در این‏که امام حسین‏علیه السلام باید مکه را به عنوان اولین مقصد انتخاب مى‏کرد بحثى نیست و هیچ کس در این باره رأى دیگرى نداده است، زیرا ماندن در مدینه، بدون بیعت کردن، امکان‏پذیر نبود و حضرت به سوى هر سرزمینى که رهسپار مى‏شد، مردم دیگر شهرها از او بى‏خبر مى‏ماندند و او نیز از آنان. اگر به سوى شام مى‏رفت حرکت او زمینه‏سازى براى قیام مسلحانه به حساب مى‏آمد و حکومت مى‏توانست به حضرت برچسب یاغى و تجاوزکار بزند و اگر از مسیر شام و مرکز خلافت دور مى‏شد، برچسب ترسو بودن و فرار به وى مى‏خورد و حکومت را بر ظلم و تجاوز جرى‏تر مى‏نمود.

به همین جهت، انتخاب مکه بهترین انتخاب بود، زیرا همه مسلمانان، به عنوان عمره یا حج، به مکه رفت و آمد داشتند و خبر بیعت نکردن حضرت از این طریق پخش مى‏شد. همچنین نامه‏هاى حضرت به آنان مى‏رسید و حضرت نیز از جواب‏هاى آنان مطلع مى‏گشت. افزون بر این، مردم مکه طایفه بنى‏هاشم را شاخه‏اى از خود مى‏دانستند که پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم از بین آنان ظهور کرد و آنان را بر همگان برترى بخشید و به خانه کعبه رونقى دوباره داد. پس مکه، علاوه بر مرکز اجتماعى و اخبار، مرکز زیارت و طواف، وطن اصلى و آبا و اجدادى امام حسین‏علیه السلام نیز بود.

بنابراین در حرکت به سوى مکه، اتهام فرار و یا یاغى بودن به حضرت نمى‏چسبید؛ خصوصاً که حضرت با زن و فرزند خارج شد و یاغى، جنگجو و خارجى، زن و کودک را با خود همراه نمى‏سازد. پس امام حسین‏علیه السلام بدون این‏که با کسى مطرح سازد با این عمل خود نشان داد که براى جنگجویى صِرف و تنها براى بیعت نکردن و یا تنها براى حکومت به دست گرفتن، از مدینه خارج نشده است بلکه محل‏هاى دیگرى نیز براى خروجش وجود دارد. به ویژه این‏که حضرت دو روز مانده به انتهاى رجب از مدینه خارج شد و بنابراین درک ثواب عمره رجبیه را نیز در دفاع از حرکت خویش در دست داشت. زیرا وقتى کسى در ماه رجب محرم شود عمره‏اش رجبیّه است ولو اینکه در ماه شعبان عمره انجام دهد.

شروع حرکت

شروع حرکت در شب بود. با این حساب از گرمى هوا در امان بودند. طبق تطبیق تقویم شمسى با قمرى، زمان حرکت امام‏علیه السلام در اوایل خرداد بوده که هوا نسبتاً گرم بوده است. به علاوه، حرکت در شب آن حضرت را از دید مأموران حکومت مخفى مى‏ساخت و آنان نمى‏توانستند مزاحم حرکت او شوند و حضرت مى‏توانست با استفاده از این مسأله مقدارى از مدینه دور شود.

از سوى دیگر، براى این‏که حکومتیان حرکت او را یک حرکت صرفاً زیارتى به مردم ننمایانند و کلمات آن شب حضرت در نزد ولید و مروان را سازش‏کارى جلوه ندهند فراز «فخرج منها خائفاً یترقّب…»(۸۱) را ترنم کرد و نشان داد که اگر او مجبور نمى‏شد، به این سفر تن در نمى‏داد و چونان حضرت موسى که از ترس کشته شدن، خانه و کاشانه‏اش را رها ساخت، او نیز از ترس کشته شدن به این سفر تن داد.

آن حضرت راه اصلى را پیش گرفت و از راه‏هاى فرعى حرکت نکرد تا او را ترسان و فرارى قلمداد نکنند و گروه‏هایى را براى تعقیب او نفرستند؛ آن گونه که هشتاد نفر را براى جستجوى ابن‏زبیر فرستادند.

پیشگیرى از تبلیغات سوء

محمد حنفیه را در مدینه باقى گذاشت تا حضرت را از اوضاع مدینه با خبر سازد و وصیت‏نامه خود را به او تحویل داد تا مردم از هدف حرکت او، آگاه شوند و آن را صرفاً زیارتى یا حرکتى از روى بغى و ظلم جلوه ندهند و در وصیت خود صریحاً به یگانگى خداوند و رسالت حضرت محمدصلى الله علیه وآله وسلم شهادت داد و به قیامت و بهشت و دوزخ و حشر و نشر اعتراف کرد تا علاوه بر عمل به استحباب و آموزش آن به دیگران، خود را از اتهام احتمالى ارتداد مبرّا سازد و کسى حرکت او علیه حکومت یزید را نوعى ارتداد قلمداد نکند و با بیان این‏که «انى لم اخرج اشراً و لا بطراً، و لا مفسداً و لا ظالماً، و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدّى ارید أن آمر بالمعروف و انهى عن المنکر و أسیر بسیره جدّى و ابى على بن ابى‏طالب»(۸۲) اتهام یاغى بودن و خارجى بودن را از حرکت خود زدود؛ خصوصاً که فرمود مى‏خواهم به سیره جدّم و پدرم با مردم رفتار کنم و همه مى‏دانستند که جدش «رحمه للعالمین» لقب داشت و پدرش نوازش‏کننده یتیمان و در هم شکننده خوارج بود.

از آنچه گذشت معلوم مى‏شود که امام‏علیه السلام در ابتداى حرکت خود، تمامى احتیاطهاى لازم را رعایت کرده و تمامى راه‏هایى را که احتمال خطر یا اتهامى را متوجه او مى‏ساخت مسدود کرده و در عین حال در تمامى مراحل سازگارى و مداراى خود را نیز به نمایش گذارده است.

انگیزه‏ هاى حضرت براى همراه بردن زن و فرزند

از آنچه گذشت مى‏توان برخى از انگیزه‏هاى حضرت در همراه ساختن زن و فرزند در سفر به مکه را این گونه بیان کرد:

  1. پیشگیرى عملى از متوجه ساختن اتهام یاغى، متمرّد و خارجى به حرکت خود.
  2. نمایاندن این‏که به عمره رجبیّه مى‏رود و قصد آشوب‏گرى و بر پا کردن جنگ و نزاع را ندارد.
  3. حفظ زن و فرزند از تعرّض‏هاى احتمالى که عمّال حکومت ممکن بود به آنان روا دارند تا حضرت را آزرده‏خاطر سازند یا زن و فرزندش را اسیر بگیرند و زندانى کنند تا او خودش را تسلیم نماید.
  4. حفظ زن و فرزند به عنوان یک وظیفه اخلاقى، انسانى، عربى و اطلاع دائم از وضع آنان.
  5. پاسخ‏گویى به عواطف آنان و عشق و علاقه آنان به حضرت. حدود بیست سال بود که حضرت دایماً در کنار خانواده‏اش بود و جنگ، تجارت، زیارت و سیاحتى در بین نبود که مدت زیادى از آنان دور باشد. بنابراین رها ساختن آنان براى مدت طولانى، آنان را آزرده خاطر مى‏ساخت و نیاز روانى آنان را نادیده مى‏انگاشت که این با رعایت حقوق و عواطف آنان سازگار نبود.
  6. امام در طول بیست سال به آموزش و پرورش زن و فرزندان خویش مشغول بود و مضمون «و انذر عشیرتک الاقربین»(۸۳) را کاملاً رعایت مى‏کرد و این آموزش و پرورش نباید با حرکت امام، تعطیل مى‏شد.

از آنچه گذشت معلوم مى‏شود که تنها نباید به کارها و رفتارهاى امام حسین‏علیه السلام از جنبه سیاسى نگریست. اگر چند انگیزه سیاسى براى همراه بردن زن و فرزند براى حضرت مطرح بوده، چندین انگیزه و علّت غیر سیاسى نیز در کنار آنها وجود داشته است و مسلماً براى امام حسین‏علیه السلام که پرورش‏یافته مکتب على‏علیه السلام و فاطمه‏علیها السلام و پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم بوده انگیزه‏هاى عاطفى، روانى و اخلاقى، اگر کشش بیشترى نداشته، کشش کمترى نیز نداشته است.

توجه به این مطلب که پس از صلح با معاویه، حضرت تمام این بیست سال در مدینه کنار خانواده‏اش بود و سفرهاى زیارتى حج یا عمره را نیز به اتفاق آنان طى مى‏کرد این مسأله را روشن‏تر مى‏سازد. زندگى مدنى حضرت با زندگى مکّى تفاوت داشت، زیرا زندگى مکّى، تجارت‏هاى طولانى‏مدت و امثال آن را به همراه داشت ولى در محیط مدینه از تجارت خبرى نبود و مردم بیشتر به کشاورزى مشغول بودند.

در این بیست سال نیز حضرت که نمى‏توانست هیچ گونه تبلیغ رسمى و عمومى انجام دهد، در درون خانه به پرورش دینى خانواده و اصحاب بسیار نزدیک مشغول بود که ثمره آن را بعداً در ضمن بررسى حوادث کربلا و حوادث پس از آن به اجمال اشاره خواهیم کرد.

امور تربیتى و خانوادگى امورى است که از دید بیشتر تحلیل‏گران وقایع کربلا مخفى مانده و نوعاً به این مسأله نپرداخته‏اند که چگونه شد زن و فرزندان حضرت، در کربلا و پس از آن، روحیه خود را نباختند و تا آخر مقاوم و پا بر جا ایستادند.

امام حسین‏ علیه السلام در مکه

حضرت اباعبداللَّه‏علیه السلام در اوایل شعبان به مکه رسید و هنگامى که وارد شد آیه «و لما توجه تلقاء مدین قال عسى ربى ان یهدینى سواء السبیل»(۸۴) را زمزمه کرد. مردم مکه از آمدن امام حسین‏علیه السلام و سالم رسیدنشان خوشحال بودند. خود حضرت نیز از این امر خشنود بود. تنها عبداللَّه بن زبیر در باطن ناراحت بود، زیرا مى‏دانست با بودن امام‏علیه السلام در مکه، کسى با او بیعت نمى‏کند و امام در نظر آنان باعظمت‏تر از ابن زبیر است.(۸۵)

در مکه، گروه‏هاى زیادى از مردم، اهل نظر و… به ملاقات حضرت آمدند و از حرکت او ابراز خوشحالى نمودند و در باره وقایع آینده و حرکت بعدى تحلیل‏هایى نمودند. برخى پیشنهاد ماندن در مکه را مطرح ساختند، برخى پیشنهاد رفتن به یمن و امثال آن را مطرح ساختند، برخى پیشنهاد برگشتن به مدینه و بیعت با یزید را عنوان کردند.(۸۶) در این میان، هیچ کس پیشنهاد رفتن به کوفه را مطرح نساخت. بلکه همه با تحلیل‏هاى خود یا حتى با گریه و زارى به نحوى حضرت را از رفتن به سوى کوفه باز مى‏داشتند؛ همان طور که برخى از افراد در مدینه، یا در راه مکه، که حضرت را مى‏دیدند از رفتن به کوفه نهى مى‏کردند. این نهى‏ها پس از حرکت حضرت به سوى کوفه نیز ادامه داشت ولى حضرت سرانجام مسیر کوفه را انتخاب کرد و به آن سویى رهسپار شد که همه از آن مى‏ترسیدند و حضرت را از آن باز مى‏داشتند.

حال سؤال این است که چرا حضرت به تحلیل‏هاى این افراد عمل نکرد و مسیر دیگرى، اعم از ماندن در مکه یا رفتن به سوى یمن و… را انتخاب ننمود و تنها مسیرى را که همه از آن نهى مى‏کردند پیمود؟ مگر ایشان آیه «و شاورهم فى الامر»(۸۷) را نخوانده بود؟ مگر از پدرش نشنیده بود که من شاور الرجال شارکها فى عقولها؟(۸۸)

اهمیت این پرسش با توجه به بحث‏هاى قبلى، به ویژه این‏که امام حسین‏علیه السلام همیشه جانب احتیاط را رعایت مى‏کرد و احتمال‏هاى کم‏اهمیت را نیز بها مى‏داد و علاوه بر اینها تلاش مى‏کرد در عین حفظ مواضع اصلى خویش با دیگران و حتى با دشمنان سازگارى داشته باشد، بیشتر روشن مى‏گردد.

حضرت با انتخاب کوفه نه تنها، احتمال خطر را نادیده گرفت بلکه خود را در دهان دشمن قرار داد و مشاوران زیادى را نیز از خود ناراحت نمود و سرانجام خود را به کشتن داد و زن و فرزندان خود را اسیر دشمن ساخت. دست کم لازم بود زن و فرزند خود را از مکه به کوفه نبرد. تنها ماندن یکى دو ماهه خانواده بهتر از برخورد با آن حوادث سهمگین و بودن در درون جنگ و درگیرى بود. تن دادن به این همه ریسک و خطر، خصوصاً با توجه به ارزش زیادى که امام براى خانواده‏اش قایل بود، حتماً داراى مصالح و انگیزه‏هایى بوده که باید آنها را کشف کرد.

انگیزه افراد در نهى از حرکت به کوفه

به نظر مى‏رسد پیشنهادهاى افراد مختلف در نهى از رفتن حضرت به سوى کوفه، یا نهى از بردن خانواده در این سفر، برخاسته از جوّ سیاسى و شناخت آنان از اوضاع سراسر مملکت اسلامى یا شناخت روحیه مردم کوفه نبوده است، بلکه برخاسته از احادیثى بوده که از پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم، حضرت على‏علیه السلام، حضرت مجتبى‏علیه السلام و … در باره کشته شدن امام حسین‏علیه السلام در نزدیکى کوفه، سرزمین طفّ، نینوا و یا کربلا شنیده بودند و آنان چون این احادیث را در ذهن داشتند و مى‏دیدند که حضرت، با حکومت یزید بیعت نکرده و از مدینه خارج شده و به برخى نواحى نامه نوشته و سخنش بر سر زبان‏ها مى‏گردد و احتمال دارد که پیشگویى‏هاى پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم در مورد او به وقوع بپیوندد، براى رهایى او از آنچه مقدّر شده و پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم از آن خبر داده است، پیشنهادهاى دیگر را مطرح مى‏ساختند.

آنان فکر مى‏کردند با منصرف ساختن امام از حرکت به سوى کوفه، مى‏توان با اراده خداوند مقابله کرد تا او کشته نشود. آنان چه‏بسا خداوند را همانند بشرى مى‏دانستند که چون طرح عملیاتى‏اش فاش شود مى‏توان به او رو دست زد و نقشه‏هاى او را خنثى ساخت!

اما امام حسین‏علیه السلام خوب مى‏دانست که خبرهاى پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم حتماً محقّق مى‏شود و… و به خاطر اخبار غیبى نباید کار، تلاش، خرد، عقل، عشق، عاطفه و… را به کنارى نهد، بلکه باید همه تلاش خود را به بهترین نحو انجام دهد و منتظر قضاى الهى باشد.

حضرت این سخن را که «قضاى الهى همان گونه که هست محقق مى‏شود» در موارد زیادى و در جواب افراد مختلفى به کار برده است. همین نشان مى‏دهد که آنان مى‏خواسته‏اند با پیشنهادهاى خود، جلوى تحقق آن را بگیرند و حضرت مى‏فرماید آن قضا قابل رفع و دفع نیست.(۸۹)

بنابراین کسى نباید سخنان عبداللَّه بن عباس، عبداللَّه بن جعفر، عبداللَّه بن عمر، عبداللَّه بن زبیر، محمد حنفیه، مسوره بن مخرمه، عمر بن عبدالرحمن، عمر بن على بن ابى‏طالب، عبداللَّه العدوى، ام سلمه و… را تحلیل سیاسى قلمداد کند، زیرا غالباً این افراد به خانواده عصمت نزدیک بوده و از پیشگویى‏هاى پیرامون قتل امام حسین‏علیه السلام خبر داشته‏اند و حضرت هم در مقابل به کلماتى چون: «اگر به آشیانه جانورى پناهنده شوم باز مرا بیرون مى‏آورند و مى‏کشند»(۹۰) «از خداوند در این باره طلب خیر مى‏نمایم»(۹۱) «قضاى الهى در هر کار واقع مى‏شود»(۹۲) «اگر در دل سنگى باشم مرا خارج مى‏سازند و مى‏کشند»(۹۳) «خداوند خواسته مرا کشته ببیند»(۹۴) «خداوند آن گونه که دوست دارد حکم مى‏کند»(۹۵) و… تمسّک کرده تا به آنان بفرماید نباید به فکر مخالفت با قضاى حتمى الهى بود، بلکه هر کسى باید وظیفه خود را انجام دهد. به همین جهت، آنان قانع مى‏شدند و سکوت مى‏کردند و گرنه تحلیل سیاسى را با قضاى الهى پاسخ گفتن خطاست و امام‏علیه السلام نیز چنین کارى را انجام نمى‏دهد.

ویژگى‏ هاى مثبت کوفه و مردم آن

در سخنرانى‏ها و منبرها پیوسته بدى کوفه و مردم آن بیان مى‏شود، در حالى که از نظر تاریخى و تحلیلى چنین نبوده است. کوفه ویژگى‏هاى مثبت فراوانى داشته که در جاى دیگر وجود نداشت.

اگر از علم غیب و اخبار و پیشگویى‏هایى که پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم فرموده صرف نظر کنیم و آنان را نادیده بگیریم، یا اگر فرض کنیم به جاى امام حسین‏علیه السلام فرد دیگرى بیرق مخالفت با حکومت یزید را برمى‏افراشت و مى‏خواست آن حکومت را ساقط سازد یا در مقابل آن، حکومتى قوى تشکیل دهد، تنها راه و عاقلانه‏ترین راه، هم‏دست شدن با مردم کوفه بود. در آن زمان، بهترین یاوران، آنان بودند و مناسب‏ترین سرزمین براى درگیرى با حکومت مقتدر اموى، کوفه و اطراف آن بود، و آنجا باید به عنوان پایگاه اصلى انتخاب مى‏شد.

ویژگى‏هاى مثبت کوفه و مردم آن را مى‏توان این گونه برشمرد:

  1. از زمانى که امام حسین‏علیه السلام با بیعت نکردن در مدینه، عَلَم مخالفت با بنى‏امیه را برافراشت و به سوى مکه هجرت کرد نامه‏هاى زیادى از کوفه براى حضرت فرستاده شد. آنان حضرت را به دیار خود دعوت کردند، در حالى که هیچ کس از هیچ جاى دیگر براى حضرت نامه‏اى ننوشت و براى پذیرایى و دفاع از او یا دفاع از اسلام اعلام آمادگى ننمود.
  2. مردم سایر شهرها در جریان امور نبودند تا به فکر تغییر حکومت و امثال آن بیفتند. همه حکومت مرکزى را قبول داشتند و با آن بیعت کرده بودند. مردم شام و اطراف آن براى رسول اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم خویشاوندى نزدیک‏تر از معاویه نمى‏شناختند! مردم بصره هیچ نامه‏اى به حضرت ننوشتند و حتى وقتى حضرت به سران آنان نامه نوشت، برخى از آنان نامه‏ها را کتمان کردند و یکى از آنان از ترس این‏که این نامه دسیسه‏اى از سوى ابن زیاد باشد، نامه و نامه‏رسان را نزد ابن زیاد برد و او نیز نامه‏رسان را اعدام کرد.(۹۶)

از بلاد یمن و غیره نیز خبرى نبود، اگر چه گفته مى‏شد شیعیان على‏علیه السلام آن‏جا هستند ولى شیعه بودن آنها و داشتن محبت على‏علیه السلام به این جهت بود که حدود پنجاه و اندى سال قبل، پس از این‏که خالد بن ولید به آنان حمله کرده بود و اموال آنان را از بین برده و بسیارى از آنان را کشته بود، حضرت على‏علیه السلام به آن دیار رفته و تمامى خسارت‏هاى مادى و معنوى آنان را جبران کرده(۹۷) و در دفعات بعدى نیز همین گونه عمل نموده بود. بنابراین هیچ مزیتى بر مردم کوفه نداشتند.

  1. مردم کوفه دست‏پرورده على‏علیه السلام، عاشق او و عاشق فرزندان او بودند و لااقل بیست ماه همراه على‏علیه السلام با معاویه جنگیدند و پنج سال تحت نظارت مستقیم او بودند. کوفه همچنین به سرزمین شام، مرکز حکومت امویان، نزدیک‏تر بود و بر یمن که رفتن به آنجا خودش نوعى فرار تلقى مى‏شد ترجیح داشت.

آرى مردم کوفه یک مشکل داشتند که آن مشکل مختص آنان نبود بلکه سراسر عالم اسلام را فرا گرفته بود و آن جهالت نسبى آنان و توجه نداشتن به توطئه‏هاى مخفى معاویه و دار و دسته بنى‏امیه بود. همین مسأله پیش از این نیز باعث شده بود خوارج از میان آنان سر برآورند.

هر سیاستمدارى – و از جمله امام حسین‏علیه السلام – احتمال مى‏داد این نقیصه در طول بیست سال گذشته که مردم کوفه جنگى نداشته و فرصت کافى براى علم آموزى و … داشتند مرتفع شده باشد؛ خصوصاً که برخى از صحابه پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم و تابعان خوب و باوفا در کوفه بودند و آنان نیز به حضرت نامه نوشتند.

به طور خلاصه مى‏توان گفت که انتخاب کوفه بهترین گزینه بود، زیرا:

الف. بیشتر مردم کوفه شیعه و دوستدار ائمه اطهارعلیهم السلام بودند.

ب. بیشتر مردم آن جا به حضرت نامه نوشتند و از آن حضرت دعوت کردند، در حالى که مردم هیچ شهرى از وى دعوت نکردند.

ج. کوفه مرکز جنگجویان بود و همه طوایف، در آن طایفه و عشیره‏اى داشتند و اگر رزمنده و جنگجوى دیگرى وجود داشت مى‏توانست با ورود به کوفه در قبیله و گردان مخصوص خود قرار گیرد.

د. مردم کوفه عدالت على‏علیه السلام و بیست سال ظلم و جور معاویه را با تمام وجود حس کرده بودند. بنابراین عشق و علاقه‏شان به قیام و یارى حسین‏علیه السلام، داراى اصالت و بیش از دیگران بود.

ه. با وجود افراد دانشمندى که در کوفه بودند، سطح فرهنگى آنجا از جاهاى دیگر برتر بود. آنان از توطئه‏هایى که در حال شکل‏گیرى بود آگاه‏تر بودند. در نتیجه نمى‏شد امام حسین‏علیه السلام و اصحابش را در بین آنان با برچسب خارجى، بدنام جلوه داد. این امتیازى بود که در جاهاى دیگر وجود نداشت.

به همین جهت پس از کشتن امام حسین‏علیه السلام مردم شهرهاى دیگر ورود اسرا را جشن گرفتند ولى مردم کوفه چنین نکردند.

و. مردم کوفه در نزد اهل بیت بدسابقه‏تر از جاهاى دیگر نبودند. اگر مردم کوفه پس از حدود سه سال جنگ خسته شده بودند و در همراهى حضرت على‏علیه السلام سستى به خرج دادند، مردم مدینه، همان روزهاى اول پس از رحلت رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم به سراغ دیگران رفتند و حتى در گرفتن فدک، حضرت على‏علیه السلام و زهراعلیها السلام را یارى نکردند. مردم بصره نیز در همان آغاز حکومت حضرت على علیه السلام از یاوران طلحه و زبیر شدند.

امام حسین‏ علیه السلام و گزینه‏  هاى پیش رو

تنها سه گزینه براى حضرت اباعبداللَّه‏  علیه السلام وجود داشت:

  1. پذیرفتن پیشنهاد عبداللَّه بن عمر، مبنى بر بیعت با یزید و برگشتن به مدینه، و سازشکارى و دست برداشتن از تمامى اصول و مبانى خود.
  2. ماندن در مکه و استفاده از امنیت حرم و مقاومت در درون شهر مکه؛ همان‏گونه که ابن زبیر عمل کرد.
  3. رفتن به کوفه؛ همان چیزى که انتخاب شد.

گزینه اول، یعنى سازشکارى، به معنى قبول ذلّت و خواندن فاتحه اسلام بود؛ همان گونه که خود حضرت فرمود: «و على الاسلام السلام اذ بلیت الامه براع مثل یزید.»

گزینه دوم، بر فرض مثمر بودن و مفید بودن، ثمرى بیشتر از آنچه که براى ابن‏زبیر داشت، به همراه نداشت؛ بلکه ثمراتش براى امام حسین‏علیه السلام به مراتب کمتر بود، زیرا یزید در سال اول حکومتش امام حسین‏علیه السلام را شهید کرد، در سال دوم به مدینه حمله کرد و در سال سوم مکه را مورد تعرّض قرار داد و به خانه خدا حمله کرد و حتى خود کعبه را به آتش کشید. و در همان گیر و دار از دنیا رفت و محاصره مکه و خانه خدا شکسته شد.

بنابراین اگر امام حسین‏علیه السلام به کربلا نمى‏رفت، همان سال اول، در مکه مورد هجوم همه‏جانبه واقع مى‏شد و او و عبداللَّه بن زبیر هر دو در یک حادثه و با یک حمله کشته مى‏شدند و مقاومت آنان بدون هیچ دستاوردى به شکست مى‏انجامید و هزینه کمترى را براى یزیدیان به همراه داشت.

در مقابل، امام حسین‏علیه السلام و سایر مبارزان هزینه بیشترى را پرداخته بودند، زیرا حرمت خانه خدا شکسته مى‏شد و برچسب خارجى یا مرتد یا فتنه‏گر به راحتى به دامان آنان مى‏چسبید و اثر و نامى از نهضت امام باقى نمى‏ماند. همان گونه که از ابن‏زبیر اثرى و نامى نماند.

احتمال این‏که حضرت در حال احرام، در مکه یا منا و عرفات ترور شود نیز وجود داشت در این صورت امام حسین‏علیه السلام بیشترین هزینه‏ها را پرداخت کرده بود و هیچ بهره‏اى نبرده بود.

علاوه بر اینها، احتمال این‏که جاه‏طلبى‏هاى ابن‏زبیر و این‏که او مى‏دانست با بودن امام حسین‏علیه السلام کسى با او بیعت نمى‏کند، موجب شود که خود او برنامه ترور حضرت را پى‏ریزى کند یا درگیرى خانوادگى و خطى پیش بیاورد، نیز منتفى نبود؛ همان گونه که پدرش و طلحه، جنگ جمل را به جهت مقام‏طلبى، علیه حضرت على‏علیه السلام تدارک دیدند. در این صورت، نیروهاى مخالف حکومت بنى‏امیه خودشان با هم درگیر مى‏شدند و بهترین موقعیت را براى سیطره حکومت اموى فراهم مى‏کردند.

به هر حال، گزینه دوم، اگر نفعى داشت – که نداشت – براى ابن‏زبیر بود و براى امام حسین‏علیه السلام هیچ گونه نفعى را نمى‏توانست به همراه داشته باشد.

بنابراین تنها گزینه معقول و کم‏هزینه براى امام، گزینه سوم، یعنى انتخاب کوفه بود؛ حتى اگر قطع مى‏داشت که در این مسیر کشته خواهد شد، زیرا باز حرمت خانه خدا شکسته نمى‏شد، نیروهاى مخالف حکومت مرکزى با هم درگیر نمى‏شدند و دشمن را در چند مرحله و در چند نقطه مختلف مورد هجوم قرار مى‏دادند؛ یکى خودش و اصحابش در کربلا؛ دوم، عبداللَّه بن زبیر و یارانش در مکه؛ و سوم مردم مدینه در مدینه.

علاوه بر این‏که – صرف نظر از اخبار غیبى – احتمال عقلایى وجود داشت که مردم کوفه بر توطئه‏ها پیروز شوند و امام پیروزمندانه وارد کوفه شود و حکومت حق و عادلانه‏اى تشکیل دهد و آنچه را در وصیت‏نامه نوشته بود، در خارج از کاغذ، بر صفحه وجود محقق سازد.

افزون بر اینها، اگر امام حسین‏علیه السلام مسیر دیگرى را انتخاب مى‏کرد، مثلاً اگر به سوى یمن رهسپار مى‏شد و قبل از وصول به آن‏جا، در اثر تبلیغات یزید، فرماندار و سپاهیان یمن با لشکرى در بیرون شهر به مصاف امام حسین‏علیه السلام مى‏آمدند و یا در صورت ورود به یمن کسى به سخنانش اعتنایى نمى‏کرد و به دلیل ترس یا دوستى، از حکومت اموى اطاعت مى‏کردند، آیا جاى اشکال به امام حسین‏علیه السلام باقى نبود که چرا کوفه با این ویژگى‏هاى مثبت را رها کردى و به یمن، مصر، نجد یا … رفتى تا تو را خوار و ذلیل سازند؟

آیا در صورت رفتن به شهرهایى غیر کوفه، حجّتى علیه مردم داشت تا بگوید من براى پاسخ‏گویى به دعوت شما آمده‏ام؟ آیا سابقه مردم شهرهاى دیگر در برخورد با اهل بیت از کوفه درخشان‏تر بود؟

بنابراین تنها گزینه قابل انتخاب همان بود که حضرت سید الشهداء انتخاب نمود.

همراهى خانواده چرا؟

اکنون که روشن شد تنها گزینه براى امام حسین‏علیه السلام کوفه بود – هر چند با علم غیب و اخبار پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم و یا با تحلیل سیاسى اوضاع، به این نتیجه رسیده باشد که در مسیر کوفه یا در کوفه یا پس از ورود به کوفه کشته مى‏شود – این سؤال پیش مى‏آید که چه ضرورتى داشت تا در این سفر، خانواده را همراه خود ببرد؟

چه اشکالى پیش مى‏آمد اگر آنان را در مکه باقى مى‏گذاشت تا در جوار خانه خدا عبادت کنند یا آنان را به همراه عبداللَّه بن عباس به مدینه مى‏فرستاد؟

طرح سؤال به گونه‏اى دیگر

افرادى که تاریخ امام حسین‏علیه السلام را خوانده‏اند به خوبى حس کرده‏اند که اوضاع کوفه تا قبل از رفتن عبیداللَّه بن زیاد به آن‏جا به نفع امام حسین‏علیه السلام بود و هجده هزار نفر با مسلم بن عقیل نماینده حضرت بیعت کرده و آمادگى خود را براى جهاد اعلام نموده بودند و بقیه مردم عادى – غیر از حکومتیان و برخى سران قبایل – نیز اگر چه بیعت نکرده بودند ولى از آمدن امام حسین‏علیه السلام خوشحال بودند به گونه‏اى که وقتى ابن زیاد با چند نفر همراه شبانه به کوفه وارد شد مردم به خیال این‏که او امام حسین‏علیه السلام است در هر کوى و برزن به او سلام مى‏کردند و او را اکرام مى‏نمودند تا به فرماندارى رسید و نعمان بن بشیر را عزل کرد و به جاى وى نشست. مردم هنگامى فهمیدند او ابن زیاد است که کار از کار گذشته بود. حال سؤال اصلى این است که آیا بهتر نبود امام حسین‏علیه السلام همچون ابن زیاد عمل مى‏کرد و زن و فرزندان را رها مى‏نمود و با چند جوان بنى‏هاشم به کوفه وارد مى‏شد و سپس بر مسند مى‏نشست و به دنبال آن، مردمى که با او بودند، مخالفان و سران لشکر را دستگیر مى‏کردند و حکومت کوفه به دست حضرت مى‏افتاد، آن گاه کسى را مى‏فرستاد و زن و فرزندانش را به کوفه مى‏آورد؟ چرا امام چنین نکرد و با صبر و متانت تمام، همراه با زن و بچه، آهسته آهسته، حرکت کرد تا تمام موقعیت‏ها را از دست داد؟ به بیان دیگر، صرف نظر از علم غیب و عصمت امام حسین‏علیه السلام، آیا به حکومت نرسیدن ایشان و زجر کشیدن و اسیر شدن خانواده‏اش، ناشى از همین امر نبوده است؟

جو عمومى کوفه

گاهى انسان فکرهایى مى‏کند و تصوراتى را در درون ذهن خود پرورش مى‏دهد که در واقع، تنها بازى با خیالات است. مثلاً وقتى که گفته مى‏شود در کوفه هیجده هزار نفر با مسلم بیعت کردند، ممکن است به ذهن بیاید که کوفه در دست شیعیان بوده و فرماندارى، اطلاعات، نیروهاى نظامى و انتظامى، همه و همه، با مردم بوده‏اند. ممکن است تصوّر شود که مسلم بن عقیل در میدان عمومى شهر یا در مسجد جامع شهر نشسته بود و هیجده هزار نفر آمدند و با او بیعت کردند.

در صورتى که چنین نبوده است. حکومت و حکومتیان بر همه شهر مسلّط بودند و رفت و آمدها را زیر نظر داشتند، مسلم بن عقیل نیز به طور پنهانى وارد کوفه شد. نخست به خانه مختار بن ابى‏عبیده رفت و سپس به خانه هانى بن عروه منتقل شد. مردم مخفیانه، با چند واسطه، مى‏توانستند مسلم را بیابند. همه این امور به دور از چشم حکومتیان بود و جنبش به‏طور مخفیانه در حال گسترش بود و افراد با تهیه اسلحه و وسایل جنگى کم کم خود را آماده مى‏ساختند.

با مردن معاویه، شیرازه حکومت از هم نپاشیده بود، بلکه با پیش‏بینى معاویه اوضاع کاملاً عادى بود. او در کوفه افراد قوى و اطلاعاتى‏ها و جاسوس‏هاى کارکشته قرار داده بود. بنابراین اگر چه آنان نمى‏دانستند که دقیقاً مسلم کجاست، از آماده شدن مردم خبر داشتند و سران ارتش و مزدوران حکومت به یزید نامه نوشته بودند و خواستار عزل نعمان بن بشیر و انتصاب فرماندارى قوى و پرهیبت بودند. برخى از کسانى که به یزید نامه نوشتند عبارتند از: عمر بن سعد، عماره بن عقبه و عبداللَّه بن مسلم.(۹۸)

نابرابرى امکانات

امکاناتى که یزیدیان داشتند با امکانات امام حسین‏علیه السلام قابل مقایسه نبود. حکومتى‏ها تمامى مال‏ها و ثروت‏ها را در اختیار داشتند. فرمانداران، وزرا، اطلاعات، نیروهاى نظامى و انتظامى، خطباى جمعه، رسانه‏هاى گروهى، همه و همه، در اختیار حکومت بود و امام حسین‏علیه السلام یا ابن‏زبیر افرادى بودند که بیعت نکردند و حتى توان مقاومت در درون شهر و خانه خود را نداشتند و حتى مدینه که مرکز اسلام بود و مردمش صحابه خاص رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم بودند از آنان حمایت نمى‏کردند و بنابراین مخفیانه به مکه آمدند و در مکه نیز از امنیت برخوردار نبودند و احتمال برخورد شدید حکومت با آنان در هر وقتى منتفى نبود. و حتى مى‏توان یکى از انگیزه‏هاى امام براى ترک مکه، را احتمال ترور دانست.

امکانات آنان به قدرى کم بود که امام، مسلم بن عقیل را، تنها، به سوى کوفه فرستاد. او چون راه را نمى‏دانست به مدینه آمد و دو راهنما از آن‏جا اجیر کرد تا وى را به کوفه برسانند. راهنماها راه را گم کردند و در بیابان، از گرماى زیاد و تشنگى جان دادند. مسلم پس از مرگ آنان فاصله زیادى را طى کرد تا به آب رسید. از آن‏جا، طبق نقلى که البته جاى تأمل دارد، نامه‏اى نوشت و از امام تقاضاى استعفا کرد و امام نپذیرفت و به هر حال مسلم تک و تنها وارد کوفه شد.(۹۹) مسلّماً وضع او و خبررسان او با حکومتى که برید (اسب‏هاى تیزتک) در اختیار داشت و با سرعت پیام‏ها را مى‏رساند تفاوت داشت و اساساً قابل مقایسه نبود.

وسایل ارتباط جمعى، نظیر روزنامه، تلفن، رادیو و … نیز و جود نداشت و اخبار را تنها خبر رسانان حکومتى و مسافران مى‏رساندند. مثلاً خبر مرگ معاویه که پانزدهم رجب واقع شد از طریق خبر رسان حکومت چند روز بعد به مدینه رسید. به همین ترتیب خبر بیعت نکردن امام حسین‏علیه السلام در فاصله دورترى به کوفه رسید و به همین جهت نامه‏هاى مردم، کوفه دهم، دوازدهم و چهاردهم ماه رمضان در مکه به دست حضرت رسید؛(۱۰۰) یعنى حدود چهل روز پس از ورود امام به مکه.

حضرت براى اطمینان از اوضاع و بیعت مردم، باید نماینده‏اى مى‏فرستاد؛ کسى که با سرعت خود را به کوفه برساند و اخبار را به دست آورد و سریع امام را باخبر سازد و مسلم چنین کرد و با توجه به اوضاع و احوال حدس مى‏زد که امام در روز هشتم و یا نهم ذى الحجه حرکت کند و به همین جهت در وصیت خود به محمد بن اشعث گفت: «من به حسین نامه نوشته‏ام که به کوفه بیاید و همین روزها حرکت مى‏کند. به او نامه بنویسید که مردم کوفه نقض عهد کرده‏اند تا او از حرکت منصرف شود.»(۱۰۱)

زمان گفتن این سخنان، روز نهم ذى الحجه، یعنى روز قتل مسلم مى‏باشد و روز حرکت امام حسین‏علیه السلام روز هشتم ذى الحجه بوده است. بنابراین امام حسین‏علیه السلام در حرکت به سوى کوفه سستى نکرده است و بر فرض که بدون زن و بچه هم حرکت مى‏کرد نمى‏توانست قبل از ابن زیاد به کوفه برسد. زیرا ظاهراً ابن زیاد در اواخر ذى‏القعده به کوفه رسیده و در این فاصله بر اوضاع مسلط شده و مردم را از گرد مسلم پراکنده ساخته و بالاخره در روز نهم ذى الحجه مسلم را شهید ساخته است.

بنابراین امام حسین‏علیه السلام با هر برنامه‏اى که حرکت مى‏کرد نمى‏توانست قبل از ابن زیاد خود را به کوفه برساند تا بر اوضاع مسلّط شود و آن گونه که شخص خیال‏پرداز فکر مى‏کند، پیروز شود و تنها مزاحم پیروزى، همراهى زن و فرزند او باشد.

حال فرض کنیم چنین مى‏شد و امام زودتر حرکت مى‏کرد و به جاى ابن زیاد، امام بود که وارد کوفه مى‏شد و به سراغ فرماندارى مى‏رفت. بر فرض که فرماندارى به رویش گشوده مى‏گشت همین که امام‏علیه السلام وارد فرماندارى مى‏شد مأموران حکومتى او و همراهانش را دستگیر و به عنوان اشغالگر و خارجى و یاغى اعدام مى‏نمودند.

توجه شود که هر شمشیرکش علیه حکومت را در آن ایام با برچسب خارجى، محکوم به مرگ مى‏کردند. حتى هانى بن عروه که در فرماندارى مورد ضرب و شتم ابن زیاد واقع شد، و ریشش از خون‏هاى چهره‏اش رنگین شد، و بینى‏اش شکست و … همین که دست برد تا اسلحه مأمورى را بگیرد تا از خود دفاع کند، ابن زیاد فریاد زد «أحرورى؟!»(۱۰۲)؛ یعنى آیا تو از خوارج هستى و سپس گفت: «کشتن تو بر ما حلال شد.»(۱۰۳)

بنابراین، اگر بر فرض، امکان داشت که حضرت به دارالاماره (فرماندارى) وارد شود، ثمره‏اى جز برچسب خارجى گرفتن و کشته شدن براى او نداشت.

از سوى دیگر در فرماندارى نامه‏ها و سخنان فرمانروایان و بنى‏امیه اعتبار دارد نه شخصى خارج از حکومت و متعرّض حکومت.

و اگر امام بین مردم مى‏ماند کارى بیش از آنچه مسلم کرد انجام نمى‏داد یا نمى‏توانست انجام دهد، زیرا تا آن‏جا که امکان داشت باید مخفیانه مردم بیشترى را آماده مى‏ساخت تا در مبارزه‏اى طولانى، ابتدا با مأموران و طرفداران حکومت در کوفه و سپس با نیروهاى تازه‏نفس شامى بجنگد و بعید بود که حادثه‏اى بهتر از صفین اتفاق بیفتد، زیرا در آن زمان شهرهاى بصره، کوفه، مکه، مدینه، یمن و تمامى ایران در اختیار حضرت على‏علیه السلام بود و فقط شام و فلسطین در اختیار معاویه، ولى در این زمان بر فرض رسیدن امام به کوفه، تنها مردم کوفه با امام حسین‏علیه السلام بودند.

همراهى خانواده؛ مشکلات و فواید

خلاصه: آمدن زن و بچه همراه امام حسین‏علیه السلام هیچ گونه نقش منفى در نهضت امام‏علیه السلام و به پیروزى رسیدن آن نداشته است.

آنچه مهم است این‏که آیا همراهى آنان با حسین‏علیه السلام تأثیر مثبتى براى اسلام یا براى خود آنان داشته است یا خیر؟

اگر فرض شود همراهى خانواده امام با وى هیچ نقش مثبتى در اسلام، نهضت و … نداشته باشد، باز بردن آنان به همراه خود، قابل توجیه است، زیرا آنان خودشان خواستار همراهى با حضرت بودند و چندین بار که در طول مسیر اعلام کرد که هر کس مى‏خواهد برگردد هیچ یک از آنان چنین خواسته‏اى را مطرح نکرد، بلکه اگر در جاهایى امام مى‏فرمود که همراهى آنان لازم نیست و مى‏توانند برگردند، آنان ناراحت مى‏شدند. حتى در کربلا و پس از آن هیچ‏یک نمى‏گفتند اى کاش به چنین سفرى نمى‏رفتیم.

بنابراین بر فرض که همراهى آنان با امام حسین‏علیه السلام هیچ نفع و ضررى نداشته باشد، باز رفتن آنان به همراه امام خواست شخصى آنان بوده و خودشان بر چنین مسافرت و چنین رنج و درد کشیدن‏هایى راضى و بلکه خوشحال بوده‏اند و ما نباید افراد را بر کارى که به دلخواه خود انجام داده‏اند و پدر به عنوان رئیس خانواده آنان را در خواستشان آزاد گذاشته و ضرر و زیانى براى دیگران نداشته، توبیخ یا محاکمه کنیم، بلکه باید از امام حسین‏علیه السلام درس مهربانى و مدیریت بیاموزیم که چنان با خانواده و کودکان مهربانى کرده که حتى در سخت‏ترین شرایط، حاضر نشده‏اند او را تنها بگذارند.

اوج عشق خانواده به امام حسین‏علیه السلام را مى‏توان از کلام «جون»، غلام ابوذر فهمید. او که غلامى سیاه و هدیه ابوذر به امام حسین‏علیه السلام بود وقتى حضرت او را مرخص کرد تا برود و زنده بماند به جاى این‏که از آزادى خود خوشحال شود به گریه افتاد و گفت: «… به خدا سوگند شما را رها نمى‏سازم تا خون سیاهم با خون‏هاى شما در آمیزد.»(۱۰۴) وقتى نوکر که همیشه خواستار آزادى است چنین باشد، حساب دیگران و عشق و علاقه‏شان به حسین روشن است.

عبداللَّه بن حسن نیز که نوجوان بود و براى دفاع از عمویش از خیمه فرار کرد و وقتى شمشیرى حواله حسین‏علیه السلام شد دست خود را جلو برد تا به این وسیله از امام دفاع کند و دستش قطع شد(۱۰۵) نمونه دیگرى از عشق به امام است که حاصل زحمات امام، خوش‏رفتارى او، احترام به افراد، آموزش آنان و… مى‏باشد که همه قابل درس‏آموزى است.

فواید همراهى خانواده امام را مى‏توان چنین برشمرد:

  1. مسلّم است که اگر امام بدون زن و فرزند بلکه با هفتاد یا صد یا پانصد مرد جنگى از مکه به سوى کوفه رهسپار مى‏شد، به راحتى ممکن بود که به آنان برچسب یاغى، مفسد، خارجى و … بزنند و در همان اولین برخورد در بیرون کوفه آنان را به عنوان خارجى و حَرورى از بین ببرند که در این صورت کشته مى‏شدند و اثرى از آنان در تاریخ باقى نمى‏ماند.
  2. بعید نبود که حکومتیان به عنوان لشکر فاتح به مکه یا مدینه حمله کنند و براى عبرت دیگران هر جنایت فجیعى را درباره زن و فرزند امام مرتکب شوند؛ همان گونه که در واقعه حره(۱۰۶) با اهل مدینه چنین کردند.
  3. خانواده امام حسین‏علیه السلام توانستند پیام‏رسان حادثه کربلا باشند و در کوفه، شام، مدینه و بین راه، تنها کافى بود بگویند که نوه‏ها و فرزندان نوه‏هاى پیامبرند و دست‏کم شامیان بفهمند پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم، خویشاوندانى نزدیک‏تر از معاویه و یزید دارد که به فرمان یزید کشته و اسیر گشته‏اند.
  4. مقاومت خانواده امام بر انجام واجبات الهى، احکامى را که بیم آن مى‏رفت مندرس شوند، زنده ساخت. اصرار آنان بر حفظ حجاب، حفظ خود از نامحرمان، جلوگیرى از مورد دید واقع شدن و جلوگیرى از اختلاط زن و مرد را مى‏توان از جمله این احکام شمرد.(۱۰۷)
  5. نشان دادن راه مبارزه به تمامى مبارزان و این که اگر خانواده خوب تربیت شد و خوب آموزش دید، در بحبوحه کار، همراه، همگام و هماهنگ با نهضت است.

سخنان زنان در تقویت مردان براى دفاع از امام حسین‏علیه السلام و براى دفاع از اهل بیت، نشان مى‏دهد که کار کردن بر روى خانواده و تربیت آنان اثر مهمى در پیشرفت کار دارد. بى‏جهت نبوده که خداوند به پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم فرمود: «و انذر عشیرتک الاقربین»(۱۰۸) و به اهل ایمان دستور داده است: «قوا انفسکم و اهلیکم ناراً وقودها الناس و الحجاره»(۱۰۹)

به هر حال، امام نشان داد که در دوران فراغت باید به انسان‏سازى پرداخت تا در روز حادثه آن انسان‏ها با مقاومت و فداکارى، وى را در راه هدف یارى دهند.

  1. نشان دادن قدرت روحى امام که حتى در بحبوحه جنگ، فشار دشمن، جراحت‏هاى زیاد، تشنگى و … از زن و فرزند خود غافل نمى‏شود. این مسأله نشانگر اوج کمال روحى امام است که در چنان صحنه‏هایى بروز کرده است.

زیاد دیده شده که در تصادفات و غیره، فرد از خانواده و فرزندانش غافل مى‏شود و در لحظاتى تمام فکرش به خودش و نجات خودش معطوف است و گاهى حتى با نابودى آنان به دست خود، راه نجات خود را مى‏پوید. نشان دادن توان روحى دفاع از زن و فرزند حتى در آخرین لحظات، آن گونه که در رجزهاى امام حسین‏علیه السلام و کلماتش ظاهر است، اوج روحیه آن حضرت را مى‏رساند، نظیر این شعر: «من حسین بن على هستم. سوگند خورده‏ام که سر تسلیم فرو نیاورم. از خانواده پدرم دفاع کنم. بر دین پیامبر حرکت نمایم.»(۱۱۰)

یا کلام معروف امام حسین‏علیه السلام که خطاب به سپاهیان دشمن فرمود نیز بیانگر همین روحیه است: «اگر دین ندارید و از معاد نمى‏ترسید در دنیایتان آزادمرد باشید … من با شما مى‏جنگم و شما با من مى‏جنگید و زنان گناهى ندارند. تا من زنده‏ام سرکشان، یاغیان و جاهلانتان را از تعرّض به خانواده‏ام باز دارید.»(۱۱۱) حضرت با این کلمات نشان داد که غیرت و مردانگى در هر حالى ولو آخرین لحظه حیات باشد، خوب است. اگر زن و فرزند همراه او نبودند نمى‏توانست چنین پیامى را به این زیبایى بیان کند.

  1. آموزش این‏که دفاع از کیان اسلام و دفاع از عقیده و آرمان زن و مرد نمى‏شناسد و هر کس در حد توان خود مى‏تواند در این امر مهم شریک باشد.
  2. نمایاندن چهره واقعى دشمن، که در راه رسیدن به مقام، ناجوانمردانه‏ترین شیوه‏ها را به کار برد و زن و کودکان را که از تعرّض مصونند و در جنگ‏ها نباید مورد آزار و اذیت یا کمبود امکانات قرار گیرند در معرض شدیدترین تضییقات قرار داد و حتّى آنان را از آب منع کرد و علاوه بر مردان که تشنه جان دادند زنان نیز در حالت تشنگى شدید به سر بردند.

خلاصه

همراه بردن خانواده در پیام رسانى نهضت، نشان دادن روحیه والاى امام، جواب دادن به نداى عاطفه همه اعضاى خانواده، و رسوا سازى دشمن و نشان دادن این که آنان نه تنها به اسلام عمل نکردند بلکه به قوانین اخلاقى، انسانى و عربى نیز پایبند نبودند، بسیار مؤثر بود و علاوه بر اینها موجب شد که خانواده حضرت مورد هیچ تعرّض ناموسى قرار نگیرند.

اما بر فرض که خانواده حضرت در مدینه یا مکه باقى مى‏ماندند نه تنها هیچ‏یک اثرهاى مثبت ذکر شده تحقق نمى‏یافت بلکه تقریباً حتمى مى‏نمود که خانواده حضرت مورد تعرّض قرار گیرند؛ نظیر آنچه در واقعه حره بر سر مردم مدینه آمد.

امام حسین‏علیه السلامو دانشمندان عصر خویش

هر گاه نام امام حسین‏علیه السلام به میان مى‏آید نخستین چیزى که در ذهن هر شیعه – بلکه هر مسلمان و یا حتى هر انسانى که امام حسین‏علیه السلام را مى‏شناسد – خطور مى‏کند عزّت و مناعت طبع حضرت در مقابل سفّاکان بنى امیه است. درست است که حضرت اباعبداللَّه‏علیه السلام با تمام وجود در مقابل آنان ایستاد و خم به ابرو نیاورد و در مقابل تمامى ظلم‏ها، حق کشى‏ها و منع امکانات طبیعى – حتى آب آشامیدنى – مقاومت کرد و تسلیم نشد و زرّین‏ترین صفحات تاریخ را به نام خود ثبت کرد و نشان داد که بدون امکانات و تنها با اراده قوى مى‏توان در مقابل همه کس و همه چیز ایستاد و به همه »نه« گفت، ولى این تنها یک جهت نهضت حسینى است. زندگى و نهضت امام حسین‏علیه السلام جهات دیگرى نیز دارد که تحت الشعاع مسأله فوق قرار گرفته و از نظر دور افتاده است؛ جهاتى که اهمیتى فوق العاده دارند و حتى برخى از آنها علت محدثه و علت مبقیه(۱۱۲) قیام آن حضرت مى‏باشند.

فرهنگ سازى و پرورش یاران

بایسته است که اکنون به فعالیت‏هاى فرهنگى حضرت اباعبداللَّه‏علیه السلام در مدت زمان طولانى بیست ساله پس از صلح برادرش امام مجتبى‏علیه السلام با معاویه تا زمان شهادت خودش در کربلا اشاره نمود.

امام توانست در این مدت که ده سال از آن در زمان امامت برادرش و همراه با او و ده سال نیز پس از شهادت وى واقع شد، افرادى تربیت کند که نظیر خورشید باشند؛ روشن و روشن گر؛ افرادى که حقّاً مى‏توان از آنان به مناجات‏گران شب و شیران روز تعبیر کرد.

تلاش طاقت فرسا

امام‏علیه السلام کارى بسیار مشکل و طاقت فرسا انجام داد؛ کارى که براى شناختن قدر و منزلتش، تنها کافى است نکته ذیل را مد نظر قرار دهیم.

طبق حدیثى، پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم فرمود: «سوره هود مرا پیر کرد». از او پرسیده شد: براى چه؟ فرمود: «به خاطر آیه فاستقم کما امرت»، «آن گونه که امر شدى استقامت کن».(۱۱۳) از این حدیث معلوم مى‏شود استقامت کردن کار بسیار سختى است اما آنچه مهم است این که فراز «فاستقم کما امرت» در آیه دوازدهم سوره شورى نیز تکرار شده است ولى رسول خداعلیه السلام نفرمود که سوره شورى مرا پیر کرد.

بر این اساس روشن مى‏شود که حضرت، تنها به خاطر فراز «فاستقم کما امرت» پیر نشده بلکه به خاطر فرازى پیر شده که در دنباله این فراز است و آن فراز «و من تاب معک» مى‏باشد.(۱۱۴) کل آیه چنین است:

«فاستقم کما امرت و من تاب معک و لاتطغوا انّه بما تعملون بصیر»(۱۱۵)

«پس همان‏گونه که دستور یافته‏اى ایستادگى کن و هر که با تو توبه کرده است [نیز چنین کند] و طغیان مکنید که او به آنچه انجام مى‏دهید بیناست.»

پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم اسوه ایستادگى و استقامت بود. او به تنهایى عَلَم توحید را بر دوش گرفت و هیچ‏گاه از پاى ننشست و مسیر افراط و تفریط را نپیمود. ولى مردم در موارد زیادى خسته شدند، از جنگ یا از تبلیغ دین دست کشیدند، در مقابل حرام‏هاى الهى لغزیدند و…

از این‏جا معلوم مى‏شود پرورش افرادى که با وعده‏هاى بنى امیه منحرف نشوند و از تهدیدهاى آنان نهراسند و امان نامه‏هاى بنى امیه در آنان تزلزلى ایجاد نکند و بالأخره فشارهاى جسمى و روحى لشکر کوفه آنها را از عزم خود باز ندارد، کار بسیار مشکلى است که حتى شخصیت بسیار مقاومى چون پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم را پیر نموده است.

حضرت اباعبداللَّه‏علیه السلام بیست سال زحمت کشید، خون دل خورد و نصیحت نمود و خداوند را با کلام و دعا و عمل معرفى کرد و عشق خدایى را همراه با آگاهى در یاران خود شعله‏ور ساخت تا آنان بتوانند در مقابل تمامى سختى‏ها مقاومت کنند.

گنجینه‏هاى معنوى

یکى از زوایاى زندگى امام حسین‏علیه السلام معارف و گنجینه‏هاى ارزشمندى است که آن حضرت از خود بر جاى گذاشته است. از این میان مى‏توان به دعاى عرفه حضرت در صحراى عرفات اشاره کرد.

حضرت، در طول بیست سالى که در مدینه بود کراراً به مکه رفته و خانه خدا را زیارت کرده و در عرفات دعا خوانده است. آن حضرت یا هر سال همین دعا را مى‏خوانده که نشانگر کار مستمر فرهنگى اوست و یا این که این دعا را فقط در برخى سال‏ها خوانده است که باز نشان مى‏دهد یاران حضرت با مضامین والاى این دعا آشنا بوده‏اند که توانسته‏اند آن را حفظ کنند و بعداً بنویسند و به نسل‏هاى بعدى منتقل نمایند.

مبارزه با دانشمندان دین نما

یکى دیگر از افتخارات حسینى و از کارهاى بسیار بزرگى که انجام آن تنها در شأن همین خاندان است و از دیگران ساخته نیست، امر به معروف و نهى از منکر عالمان سوء (دانشمندان بد) است؛ آنان که در مثلث شوم زر، زور و تزویر قرار مى‏گیرند و با بیان، خطابه و نوشتار، ظلم‏هاى ظالمان را توجیه مى‏کنند، دین را ابزار دفاع از قدرتمندان و حاکمان قرار مى‏دهند و آن را به دنیاى خود و یا خود و دیگران مى‏فروشند.

بله! ایستادگى در برابر چنین قشرى کار بسیار سختى است و ظرافت‏هاى خاص خود را مى‏طلبد و از عهده هر مبارز و عدالت خواهى بر نمى‏آید، عدالت خواهان خود در مبارزه با عالمان سوء به زانو در مى‏آیند و شکست‏خورده بر مى‏گردند.

در گفتار پیش رو، با نقل و توضیح سخنى از امام حسین‏علیه السلام قصد داریم با این زاویه از زندگى حضرت یعنى مبارزه با دانشمندان دین‏فروش و ریاکاران بى‏دین بیشتر آشنا شویم.

این حدیث در کتاب تحف العقول(۱۱۶) و بحارالانوار نقل شده است(۱۱۷) که فرازهاى مختلف آن را به ترتیب بیان مى‏نماییم.

آغاز سخن

حضرت، سخن خود را با دعوت مردم به پندگیرى از آیاتى از قرآن که خداوند در آنها اولیاى خودش را با مذمّت از علما و روحانیون یهود، موعظه کرده، شروع نموده است که این شروع خود داراى لطایفى است.

نخست آن که حضرت از آیات قرآنى استفاده کرده تا زیرکان مغرض آن زمان نتوانند با بحث پیرامون صحّت سخنان امام و مقدار علم او کلامش را مورد نقد قرار دهند، و مغرضان و زیرکان این زمان نیز نتوانند با بحث حول سند و اعتبار راوى و مروىّ عنه، از ارزش سخن بکاهند. ثانیاً آیاتى از قرآن را انتخاب کرده که در آنها خداوند عالمان و روحانیون یهود را مورد مؤاخذه و تقبیح قرار داده است تا کسى دانشمندان و روحانیون را تافته جدا بافته‏اى که همه کارهایشان مورد تأیید است قلمداد نکنند. او خواسته نشان دهد که عالمان در مقابل سکوتشان در برابر جنایت‏هاى حاکمان معاقب و مسئولند.

عبارت آن حضرت در آغاز کلام چنین است:

«اعتبروا ایهاالناس بما وعظ اللَّه به اولیائه من سوء ثنائه على الأحبار اذ یقول لولا ینهاهم الربانیون و الأحبار عن قولهم الاثم و اکلهم السحت»(۱۱۸) و قال: «لعن الذین کفروا من بنى اسرائیل على لسان داود و عیسى بن مریم ذلک بما عصوا و کانوا یعتدون کانوا لایتناهون عن منکر فعلوه لبئس ما کانوا یفعلون»(۱۱۹)

اى مردم، با یارى از آنچه خداوند اولیائش را با آن موعظه کرده که عبارت است از مذمت از روحانیون و دانشمندان یهود، عبرت بگیرید. زیرا مى‏فرماید: «چرا روحانیون و دانشمندان، آنان را از گفتار گناه و حرام خوارگیشان باز نمى‏دارند؟» و فرمود: «از میان فرزندان اسرائیل، آنان که کفر ورزیدند، به زبان داود و عیسى بن مریم مورد لعنت قرار گرفتند این [کیفر] از آن روى بود که عصیان ورزیده و از [فرمان خدا ]تجاوز مى‏کردند، از کار زشتى که آن را مرتکب مى‏شدند، یکدیگر را باز نمى‏داشتند. راستى، چه بد بود آنچه انجام مى‏دادند.»

حضرت برداشت خود از آیات را این‏گونه بیان مى‏نماید:

«انما عاب اللَّه ذلک علیهم لأنهم کانوا یرون من الظلمه الذین بین اظهرهم المنکر و الفساد فلاینهونهم عن ذلک رغبه فیما کانوا ینالون منهم و رهبه مما یحذرون، واللَّه یقول: فلا تخشوا الناس و اخشون»

خداوند آنان را تنها به این جهت سرزنش کرد که آنان از ستمگرانى که بین آنان بودند کارهاى زشت و فساد مى‏دیدند و به خاطر میل به آنچه که از آنان دریافت مى‏کردند و ترس از گرفتار شدن به آنچه از آن مى‏ترسیدند، آنان را از آن کارها باز نمى‏داشتند و حال آن‏که خداوند مى‏فرماید: «از مردم نترسید و از من بترسید.»

تشابه دانشمندان مسلمان با علماى یهودى

وقتى امام‏علیه السلام از آیه، تنقیح مناط مى‏کند و سرزنش و لعن را مخصوص علماى یهود نمى‏داند و دانشمندان مسلمان را نیز در صورت رفتار مشابه، مشمول همان حکم مى‏داند معلوم مى‏شود که تنها عالمان زمان امام حسین‏علیه السلام مورد نظر نیستند و ممکن است در هر زمانى عالمان و دانشمندان از مسیر حق و صراط مستقیم منحرف گردند. بر این اساس علماى زمان ما نیز باید منش و روش خود را بنگرند و دقت نمایند گرفتار انحرافاتى که حضرت در سخن خود بدانها اشاره نموده، نشوند. چه بسا خودشان در خلوتگاه خود قضاوت کنند که در بسیارى از موارد، فساد و خرابى، رشوه خوارى، ربا خوارى، حق کشى، رواج منکرات، ظلم فرمانروایان و… را مى‏بینند ولى به خاطر ترس از برکنارى از منصب‏هاى خویش، اخراج از اداره، ترسِ از دست دادن مقام و منزلت، ترس از گرفتار شدن به زندان و شکنجه، ترس از مریدان جاهل و… مانعِ حق‏گویى آنان شده و بلکه موجب شده که در مقابل ظلم‏ها سکوت کنند و با باندهاى فاسد تبانى کنند و از مظلوم دفاع ننمایند.

آرى، چنین افرادى نداى خداوند را که فرمود «از مردم نترسید و از من بترسید»را نمى‏شنوند و براى آبادسازى دنیاى زودگذر، آخرت خود را از دست مى‏دهند.

جالب این‏که خداوند زورمداران و قلدران و حاکمان داراى لشکر و تجهیزات را «الناس»، یعنى «مردم» دانسته و فرموده از آنان نترسید. و امام حسین‏علیه السلام عالمان ساکت و مؤیّدان چنین ظالمانى را «الناس» دانسته است و فرموده: «اعتبروا ایّها النّاس» تا شاید نشان دهد که لفظ «عالم» سزاوار دانشمند بى‏عمل نیست.

دانشمندان دروغین

امام‏علیه السلام در ادامه، آیه دیگرى را پیرامون امر به معروف و جایگاه آن مطرح فرموده و به تبیین آن پرداخته است:

«و قال: المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر(۱۲۰) فبدء اللَّه بالامر بالمعروف و النهى عن المنکر فریضه منه، لعلمه بأنها اذا ادّیت و اقیمت، استقامت الفرائض کلّها، هینّها و صعبها و ذلک ان الامر بالمعروف و النهى عن المنکر دعاء الى الاسلام مع رد المظالم و مخالفه الظالم و قسمه الفی‏ء و الغنائم و اخذ الصدقات من مواضعها و وضعها فى حقّها.»

«خداوند فرمود: و مردان و زنان مؤمن، سرپرستان با محبت براى یکدیگرند که به کارهاى پسندیده امر مى‏کنند و از کارهاى ناپسند باز مى‏دارند. خداوند نخست امر به معروف و نهى از منکر را به عنوان فریضه ذکر نمود، به خاطر آگاهیش به این‏که وقتى این فریضه انجام و به‏پاداشته شود تمام فرایض، سختش و آسانش، برپا مى‏شود، زیرا امر به معروف و نهى از منکر دعوت به اسلام است به همراه بازستاندن حقوق ستمدیدگان و مخالفت با ستم‏کار و قسمت کردن فى‏ء و غنیمت‏ها و گرفتن صدقات از جاى آن و مصرفش در موارد آن.»

دانشمندان ساده لوح

عالمان و دانشمندان چند دسته‏اند:

گروهى از آنان قصد خیر دارند و با این‏که عالم و دانشمندند، بسیار ساده و بسیط فکر مى‏کنند. مثلاً اگر حکومتى به نام اسلام بر سر کار بود و مقدارى از دستورهاى اسلام، به ویژه عبادیات را که با حکومت‏ها و مظالم آنان سروکارى ندارد و در بین مردم نیز جلوه‏اى دارد، به‏پا دارد، مى‏گویند حکومت خوبى است و باید تقویت شود و گرنه دین مردم از دست مى‏رود، اگر این حکومت ساقط شود، نماز نیز ساقط مى‏شود و…

این گروه دغدغه اصلیشان اقامه نماز و حفظ ظواهر مى‏باشد.

دانشمندان دربارى

گروه دیگر، عالمان فریب خورده‏اى هستند که دل در گرو حکومت‏ها سپرده‏اند. آنان به دنبال منافع مادى خود هستند و هر حکومتى را تأیید مى‏کنند تا از حلواى آنان دهان خود را شیرین نمایند.

مصادیق واقعى امر به معروف و نهى از منکر

حضرت براى ارشاد اولین گروه از عالمان که فراوان نیز هستند این گونه به قرآن تمسّک مى‏کند و آنان را هدایت مى‏نماید:

آیه قرآن هنگام برشمردن ویژگى‏هاى مؤمنان ابتدا از امر به معروف و نهى از منکر یاد کرد، و سپس از نماز، زکات و اطاعت از خدا و رسول سخن گفته است،(۱۲۱) زیرا اگر این دو بر پا داشته شوند، نماز، زکات و اطاعت از خدا و رسول نیز برپا و محقق مى‏گردد.

از این‏جا معلوم مى‏شود که مراد این آیه از امر و نهى‏ها، امر به چادر سرکردن زنان یا نهى از ریش‏تراشى مردان و امثال این‏گونه اوامر و نواهى جزئى نیست، زیرا با این‏گونه اوامر و نواهى نه نماز اقامه و نه زکات پرداخت مى‏گردد و نه خدا و رسول اطاعت مى‏شوند. در زمان ما معمولاً با این گونه امر و نهى‏ها مردم متجرّى مى‏شوند و بر گناه جرئت مى‏یابند.

از سوى دیگر، عقل انسان تشخیص مى‏دهد که رابطه‏اى بین «اى خانم مویت را بپوشان» یا «اى آقا ریشت را نتراش» با برپایى نماز و پرداخت زکات وجود ندارد. از همین جا روشن مى‏شود که مراد از امر به معروف و نهى از منکر، مصداق‏هاى بزرگ آن مى‏باشد.

آرى، آنان که در برابر ظلم و جور حاکمان نهى از منکر کنند و حکومت‏ها را به امور پسندیده، چون عدالت و احسان فرمان دهند و بر آن اصرار ورزند تا عدل جامعه را فرا گیرد و ظلم از آن رخت بربندد، در بین اقشار جامعه نفوذ کلام پیدا مى‏کنند، محبوب مى‏شوند و دل‏ها را به سوى خود جذب مى‏نمایند، آن‏گاه وقتى این گونه افراد زبان باز کردند و گفتند: «مردم نماز بخوانید و زکات بدهید» همه گوش فرا مى‏دهند. حتى بالاتر از این، نیازى نیست که آنان را دعوت به نماز کنند، خود مردم وقتى جامعه را پر از عدالت، سرشار از مهربانى و خالى از ظلم و جور دیدند، بالطبع، اعمال و رفتار منادیان عدالت را الگو قرار مى‏دهند و همچون آنان نماز مى‏خوانند و زکات مى‏پردازند.

از این گذشته، وقتى مردم نعمت عدالت و سایر نعمت‏ها را از خدا مى‏دانند در برابرش به کرنش مى‏پردازند و سر بر آستان او مى‏سایند و فرمان‏هاى خدا و رسول را اطاعت مى‏کنند و…

اما جامعه‏اى که در امر به معروف‏هاى اساسى کوشا نباشد و پیوسته ضعیفان و مستضعفان را در امورى نظیر ریش، نوع پیراهن، رنگ مانتو و… امر و نهى کند و سلاطین و حاکمان در تمام کارهایشان ستوده شوند و بدى‏هاى آنان نیز خوب نمایانده شود و جلّ جلاله گویان و دام ظله گویان و متملّقان و چاپلوسان، حاکم را مظهر و سایه خدا و… بدانند و تنها دزدهاى ریز را مجازات کنند و از دانه درشت‏ها بگذرند و ذره‏اى خلاف را از مردم برنتابند و بزرگ‏ترین خطا را از حاکمان و سلاطین و متمولان نادیده بگیرند، در چنین جامعه‏اى، حتى اگر نمازى هم خوانده شود اقامه نماز نمى‏باشد، زیرا نماز از فحشا و منکر نهى مى‏کند(۱۲۲) ولى این نماز در کنار فحشا و منکر قرار گرفته و پرده‏اى براى پوشاندن فحشا و منکر حاکمان و خوب جلوه دادن آن واقع شده است.

از آنچه گذشت روشن مى‏شود که چگونه امر به معروف و نهى از منکر حقیقى و صحیح، دعوت به اسلام است. اسلام، دین عدالت، دین فطرت، دین احسان، دین مبارزه با ظلم، دین مبارزه با تبعیض و حق کشى است و امر به معروف و نهى از منکر که در واقع دعوت به تمامى نیکى‏ها و بازداشتن از تمامى بدى‏هاست، دعوت به اسلام خواهد بود، زیرا اسلام نیز دین خوبى‏ها و امور فطرى است و مردم که طبعاً همین امور را مى‏خواهند، به دنبال این گونه امر به معروف و نهى از منکر، به اسلام دعوت مى‏شوند.

باز از آنچه گذشت روشن مى‏شود که »رد المظالم و مخالفه الظالم و…« امور دیگرى غیر از امر به معروف و نهى از منکر نیستند بلکه مصداق‏هاى امر به معروف و نهى از منکرند.

امر به معروف آن است که حقوق ستمدیدگان از ستم‏کاران گرفته شود، مثلاً اگر به واسطه تورّم یا چاپ اسکناس اضافى یا کاهش ارزش پول، به هر گونه‏اى، نقدینگى مردم دچار خسارت شد و جیب‏هایى از ثروت‏هاى هنگفت پر شد، ردّ مظالم آن است که این گونه ضررها را جبران کنند، یعنى ثروت‏هاى ایجاد شده در اثر این عوامل را به مصرف فقیران برسانند. مصداق مظالم تنها این نیست که کارفرمایى اشتباهاً مزد کارگرى را نداده باشد و یا دکان‏دارى در هنگام فروش کالا، در محاسبه قیمت اشتباه کرده باشد.

نمونه‏هاى امروزین مَظالم

الف. تورم و کاهش ارزش پول

تورم و کاهش ارزش پول از مهم‏ترین مصادیق امروزى مظالم است.

اگر کسى بایک سخنرانى نابهنگام یا صدور حکمى بى‏مورد یا تضمین نابجا موجب کاهش ارزش پول شود و از این راه ضرر کم یا بزرگى به مردم برسد او ضامن آن ضررها مى‏باشد(۱۲۳) و امر کننده به معروف باید پرداخت مظالم را به این گونه افراد، فرمان دهد و باید با تمامى ظالمان و از جمله ظالمى که با استفاده از تورّم و بازى با دلار و ریال ثروت هنگفتى به هم زده مخالفت کند، نه این که بله قربان‏گو و ثناگوى آنان باشد و این ثروت را فضل الهى بداند.

ب. رانت‏هاى اقتصادى و اطلاعاتى

نهى کننده از منکر و کار زشت باید با رانت‏خوارى اقتصادى مقابله کند و نگذارد گروهى با دست‏یابى به اطلاعات خاص و محروم سازى دیگران به ثروت‏هاى هنگفت برسند و دیگران فقیر و خانه‏نشین شوند.

ج. بازى دلار و ریال

از مصادیق دیگر امر به معروف و نهى از منکر، نظارت بر چگونگى مصرف بیت المال و برداشت از آن، اعم از فى‏ء، غنایم و… مى‏باشد. چطور ثروت ملى کشور با بازى دلار و ریال و یا دادن اعتبار و… به جیب عده‏اى خاص ریخته شود و دیگران از آن محروم باشند؟!

وظایف دولت

در کشور ما (ایران) با شصت میلیون جمعیت و فروش روزانه شش میلیون بشکه نفت به قیمت هر بشکه پنجاه دلار، به هر فرد ایرانى روزانه چهار هزار تومان مى‏رسد. بر فرض اگر کل هزینه‏هاى تولید یک چهارم این مبلغ را در برگیرد حق روزانه هر فرد از این ثروت خدادادى سه هزار تومان، یعنى ماهیانه نود هزار تومان خواهد شد.

این تنها سهم یک فرد از درآمد نفت است. درآمدهاى گاز، معادن و… نیز وجود دارد.

بله، صحیح است که خدماتى، نظیر آب، برق، خیابان، امنیت و… از سوى دولت براى تمامى شهروندان تهیه مى‏شود و حقوق کارمندان دولت و کارهاى خدماتى و رفاهى همه از درآمد حاصل از فروش این خدمات پرداخت مى‏گردد. سخن این است که روستاییان و مرزنشینان از این خدمات بهره بسیار ناچیزى مى‏برند و در واقع حق آنان به آنان نمى‏رسد و در مقابل به افراد بالا شهرى و متموّل، امکانات بالاتر از حد متوسط مى‏رسد و این یک ناعدالتى آشکار است. یارانه بلیط هواپیما و یا حتى یارانه بنزین نیز همین‏گونه است. عالم و آمر بالمعروف باید حکومت را راهنمایى و بلکه امر کند که به عدالت رفتار نماید و حد متوسط خدمات را در نظر بگیرد و از افرادى که بیش از حد متوسط به آنها خدمات مى‏دهد هزینه‏اش را بگیرد و به افرادى که کمتر برایشان هزینه مى‏کند، بپردازد، یا یارانه دیگرى مناسب با نیازش به او بپردازد.

آیا رواست در حالى که قشر زیادى از مردم بیکارند و به همین جهت حتى نان شب خود را ندارند، سهم درآمد ملى آنان به جیب دیگران برود؟

اینها امورى است که اگر رعایت شود آن‏گاه توده مردم به نماز، روزه، زکات و… عشق پیدا مى‏کنند؛ عشقى آگاهانه، نه عوامانه.

بیکارى

این‏جانب زمانى پیشنهاد کردم که از درآمد سرانه نفت، تنها نصف سهم هر بیکار، به عنوان بیمه بیکارى به او پرداخت گردد. اگر گفته شود در آن‏صورت همه خود را در ردیف بیکاران ثبت نام مى‏کنند. جواب مى‏دهیم که چنین نیست بلکه حدود ده تا بیست در صد ممکن است با این که شغل و درآمد کافى دارند باز خود را بیکار جا بزنند ولى با این حال پرداخت سهم اضافه به بیست درصد، بهتر از آن است که حق تمامى شهروندان، خصوصاً آنان که از امکانات عمومى کمترین بهره را مى‏برند، پرداخت نشود.

تازه مى‏توان بیکاران را در ردیف‏هاى مختلف ثبت نام کرد و براى آنان به فراخور حالشان کلاس‏هاى آموزشى گذاشت تا هم فرهنگ کشور بالا رود و هم پول مفت به کسى داده نشود و تازه داناى بیکار و نادان بیکار هر دو داراى کار آبرومند مى‏شوند و اینقدر مسجدها و حسینیه‏ها و محل‏هاى هیئت‏هاى مذهبى سال تا سال خالى نمى‏ماند بلکه در اوقات معمولى سال از این مکان‏ها به عنوان محل تشکیل کلاس‏هاى افراد بیکار استفاده مى‏شود، آن‏گاه بودجه کشور با بهترین راه و آبرومندانه‏ترین صورت مصرف شده و فرهنگ جامعه بالارفته و بیکاران نیز در جامعه سرگردان نمى‏شوند، زیرا خود سرگردانى و ولگردى فسادانگیز است.

توزیع بهینه وجوهات شرعى

باز از جمله مصداق‏هاى امر به معروف و نهى از منکر گرفتن صدقات و زکوات و مصرف آن در جاى مناسب آن مى‏باشد. که این مسأله نیز راه صحیح خود را گم کرده و به بیراهه رفته است و به همین جهت امام‏علیه السلام آن را نیز یادآورى مى‏کند.

زکات را خداوند حکیم بر همه چیز وضع کرد ولى پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم در زمان خود از نُه چیز زکات گرفت و بقیه را عفو کرد.(۱۲۴) در زمان حضرت على‏علیه السلام چون نیاز شد که از برخى امور دیگر نیز زکات بگیرند حضرت، گرفت(۱۲۵) ولى فقهیان پیوسته بر همان نُه چیز اصرار ورزیدند و زکات در سایر موارد حتى زکات مال التجاره را واجب ندانستند و اکنون وضع به گونه‏اى است که زکات از اشیاء نه‏گانه هیچ دردى را دوا نمى‏کند و اساساً سرمایه اصلى مردم را امور دیگرى تشکیل مى‏دهد. تازه هفت قلم از کالاهاى نه‏گانه، یعنى گندم، جو، کشمش، خرما، گاو، گوسفند و شتر مربوط به کشاورزى و دامدارى است که کشاورزان خود نیاز به یارانه و سوبسید دارند تا روى پاى خود بایستند و گرفتن زکات از این اقشار کار عاقلانه‏اى نیست. طلا و نقره نیز متعلق مال‏الزکات شدنش – طبق آنچه در رساله‏هاى عملیّه آمده است – مشروط به سکه‏دار بودن آنها مى‏باشد که در زمان ما به شدت کمیاب است، زیرا طلا را براى زینت بدن به صورت گردنبند، النگو و… مى‏خرند و یا به عنوان شمش نگهدارى مى‏کنند که هیچ کدام سکه دار نیست و زکات ندارد و بعید است شخصى پیدا شود که مقدار یک نصاب سکه را براى مدت یکسال ثابت نگه دارد.

بنابراین طبق آنچه گذشت در زمان ما زکاتى وجود نخواهد داشت و این همان است که گفته شد، که زکات و صدقات به بیراهه رفته است.

وارونه شدن احکام زکات

اما چرا احکام زکات به بیراهه رفته است و فقیهان به گونه‏اى فتوا داده‏اند که تقریباً در زمان ما زکات بر کسى واجب نمى‏شود؟

الف. این مسأله شاید به این جهت بوده که سرمایه مردم در آن زمان‏ها، همین اقلام نه گانه بوده و روایات ناظر به آن زمان بوده است. به عبارت دیگر، حکم زکات دایمى است اما متعلّق آن باید وابسته به شرایط زمانى و مکانى تغییر کند که فقیهان به این نکته کمتر توجه کرده‏اند و البته تا حدود دویست سال پیش نیز نیازى به توجه نبوده است، زیرا تا آن زمان نیز بیشتر، سرمایه‏ها در همان نه جنس بوده است.(۱۲۶)

ب. چون حکومت به دست خلفاى جائر و ستمگر بوده و آنان این اموال را در راه‏هاى غیر مشروع صرف مى‏کردند و قدرت خود را با آن استحکام مى‏بخشیدند، ائمه اطهارعلیهم السلام و به پیروى از آنان فقیهان خواسته‏اند که مسأله را به گونه‏اى مطرح سازند که کمترین مال در اختیار حاکمان ستمگر قرار گیرد و در واقع نخواسته‏اند حکم زکات را آن گونه که هست بیان کنند و شاهدش این که اگر یک سنّى، شیعه شود تمامى اعمال و عباداتش صحیح است و قضا و اعاده ندارد، حجش، روزه‏اش، نمازش و… اما زکاتش را باید دوباره بپردازد، زیرا زکات را به اهل آن نپرداخته است.(۱۲۷)

به هر حال، اگر عالم دین از دنیاداران و حکومت‏داران نهراسد و با فکرى باز بفهمد که زکات براى رفع نیاز فقیران واجب شده و خداوند در اموال اغنیا براى فقیران به مقدار کفایتشان، سهمى قرار داده است،(۱۲۸) آن‏گاه با محاسبه دقیق فقیران و محاسبه نیازشان و محاسبه کامل و دقیق اموال اغنیا و این که از چه قشرى از آنان چقدر بگیرد تا نیاز فقیران برطرف شود و سپس بر طبق آمار دقیق، از اغنیا همان درصد حساب شده را بگیرد و بدون تقلّب و کم و کاست آن را به مصرف فقیران برساند، نتیجه آن، عدالت اجتماعى‏اى مى‏شود که در آن فقیر و غنى به سوى اسلام روى مى‏آورند.

ولى وقتى مأمور مالیاتى، با گرفتن رشوه و هدیه، مقدارى از مالیات را مى‏بخشد و اخذ مالیات بدون محاسبه درآمدها و نیازها صورت مى‏گیرد و ظلم و جور در گرفتن مالیات‏ها زیاد مى‏شود و پس از آن، مالیات گرفته شده به مصرف فقیران نمى‏رسد و فقیران با مقدار کم زکات که به آنان داده مى‏شود مورد تحقیر و توهین واقع مى‏شوند و چندین مرتبه فیلم یک جشن عروسى کمیته امداد از تلویزیون پخش مى‏شود و در مقابل جهیزیه اندکى که به یک زوج جوان داده مى‏شود آبروى آنان تاراج مى‏گردد، عشق به اسلام به شدّت تنزّل پیدا مى‏کند.

اینها همه تنقیح مناطهایى بود که با توجه به تنقیح مناطهاى امام حسین‏علیه السلام از علماى یهود به علماى اسلام، قابل استفاده است.

جایگاه خطیر دانشمندان دینى

«ثم انتم ایتها العصابه بالعلم مشهوره و بالخیر مذکوره و بالنصیحه معروفه و باللَّه فى انفس الناس مهابه، یهابکم الشریف و یکرمکم الضعیف، و یؤثرکم من لافضل لکم علیه، و لا یدَ لکم عنده، تشفعون فى الحوائج اذا امتنعت من طُلّابِها و تمشون فى الطریق بهیبه الملوک و کرامه الأکابر، الیس کل ذلک انما نلتموه بما یرجى عندکم من القیام بحق اللَّه؟ و ان کنتم عن أکثر حقه تقصّرون، فاستخففتم بحقّ الأئمه فأمّا حقّ الضعفاء فضیّعتم، و امّا حقّکم بزعمکم فطلبتم. فلامالاً بذلتموه و لانفساً خاطرتم بها للذى خلقها و لاعشیرهً. عادیتموها فى ذات اللَّه، انتم تتمنَّون على اللَّه جنته و مجاوره رسله و أماناً من عذابه؟»

«شما اى جماعت! که به دانش داشتن مشهورید و به خوبى نامور و به خیرخواهى شناخته شده‏اید و به وسیله خدا در دل مردم مهابتى دارید. شرافتمند از شما حساب مى‏برد و ضعیف شما را اکرام مى‏کند. کسانى شما را بر خودشان ترجیح مى‏دهند که برشان برترى و حق و نعمتى ندارید. شما واسطه حوایج هستید آنگاه که بر خواستاران آنها ممتنع شود. و به هیبت پادشاهان و کرامت بزرگان در راه‏ها گام بر مى‏دارید. آیا همه آنچه به آن رسیده‏اید، به جهت این نیست که به شما امید مى‏رود که براى برپایى حق خدا قیام کنید؟! با این‏که شما درباره اکثر این حقوق کوتاهى کرده‏اید و به حق ائمه بى‏اعتنایى نموده‏اید، حق ضعیفان را ضایع نموده‏اید، امّا آنچه را حق خودتان مى‏پندارید، مطالبه نموده‏اید.

شما هیچ‏گونه مالى هزینه نکرده‏اید و جانى را در راه کسى که آن را خلق کرده، به مخاطره نیفکنده‏اید و نه به خاطر رضاى خدا با عشیره‏اى در افتاده‏اید. [آیا] شما از خداوند انتظار بهشت و همنشینى با رسولان او و در امان بودن از عذابش را دارید؟»

نمونه‏هاى امروزین سخنان امام‏علیه السلام

روشن است که این سخنان ترغیب کننده و توصیف کننده، منحصر به یک زمان خاص نیست. امروز نیز دانشمندان دانشگاه و حوزه، فقیهان، مفسّران، معلمان اخلاق، مراجع تقلید و… در بین مردم و حتى حاکمان داراى احترام و مهابت و… مى‏باشند و حتى فراوانى اساتید حوزه و دانشگاه و حتى خلافکارى برخى و یا حتى اهانت نابخردانه به برخى از آنان و حصر و زندانى کردن برخى از آنان – به حق یا به ناحق – و زدن انواع انگ‏ها و تهمت‏ها به آنان – که بارها در طول تاریخ اتفاق افتاده – مهابت آنان را نابود نساخته است، اگر چه این امور باعث شده که در برخى شرایط، برخى مردم به سخن آنان گوش ندهند و در مقابل آنان موضع بگیرند، ولى با این حال، پیوسته، حکومت‏هاى فاسد از آنان مى‏ترسند. به ویژه آن‏گاه که خطایى مى‏کنند که خودشان از خطا بودن کار خویش با اطلاعند، ترسشان دو چندان مى‏شود.

مشکل این است که علما از این ظرفیت واین مهابت استفاده نمى‏کنند و به حکومت‏ها و فرمانروایان فاسد تشر نمى‏زنند و آنان را به حال خود وا مى‏گذارند. همه، ترس و واهمه حکومت پهلوى از تشرهاى آیهاللَّه العظمى بروجردى و امام خمینى را خبر داریم.

بله، دانشمندان و اساتید نیز حتماً عذرهایى دارند و بهانه‏هایى مطرح مى‏سازند. شاید گمان مى‏کنند اگر سخن بگویند محصور و زندانى مى‏شوند و مردم از وجودشان محروم مى‏شوند ولى در پاسخ، اولاً مى‏توان گفت که با زبان نصیحت هم مى‏توان هدایت‏گرى کرد و ثانیاً اگر عالمان به صورت گروهى اقدام کنند از تبعات آن محفوظ خواهند ماند.

عالم و دانشمند باید از سخنان امام حسین‏علیه السلام برایش روشن شود که مهابت و احترام او به خاطر حق فهمى و حق گویى اوست و یا لااقل او در لباسى قرار گرفته که حق گویان زیادى در این لباس بوده‏اند و به همین جهت لباس عالم، خانه عالم، محله عالم و… همه و همه حق‏گویى و حق‏ستایى را تداعى مى‏کند.

امام‏علیه السلام سپس هشدار مى‏دهد که مبادا آن‏قدر دانشمندان و عالمان از حق گویى دور باشند که آن تداعى از بین برود و از لباس و زىّ او، ثروتمندى، قدرت‏طلبى، دیکتاتورى، استکبار و… تداعى شود.

سؤال: مراد از حق خدا، حق ائمه و حق ضعیفان چیست که عالمان در حق اوّلى تقصیر، در دومى استخفاف و سومى را تضییع کرده‏اند؟

پاسخ: شاید مراد از «حق اللَّه»، خصوصاً با توجه به لفظ «قیام»، دین خدا، عبادت خالصانه براى او و یا عدالت، قسط و یا امورى نظیر آن باشد و ممکن است مراد «حدود اللَّه» باشد. به هر حال، هر کدام از اینها که باشد عالمان باید پیگیر همین امورى باشند که در آن کوتاهى کرده‏اند.

شاید مراد از «حق ائمّه»، اطاعت از آنان، اعطاى سهم ذوالقربى به آنان، قبول حاکمیت و ولایت آنان، مودّت و محبّت به آنان و… باشد و ممکن است علم آنان باشد که حقّش آن است که از آنان فرا گرفته شود و یا مراد عمل ائمه اطهارعلیهم السلام باشد که باید به خود آنان منسوب گردد نه به غیر آنان.

و «حق ضعیفان» شامل تمامى حقوق فردى و اجتماعى مى‏شود که پیوسته توانمندان و زورمداران آن حقوق را تضییع مى‏کنند و عالمان سوء نیز معمولاً با سکوتشان این تضییع حقوق‏ها را تأیید مى‏نمایند.

بهشت را به بها دهند نه به بهانه

عجیب‏تر از همه، توقّعات و انتظارات عالمان است که انتظار دارند با وجود کم کارى و دفاع نکردن آنان از حق و ضایع ساختن آن، جایگاهشان بهشت باشد و حتّى هم نشین پیامبران باشند. زهى خیال باطل!

انبیا که پیوسته براى اقامه حق خدا قیام کردند، شب از روز نشناختند، اموال خود را هزینه کردند و از جان خود و مؤمنان راستین مایه گذاشتند کجا و افرادى که حتى در راه پیشرفت هدف کمترین مالى را هزینه نکردند کجا؟! به همین جهت، حضرت اباعبداللَّه الحسین‏علیه السلام مى‏ترسد که شاید این افراد به جاى برخوردارى از نعمت خداوند، مشمول عقوبت او شوند.

بنابراین، تصوّر این‏که خداوند به دنبال بهانه مى‏گردد که هر کسى را به بهشت ببرد، تصوّر صحیحى نیست و به قول شهید بهشتى: بهشت را به بها دهند نه به بهانه.

سایر دانشمندان

اگر چه تطبیق این سخنان بر دانشمندان علوم دینى روشن‏تر است و عالمان دین از مصادیق روشن کلمات حضرت مى‏باشند ولى دانشمندان علوم روز، نظیر روانشناسان، حقوق‏دانان و دانشمندان علوم اجتماعى نیز مى‏توانند مصداق علمایى باشند که داراى محبت و مهابت هستند، همان‏گونه که امروزه جامعه‏شناسان و فیلسوفان غرب، حکومت‏ها را هدایت مى‏کنند و قوانین حقوق بشر تا حدود زیادى دست آورد فعالیت آنان است.

حق‏هاى استیفا شده

اما حقّى که عالمان سوء به گمان باطل خود آن را استیفا کرده‏اند شاید همان حقوق مادى و تمتّعات دنیایى باشد که دانشمندان بد، با فروختن دین و وجدان آن را به‏دست مى‏آورند و خمس، زکات یا رد مظالم یا مالیات را مى‏گیرند و آن را حقّ خود حساب مى‏کنند، در حالى که این گمان باطلى است، زیرا اولاً این حق‏ها را خدا قرار داده و ثانیاً براى رفع نیاز نیازمندان و پیشرفت فرهنگ و جامعه قرار داده شده، نه براى متموّل شدن قشرى از اقشار جامعه، زیرا قرآن با صراحت مى‏فرماید:

«کى لا یکون دوله بین الاغنیاء منکم»(۱۲۹)

«[مصرف فى‏ء را مشخص نمود]تا [فى‏ء] میان توانگران شما دست به دست نگردد.»

و شاید این که عالم سوء، این اموال را حق خود دانسته گمان باطلى است. زیرا اگرچه او حقوقى به عهده مردم و بیت‏المال دارد که باید استیفا شود ولى آن ربطى به حق ضعیفان که دانشمند باید مدافع آنان باشد، ندارد.

شاید این گمان باطل از آنجا ناشى شده که عالم سوء معمولاً مقدارى از این سهم را به توانگر مى‏بخشد تا بقیه را به راحتى دریافت کند. آنگاه چون باقى سهم فقیران را بدون دردسر مى‏خورد فکر مى‏کند که واقعاً حق خودش را استیفا مى‏کند در حالى که حقش را از جاى دیگر و راه دیگر باید استیفا کند.

پس گمان باطل مى‏تواند در نحوه استیفا باشد و شاید هم حقّى که به گمان باطل خود استیفا کرده، همان احترام داشتن عالم مى‏باشد که او فکر مى‏کند آن را استیفا کرده است، در حالى که بر عکس، با تأیید ظالمان، روز به روز از ابّهت او کاسته مى‏شود.

بى‏تفاوتى عالمان در انجام وظایف و اثرات آن

«لقد خشیت علیکم ایها المتمنون على اللَّه ان تحلّ بکم نقمهٌ من نقماته لأنکم بلغتم من کرامه اللَّه منزله فُضِّلتُم بها و من یعرف باللَّه لاتکرمون و انتم باللَّه فى عباده تکرمون و قدترون عهوداللَّه منقوضه، فلا تفزعون. و انتم لبعض ذمم آبائکم تفزعون، و ذمه رسول اللَّه (ص) محقوره. والعمى و البکم و الزمنى فى المدائن مهمله لاترحمون و لا فى منزلتکم تعملون، و لا من عمل فیها تعنون، و بالادهان و المصانعه عند الظلمه تأمنون کل ذلک مما امرکم اللَّه به من النهى و التناهى و انتم عنه غافلون. و انتم اعظم الناس مصیبه لما غلبتم علیه من منازل العلماء لو کنتم تشعرون.»

«اى کسانى که چنین آرزوهایى به درگاه خداوند دارید، بر شما مى‏ترسم که عذاب و کیفرى از عذاب‏هاى خداوند بر شما فرود آید، زیرا از کرامت خداوند به منزلت و مقامى رسیده‏اید که با آن برترى یافته‏اید ولى با این حال کسانى را که به واسطه خداوند شناخته مى‏شوند [یا کسانى که خدا را مى‏شناسند] اکرام نمى‏کنید، در حالى که خود شما با استعانت از خدا در بین بندگانش ارجمندید. شما مى‏بینید که پیمان‏هاى خدا ]به دست ارباب قدرت [شکسته مى‏شود و از آن به فزع و فغان نمى‏افتید، در حالى که شما براى ]شکسته شدن[ برخى ذمّه‏هاى پدرانتان فغان سر مى‏دهید در حالى که ذمّه رسول اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم خوار و بى‏مقدار شده و کوران و لالان و زمین گیران در شهرها بى‏سرپرست مانده‏اند و مورد ترحّم قرار نمى‏گیرند و شما نه در شأن مقام خود عمل مى‏کنید و نه به کسى که عمل مى‏کند، اعتنا مى‏کنید و با ساخت و پاخت با ستمگران در امان مى‏مانید.

همه اینها منکراتى است که خداوند به شما فرمان خوددارى و جلوگیرى داده ولى شما از آن غافلید. اگر بفهمید(۱۳۰) شما مصیبتتان از تمامى مردم بیشتر است، زیرا شما با از دست دادن جایگاه‏هاى عالمان مغلوب شدید.»

این بخش از سخنان حضرت مى‏تواند توضیحى براى قسمت گذشته باشد. زیرا آرزوهاى عالمان بى‏عمل، انسان را به یاد آرزوهاى یهودیان مى‏اندازد که با تمامى جنایت‏ها و پلیدى‏ها، باز خود را دوستان و دوستداران خدا مى‏دانند.(۱۳۱)

چطور عالم و دانشمندى که حافظه‏اش از خداست، توفیق درس خواندنش از خداست، محبوب شدن و در قلب مردم جاى گرفتنش از خداست و به هر حال، خداوند کرامت‏هاى گوناگون به او عطا کرده، به انبیاء و اولیاء یعنى کسانى که خداوند آنان را شناسانده و فرمان داده که آنان اکرام شوند، اکرام نمى‏کند؟ با این‏که خداوند دستور داده که آنان مورد اکرام و مهربانى واقع شوند و فرمان داده که از حقوق آنان دفاع شود.

عالمان سوء از این امور غافلند و از اداى این حقوق کوتاهى مى‏کنند. و حتى از پاسخ به نداى عاطفه خود نیز خوددارى مى‏کنند و از زمین گیران، کوران، لالان و در یک کلام معلولان و بیماران غافل مى‏شوند و تمام همّ و غمشان توجیه کارهاى متموّلان، ظالمان و قدرتمندان است تا در پرتو حفظ شدن آنان، خودشان نیز حفظ شوند.

آرى، اینان گرفتاریشان از همه مردم بیشتر است، زیرا چراغ دارند و بیراهه مى‏روند، زیرا عذرى در پیشگاه خدا ندارند، زیرا در جایگاه عالمان نشسته‏اند و به آن جایگاه خیانت کرده‏اند، زیرا مردم را به عالِم و علم بدبین نموده‏اند، زیرا مى‏توانسته‏اند جامعه را اصلاح کنند ولى در عوض فساد کرده‏اند، زیرا دیده‏اند که سخنان خدا و پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم درباره ضعیفان عمل نمى‏شود و خودشان در راه عمل به آن کوشش نکرده‏اند.

مقصّر کسیت؟

آرى، اگر روزانه مى‏شنویم یا در روزنامه یا مجلات مى‏خوانیم، یا در فیلم‏ها به نمایش مى‏گذارند که چندین نفر در اثر فقر شدید مجبور شدند کلیه یا عضو دیگرى از اعضایشان را بفروشند یا فردى به خاطر فقر، خود و دخترانش را کشت، یا افرادى براى پر کردن شکم خود، به دزدى‏هاى کوچک دست مى‏زنند و یا اگر شنیده مى‏شود بیماران زیادى پشت در بیمارستان مى‏میرند و حتى اجازه ورود به بیمارستان به آنها داده نمى‏شود و… همه و همه، به خاطر فقر و نادارى است. در هیچ یک از این موارد، عالم و دانشمند بى‏تقصیر نیست. به ویژه زمانى که عالمان خود حاکمند و در تمامى رده‏هاى حکومت حکمشان نافذ و کلامشان مسموع است، و همه افرادى که در پست‏هاى اصلى قرار دارند داراى لباس اهل علم هستند و مردم آنان را عالم مى‏دانند.

بله، اگر زمانى عالمانِ فاسد، توجیه‏گرِ کارهاى حکومت‏هاى فاسد بوده‏اند و به دلیل دفاع نکردن از حقوق مستضعفان و رساندن آنان به سطح متعارف اجتماع، مورد مذمّتِ حضرت قرار گرفته‏اند، در زمانى که خود علما در مصدر امور باشند و حقوق مردم رعایت نشود، به طریق اولى مورد سرزنش امام حسین‏علیه السلام واقع مى‏شوند.

هدف اصلى روضه خوانى

امام حسین‏علیه السلام کشته راه امر به معروف و نهى از منکر است و خواسته که امور پسندیده در جامعه رشد یابد و امور ناپسند رخت بربندد، نه این که در جامعه فقط دو ماه محرم و صفر را سیاه پوش کنند و دسته‏هاى سینه زنى راه بیندازند و گاهى برخى مداحان از پشت منقل و وافور برخاسته و براى امام شیعیان عزادارى کنند و مردم نیز صداى خوش آنها را تحسین کنند و آنان نیز هزاران گونه غلط و انحراف را به نام اهداف امام‏علیه السلام به خورد مردم دهند.

اگر کسى به محتواى غلط سخنان آنان کارى نداشته باشد و به وقت مردم که مفت از دست رفته اعتراض نکند، طبق مرام حسینى عمل نکرده است. امام‏علیه السلام اگر عزادارى را دوست دارد به جهت بهره‏گیرى از آن براى هدف مقدس امر به معروف و نهى از منکر است و منقل و وافور، دروغ و تملّق و لهو و لعب از مصداق‏هاى روشن فساد است، همان‏طور که ظلم و ستم بر دیگران، از مصادیق روشن فساد هستند.

روضه خوانى و تشویق مردم به تحمل ظلم، کنار آمدن با حاکم ستمگر و توجیه کارهاى ستمگران، اساساً در نهضت امام حسین‏علیه السلام جایى ندارد.

حکومت دینى و اختلاف طبقاتى

از هیچ‏کس، چه عالم و چه جاهل، چه حاکم و چه غیر حاکم، پذیرفته نیست که تحمل کند در کشور اسلامى، کشورى مزیّن به نام امام حسین‏علیه السلام، مردمى از فرط گرسنگى به خود بپیچند و گروه دیگر در مراسم عقد یا عروسى خود سکه‏هاى طلا بر سر عروس و داماد بریزند. گروهى نان شب نداشته باشند و گروهى در هتل‏هاى کذایى میلیون و میلیارد خرج کنند. گروهى مالک یک متر زمین نباشند و گروهى برج ساز باشند و مالک چندین برج باشند. گروهى در گوشه خیابان از فقر جان دهند و گروهى براى یک آزمایش طبى ساده، به خارج بروند و میلیون‏ها تومان هزینه کنند.

اگر حکومت در دست عالمان و روحانیون، یا پوشندگان لباس اهل علم باشد، مسلماً مسئولیّتشان و همچنین مسئولیت سایر عالمان غیر حکومتى بسیار سخت‏تر خواهد بود.

اگر غیر عالمان حاکم مى‏بودند تنها جرم عالم، سکوت در مقابل مظالم و توجیه آن بود، ولى اکنون خود عالمان مستقیماً مسئول تمام گرفتارى‏هایى هستند که بر سر مردم فرو مى‏ریزد.

زمانى عالمان مى‏گفتند: «اگر یک ساعت رادیو و تلویزیون در اختیار ما باشد همه امور را اصلاح مى‏کنیم.» اگر خمس بازار تهران را به ما بدهند تمامى فقیران را بى‏نیاز مى‏سازیم. آنگاه اگر اکنون تمامى رسانه‏هاى خبرى و تصویرى در اختیارشان باشد و تمامى منابع زیرزمینى در دستشان باشد و باز مشکلى وجود داشته باشد، عذرشان مقبول نیست.

وظایف عالمان دین در برابر حاکمیت

«و ذلک بأنّ مجارى الامور و الاحکام على ایدى العلماء باللَّه الأمناء على حلاله و حرامه، فانتم المسلوبون تلک المنزله و ما سلبتم ذلک الّا بتفرقکم عن الحق و اختلافکم فى السّنه بعد البینه الواضحه. ولو صبرتم على الأذى و تحمّلتم المؤونه فى ذات اللَّه کانت اموراللَّه علیکم ترد و عنکم تصدر و الیکم ترجع. و لکنّکم مکّنتم الظلمه من منزلتکم و استسلمتم امور اللَّه فى ایدیهم یعملون بالشبهات و یسیرون فى الشهوات، سلطهم على ذلک فرارکم من الموت و اعجابکم بالحیاه التى هى مفارقتکم، فاسلمتم الضعفاء فى ایدیهم فمن بین مستعبد مقهور و بین مستضعف على معیشته مغلوب، یتقلّبون فى الملک بآرائهم و یستشعرون الخزى بأهوائهم، اقتداء بالأشرار و جرأه على الجبّار، فى کل بلد منهم على منبره خطیب یصقع، فالارض لهم شاغره و ایدیهم فیها مسبوطه و الناس لهم خول، لایدفعون ید لامس، فمن بین جبار عنید و ذى سطوه على الضعفه شدید، مطاع لایعرف المبدء و المعید، فیا عجباً و مالى لا اعجب و الارض من غاش غشوم، و متصدق ظلوم، و عامل على المؤمنین بهم غیر رحیم، فاللَّه الحاکم فیما فیه تنازعنا و القاضى بحکمه فیما شجر بیننا.»

«این براى آن است که راهکارهاى امور و احکام در دست عالمان الهى که امین بر حلال و حرام خدا هستند، مى‏باشد. [اما]شما کسانى هستید که آن مقام از شما سلب شد و از شما سلب نشد مگر به خاطر جدا شدن شما از حق؛ و اختلافتان درباره روش [یا روش حکومتى پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم] پس از دلیل‏هاى روشن. اگر شما بر آزارها صبور بودید و تحمل هزینه کردن در راه خدا را داشتید، امور خدا به سوى شما آمده بود و از شما صادر گشته و برگشتش به سوى شما بود ولیکن شما خودتان ستمگران را به منزلت و جایگاه خود راه دادید و امور خدا را تسلیم آنان ساختید.

آنان به شبهه‏ها عمل مى‏کنند و در شهوت‏ها و امیال نفسانى گام برمى دارند. گریز شما از مرگ و شیفتگى شما به زندگى دنیایى که یقیناً از شما جدا خواهد شد آنان را بر این امور مسلّط ساخت. [در نتیجه] ضعیفان را در دست آنان رها نمودید تا برخى برده و مقهور شوند و برخى بر هزینه‏هاى زندگى ناتوان و مغلوب. [آن حاکمان ]با آرا و نظرات خود در حکومت تصرّف مى‏کنند و به واسطه هواهاى نفسانى خود، خفت و خوارى را به خود مى‏بندند، اقتدایشان به اشرار است و جرئتشان بر [خداى ]جبّار.

[به گونه‏اى شده که] در هر شهرى خطیبى از آنان بر منبر سخنرانى مى‏کند. زمین زیر پاى آنان است [و منازعى ندارند] و دستشان در همه جا باز است و مردم [به‏گونه‏اى ]در اختیار آنانند [که نمى‏توانند دست] شر هیچ‏کس را از سر خود دور کنند.

حاکمان شهرها برخى زورگو و سرکش‏اند و برخى بر ناتوانان سخت‏گیر [همه] اطاعت‏شوندگانى هستند که مبدأ و معادى نمى‏شناسند. شگفتا! و چرا شگفتى نباشد، در حالى که زمین زیر یوغ افرادى است دغل و ستمکار و باج گیر ظالم و حاکمى که بر مؤمنان رحمى ندارد، با این اوصاف، تنها خدا حاکم باد در آنچه ما و آنان منازعه کردیم و او به حکم خود قضاوت کننده باد در آنچه که پیرامونش به مشاجره پرداختیم.»

این فراز از سخنان حضرت داراى دو قسمت به هم آمیخته است. در قسمت اول به امور کلى که در زمان‏هاى دیگر نیز قابل انطباق است اشاره کرده و در قسمت دوم بر قراین و شواهدى دست گذاشته که نشان مى‏دهد به حکومت فاسد معاویه اشاره دارد؛ اگر چه حکومت‏هاى فاسد دیگر نیز در بسیارى از امور با حکومت معاویه اشتراک دارند.

دلایل سلب حاکمیت از علما

اجراى احکام و قوانین الهى باید در دست عالمان دین باشد.(۱۳۲) این قانون‏ها به گونه‏اى هستند که با چنین مجریانى مى‏توانند افراد را به سر منزل مقصود برسانند. چنین نیست که هر کسى با هر عقیده و نیّتى بتواند مجرى این قوانین باشد.(۱۳۳) این قوانین دست حاکم را بسیار باز گذاشته و اختیارات فراوانى به او داده است که تنها عالم ربّانى است که از آن سوء استفاده نمى‏کند. اما حکومت از عالمان الهى سلب شده است، زیرا به فرموده حضرت: شما از حق جدا شدید و در »سنّت« یعنى راه و روش پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله یا راه و روش حکومت‏دارى اختلاف کردید و اختلاف موجب تضعیف شما و تقویت مخالفان شما شد.

بله اختلاف اگر چه از روى هواى نفس هم نباشد، ضعیف شدن جبهه نزاع‏کنندگان را به همراه دارد. تازه اگر هواى نفس نیز در آن دخیل باشد یا این که مریدانِ از همه جا بى‏خبر، اختلاف سلیقه‏ها و اختلاف روش‏ها را نیز با حق و باطل ربط دهند مشکل چند برابر خواهد شد.

یکى از نمونه‏هاى بارزِ نزاع‏هاى ناشى از اختلاف سلیقه، نزاع معروف موسى و هارون علیهماالسلام است که در قرآن به طور مکرّر بیان شده، این دو پیامبرعلیه السلام که ما به عصمت هر دو معتقدیم و طبق فرموده قرآن به هر دو ایمان داریم و جدایى بین آنان نمى‏افکنیم(۱۳۴) و هر دو بر حق بودند، اختلاف سلیقه‏اى پیدا کردند که نزاع و برخورد بین آنان را به همراه داشت(۱۳۵) نزاع آنان، اگر چه از روى هواى نفس نبود ولى نفس اختلاف و نزاع، طبیعتاً تضعیف جبهه آنان را به همراه داشت.

در عصر اسلامى ائمه اطهارعلیهم السلام مواظب بودند تا نزاع‏هاى سلیقه‏اى آنان به مردم نرسد و هر امامى تا امام قبلى زنده بود کاملاً خود را مطیع او نشان مى‏داد و کار شیعه با تمامى فشارهاى حکومت‏هاى اموى و عباسى پیشرفت خوبى داشت.

امّا در زمان ما متأسفانه اختلاف‏هاى سلیقه‏اى مراجع تقلید و عالمان دین در روش حکومت و دفاع از حق و عدالت، بین خودشان باقى نماند و به درون جامعه راه یافت و افراد ناآگاه یا مغرض و فرصت‏طلب آن اختلاف‏ها را با حق و باطل مرتبط ساختند و جامعه را دوقطبى و یا چندقطبى نمودند و امکانات فراوان کشور را براى نزاع‏ها صرف کردند و مسأله اختلاف داخلى را مهم‏ترین مسأله کشور قلمداد نمودند.

در چنین شرایطى قشر عظیمى از مردم اعتقاداتشان نسبت به تمامى گروه‏ها و نسبت به کل دین و دیندارى و دفاع از حق و کشور سست شد و حتى امور کم‏هزینه‏اى که فوائد ملى فراوانى داشت نظیر انتخابات و راهپیمایى را نیز در حدّ کم و یا متوسط و با اکراه و بى‏میلى انجام دادند.

امروزه افراد فراوانى با هر حکم اسلامى، تنها به این جهت که مارک اسلامى دارد مخالفت مى‏کنند. یعنى اگر همین سخن با زبان عرفى، یا علمى براى آنان بیان شود و مصلحت‏هاى آن تبیین شود کاملاً به آن ملتزم مى‏شوند. ولى چون پشتوانه‏اى اسلامى براى آن مطرح مى‏شود و آنان به واسطه تبلیغات سوء به تمامى گروه‏هاى اسلامى بى‏اعتنا شده‏اند و بلکه ضدیّت پیدا کرده‏اند، با آن سخن، حکم یا گفته به مخالفت مى‏پردازند.

در چنین شرایطى هیچ یک از احکام اسلامى توان اجرا شدن را ندارد، عالمان از پشتوانه مردمى خالى مى‏شوند و… درچنین شرایطى حکومت و قدرت از عالمان سلب مى‏شود.

امید است که عالمان و مسئولان بیدار شوند و تغییر روش دهند تا چنین روزى پیش نیاید.

جدایى از حق و اختلاف روش

در این فراز از سخن، امام حسین‏علیه السلام به برخى از دلایل سلب حکومت از علما اشاره مى‏کند:

  1. «تفرقکم عن الحق»؛ شما از پیرامون حق متفرق شدید.
  2. «اختلافکم فى السنه»؛ در روش حکومت دارى یا در روش اجراى قوانین الهى یا در روش پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم که شما باید از آن پیروى کنید، اختلاف کردید و هر کس راهى را پیش گرفت، با این که مسیر و سمت و سوى حرکت روشن بود.

اختلاف در روش مى‏تواند در اثر القائات شیطان باشد و مى‏تواند منشأ دیگرى داشته باشد. کافى است نگاهى به وضع کشور خود و درگیرى‏هاى سیاسى افراد در میدان حکومت بیندازیم تا براى همه روشن گردد چگونه اختلاف‏هایى که اساسى نیست و تنها در روش‏هاست، چپ و راست و یُن و یَت را به تفرقه مى‏کشاند. چقدر وقت‏ها صرف این بحث مى‏شود که توسعه سیاسى مقدم است یا توسعه اقتصادى. و سرانجام پس از خسته شدن همه گروه‏ها، در عمل، به هیچ‏یک پرداخته نمى‏شود و تنها افراد زیادى با هم دشمن مى‏شوند و باز دوباره بحث مى‏شود که اجراى عدالت بیشتر اهمیت دارد یا رعایت حقوق تمامى اقشار جامعه. یا بحث مى‏شود که آیا باید با دشمن مذاکره کرد ولى در مذاکرات از خود ضعف نشان نداد، یا اساساً نباید با دشمن هیچ مذاکره‏اى صورت گیرد. یا بحث مى‏شود که آیا احساسات جامعه را زنده نگه داریم یا به آنان عمق ببخشیم. آیا براى مبارزه با تهاجم فرهنگى، تقویت فرهنگ کشور تقدّم دارد یا جلوگیرى از هجوم تبلیغات و سیل شبهات و… مى‏بینید که نزاع‏هاى روزنامه‏ها، رادیو و تلویزیون، جناح‏هاى سیاسى و… بر سر همین امور است؛ «اختلاف در روش».

بله، مى‏توان گفت که بسیارى از اختلافات در روش‏ها به خاطر جدا شدن از حق است. چون از حق متفرق شدند به چنین دام‏هایى گرفتار شدند؛ همان گونه که در صدر اسلام چون از راه حضرت على‏علیه السلام جدا شدند و راه خلفاى سه گانه را پیش گرفتند در روش‏ها مختلف شدند. در صورتى که اگر همچون زمان پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم که از او در همه چیز اطاعت مى‏کردند و راه و روشش نیز مورد رضایت همگان بود، یا همچون ائمه اطهار که هر یک در زمان امامت دیگرى ساکت بودند و از بیان سلیقه شخص خود، خوددارى مى‏کردند اینقدر نزاع و اختلاف در روش پیش نمى‏آمد.

بله، اگر آن زمان از بهترین خلق و عالم‏ترین فرد و نزدیک‏ترین فرد به پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم اطاعت مى‏کردند و از دور حق متفرق نمى‏شدند به چنین بلایى گرفتار نمى‏گردیدند. در زمان ما نیز در ابتداى انقلاب اسلامى چون از امام خمینى‏رحمه الله اطاعت مى‏کردند و راه و روش او را مى‏پسندیدند و بر مى‏گزیدند، اختلافى نبود ولى کم کم هر کسى خواست او را در کانال خود قرار دهد و خط و روش خود را از طریق وى حاکم کند و نخواستند که روش او را پیش ببرند و همین باعث تفرّق شد و ادامه یافت تا این چنین شد. زمانى گروهى روش صدور انقلاب را راه نظامى مى‏دانستند و مى‏خواستند همین را دیکته کنند و همه چیز را در این راه هزینه کردند، بسیارى از افراد فرهنگى و فرهنگ دوست، چون ضررهاى این راه را مى‏دانستند، کنار کشیدند. سپس هر کس براى خود راهى براى گسترش اسلام و صدور انقلاب پیش گرفت و کم کم دشمن نیز سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن» خود را مخفیانه در تمامى جریانات نفوذ داد و چنان شد که هر گروه سیاسى، با دشمنان قَسَم خورده اسلام راحت‏تر از گروه سیاسى مقابل مذاکره مى‏کند.

انگیزه‏هاى اصلى امام حسین‏علیه السلام در مبارزه با ستمگران

«اللهم انک تعلم انه لم یکن ما کان منّا تنافساً فى سلطان و لاالتماساً من فضول الحطام و لکن لِنُرِىَ المعالم من دینک و نظهر الاصلاح فى بلادک و یأمن المظلومون من عبادک و یعمل بفرائضک و سننک و احکامک، فأنکم (ان لم) تنصرونا و تنصفونا قوى الظلمه علیکم و عملوا فى اطفاء نور نبیّکم و حسبنا اللَّه و علیه توکلنا و الیه انبنا و الیه المصیر.»

«خداوندا، تو مى‏دانى آنچه که ]در مقابل حکومت‏هاى فاسد[ از ما صادر شد، نه براى رقابت در حکومت است و نه به خاطر خواستن کالاى بى‏مقدار دنیا بلکه براى آن‏که معالم دینت را نشان دهیم و اصلاح را در شهرهایت ظاهر سازیم، بندگان مظلومت ایمنى یابند و به فرایض، روش‏ها و احکامت عمل گردد.

[اى مردم! اگر] شما ما را یارى نکنید و به ما حق ندهید، ستمگران بر شما قوى مى‏شوند و در خاموش کردن نور پیامبرتان فعالیت مى‏کنند. و [به هر حال] خداوند ما را کافى است و به سوى او انابه مى‏کنیم و صیرورت به سوى اوست.»

این فراز که آخرین فراز از سخنان حضرت اباعبداللَّه‏علیه السلام است، مسیر زندگى او را نشان مى‏دهد که مبارزه‏اش با ستمگران و امر به معروف و نهى از منکرش براى اهداف بسیار عالى و والایى بوده و دنیاطلبى و مقام‏خواهى در آن جایى نداشته است.

خلاصه

این حدیث را مى‏توان در سه محور خلاصه کرد:

  1. وظایف عالمان: در این خطبه مهم‏ترین وظایف عالمان قیام به حق اللَّه، پافشارى بر عهدهاى الهى، پاسدارى از ذمه رسول اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم، امانت‏دارى در بیان حلال و حرام و بیان جایگاه هریک، حساسسیت شدید در دفاع از ستمدیدگان و فقیران همچنین اجراى دقیق فریضه امر به معروف و نهى از منکر، به‏ویژه نسبت به صاحبان قدرت و متصدّیان امور عمومى، و بالاخره استقامت در راه خدا و تحمل شدائد که نتیجه طبیعى امر و نهى ارباب قدرت است، ذکر شده است.

نتیجه منطقى و طبیعى عمل کردن عالمان به وظایفشان، اقبال عمومى مردم به سوى آنان و قدرت بخشیدن به آنان است به گونه‏اى که عملاً تمامى کارهاى فرهنگى و سلوک عملى جامعه با صلاحدید و طبق خواست چنین عالمانى صورت مى‏پذیرد.

  1. انتقاد از عالمان: در این خطبه مهم‏ترین انتقاد از عالمان عبارت است از کوتاهى در اقامه احکام دین و تقصیر در رعایت پیمانهاى الهى، سکوت در برابر ظالمان، بد عمل نمودن به فریضه مهم امر به معروف و نهى از منکر که ناشى از طمع و ترس بود، و بالاخره آخرین انتقاد از عالمان دفاع نکردن آنان از حقوق ستمدیدگان و بیچارگان بود و نهایتاً کاستى‏هاى عالمان آن‏قدر زیاد است که حضرت فرمود «انتم اعظم الناس مصیبه»
  2. اهداف قیام حسینى: امام‏علیه السلام در آخرین فراز اهداف قیام مقدس خود را این چنین بیان مى‏فرمایند:
  3. نشان دادن نشانه‏هاى دین نظیر عدالت‏خواهى، ظلم‏ستیزى، دفاع از مستضعفان و محرومان.
  4. اصلاح در شهرها و فساد زدایى از آنها نظیر دفاع از مظلومان، محرومان، کوران و زمین‏گیران، دفاع از آبروى افراد و جلوگیرى از تجاوز ظالمان و ستمگران.
  5. ایجاد امنیت در تمامى زمینه‏ها اعم از امنیت اجتماعى، اقتصادى، سیاسى و…
  6. عمل به فرائض و سنن و احکام الهى.

روشن است که هدف چهارم پس از محقّق شدن سه هدف قبل امکان تحقّق دارد. در جامعه‏اى که نشانه‏هاى دین شناخته شده نباشد و از آنها خبرى نباشد، فساد، فقر، رشوه و ربا همه‏جا را فراگرفته باشد و افراد هر روز دلهره داشته باشند که یا به دست ضدانقلاب ترور شوند یا به زندان بیفتند و یا مال و هستى آنان به سرقت رود و یا به خود و ناموسشان تجاوز شود، سخن از عمل به فرائض و سنن چونان بستن گردنبند طلا به گردن خوک‏هاى کثیف و پست است که به آن حیوان زینتى نمى‏بخشد.

به امید آن‏که با روشن شدن زوایاى مختلف نهضت امام حسین‏علیه السلام، خود را براى پیروى بیشتر از آن حضرت آماده سازیم.

   و آخر دعوانا ان الحمد للَّه رب العالمین

پاورقی

۱) در این واقعه لشکر یزید به شهر مدینه، یعنى مرکز ثِقل اسلام، حمله کرد. آنان مردان را کُشتند و زنان را مورد بدترین تجاوزها قرار دادند.

۲) تفسیر قمى، ج۲، ص۱۵۹، ذیل آیه ۳۸ از سوره روم.

۳) السیره النبویّه، ج۳و۴، ص۶۶۰٫

۴) اسد الغابه، ج۲، ص۴۴۳، ماده سعد بن عباده.

۵) مروج الذهب، ج۲، ص۳۰۳٫

۶) نهج‏البلاغه، صبحى صالح، خطبه ۵۷٫

۷) نهج‏البلاغه، خطبه ۷۳، مقدمه خطبه که مرحوم سیدرضى نقل کرده بر مطلب مطرح شده دلالت دارد.

۸) موسوعه کلمات الامام الحسین‏علیه السلام، ص ۲۷۸و۲۷۹؛ سخنان امام حسین‏علیه السلام از مدینه تا کربلا، ص ۱۳٫

۹) پس از جنگ جمل، امام حسین‏علیه السلام و امام حسن‏علیه السلام نزد پدرشان حضرت على‏علیه السلام شفاعت کردند تا آن حضرت مروان را نکشد.

۱۰) موسوعه کلمات الامام الحسین‏علیه السلام، ص۲۸۲؛ الارشاد، ج۲، ص۳۳٫

۱۱) موسوعه کلمات الامام الحسین‏علیه السلام، ص ۲۸۳؛ بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۲۵٫

۱۲) موسوعه کلمات الامام الحسین‏علیه السلام، ص ۲۸۳٫

۱۳) سخنان امام حسین‏علیه السلام از مدینه تا کربلا، ص ۱۳٫

۱۴) موسوعه کلمات الامام الحسین‏علیه السلام، ص ۲۷۹٫

۱۵) همان، ص ۳٫

۱۶) سوره قصص، آیه ۲۱٫

۱۷) موسوعه کلمات الامام الحسین‏علیه السلام، ص ۲۸۹٫

۱۸) ر.ک: همان، صص ۲۹۰و۲۹۱٫

۱۹) همان، ص ۳۰۸٫

۲۰) همان، ص ۳۰۸٫

۲۱) همان، ص ۳۳۵٫ ر. ک: سخنان امام حسین‏علیه السلام از مدینه تا کربلا، ص ۷۶٫

۲۲) همان، ص ۳۳۲؛ سخنان امام حسین‏علیه السلام از مدینه تا کربلا، ص ۷۱٫

۲۳) همان.

۲۴) همان.

۲۵) موسوعه کلمات الامام الحسین‏علیه السلام، ص ۳۳۱٫

۲۶) ر. ک: سوره شعراء، آیات ۱۰۰ تا ۱۰۶٫

۲۷) موسوعه کلمات الامام الحسین‏علیه السلام، ص ۴۱۳٫

۲۸) سوره فتح، آیه ۲۷٫ ر.ک: تفاسیر ذیل آیه.

۲۹) موسوعه کلمات الامام الحسین‏علیه السلام، ص ۳۱۸؛ ر.ک: سخنان حسین بن على‏علیه السلام از مدینه تا کربلا، صص ۵۴ و ۵۵٫

۳۰) ر. ک: الارشاد، ج۲، صص ۸۸ و ۸۹٫

۳۱) ر. ک: الارشاد، ج۲، ص۹۸؛ موسوعه کلمات الامام الحسین‏علیه السلام، صص ۴۲۰ و ۴۲۱٫

۳۲) موسوعه کلمات الامام الحسین‏علیه السلام، ص ۴۲۰٫

۳۳) وَ اَمَر بِحَطَبٍ وَ قَصَبٍ کان من وراء البیوت ان یترک فى خندق کان قد حُفِرَ هناک و ان یُحرَقَ بالنار مخافه ان یأتوهم من ورائهم (الارشاد، شیخ مفید، ج۲، ص۹۵).

۳۴) همان، صص۹۳ و ۹۴ … «ثم خرج الى اصحابه فامرهم ان یقرب بعضهم بیوتهم من بعض، و ان یدخلوا الاطناب بعضها فى بعض، و ان یکونوا بین البیوت فیستقبلون القوم من وجه واحد و البیوت من ورائهم و عن ایمانهم و عن شمائلهم قد حفّت بهم الاّ الوجه الذى یأتیهم منه عدوهم.»

۳۵) بحارالانوار، ج۴۵، ص۵۱٫

۳۶) مناقب آل ابى‏طالب، ج۴، ص۵۸؛ بحارالانوار، ج۴۵، ص۵۱٫

۳۷) بحارالانوار، ج۴۵، صص۶۰ و ۶۱٫

۳۸) الارشاد، ج۲، صص۱۱۲ و ۱۱۳٫

۳۹) بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۱۴٫

۴۰) همان، ص۱۰۸٫

۴۱) لازم به یادآورى است که همه نقل‏هاى تاریخى خصوصاً تاریخ کربلا، لزوماً صحصح نیست. زیرا داستان‏مسلم گچ کار، بدون سند ذکر شده است و از اعتبار چندانى برخوردار نیست، پس کسى اشکال نکند که خرما و گردوهاى مردم کوفه، صدقه واجب نبوده و صدقه مستحب نیز بر سادات حرام نیست. زیرا مى‏گوییم شاید ام‏کلثوم فرموده: صدقه بر ما مباح نیست تا مکروه بودنش را برساند و شاید مى‏خواسته آل رسول بودن خودشان را بفهماند و شاید…

۴۲) الارشاد، ج۲، ص۱۱۳٫

۴۳) بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۲۷٫

۴۴) همان، صص۱۲۷ و ۱۲۸٫

۴۵) همان، ص ۱۳۴٫

۴۶) وقتى پیامبراکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم مکه را فتح کرد، از مشرکانى که باید اسیر و یا کشته مى‏شدند و سالیانى دراز با پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم مبارزه کرده بودند، پرسید: در باره من چه فکرى مى‏کنید؟ گفتند:برادرى بزرگوار و فرزند برادرى‏بزرگوار هستى و از تو انتظار کرامت و بزرگوارى داریم. حضرت فرمود: «اذهبوا فانتم الطلقاء»؛ بروید، شما رها و آزادید. (بحارالانوار، ج۲۱، ص۱۳۲)

اکنون حضرت زینب به آن حادثه اشاره مى‏کند و مى‏فرماید: شما در عوض نعمت آزادى که پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم به شما داد، دختران او را اسیر کرده، از شهرى به شهرى مى‏رانید!

۴۷) اشاره به حدیث متواتر ومعروفى است که شیعه و سنى با الفاظ و عبارت‏هاى گوناگون نقل کرده‏اند: «انّى تارک فیکم الثقلین ما ان تمسکتم بهما لن تضلّوا بعدى ابداً، کتاب اللَّه و عترتى اهل بیتى»؛ من در بین شما دو چیز گرانبها وا مى‏نهم که اگر به آن دو تمسّک جویید، هیچ‏گاه گمراه نمى‏شوید؛ کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم. (وسائل الشیعه، ج۲۷، ص۳۳، روایت ۳۳/۴۴، چاپ آل‏البیت) و در برخى احادیث آمده «احدهما اکبر من الاخر«»یا «احدهما اعظم من الاخر». ر.ک: بحارالانوار، ج۱، صص۱۵۸و۳۶۹٫

۴۸) براى اطلاع بیشتر از این امور رجوع شود به: «ژرفایى قرآن و شیوه‏هاى برداشت از آن»، به قلم نگارنده.

۴۹) ر.ک: موسوعه کلمات الامام الحسین‏علیه السلام، ص۳۲۹٫

۵۰) همان.

۵۱) کافى، ج۱، ص۲۸۰٫

۵۲) السیره النبویه، ابن هشام،ج ۴-۳، ص ۶۶۰؛ تاریخ طبرى، ج۲، ص۴۵۶٫

۵۳) ر.ک: همان؛ همچنین ر.ک: تاریخ طبرى، ج۲، صص ۴۵۸ و ۴۵۹٫

۵۴) ر.ک: شرح نهج البلاغه، ج۱۶، ص۲۱۱٫

۵۵) براى اطلاع از برخى کارهاى آنان، به شرح خطبه حضرت زهراعلیها السلام، تألیف آیهاللَّه منتظرى رجوع کنید. در آنجا داستان تصمیم بر ترور علنى حضرت على‏علیه السلام در مسجد و پس از نماز جماعت توضیح داده شده است.

۵۶) تاریخ طبرى، ج۲، ص۴۵۸٫

۵۷) شرح نهج البلاغه، ج۱۷، ص ۲۲۳؛ همچنین ر.ک: اسدالغابه، ج ۲، ص ۴۴۳٫

۵۸) مروج الذهب، ج۲، ص۳۰۳، بیروت؛ شرح نهج‏البلاغه، ج۱۷، ص۲۲۲٫

فجائه اسمش «ایاس بن عبداللَّه بن عبد یا لیل»(اسدالغابه، ج۳، ص۷۳، ذیل طریفه بن حاجر) بود. «او نزد ابوبکر آمد و از او تقاضاى سلاح کرد تا با مرتدان بجنگد، پس از گرفتن اسلحه به راه‏زنى و غارت اموال مسلمانان و مرتدان پرداخت و هر کسى را که مى‏یافت مى‏کشت، همانند کارى که خوارج – در زمان حضرت على‏علیه السلام – مى‏کردند». (شرح نهج‏البلاغه، ج۱۷، ص۲۲۲، ایراد یازدهم به ابوبکر) ابوبکر «طریفه بن حاجر» را در تعقیب او فرستاد، طریفه و برادرش «معن» همراه «خالد بن ولید» بودند، «فجائه» نیز با «نجبه» همراه بود، طریفه با نجبه جنگید و نجبه در حال ارتداد کشته شد. سپس طریفه حرکت کرد تا به فجائه رسید و او را اسیر کرد و نزد ابوبکر فرستاد. ابوبکر نیز او را آتش زد. (اسدالغابه، ج۳، ص۷۳، ذیل طریفه بن حاجر)

۵۹) «لا یلسع المؤمن من جحر مرتین». (من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۳۷۸).

۶۰) «ان السعید من وعظ بغیره»(همان، ج۴، صص۳۷۷و۴۰۲؛ کافى، ج۸، صص۷۲و۸۱).

۶۱) عن النبى(ص): «مثل المؤمن مثل الخامه من الزرع، تکفئها الریاح تصرفها مره و تعدلها اخرى…. و مثل المنافق مثل الأرزه المجذیه التى لا یصیبها شى‏ء حتى یکون انجعافها مره واحده» (بحارالانوار، ج۶۸، ص۲۱۸؛ همچنین ر.ک: کافى، ج۲، ص۲۵۷). آنچه در متن آمد، برگرفته و استفاده‏اى از حدیث است نه معناى مستقیم آن.

۶۲) براى توضیح بیشتر رجوع کنید به مقاله «بررسى تطبیقى منابع حدیثى شیعه و اهل سنت»، نامه مفید، شماره ۶، به قلم نگارنده.

۶۳) براى نمونه ر.ک: بدرقه عمر از ابن مسعود.

۶۴) سوره شعراء، آیه ۲۱۴٫

۶۵) ر.ک: کلیات مفاتیح الجنان، دعاى عرفه.

۶۶) ر.ک: شرح نهج‏البلاغه، ج۸، ص۲۵۲٫

۶۷) احتمالاً تعزیه گردان‏هاى اصلى، از افراد بصره بودند که چون در جنگ جمل طَرْفى نبستند، قسمتى به شام ملحق شدند و قسمتى باقى ماندند و با شامیان در رابطه بودند و در مواقع حسّاس نقش خود را ایفا مى‏کردند.

۶۸) نهج‏البلاغه، صبحى صالح، خطبه ۶۱٫

۶۹) همان، خطبه ۵۹٫

۷۰) ر.ک: بحارالانوار، ج۴۴، ص۶۵٫

۷۱) در تاریخ طبرى و برخى از کتاب‏هاى تاریخى اسمى از عبدالرحمن پسر ابوبکر برده نشده است.

۷۲) ر.ک: موسوعه کلمات الامام الحسین‏علیه السلام، ص۲۸۱٫ همچنین ر.ک: تاریخ الطبرى، ج۴، ص۲۵۱٫

۷۳) تاریخ الطبرى، ج۴، ص۲۵۱٫

۷۴) ر.ک: تاریخ الطبرى، ج۴، ص۲۵۲٫

۷۵) الصله خیر من القطیعه اصلح اللَّه ذات بینکما« ]همان، ص۳۵۱].

۷۶) تاریخ الطبرى، همان.

۷۷) اسم نبردن از عبدالرحمن بن ابوبکر و عبداللَّه بن عمر، به این جهت است که در تاریخ طبرى و برخى منابع دیگر از همان ابتدا اسم پسر ابوبکر ذکر نشده و معلوم نیست که یزید دستور داده باشد که از او نیز بیعت شدید گرفته شود. عبداللَّه بن عمر، همان گونه که مروان براى ولید تحلیل کرد، اهل جنگ نبود و اگر حکومت، بدون جنگ، به دست او مى‏آمد آن را مى‏پذیرفت.[تاریخ الطبرى، ج۴، ص۲۵۱] پس بیعت کردن یا نکردنش خیلى مهم نبود.

۷۸) ر.ک: تاریخ الطبرى، ج ۴، ص ۲۵۱٫

۷۹) ر.ک: تاریخ الطبرى، ج۴، ص۲۵۱٫

۸۰) همان.

۸۱) سوره قصص، آیه ۲۱٫ ترجمه: «[موسى] ترسان و نگران از آن‏جا بیرون رفت.»

۸۲) ر.ک: موسوعه کلمات الامام الحسین‏علیه السلام، صص۲۹۰و۲۹۱، ترجمه: «من از روى سرمستى، گردنکشى، فسادانگیزى و ستمگرى خارج نشدم بلکه تنها خارج شدم تا خواستار اصلاح در امت جدّم باشم، مى‏خواهم به امور پسندیده امر کنم و از امور ناپسند نهى کنم و به روش جدم و پدرم على بن‏ابى‏طالب سیر کنم.»

۸۳) سوره شعراء، آیه ۲۱۴،«و خویشان نزدیکت را هشدار بده.»

۸۴) سوره قصص، آیه ۲۲٫ ترجمه: «و چون به سوى ]شهر[ مدین رو نهاد، گفت: امید است پروردگارم مرا به راه‏راست هدایت کند.»

۸۵) رک: موسوعه کلمات الامام الحسین‏علیه السلام، ص۳۰۵٫

۸۶) این پیشنهاد از سوى عبداللَّه بن عمر مطرح شد و حضرت شدیداً در مقابل آن موضع گرفت. رک: موسوعه کلمات الامام الحسین‏علیه السلام، ص۳۰۷٫

۸۷) سوره آل‏عمران، آیه ۱۵۹ ترجمه: «و با آنان مشورت کن.»

۸۸) نهج البلاغه، کلمات قصار، ۱۶۱٫ ترجمه: «هر کسى با مردان مشورت کند در عقل‏هایشان شریک شده است.»

۸۹) در جاى خود بحث شده که علم الهى با اختیار انسان و با تکلیف داشتن او منافاتى ندارد و انسان باید وظیفه فعلى و تکلیف خود را انجام دهد. براى نمونه ر.ک: «یک تابستان» به قلم نگارنده.

۹۰) موسوعه کلمات الامام‏الحسین‏علیه السلام، ص۲۹۰٫

۹۱) همان، ص۲۸۸٫

۹۲) همان، ص۲۸۹٫

۹۳) همان، ص۲۹۰٫

۹۴) همان، ص۲۹۲٫

۹۵) همان، ص۳۰۲٫

۹۶) موسوعه کلمات الامام الحسین‏علیه السلام، ص۳۱۸، سخنان حسین بن على‏علیهما السلام از مدینه تا کربلا، صص۵۴و۵۵٫

۹۷) بحارالانوار، ج۲۱، ص۱۴۲؛ الکامل فى التاریخ، ج۱، ص۶۲۰٫

۹۸) ر.ک: تاریخ الطبرى، ج۴، ص۲۶۵٫

۹۹) تاریخ الطبرى، ج۴، ص۲۶۳٫

۱۰۰) موسوعه کلمات الامام الحسین‏علیه السلام، ۳۱۱؛ تاریخ الطبرى، ج۴، ص۲۶۲٫

۱۰۱) تاریخ الطبرى، ج۴، ص۲۸۰٫

۱۰۲) تاریخ الطبرى، ج۴، ص۲۷۴٫

۱۰۳) همان.

۱۰۴) موسوعه کلمات الامام الحسین‏علیه السلام، ص۴۵۲٫

۱۰۵) همان، ص ۵۰۷٫

۱۰۶) فرماندار مدینه گروهى از اشراف مدینه را به ملاقات یزید فرستاد. یزید آنان را اکرام کرد و جوایز فراوانى به آنان داد ولى آنان که فرزندان مهاجرین و انصار بودند و از فسادهاى یزید خبر نداشتند وقتى شراب‏خوارى، سگ‏بازى و مجالس ساز و آواز او را دیدند پس از ورود به مدینه به بدگویى از یزید پرداختند و او را از خلافت عزل کردند و پسر حنظله غسیل الملائکه را به سرپرستى برگزیدند و بر بنى‏امیه سخت گرفتند و آنان را در خانه مروان محصور ساختند. این حوادث در اواخر سال ۶۲ ه.ق صورت گرفت. امویان به یزید نامه نوشتند و تقاضاى کمک کردند. لشکرى از شام به فرماندهى مسلم بن عقبه به سوى مدینه آمد و طبق دستور یزید، سه روز به آنان مهلت داد و وقتى آنان تسلیم نشدند مردم شهر را از دم تیغ گذراند و رزمندگان آنان را کشت. سپس طبق دستور یزید، سه روز همه چیز را مباح کرد و آنان به اموال، اعراض و ناموس مردم تجاوز کردند و آنچه که وصفش ناگفتنى است انجام دادند. بعد از آن واقعه بچه‏هاى بسیارى که پدرانشان ناشناخته بود به دنیا آمدند و…

در این واقعه، اهل بیت عصمت و طهارت سالم ماندند و ضربه‏اى نخوردند، زیرا اولاً امام سجادعلیه السلام با پسر حنظله و شورشیان همکارى نکرد و زن و فرزند خود را به دهکده ینبع برد. ثانیاً یزید به هر علت در نامه خود به مسلم بن عقبه نوشته بود که متعرض على بن الحسین و اهل او نشوند. [ر.ک: تاریخ الطبرى، ج۴، صص۳۶۷ تا ۳۷۹]

حال، اگر امام حسین‏علیه السلام، با جوانان هاشمى به جنگ یزیدیان مى‏رفت کارى چون اهل مدینه انجام مى‏داد و در پى آن اهل بیتش مورد تعرّض قرار مى‏گرفتند ولى این کار امام حسین(ع) و همراه بردن آنان، اگر چه‏سختى‏ها و ناهنجارى‏هایى براى آنان داشت، آنان را از هر گونه تعرّض و هتک حرمت حفظ کرد. شاید به همین جهت به آنان فرمود: «لاترون هوناً بعد هذا الیوم ابداً؛ بعد از این خوارى نمى‏بینید.»

۱۰۷) در قمست دوم همین کتاب در ضمن الگوهاى فرهنگى این‏قسمت کاملاً توضیح داده شد.

۱۰۸) سوره شعراء، آیه ۲۱۴٫ ترجمه:«و خویشان نزدیکت را هشدار ده.»

۱۰۹) سوره تحریم، آیه ۶٫ ترجمه: «خود و خانواده‏تان را از آتشى که سوخت آن مردم و سنگ است حفظ کنید.»

۱۱۰) ر.ک: موسوعه کلمات الامام الحسین‏علیه السلام، ص۴۹۹٫ «انا الحسین بن على / آلیت ان لا أنثنى / احمى عیالات ابى / امضى على دین النبى.»

۱۱۱) ر.ک: همان، ص۵۰۴٫

۱۱۲) علت محدثه یعنى علت ایجاد گر و علت مبقیه یعنى علت نگهدارنده. مراد این است که امام حسین‏علیه السلام افرادى را تربیت کرد که برخى حماسه جاوید کربلا را ایجاد کردند و برخى دیگر موجب ماندگارى آن قیام جاویدان شدند.

۱۱۳) «شیبتنى هود»، ر.ک: شرح نهج‏البلاغه، ج۱۱، ص۲۱۳؛ روضه الواعظین، ج۲، ص۴۵۷٫

۱۱۴) این مطلب را امام خمینى‏رحمه الله برداشت کرده بودند و در موارد زیادى به آن تصریح مى‏کردند، از جمله ر.ک: صحیفه نور، ج۶، ص۲۷۶؛ ج۹، ص۵۳؛ ج۱۳، ص۲۳۹؛ ج۱۷، ص۲۵؛ ج۱۸، صص۱۷و۱۸۶و۲۸۳؛ ج۱۹، ص۱۲۴

۱۱۵) سوره هود، آیه ۱۱۲٫

۱۱۶) تحف العقول همانگونه که از اسمش پیداست هدیه‏هایى است که از جانب عقل‏هاى کامل یعنى ائمه اطهارعلیهم السلام به مردم داده شده است. مؤلف این کتاب حسن بن على بن شعبه متوفى به سال ۳۸۱ ه.ق مى‏باشد. این مؤلف محترم متأسفانه سند هیچ‏یک از احادیث را نقل نکرده است ولى استوارى متن و محتوا حکایت از صدور آنها از ائمه معصوم‏علیهم السلام مى‏نماید.

۱۱۷) وسائل الشیعه، ص۲۴۰؛ بحارالانوار، ج۱۰۰، ص۷۹٫

۱۱۸) سوره مائده، آیه ۶۳٫

۱۱۹) سوره مائده، آیات ۷۸ و ۷۹٫

۱۲۰) سوره توبه، آیه ۷۱٫

۱۲۱) دنباله آیه چنین است: «و یقیمون الصلاه و یؤتون الزکاه و یطیعون اللَّه و رسوله»

۱۲۲) سوره عنکبوت، آیه ۴۵: «انّ الصلاه تنهى عن الفحشاء و المنکر»

۱۲۳) ر.ک: کتاب «ربا، تورم و ضمان»، به قلم نگارنده، انتشارات نقطه، ۱۳۸۲٫

۱۲۴) وسائل الشیعه، ابواب ما یجب فیه الزکات، باب ۸، ج۶، صص۲۳ تا ۳۸٫

۱۲۵) وسائل الشیعه، ابواب مایجب فیه الزکات، باب۱۶، ج۶، ص۵۱٫

۱۲۶) براى یافتن توضیح بیشتر به کتاب «شریعت و سازوکارهاى پویایى آن» به قلم نگارنده، نشر نقطه، ۱۳۸۲ و نیز مقاله‏هاى نگارنده در مجله «کاوشى نو در فقه اسلامى» شماره‏هاى ۳۱ تا ۳۴ پیرامون احکام ثابت و متغیر مراجعه فرمایید.

۱۲۷) وسائل الشیعه، ج۱، ابواب مقدمه العبادات، باب۳۱٫

۱۲۸) وسائل الشیعه ج ۶، ابواب مایحب فیه الزکات، باب ۱، صص ۳ تا ۷٫

۱۲۹) سوره حشر، آیه ۷٫

۱۳۰) عبارت «تسعون» به معناى «وسعت داشتن مالى یا بدنى» است که ظاهراً درست نیست. شاید «تسمعون» باشد همان‏گونه که در بحارالانوار، ج۱۰۰، ص۸۰ آمده است یا «تشعرون» یا «تفهمون» باشد همان‏گونه که معنى گویاى آن است.

۱۳۱) سوره مائده، آیه ۱۸: «و قالت الیهود و النصارى نحن ابناؤ اللَّه و احبّاؤه»؛ و یهودیان و ترسایان گفتند: ما پسران خدا و دوستان او هستیم.

۱۳۲) روشن است که هرگز مراد این نیست که عالمان خود را با زور و یا تهدید و کودتا بر مردم حاکم کنند؛ بلکه مراد آن است که عالمان آن‏قدر خوب باشند و از حقوق ستمدیدگان دفاع کنند و روش رحیمانه و پدرانه داشته باشند که اِقبال عمومى مردم به آنان، قدرت و هیبتى به آنان ببخشد که همه امور با اذن و اجازه آنان و یا نظارت کامل آنان محقّق شود و با تذکّراتشان، اشتباهات و خطاها به صلاح و صواب برگردد، و در چگونگى پیاده شدن دستورات دین همیشه رأى و نظر آنان خواسته شود.

۱۳۳) این جملات ممکن است انشائى باشد و اثبات کننده ولایت فقیه؛ به این معنى که همه کارها باید از کانال ولىّ فقیه بگذرد، پس باید حکومت را به دست گرفت و… و ممکن است بیانگر روند طبیعى امور باشد، به این معنى که اگر عالمان، خودساخته، خدوم، دوراز مقام‏پرستى و… باشند مردم به آنان اقبال مى‏کنند و سخن آنان را گوش مى‏دهند و عملاً همه‏چیز بر وفق مراد آنان خواهد بود. جوّ حدیث و مقام نصیحت‏گرى امام‏علیه السلام نشان مى‏دهد که معناى دوم مراد بوده است.

۱۳۴) سوره بقره، آیه ۲۸۵: «والمؤمنون کل آمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله، لا نفرق بین احد من رسله»؛ و مؤمنان همگى به خدا و فرشتگان و کتاب‏ها و رسولانش ایمان آورده‏اند و [گفته‏اند] میان هیچ یک از رسولانش فرق نمى‏گذاریم.

۱۳۵) سوره طه، آیات ۹۰ تا ۹۴ و سوره اعراف، آیات ۱۴۸ تا ۱۵۱٫

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>